« | Main | »

هوس ظهر زمستون رو کردم ...يه ظهر زمستون که خورشيد يه کمي نور داره و منم کاري ندارم ...برم جلو پنجره و دراز بکشم , به چيزي هم فکر نکنم , يعني چرا فکر بکنم , ولي با خيال راحت ...اونوقت شايد هم بخوابم ...يه خواب عميق و آروم ....
چند ماهه که همه چي يکنواخت شده , تکراري ...نه که بد باشه ولي يه جورايي افسرده ام کرده ... من خيلي زود حوصله ام سر ميره ....از کارها , از آدمها , از خودم ... واسه همين وقتهايي که سرم شلوغه و اتفاقهاي مختلف ميفته سرحال و شنگولم...همچين که پاي تکرار مياد وسط منم چپ مي کنم ... اونوقت هر کاري مي کنم که اگه شده يه تنوع کوچيکي بياد تو زندگيم ... مثل الان که بند کردم به موهام و هر روز يه بلايي سرش در ميارم !
با اينکه هوا ابري نيست من دلم تنگه ... آخه معمولا وقتي هوا ابريه منم دلم الکي تنگ ميشه ... واسه کسي يا چيزي تنگ نيست , واسه خودم تنگه ...
دلم که تنگ ميشه ياد قديما ميفتم ...ياد آرزوهاي کوچيکي که داشتم ... ياد اون خونه هه که دلم مي خواست مال من باشه ....ياد اون ذوقي که واسه دانشگاه رفتن داشتم ... ياد عشقي که به مدرسه و دوستام داشتم .... چرا ديگه حوصله دوستام رو هم ندارم ؟ ....چرا عروسي رويا که رفتم همش نشستم و به حرف اين و اون گوش دادم, من که اينهمه روزاي خوب با رويا داشتم؟ .....ياد هيجاني که واسه آينده داشتم , نه که الان بد بين باشم فقط بفهمي نفهي يه کمي گه شدم ... نمي دونم چي شده , من که همونم که بودم – خوب يه کمي فرق کردم – شرايط هم که همونه , هيچ اتفاق خاصي هم نيفتاده , پس چرا هي فکر مي کنم قديما بهتر بودم ؟ چرا فکر مي کنم که چيزي واسم نمونده ؟ چرا لوس شدم؟
چند روزه هر چي دم دستم مياد مي خورمش ...نشونه خوبي نيست , وقتهايي که سرحالم ميل خوردن ندارم , وقتهايي که ديوانه وار مي خورم يعني مشکلي هست ... ظاهرا هيچ چيزي نيست ...خودم هم احساس بدي ندارم ... ولي حتما يه چيزي اون تو اذيتم مي کنه که اينجوري عکس العمل نشون مي دم ... آخ که چقدر دلم مي خواست هر چي چيز بده از اون ته در بيارم و بندازم بيرون , که ديگه هيچ چي اذيتم نکنه , جاروبرقي خوب سراغ ندارين؟
خسته شدم از اينهمه چس ناله ... يه وقتهايي هست که مي دوني اشکال کجاست اما انگار که تنهايي نمي توني حلش کني ...يه وقتهايي هست – مثل الان – که خيلي دلم مي خواد يکي باشه پشتم وايسه ...منو هل بده جلو , تشويقم کنه .... نياز دارم تاييدم کنن , تشويقم کنن , منتها انگار کسي متوجه نيست ...مي دونم مسخره اس اما خيلي دلم مي خواد يکي بغلم کنه و بهم بگه آدم خوبي هستم , مهم نيست کي باشه , فقط شنيدنش از دهن يکي ديگه واسم مهمه ....
چند وقته دارم دور سر خودم مي چرخم .... از بس چس ناله کردم و هي حالم بد شده دور و بري ها حوصله مو ندارن ديگه ...مي دونم از دستم خسته شدن ولي خوب انسان تر از اون هستن که به روم بيارن ... کاش مي شد منم يه مدتي برم گم بشم بلکه خودمو پيدا کنم ...

--------