« | Main | »

کار ديگه به تشويق و تنبيه رسيده! ..وبلاگ نوشتنمو ميگم! ...خوب ديگه يکي هم مثل من خودشو اينجوري لوس مي کنه ...نمي دونين چه کيفي داره وقتي بهم مي گن چرا نمي نويسي ...آدم يه جاييش عروسي ميشه ...همچين مي گن که آدم فکر مي کنه نويسنده اس!
کتاب پرنده من (فريبا وفي) رو داده بخونم ... اين مثلا تشويقه , اونوقت وقت گذاشته که تا فلان روز بايد تمومش کني , اينم تنبيهه ! خلاصه دنيايي شده واسه خودش ...
پويا مي گه چرا تو هي گير مي دي به خودت ...هي دري وري مي گي که مي خوام پروانه بشم , ال بشم , بل بشم , چرا هي خودتو تحليل مي کني بشين مقل همه زندگي بکن ديگه ...خوب از يه طرفي راست مي گه وقتي به خودت گير ميدي ديگه انرژي نمي مونه که به کاراي ديگه برسي ... از اون طرف فکر ميکنم , واسه من , مهمترين کار تو زندگيم , شناختن خودمه .... اين هدفو به عنوان هدف معنوي زندگيم در نظر گرفتم منتها شايد بعضي وقتها مسير رو اشتباه مي رم ... خوب اگه من خودمو بشناسم , خوبي و بديمو درک کنم , ديگه مرض ندارم که نقاط ضعفمو تکرار کنم , بالاخره يه جوري سعي مي کنم بهتر بشم , ممکنه نشه کاملا از دستشون خلاص بشم ولي يه راه مسالمت آميز که مي شه پيدا کرد ...
خوشم مياد از آدمهايي که تکليفشون با خودشون معلومه ...با خودت که روراست باشي و تکليفتو بدوني با بقيه هم مشکلي نداري ... ولي امان از بلاتکليفي ...اونوقت عين مرغ پر کنده دور سر خودت مي گردي , هي خودتو با اين و اون مقايسه مي کني , هي فکر مي کني که عقبي , بعد حالت بد مي شه , تصميم هاي الکي مي گيري و همه چي رو ميريزي به هم....
اما اگه من بدونم چي ميخوام , چي راضيم مي کنه اونوقت مثل آدم مي شينم زندگيمو مي کنم , ديگه نه به خودم گير ميدم نه حال بقيه رو مي گيرم ...
خداييش تو اين چند ماهه خيلي بزرگتر شدم ....خوب بعضي مسائل و مشکلات هم بزرگتر شده , اما بعضي وقتها , بعضي ها رو که مي بينم اونوقت مي فهمم که اين همه مدت درگيري و فکر کردن و بالا پايين ها يه کمي هم تاثير گذاشته , اونقت يه احساس خوبي بهم دست ميده , يه جور حس برتري ....
الان با يه کمي اغماض از زندگيم راضيم ... غر مي زنم (اين ديگه جزء لاينفک من شده) ولي خوب دوسش هم دارم .... دو تا از کلاسهايي رو که ميرم خيلي دوست دارم ... معلم هامو دوست دارم ...يه جوريه براي اولين بار تو عمرم از رفتن به کلاس خوشحال مي شم با اينکه کلاس درس هم هست ...يکي از کابوسهاي بزرگ من هميشه همين کلاس رفتن بوده ...تا حالا , تو عمرم هيچ وقت سر کلاس سوال نکردم ...اگر هم يه سوالي پيش ميومد از بچه ها مي پرسيدم ...بعضي وقتها فکر مي کردم نکنه من خنگم ...آخه همه سوال مي کنن و حضور فعال دارن ولي من هيچ وقت هيچ سوالي واسم پيش نمياد , مسخره نيست؟ ... حالا کلاسهامو دوست دارم وقتي از کلاس برمي گردم سرحالم ....خيلي خوبه ...همين کلي منو ارضا مي کنه ...ميونم با همکارام خيلي خوبه ...اگه فشار کاري بعضي وقتها نباشه خيلي خوش مي گذره , خوب اينم ارضام مي کنه , چند تا دوست خوب دارم , پويا و نگار و کتي و عطا و سارا , عليرضا و آيدين و نازلي و رويا و رضا و .... ممکنه زياد نبينمشون يا تماسم بعضي وقتها کم بشه اما همينکه هستند , حتي گاه گاه , منو خوشحال مي کنه , اينم يه مورد ديگه واسه ارضا شدن ...اگه همينجوري فکر کنم هي خوشحال تر مي شم ... من اينجوريم از يه حرف کوچولو که خيلي مسخره است ناراحت مي شم و دنيا واسم تيره و تار ميشه از اونطرف هم يه مسئله کوچولو , فرضا اينکه تو کافي شاپ دور يه ميز کوچولو نشستيم و هي تعداد زياد ميشه و جا نيست انقدر خنده ام مي گيره که اشک تو چشام جمع ميشه و به خاطر همين موضوع تا دو روز الکي خوشم ...
من زندگي خودمو دارم , بايد اينو باور کنم , که من يه آدمم با افکار و عقايد خودم , دوستام , عشق و احساساتم , کارخودم و ... همينهاست که منو از بقيه متمايز مي کنه , اگه جدي جدي اين چيزيو که مي گم باور داشته باشم اونوقت ديگه هيچ چيز ناراحتم نبايد بکنه , چون اين مسيريه که خودم انتخاب کردم ..

--------