« | Main | »

يه چند روزي نبودم ..يه مسافرت که نه نيمچه مسافرت! …فرصتي واسه آرامش نشد ولي خوب از هيچي بهتر بود ... چند روزه سرکار خلوته ... يه جور آرامش قبل از طوفان , طوفانش هم ديگه عادي شده ... يه کمي يکنواخت شده ... خوب هنوز يه چيزايي پيدا ميشه که هيجان بده ..مثل اون کيف سبزي که خريدم با اون جاسوئيچي قرمز...دوسش دارم ...فعلا چند روزه به هواي کيفه صبحها ميام شرکت ....
يه تلنگر کوچيکي بهم خورده ...يه سوالي ازم پرسيدن که من هيچ وقت در موردش جدي فکر نکردم ...هميشه موکولش مي کردم به اينکه چي پيش بياد ... الان که خوب فکر مي کنم ميبينم تو اين چند ساله چقدر ديدم عوض شده ... نه که حالا مطمئن باشم چي مي خوام و چي نمي خوام ولي زندگيم افتاده تو يه مسير ديگه ... افکاري که داشتم , توقعم از زندگي اصلا رفته تو يه فاز ديگه ... حالا اينکه مريم فعلي بهتره يا مريم قبلي موضوع بحث نيست ...کيفش به اينه که اين تغيير رو حس مي کنم گرچه مامانم خيلي خوشش نمياد و به نظرش من زيادي فکر مي کنم و آخرش هم خودمو بدبخت مي کنم ... يکي ازم پرسيد چرا نمي نويسي گفتم حرفهام تکراري شده گفت اشکال نداره اين يعني که روزهاي زندگيت تکراري شده يه راهي پيدا کن که از اين حالت در بياد ...بيراه نمي گه ... تکراري شده .... بايد يه راهي پيدا بشه که حال و هوام عوض بشه ... يه سستي تا مغز استخونم نفوذ کرده که فکر کردن رو از يادم برده ... افتادم تو يه لوپ مسخره که بعضي روزاش خوبه و بعضيش بد ... يه جورايي دارم خودمو تکرار مي کنم ... دلم هوس يه چيز باحال کرده ...يه جايي که تا حالا نرفتم , يه کاري که تا حالا نکردم ...نمي دونم معاشرت با يه سري آدمهاي جديد ...راستش رو بخواين ديگه حوصله ندارم ... از بس تو هر جمعي که مي شينم حرفها تکراري و بي سر و ته هستش حالم گرفته ... خوب يه وقتهايي خوبه آدم بي سر و ته بشه , اصلا بي سر و پا بشه , دري وري بگه , مسخره بازي در بياره ولي خوب همش که نمي شه اينجوري بود ... اينهمه فک و فاميل و دوست و آشنا دارم اما حوصله هيچ کدومشون رو ندارم ...يعني تا يکي دو ساعت خوبه اما بعدش ديگه خل ميشم ... نمي دونم چي شده , زندگيم ماشيني شده , سر در گمم , همش دارم با بقيه مي دوم , خلاصه هر چي که هست بدجوري کلافه ام کرده .... عق زدم از بس هر جا نشستم يا صحبت عروسي و خونه و زندگي و رخت و لباس بود يا صحبت خارج رفتن ...انگاري که زندگي به دوبخش تقسيم شده اينجا يا بايد بري يا ازدواج کني البته يه شق سوم هم هست که ازدواج کني و بري ... محور اصلي بحث ها شده اينکه فلاني عروسي گرفت اه اه اينجوري بود يا ديدي فلاني چه عروسي گرفت , آقا لباسش انقدر بود , سلموني فلان قدر , جهاز اينجور, داماد فلان , خانواده اش بهمان چه مي دونم از اين چيزا ...يا اينکه صحبت پذيرش و رفتن و اقامت و اينجور چيزاست ...خوب اشکال هم نداره منتها ديگه زيادي همه گير شده ...اگه نخواي راجع به اين دو تا موضوع حرف بزني بايد ساکت بشيني ... بعضي وقتها تنوع هم تو زندگي لازمه ... نمي دونم تازگيها چرا انقدر خوابالو شدم , قرصمو ديگه نمي خورم بهم گفتن اثرات جانبيش زياده خدا کنه مال اون باشه و چند روز ديگه سرحال بشم ... اينجوري خيلي بده که خسته باشي ديگه نه حوصله فکر کردن داري نه حوصله کارکردن نه تفريح ... همش مي خواي يه گوشه بيفتي و کاري نکني و وقت هم همينجوري واسه خودش بگذره ... وقت کشي هم عالمي داره!

--------