« | Main | »

اولش که يکي بود , يکي نبود ... البته راستش اون يکي هم نبود ... ولي بعد همه يکي , يکي اومدند ... يه حلقه شد , حلقه بسته که نه تهش بازه , مي شه بزرگتر هم بشه ...
تو حلقه که هستم ياد روزهاي قديم ميفتم , مدرسه , دانشگاه , از همون روزا که با ترک ديوار هم خنده ام مي گرفت , همون روزايي که شبش مي رفتم زير ملافه و به ياد اتفاقهاي روز کر کر مي خنديدم ....
حلقه خوبيه , فقط دوستي توش هست , نه توقعي , نه انتظاري , نه توهيني نه تمسخري .... شوخي هاي ساده کلامي , سر به سر گذاشتن ها , خيلي حال ميده ...يه جمله ساده "ببخشيد مزاحم شما هم شديم " , يا يه قاشق چنگال دهني , يا چه مي دونم يه ديس کباب دو نفره , کتاب "هممون مي ميريم" , يه قيافه بهت زده که تازه فهميده تئاتر به زبان فرانسه است , اينها يه چيزاي خيلي ساده اند , کوچيک و گذرا , اما همين ها زندگي آدمو مي سازه , رسوندن يه دوست , کلاس رفتن با دوستها , توطئه هاي کوچيک , از همين چيزايي که اصلا مهم به نظر نمياد , اما خيلي دوستشون دارم , چون بقيه روزها , يادشون که مي افتم خوشحال مي شم ..

--------