« | Main | »

اممممممممم .... مي خوام باهات حرف بزنم , بشين رو صندلي , من هم مي شينم رو صندلي رو بروت ....نه , اينجوري زيادي رسمي ميشه , مثل جلسه , اصلا يادم ميره چي مي خوام بگم ...تو بشين رو تخت , من ميشينم رو صندلي , اينجوري بهتره ....
مي خوام بگم مگه من دوستت نيستم ؟ مگه نه اينکه آدم همه چيزا رو به دوستهاش مي گه ؟ مگه خودت هميشه همينو به من نمي گي ؟
بعضی وقتها فکر می کنم که من فضولم , اما نه , نيستم ... چرا وقتی يه کاري مي کني , کار جديد ميگيري , چه مي دونم کارت رو از دست ميدي به من نمي گي ... مي گي ها منتها هميشه من بايد ازت بپرسم ...آره خوب بعضي وقتها کارها انقدر زياد ميشه که آدم وقت حرف زدن نداره , اما خوب بالاخره اون وسط دو دقيقه وقت ميشه که به من خبر بدي کارت درست شده , يا برنامه ات به هم خورده ... نمي دوني چه احساس خوبي به آدم دست ميده ...يا اينکه وقتي خيلي درگيري و سرت شلوغه دو دقيقه , دقت کن دو دقيقه نه بيشتر , يه حالي از من هم بپرسي , باور کن که من خيلي خوشحال ميشم....
اما اينطوري نيست , من خبر ميگيرم ازت , مي گي قراره فلان اتفاق بيفته خبر ميدم , بعد من ميشينم , مي شينم ....ديگه نمي تونم صبر کنم , فکر مي کنم ممکنه بد موقع باشه , انقدر با خودم کلنجار ميرم که بالاخره زنگ مي زنم اونوقت تو ميگي آره کار که درست شد حالا من بهت زنگ مي زنم اما نمي زني ... باز دوباره اين منم که بايد خبر بگيرم ... احمقانه است ؟ بچه بازيه ؟ , هر چي باشه اينجور وقتها فکر مي کنم از دايره بازي منو گذاشتي بيرون ... اينجوري فکر مي کنم فقط وقتهايي که سرت خلوته با هم دوستيم , وقتي سرت شلوغ ميشه من مي رم ته صف ...نمي دونم شايد هم دارم بي انصافي مي کنم اما خودت گفتي که حرف بزن !

--------