« | Main | »

4 صبحه ...4 ساعت تلاش مذبوحانه واسه خواب به جايي نرسيده ... 2 ساعت ديگه بايد بيدار بشم ...چرا هر وقت صبح زود بايد بلند شم خوابم نمي بره؟
طبقه هم کف جا نيست , يعني بود هم نمي تونستم وايسم , بايد برم پايين , جا نيست .... جا نيست ... طبقه منفي سه يه جا واسه من هست ... سر موقع رسيدم , مي رم طرف آسانسور , دستگيره رونگرفته در باز ميشه ... يه آقاي مسن , يه کمي چاق , رو صندلي نشسته , يه عصاي چوبي که جاي در باز کنه , مي پرسه طبقه چند ؟ ....به هم کف که مي رسيم مي پرم بيرون , چه خوبه که من تو آسانسور کار نمي کنم ....
سرم درد مي کنه , مال بدخوابيه , تو هواپيما ميشه خوابيد , بهترين راه واسه حس نکردن مسيره , از فضاي بسته بدم مياد...
يکي مريم رو صدا مي کنه " سلام " .. مريم بد جواب ميده , از سر بي حوصلگي , از جاش بلند هم نميشه ...رومو مي کنم اون ور , تو دلم ميگم کار بدي کرد ... يارو که ميره يه نفس عميق مي کشه " اين هم نحسي اول صبح " مي پرسم کي بود , از جوابش خنده ام مي گيره , يادم ميفته " يه خواستگار سمج که بعد از ازدواج هم ول کن قضيه نيست" ....يه کمي خواب از سرم مي پره ...
صبحونه ميدن , چنگي به دل نمي زنه , ولي از هيچي بهتره ...
تو فرودگاه کسي نيومده عقبمون , بعد از کلي معطلي تماس ميگيرم, مي گن آژانس بگيرين...
دم در سايت راهمون نمي دن , مي گن بايد درخواست ورود کتبي باشه , تو آژانس نشستم و دارم فکر مي کنم از ديد مامور حراست ما کي هستيم ؟ زنان ويژه؟ ...
کارگاه 12 تعطيله , وقت زياد نداريم , يه قسمت رو مي بينيم , سر ناهار دارم نقشه مي کشم تو فاصله تعطيلي که رفتيم خونه يه چرت راحت بخوابم , کمرم درد گرفته ... يکي از اون ور ميز مي گه "خانمها چون دير رسيدن نرن خونه , بمونن کارگاه به کاراشون برسن , هر چي فحش بلدم تو دلم نثار مي کنم" ...آقاي دکتر التماس دعا داره , مريم مي خنده ميگه " پيشرفت از اين بالاتر , صبح که اومدي خانم مهندس بودي , موقع برگشت مي توني خانم دکتر باشي!!!"
3 تا جلسه يک ساعت و نيمه با سه نفر مختلف که دو تاشون تعطيلين , واسه يه روز زياد نيست ؟ ...زرچي حرف مي زنه و من به اين فکر مي کنم که نه اسمش به آدم مي مونه نه شکلش , يه کاريکاتور متحرک , با يه صدای ضبط شده ...چشمهاي گرد , ابروهاي هشتي پر , حدود 40-50 تا دندون که همش بيرونه و دورش رو هم سبيل گرفته ... بحث رو شروع مي کنه , يه فرمت تازه مي خواد , ما هيچي نمي گيم آخرش خودش ميگه مي خواين همون فرمت قبلي رو داشته باشين !
فرصت کمه , سر هم بندي مي کنيم , تو فرودگاه موقع برگشت , تنها چيزي که دلخوشي ميده واسه تحمل هواپيما , بسته پسته اي هستش که اون تو ميدن , وگرنه اين حال تهوع رو چکار مي کردم؟
موقع برگشت , چمباتمه زدم رو صندلي , اگه نخوابم فکر و خيال هجوم مياره , خوابيدن بهتره , صندلي شکسته است , خوابم که مي بره تکيه ميدم , خورد خورد مي رم عقب , دهنم هم باز ميمشه , خنده دار ميشه به گمونم ...
تو آسانسور , يه پيرمرد ديگه , بدون هوا ... پايين که مي رسم فکر ميکنم سفر دوم شروع شده حالا کو تا برسم خونه !
جلوي تلويزيون بيهوش مي شم , به سختي خودمو قانع کردم که برم حموم , موهام خيسه و مي دونم اگه بخوابم فردا همش شاخ ميشه ولي گور پدرش ...
از خواب مي پرم ..12 شده , 1 شده , 2 شده ....پس چرا زنگ نزد ؟

--------