" /> مریم گلی: September 2003 Archives

« August 2003 | Main | October 2003 »

September 29, 2003

اولش که يکي بود , يکي نبود ... البته راستش اون يکي هم نبود ... ولي بعد همه يکي , يکي اومدند ... يه حلقه شد , حلقه بسته که نه تهش بازه , مي شه بزرگتر هم بشه ...
تو حلقه که هستم ياد روزهاي قديم ميفتم , مدرسه , دانشگاه , از همون روزا که با ترک ديوار هم خنده ام مي گرفت , همون روزايي که شبش مي رفتم زير ملافه و به ياد اتفاقهاي روز کر کر مي خنديدم ....
حلقه خوبيه , فقط دوستي توش هست , نه توقعي , نه انتظاري , نه توهيني نه تمسخري .... شوخي هاي ساده کلامي , سر به سر گذاشتن ها , خيلي حال ميده ...يه جمله ساده "ببخشيد مزاحم شما هم شديم " , يا يه قاشق چنگال دهني , يا چه مي دونم يه ديس کباب دو نفره , کتاب "هممون مي ميريم" , يه قيافه بهت زده که تازه فهميده تئاتر به زبان فرانسه است , اينها يه چيزاي خيلي ساده اند , کوچيک و گذرا , اما همين ها زندگي آدمو مي سازه , رسوندن يه دوست , کلاس رفتن با دوستها , توطئه هاي کوچيک , از همين چيزايي که اصلا مهم به نظر نمياد , اما خيلي دوستشون دارم , چون بقيه روزها , يادشون که مي افتم خوشحال مي شم ..

--------

مي دونم اگه يه روز نرم سر کار تنها کسي که دلش برام تنگ مي شه شاگرد نمايشگاه ماشين نبش خيابونه !
--------

September 27, 2003

در درون من چه مي گذرد
نمي دانم !
من طلسم شده ام
و راز شکست اين طلسم را نمي دانم (1)

دراز کشيدم , بي حوصله ام ...اولين باره که از تعطيلي خوشم نمياد , خوشحالم که فردا شنبه اس ....
بي حوصله گي هم بد درديه , مخصوصا وقتي کلي کار براي انجام دادن باشه ...
دراز کشيدم که مثلا آروم باشم , دهنم بسته اس , چشمهام هم همينطور , ولي اين ذهن لعنتي با سرعت نور کار مي کنه , بالا و پايين , چپ و راست , همه جا سرک مي کشه , به خودم ميام , تو اين 5 دقيقه چه سخت درگير مسائل ذهني شدم!
تو اين يکي دو هفته , که برنامه ام به هم ريخته , کلاسهام کنسل شده , انگار گم شدم ....
کلافه ام , نه کون نشستن دارم , نه پاي وايسادن , نه حوصله شنيدن و نه حال حرف زدن , بي قرارم , بي قرار .....
ده قدم که برداري
از زمان خارج مي شوي
ده قدم که برداري
از امپراطوري ماه و خورشيد بيرون مي شوي
ده قدم
تنها
ده قدم که برداري
نه همهمه صدايي
و نه تعجبي
ده قدم که برداري
ديگر گذشته اي نمي ماند
ده قدم که برداري
يا صد قدم
يا هزار قدم
فرق نمي کند
هنوز در قلب مني
و هر کجا که بروي
هرگز از قلب من بيرون نخواهي رفت (2)

(1) و (2) آنتوان سنت اگزوپري


--------

September 22, 2003

به چشم خودم که نديدم , فقط شنيدم , واسه شما هم تعريف مي کنم !
يه خانمي از دوستها که دکتر زنان و زايمانه , واسه طرحش (يه همچين چيزي) هفته اي يه روز ميره اسلامشهر , سلطان آباد.
تعريف مي کرد روز 18 تير يه خانمي – تازه عروس- با مادر شوهر و فک و فاميل مياد دکتر , اينم معاينه اش مي کنه و يارو هم ميره حالا نگو خانم شورتش رو جا گذاشته ( حالا اينکه يه آدم گنده يادش بره تنبونشو پاش کنه خودش جاي بحث داره) پشت سرش يه مريض ديگه مياد , اونم معاينه مي شه ونگو وقتي خواسته بره چشمش افتاده به يه شورت نسبتا تر و تميز , اونم نامردي نمي کنه مال خودش رو که گل و گشاد و پاره پوره بوده مي ذاره و مال اونو تنش مي کنه و مي ره بيرون ...همين لحظه اون خانم بي تنبونه مي رسه و به دکتر مي گه چي شده خانم دکتر هم مي گه برو تو اتاق ورش دار , اونم مي ره تو و مي بينه جا تره و بچه نيست , مياد بيرون و داد و بيداد که شورت من کجاست و خانم دکتر هم ميگه من چه مي دونم , به من چه و از اين حرفها ...از تو مطب مي کنتش بيرون , نمي دونم چه جوري , احتمالا از منشي پرسيده که مريض بعدي کي بوده و اتفاقا اون خانم شورت دزد هم همونجا بوده , خانم دکتر مي گفت يهو شنيدم صداي داد و هوار و جيغ مياد , اومدم بيرون ديدم دو تا گيس همديگه رو گرفتن فحش و کنک کاري که تو چرا شورت منو پوشيدي , حالا تو اين شلوغي مادر شوهر هم گير داده که اين تازه عروسه من خودم شورت رو براش خريدم از اين مدل لامبادايي ها , 1500 تومان , اون يکی هم سفت و سخت وايساده بود که نخير من نپوشيدم , خانم دکتر ول می کنه و مي ره و اون روز مي گذره ....هفته بعد که دکتر مياد ميبينه چند تا آقاي ريشو وايستدن دم در و منشي ميگه از کله سحر اومدن اينجا ... خلاصه مي گن که به ما گزارش شده هفته پيش اينجا يه تحصن مشکوک صورت گرفته و شلوغ شده , خلاصه حرف و سخن و سوال و جواب آخرش به اينجا مي رسه که از خانم دکتر تعهد مي گيرن ديگه شلوغ نکنه , يعني يه جورايي دعوا بر سر شورت لامبادايي تبديل ميشه به تحصن واسه 18 تير!
ايضا همين خان دکتر تعريف مي کرد که " يه خانم حامله که بنيه اش زياد قوي نبوده و احتمال سقط بچه اش بوده مي ره دکتر , دکتر بهش مي گه يه معجون درست کنه , تخم مرغ و عسل و گردو و شير و چه مي دونم از اين چيزا و روزي دو بار بخوره , بعد از سه هفته شوهر خانمه به عنوان شاکي مياد مطب که اين چي بوده به خانم من داديد به کلي بسته شده , نگو خانم جاي اينکه معجون رو بخوره استعمال خارجي کرده ( حالا اينکه تو اين معجون رو چه جوري بتپوني تو هم جای بحث داره ) فقط تجسم کن سه هفته روزي دو بار يعني 42 دفعه اين کارو کرده , خوب ديگه هيچ راهي به جز جراحي نمونده بود , البته اگه بچه به دنيا بياد هم فکر نکنم زياد عمر کنه با داشتن يه مادري که فرق بالا و پايين رو نمي دونه !

--------

اممممممممم .... مي خوام باهات حرف بزنم , بشين رو صندلي , من هم مي شينم رو صندلي رو بروت ....نه , اينجوري زيادي رسمي ميشه , مثل جلسه , اصلا يادم ميره چي مي خوام بگم ...تو بشين رو تخت , من ميشينم رو صندلي , اينجوري بهتره ....
مي خوام بگم مگه من دوستت نيستم ؟ مگه نه اينکه آدم همه چيزا رو به دوستهاش مي گه ؟ مگه خودت هميشه همينو به من نمي گي ؟
بعضی وقتها فکر می کنم که من فضولم , اما نه , نيستم ... چرا وقتی يه کاري مي کني , کار جديد ميگيري , چه مي دونم کارت رو از دست ميدي به من نمي گي ... مي گي ها منتها هميشه من بايد ازت بپرسم ...آره خوب بعضي وقتها کارها انقدر زياد ميشه که آدم وقت حرف زدن نداره , اما خوب بالاخره اون وسط دو دقيقه وقت ميشه که به من خبر بدي کارت درست شده , يا برنامه ات به هم خورده ... نمي دوني چه احساس خوبي به آدم دست ميده ...يا اينکه وقتي خيلي درگيري و سرت شلوغه دو دقيقه , دقت کن دو دقيقه نه بيشتر , يه حالي از من هم بپرسي , باور کن که من خيلي خوشحال ميشم....
اما اينطوري نيست , من خبر ميگيرم ازت , مي گي قراره فلان اتفاق بيفته خبر ميدم , بعد من ميشينم , مي شينم ....ديگه نمي تونم صبر کنم , فکر مي کنم ممکنه بد موقع باشه , انقدر با خودم کلنجار ميرم که بالاخره زنگ مي زنم اونوقت تو ميگي آره کار که درست شد حالا من بهت زنگ مي زنم اما نمي زني ... باز دوباره اين منم که بايد خبر بگيرم ... احمقانه است ؟ بچه بازيه ؟ , هر چي باشه اينجور وقتها فکر مي کنم از دايره بازي منو گذاشتي بيرون ... اينجوري فکر مي کنم فقط وقتهايي که سرت خلوته با هم دوستيم , وقتي سرت شلوغ ميشه من مي رم ته صف ...نمي دونم شايد هم دارم بي انصافي مي کنم اما خودت گفتي که حرف بزن !

--------

September 20, 2003

من يه چيز کوچولو توضيح بدم .. در مورد پست قبلي و کلا پستهاي دشمن شاد کن (دهقون!)
مرسي از آقاي کامبيز که کامنت مي ذاره و در ضمن من رو دعوا هم مي کنه که اين چه وضعشه و اين حرفها ..ببينيد من خيلي هم آدم منفي بافي نيستم , فکر نکنم افسردگي هم داشته باشم , خوب طبيعيه من هم مثل خيلي هاي ديگه از يه سري روابط و شرايط و بايد ها و نبايد هاي زندگيم شاکي باشم , که بعضيش دست خودمه بعضيش هم نه ...خوب حالا يه نفري قدرتشو داره , شخصيتش انقدر قوي هست که بعد از اينکه نقاط ضعفشو شناخت رفعش کنه , يکي هم مثل من هنوز اونقدر قوي نشده که اين کار رو بکنه ...بنابراين فقط حرفش رو مي زنه ... پس حالا تا وقتي من بتونم يه قدم مثبت عملي تو اين زمينه بردارم و برم جلو اين فرصت رو به من بدين که حرفها مو اينجا بزنم ... اينجا تنها جاييکه من سعي مي کنم با خودم روراست باشم ...البته نه صددرصد ولي خيلي روراست تر از زندگي بيرونم ... دارم سعي مي کنم علت اصلي کارهامو پيدا کنم , حتما مي دوني که آدم واسه انجام هر کاري يه دليل اصلي داره منتها هيچ وقت اون دليل رو به زبون نمياره و همش با دليل هاي ديگه (که ممکنه منطقي باشن يا نباشن) اون اصليه رو انکار مي کنه ....
بعدش هم در مورد نگراني بابت قرصهاي من ....موضوع انقدرها هم جهان نيست ....بابا فکر کردي من چه قرصي مي خورم؟ (دو نقطه دي) ... اين فقط يه قرص ساده ضد حساسيت بود , به خاطر اينکه آلرژي پيدا کرده بودم , منتها قرصه به من نمي ساخت و کلا هم قرص خوبي نبود يعني مي گفتن عوارض جانبيش زياده , خواب آلودگي زياد و اگر هم زياد مصرف مي کردم يه چيزي شبيه بي حسي پاها و عضلات ...واسه همين ديگه نخوردم ... خلاصه اينکه زياد خودتونو ناراحت نکنين , من پوست کلفت تر از اين حرفهام!

--------

سگ بي حوصله ... واسه من شايد ترکيب جالبي باشه , مخصوصا که اين روزا زياد بي حوصله مي شم ... بهم که ميگي سگ بي حوصله ياد سگهاي ولگرد تو کوچه مي افتم , همونا که سفيدن , زردن و يه جورايي هم کثيفن ...همونا که از صبح تا شب تو کوچه ها پرسه مي زنن , کار خاصي هم نمي کنن .. به بقيه کاري ندارن مگه اينکه هار باشن ....نه من هنوز هار نشدم , فعلا تو کوچه پس کوچه ها دارم پرسه مي زنم , به کار هيچ کس هم کاري ندارم ... کيسه هاي آشغال رو به هم مي زنم , آشغالهاي زندگيمو , شايد توش يه چيز بدرد بخوري پيدا بشه ... ممکنه يه چيزي هم پيدا کنم , اما کوچه , کوچه است ديگه ...کسي چيزا ي خوبشو تو کوچه نمي ذاره .... آره سگ بي حوصله هم ترکيب جالبيه ....
--------

September 18, 2003

4 صبحه ...4 ساعت تلاش مذبوحانه واسه خواب به جايي نرسيده ... 2 ساعت ديگه بايد بيدار بشم ...چرا هر وقت صبح زود بايد بلند شم خوابم نمي بره؟
طبقه هم کف جا نيست , يعني بود هم نمي تونستم وايسم , بايد برم پايين , جا نيست .... جا نيست ... طبقه منفي سه يه جا واسه من هست ... سر موقع رسيدم , مي رم طرف آسانسور , دستگيره رونگرفته در باز ميشه ... يه آقاي مسن , يه کمي چاق , رو صندلي نشسته , يه عصاي چوبي که جاي در باز کنه , مي پرسه طبقه چند ؟ ....به هم کف که مي رسيم مي پرم بيرون , چه خوبه که من تو آسانسور کار نمي کنم ....
سرم درد مي کنه , مال بدخوابيه , تو هواپيما ميشه خوابيد , بهترين راه واسه حس نکردن مسيره , از فضاي بسته بدم مياد...
يکي مريم رو صدا مي کنه " سلام " .. مريم بد جواب ميده , از سر بي حوصلگي , از جاش بلند هم نميشه ...رومو مي کنم اون ور , تو دلم ميگم کار بدي کرد ... يارو که ميره يه نفس عميق مي کشه " اين هم نحسي اول صبح " مي پرسم کي بود , از جوابش خنده ام مي گيره , يادم ميفته " يه خواستگار سمج که بعد از ازدواج هم ول کن قضيه نيست" ....يه کمي خواب از سرم مي پره ...
صبحونه ميدن , چنگي به دل نمي زنه , ولي از هيچي بهتره ...
تو فرودگاه کسي نيومده عقبمون , بعد از کلي معطلي تماس ميگيرم, مي گن آژانس بگيرين...
دم در سايت راهمون نمي دن , مي گن بايد درخواست ورود کتبي باشه , تو آژانس نشستم و دارم فکر مي کنم از ديد مامور حراست ما کي هستيم ؟ زنان ويژه؟ ...
کارگاه 12 تعطيله , وقت زياد نداريم , يه قسمت رو مي بينيم , سر ناهار دارم نقشه مي کشم تو فاصله تعطيلي که رفتيم خونه يه چرت راحت بخوابم , کمرم درد گرفته ... يکي از اون ور ميز مي گه "خانمها چون دير رسيدن نرن خونه , بمونن کارگاه به کاراشون برسن , هر چي فحش بلدم تو دلم نثار مي کنم" ...آقاي دکتر التماس دعا داره , مريم مي خنده ميگه " پيشرفت از اين بالاتر , صبح که اومدي خانم مهندس بودي , موقع برگشت مي توني خانم دکتر باشي!!!"
3 تا جلسه يک ساعت و نيمه با سه نفر مختلف که دو تاشون تعطيلين , واسه يه روز زياد نيست ؟ ...زرچي حرف مي زنه و من به اين فکر مي کنم که نه اسمش به آدم مي مونه نه شکلش , يه کاريکاتور متحرک , با يه صدای ضبط شده ...چشمهاي گرد , ابروهاي هشتي پر , حدود 40-50 تا دندون که همش بيرونه و دورش رو هم سبيل گرفته ... بحث رو شروع مي کنه , يه فرمت تازه مي خواد , ما هيچي نمي گيم آخرش خودش ميگه مي خواين همون فرمت قبلي رو داشته باشين !
فرصت کمه , سر هم بندي مي کنيم , تو فرودگاه موقع برگشت , تنها چيزي که دلخوشي ميده واسه تحمل هواپيما , بسته پسته اي هستش که اون تو ميدن , وگرنه اين حال تهوع رو چکار مي کردم؟
موقع برگشت , چمباتمه زدم رو صندلي , اگه نخوابم فکر و خيال هجوم مياره , خوابيدن بهتره , صندلي شکسته است , خوابم که مي بره تکيه ميدم , خورد خورد مي رم عقب , دهنم هم باز ميمشه , خنده دار ميشه به گمونم ...
تو آسانسور , يه پيرمرد ديگه , بدون هوا ... پايين که مي رسم فکر ميکنم سفر دوم شروع شده حالا کو تا برسم خونه !
جلوي تلويزيون بيهوش مي شم , به سختي خودمو قانع کردم که برم حموم , موهام خيسه و مي دونم اگه بخوابم فردا همش شاخ ميشه ولي گور پدرش ...
از خواب مي پرم ..12 شده , 1 شده , 2 شده ....پس چرا زنگ نزد ؟

--------

September 14, 2003

کاهو ها بايد ريز باشند , اينجوري قشنگ تره , راحت تر هم خورده مي شه " واي پنجشنبه , خانم مرزباني , دو هفته است لاي کتابو باز نکردم با متلک هاي اون دفعه , اين بار هم اگه بلد نباشم محترمانه جوابم مي کنه " خيار هم گرد گرد باشه راحت تره , از خيار دونه درشت و درختي خوشم نمياد , چندشم ميشه " يادم باشه کارامو راست و ريس کنم , چيزايي که مي خوام يادداشت کنم , چهارشنبه که رفتم عسلويه دست خالي بر نگردم " خيارها وسط باشن بهتره , مثل يه جاده از اين سر ظرف به اون سرش " اوه , واسه کلاس سه شنبه تمرين نکردم , امروز چندشنبه است , 2 روز وقت دارم , امشب حتما بايد تمرين کنم " , گوجه فرنگي هم ريز ريز ميشه ميره يه طرف جاده خيارها, ديگه چي هست ؟ تخم مرغ , حوصله رنده ندارم , اونها هم ريز مي شن طرف ديگه "امممممممم کار ديگه اي ندارم اين هفته ؟ پايان نامه ثمانه ؟ برنامه ريزي واسه درس خوندن ؟ کتاب هاي نصفه نيمه ؟ تلفن هاي نزده ؟ نامه هاي جواب نداده ؟ .. من چه گهي دارم مي خورم تو هفته؟ " , خوب سالادم تموم شد , يه سالاد خيلي معمولي ..کارهام کي تموم ميشه؟
--------

September 12, 2003

موهامو مي شورم... يه دست , نه دودست بهتره , از وقتي اين رنگ جديدو زدم به سرم موهام مثل موي گربه شده " متن بايد تک باشه , معمولي و روتين به درد نمي خوره , ميشه مثل تشکرهاي جشنواه اي !"
زير دوشم , خيلي احساس تميزي نمي کنم , يه جوری چرکم "چه جوري بايد شروع کنم ؟ , مگه نه که خيلي خوشحال شدم , خوشحالي بايد از لا به لاي جمله ها بزنه بيرون ! "
تو راه خونه ثمانه ام "از چيزايي که به چشم نيومدن بايد نوشت , يه نگاه تيز مي خواد , رک وصريح خوب نيست , پس چرا چيزي به فکرم نمی رسه؟ "
رو پايان نامه کار مي کنيم , عکسها رو اديت نکرده , طول مي کشه , بعضي از چارت ها رو گذاشته بودم آخر بکشم يادم رفته , حالا بايد بکشم , نميشه از زيرش در رفت " کلي بنويسم بهتره , چه جوري شروعش کنم ؟ , که هم صميمانه باشه , هم غير تکراري , لوس بازي نشه "
ثمانه مي گه بيا چاي بخوريم , مي گم دو تا جدول مونده , بزنم ميام " نخير , اين قوه تخيل خشکيده , يعني از بس کار نکرده زنگ زده به گمونم ! "
ثمانه ميگه چاي سرد شد بيا ديگه , مي رم تو حال , يه کيک خونگي , يه شمع آبي با يه کيسه کادو ! , اينم يه تولد ديگه , هنوز مزه اون يکي زير زبونمه " به خاطر ايهمه محبت منم بايد وقت بزارم , دست کمش وقت بزارم يه متن خوب بنويسم , درست و حسابي , که به چشم بايد , از سر باز کني نباشه "
ساعت هفت شده , مي خواستم چهار برم خونه ها , تازه يک سوم کار تموم شده , قرار مي ذاريم براي هفته بعد " اي بابا , اين کلمات کجا گير کردن , زورم به چهار تا کلمه هم نمي رسه , عجب بساطي شده ها "
بنزين ندارم , مي گم بذار فردا صبح , منتها مطمئنم که فردا تنبليم مياد زودتر از خواب بيدار بشم نمي رسم بنزين بزنم , تو پمپ بنزين آينه رو نگاه مي کنم , خوب شد موهامو تيره کردم , دلم موهاي خودمو مي خواد , چند ماه طول ميکشه تا در بياد " نوچ , رفتم سر کار حسابي , اگه همينجوري فکر کنم بالاخره مياد , مثل موهام که در مياد , خوب به وصف تولدم نميرسه , نمي خوام نوشته قبلي رو پاک کنم , دلم مي خواد يه چيز حسابي بنويسم , يه قصه درسته نه دست و پا شکسته!"
تو اتاقم , کتاب خونه جديدم واومده , امسال چقدر اتفاق تو روز تولدم افتاده , همه کتابها رو چيدم , کلي جاي خاي هست , از فکر کتاب خوندن دلم غنج مي زنه " آره مي نويسم , مي دونم که آخرش مي تونم يه چيز حسابي بنويسم , به عشق همه دوستام , به عشق نوشتن , چه روزي بود ديروز! "
--------

September 11, 2003

ديدين که راست گفتم ؟ اين تولدم با همه تولدهام فرق داشت ...از همتون ممنونم , همه اونهايي که اومدين , نيومدين , بهم زنگ زدين (سارا خانم با شمام) , ای ميل زدين , همه دوستهاي وبلاگي و غير وبلاگي عزيزم ..همه اونهايي که سورپرايزم کردن ....مرسي از کادوهاي قشنگتون ,شال صورتيم , اسنوپي بالدارم , کتاب هاي جورواجور از مثنوي و حافظ تا من ببرم! ...از "از روي برگها " که مال خودمه ... جعبه شکلاتي که يه دوست ناشناخته بهم داد , يه کتاب از يه دوست ناگهاني ديگه , از شمع هاي دست سازم که گذاشتمشون تو يه ظرف کنار هم .... گلدون خوشگلم که به اون ظرف سيبيه خيلي مياد ! ...عطر خوشبوم , شمع ستاره ايم که دو تا گل مريم هم روش بود ...نوارها و سي دي هام .... مي دونين خيلي بهم خوش گذشت ...از همتون ممنون به خاطر اين همه توجه , اين همه محبت ...باشه که يه روز جبران کنم ....
پی نوشت :
1- اين دهقون فقط تو وبلاگش افسرده است , وگرنه خودش خيلی شنگوله تازه کيفش هم مثل مری پاپينز می مونه که همه چی توش جا می شه!
2- من نتونستم لاک های سايه رو از نزديک ببينم.
3- عطا زودتر از همه اومده بود که هر چی دلش خواست بخوره!
4- بهار خيلی شاد و شنگوله
5- آن سوی مه چشم به کادوهای من دوخته بود!
6- بارانه مثل هميشه خانوم بود!
7- اژدهای خفته نمی دونم چه بلايی سر عکس من آورد
8- فکر کردن نسترن خواهر منه!
9- هولمز خوابش ميومد , حالش بد بود , گشنش بود ...خلاصه رو به راه نبود
10- دخترا زود رفتن , حيف شد!
11- عرايض حسابی در قالب گروه فشار بود
12- جين جين هم که طبق معمول!
13- از همه ساکت تر پويا بود!
14- من هم نيشم تا بناگوش باز بود!
15- جای آيدين خيلی خالی بود
16- و آخر از همه شبح به اين خوبی نوبره والله!

--------

September 10, 2003

فردا بيست و هفتميشه ... البته اگه صفرم رو هم حساب کني بيست و هشتمي ...حالا زياد فرقي نمي کنه
اونهاييش که مال بچگيه رو اصلا يادم نيست , تو آلبوم , عکسها رو نگاه مي کنم اما جز چند تا خاطره گنگ و مبهم چيزي يادم نمياد , از رو عکس هم که نميشه حس اون موقع رو فهميد...
اونهايي هم که مال بزرگياس , در اصل انگار که نبودن , از بعضي هاشون حتي عکس هم ندارم , مال بچگي ها شلوغ بود , پر از بازي و خنده و خوراکي , مال بزرگيها سوت و کور شد , پراکنده و تيکه پاره , خوراکي هنوز هست اما از بازي هيچ خبري نيست !
هميشه به خودم مي گم که بايد با بقيه روزا فرق داشته باشه , که خيلي مهمه , همه بايد بدونن اما ته دلم مي دونم که اصلا هم مهم نيست , فرقي هم با روزاي ديگه نداره , هيچ نقش مهمي هم نه تو زندگي من نه تو زندگي بقيه داره , فقط يه احترام متقابله که : من تولد تو رو يادمه , تو هم تولد من يادت باشه!
اينم يه اتفاق عاديه , مثل بقيه چيزا که سالي يه بار ميفته , يه بهانه براي دور هم جمع شدن
با همه اين حرفها , باز هم مثل هرسال , شب قبلش , پيش خودم فکر مي کنم که شايد امسال با همه سالها فرق داشته باشه
تولدم مبارک!

--------

مي گه : ا....چه زود هوا داره تاريک مي شه
مي گم : آره , تازه از چند روز ديگه يه ساعت زودتر تاريک مي شه
مي گه : چه خوب , پاييزه , هواي تاريک و خنک , بارون و کتاب ....خيلي خوبه
(چيزي نمي گم , انگار نفهميدم چي گفته )
مي گم: من بايد برم , داره دير مي شه
مي گه : باشه , خداحافظ
مي گم : خدا حافظ
تو ماشين , تو ترافيک , منتظرم که راه باز بشه , فکر مي کنم , چه خوب که پاييز داره مياد , فصل عوض مي شه, ما هم همينطور ...هواي خنک , بارون و کتاب , حتما همه چي نو ميشه ..

--------

September 05, 2003

اصلا همش تقصير اين درخت گلابيه ...درخت گلابيه خونه پدربزرگمو مي گم که از پنجشنبه اومده تو فکر من و تکون هم نمي خوره !.... يه حرفي زدم يعني يه کاري کردم که تو درست بودنش شک دارم , مي خوام راجع بهش فکر کنم , تنها چيزي که مياد همون درخت گلابيه ...هيچ وقت گلابي دوست نداشتم .
حالا که اومده بذار بياد , خيلي هم بد نيست , تصوير خونه قديم پدربزرگ ...
حياط مستطيل , که وسطش يه حوض بود (اون موقع به چشم من خيلي بزرگ بود) , دورش باغچه , بعد يه راه دورش , کنار ديوار بازم باغچه بود ... تو ايوون که وايميسادي يا مي شستي درخت گلابي رو به روت بود ...بزرگ و هر سال هم کلي گلابي مي داد ... پدربزرگم واسه مادرش اينو کاشته بود که عاشق گلابي بود , ممکنه من يه چيزايي از مادربزگه ارث گرفته باشم؟
حياط پر درخت ميوه بود , گوجه ها خيلي خوشمزه بودند , شيرين! ... زردآلو , گيلاس , فکر کنم سيب هم بود ... يه بوته بزرگ به ژاپني , ياس زرد , ...گلدون هاي شيويدي رو پله که دونه هاي قرمز مي داد و من تو خيالم فرض مي کردم گوجه فرنگين و يواشکي مي خوردمشون !
خيلي چيزاي ديگه تو حياط بود که يادم نيست ... چاه آب ته حياط که وقتي درش بسته بود از روش رد مي شدم و فکر مي کردم خيلي شجاعم ... گلخونه و آب انبار , که جاي خيلي مرموزي بود , يه بار يه جا خونده بودم که تو يه شهر دور , يه دهي , مادره بچه رو گذاشته بوده تو اتاق و از يه قسمت ديوار که باز بوده يه کفتار اومده بچه رو خورده , از اون به بعد تا وقتي که از عالم بچگي بيام بيرون هر بار که مي رفتم تو گلخونه فکر مي کردم الان از وسط ديوار يه کفتار مياد بيرون!
شير آبي که گوشه باغچه بود , يه نقطه مهمي بود , اگه دور حياط مي دويدم يا مسابقه مي دادم وقتي از شير رد مي شدم فکر مي کردم برنده شدم ... ته حياط خونه شمسي خانم بود , سرايدار , دو تا اتاق با يه توالت , از اون توالت قديمي ها که تا وقتي جيشت تموم بشه همش فکر مي کردي الانه که بيفتي توش .. داوود همسن من بود , مدرسه که مي رفتيم مسابقه مي داديم کي زودتر مشقهاشو مي نويسه يا درس کي جلوتره ... پز دادن اينکه نمره کي بيشتر شده يا اولين باري که داوود تنها تا سر خيابون رفت از درا گستور يه چيزي بخره " اهوم...اوهوم ..دلت بسوزه , من خودم تهاني رفتم دراستاگو" !
ياد تابستونا که وقتي بچه خوبي بودم مامانم مي بردم خونه مادربزرگ که با بچه ها , دخترخاله پسرخاله ها, بازي کنم , بچه هايي که همه از من بزرگتر بودن و من چون بچه بودم و دهنم لق بود جايي تو جمعشون نداشتم , سهم من همون دو تا اتاق شمسي خانم بود ....
اون موقع ها که کوچيک تر بودم , همه مي خواستن برن تو آب , مادر بزرگ و پدر بزرگ که هنوز ناهار نخورده مي رفتن مي خوابيدن تا ساعت 4 و هيچ کس هم نبايد سر و صدا مي کرد , بچه ها که منتظر ساعت 4 بودن و من که دور حوض راه مي رفتم و بچه ها که شروع مي کردن سر به سرم گذاشتن , دنبالم مي کردن , خيسم مي کردن و آخرش هم هولم مي دادن تو آب که من جيغ بزنم و مادر بزرگ بيدار شده و صداشو ول بده تو حياط که " مگه نگفتم ساکت باشين؟" و بچه ها که يکصدا مي گفتن " مريم بود " و چون من کوچيک بودم دعوا نمي شدم و بچه ها خوشحال از پيروزي که مادر بزرگ از خواب بيدار شده , مي پريدن تو آب ...
ارتفاع ديوار اتاقها بلند بود , پنجره ها همه قدي و چوبي , اتاقها به هم در داشتند , اون روزا که مامان کار داشت و نمي تونست بياد دنبالم و من از مدرسه مي رفتم خونه مادر بزرگ , پدربزرگ هميشه کلي شعر و قصه داشت که تعريف کنه , خاله سوسکه قصه محبوب بود , يا شعر "بنفشه بنفشه دريا کنار اومد .." که هر بار واسم مي خوند يه ترسي منو مي گرفت , الان هم که اين شعرو مي شنوم همون حس مياد سراغم ... طبقه دوم اتاقها خالي بودند ...جون مي داد واسه دويدن و بازي کردن منتها کي جرات داشت تنها بره بالا ؟ اون صندوق خونه طبقه آخري که فقط يه بار با مامانم رفتم توش , همونجا که مي گفتن روح داره !
طبقه دوم که مي خواستي بري کلي پله بود , اون بالاي پله ها به آدم احساس امنيت مي داد , ديوار راه پله پنجره بود , تا بالاي سقف , پايينش يه لبه شيبدار بود , جون مي داد واسه سرسره بازي , منتها نمي شد راحت خودتو ول کني از اون بالا چون تهش مي خوردي به ديوار, اون بالاي سرسري که مي شستي خونه سرهنگ پيدا بود , خونه سوت و کوري بود ولي هر چي بود خونه سرهنگ بود !
بچه تر که بودم , چهار پنج ساله , دخترخاله پسرخاله ها بيشتر تحويلم مي گرفتن , پسرخاله که مي خواست صداي مادربزرگو در بياره منو مي شوند رو چادر مادربزرگ , گره مي زد که نيفتم بيرون , مي گفت محکم بشين و مي دويد و منم با چادر دنبال خودش مي کشيد , تمام در اتاقها پادري داشت , با همون سرعت از رو همشون رد مي شد ع من که محکم مي خوردم رو پادري و دردم مي گرفت و از سرخوشي جيغ مي زدم و مادر بزرگ که ديوانه ميشد!
خونه رو که فروختن بچه گي من هم تموم شد , ديگه هيچ وقت ندويدم و هيچ شير آبي برام نقطه برنده شدن نشد .

--------

September 03, 2003

10-12 نفري دور ميز نشسته ايم , شلوغ و پرصدا , هر کي داره از خودش و کارهاي کرده و نکرده اش حرف ميزنه , صدا به صدا نمي رسه. ...من فقط به سوالها جواب مي دم , دارم بقيه رو نگاه مي کنم , يه جور زير نظر گرفتن , مقايسه اون چيزي که سالها قبل مي ديدم با اون چه الان دارم مي بينم ...يه جاهايي تفاوت خيلي فاحشه يه جاهايي هم نه , انگار نه انگار که چند سال گذشته ....10-12 سال پيش هم شکل بوديم ... تقريبا يه دست بوديم , تو يه مايه فکر مي کرديم , به يه چيزاي مشخصي مي خنديديم , شوخي هامون مثل هم بود , اون موقع که مدرسه مي رفتيم اما الان با هم فرق کرديم , مسيرهاي متفاوت زندگي خوب خودشو نشون داده ... نازلي اما زياد فرقي نکرده , انگار که تو اين چند ساله تو يه نقطه مونده , تو 17 سالگي , از نظر روحي و اخلاقي مي گم وگرنه ظاهرش يه کمي عوض شده , هنوز هم وقتي خنده اش ميگيره اشک از چشماش فوران ميکنه , هنوز هم يه جک که مي گن نازلي با تاخير مي خنده انگار قرار گذاشته که هيچي رو دفعه اول نگيره ! , مونا هنوز هم مثل اونوقت ها شلوغ حرف مي زنه و هوچي گري ميکنه , ژيلا به نظرم خيلي عوض شده , خيلي محکم به نظر مياد البته قديما زياد با هم صميمي نبوديم شايد اون موقع هم محکم بود! نجمه هنوز هم زبون بازه , خوب اگه زبون نداشته باشي که نمي توني نمايندگي بيمه بگيري , انگار که زياد دل خوشي از من نداره اون موقع زياد سر به سرش مي ذاشتم ... مريم اما انگار فرقي نکرده , رو همون مسير با همون شيب قابل انتظار بزرگ شده , انگار که هميشه مي شناختيش , هيچ مسئله غير منظره اي تو مريم نمي بيني , هميشه همه چي طبق برنامه پيش رفته , يه کمي حوصله آدم سر مي ره از اين همه بي هيجاني!
رويا اما خيلي غيرمنتتظره بوده , هيچ وقت به نظر نميومد که به خاطر کسي از خانواده اش ببره که حالا بريده , انگار نه انگار که هيچ وقت پدر و برادر داشته , يعني در اصل اونها بريدن , رويا اينقدر ها ثابت قدم به نظر نمي رسيد! سپيده و شيرين و بهناز ظاهرشون يه کمي عوض شده , هيچ وقت از باطنشون خبر نداشتم , چيزي ازشون نمي دونم ... بقيه نيومدن , يعني نبودن که بيان , ...کي فکرشو مي کرد نازنين که انقدر خجالتي بود و با ماها زياد قاطي نمي شد دو بار تا حالا ازدواج کرده باشه , کي فکر مي کرد سروناز تو آلمان موندگار بشه؟ ... خيلي چيزاي ديگه رو هم فکرشو نمي کردم , اينکه خودم الان تو اين نقطه باشم , تو روياهاي 17 سالگيم هيچ وقت اين آينده رو واسه خودم نمي ديدم , نمي دونم شايد من هم واسه بقيه يه کمي غير منتظره بودم , ديدن بچه هاي مدرسه حال و هوامو عوض مي کنه , باز پرت ميشم به 10 سال پيش و مي بينم چقدر مسير زندگيم از اون روزا دور شده


--------

September 01, 2003

ميگه: بايد يه فکري به حال وبلاگت بکنيم
ميگم واسه چي؟
ميگه : آخه ويزيتورات کم شدن , واسه ات کامنت نمي ذارن
مي گم: خوب از اولش هم اينجا خيلي شلوغ نبود , حالا ديگه خيلي خلوت شده
مي گه : خوب بايد يه کاري بکني ديگه
مي گم : نمي خوام واسه نوشتن زور بزنم
مي گه: يعني چي ؟ مي خواي درشو تخته کني؟ پس اصلا چرا وبلاگ زدی؟ اصلاحات چی ميشه ؟
مي گم : نه , هر وقت بتونم چيزي بنويسم مي نويسم , اگر هم نتونستم که هيچي ولی اينجا باز می مونه ....
مي گه : (چيزي نمي گه , يه جورايي اخم مي کنه ) ...باشه هر جور دوست داري
مي گم : (من هم چيزي نمي گم ولي فکر مي کنم که دلم واسه اون روزايي که اينجا شلوغ تر بود تنگ شده)

--------