« | Main | »

پنجشنبه شبه ... نشستم تو خونه , هيج جا هم نمي رم.... مامان اينا دارن ميرن عروسي , يوسف هم مهمون داره , به من کاري ندارن و من هم واسه خودم مي پلکم ... کولر اين ور خراب شده , اتاق خيلي گرمه نميشه زياد توش نشست !
امروز فکر مي کردم شرکت کار زيادي ندارم و نداشتم هم ولي همچين که ساعت نزديک 12 شد يه کاري پيش اومد که مجبور شدم تا 4:30 بمونم , يعني در اصل پنچشنبه هم فرقي با بقيه روزها نکرد.
امروز يه شعري شنيدم (نه اسم شاعر يادم مونده نه شعر رو حفظ شدم!) که در مورد ترجيح دادن هاي شاعر بود , از وقتي شنيدمش همش دارم فکر مي کنم که من چي رو ترجيح مي دم يا چي رو دوست دارم , چيز زيادي به فکرم نرسيده , اين ديگه نوبره که آدم چيزهاي مورد علاقه اش رو هم حفظ نباشه .... مثلا شکلات ساده يا شيري رو به بقيه ترجيح ميدم از شکلاتهايي که توش فندق و بادوم و کلا آشغال داره خوشم نمياد , اسمارتيز رو دوست دارم , عاشق توت فرنگي , تارتش , شيک اش هستم ولي از شکلاتش خوشم نمياد .. دوست دارم تو ساحل رو ماسه ها دراز بکشم يا شب که ماسه ها سرده روشون بدوم... از صندل خوشم مياد , دوست ندارم کفش بپوشم , انگشتر رو خيلي دوست دارم ولي با دستبند و گردنبند زياد حال نمي کنم ... از خريد کردن خوشم مياد مخصوصا اينکه واسه يکي ديگه خريد کنم , خامه رو خيلي دوست دارم , کافي شاپ رفتن رو دوست دارم خيلي حال مي کنم يه کتاب بردارم برم اونجا بشينم بخونم ... پنجره هاي قدي رو ترجيج مي دم ... عاشق رقصم ...دلم مي خواد چند ساعت واسه خودم جلو آينه برقصم .. از پياده روي خوشم مياد , ترجيح مي دم وقتي مي خوام بخوابم بالشم سرد باشه , سيب زميني سرخ کرده رو به همه چي ترجيح مي دم , از دوچرخه سواري خوشم مياد , ترجيح ميدم با ماشين مسافرت برم , سفر کردن رو خيلي دوست دارم , دوست دارم ساعت کاريم دست خودم باشه , از کارهاي دستي خوشم مياد , دوست دارم يه ساز بتونم بزنم , کتاب خوندن و تئاتر ديدن رو دوست دارم , دلم مي خواد يه دختر داشته باشم که اسمش هم باران باشه ,دوست دارم ايران رو بگردم , از شمال رفتن خوشم مياد , نقاشي کردن رو دوست دارم , رنگ صورتي و آبي رو دوست دارم , چقدر حرف زدم , نه؟ ...ولي بد هم نشد يه چيزاي کوچيکي رو که دوست دارم و يادم رفته بود دوباره اومدن ...
الان که دارم اينها رو مي نويسم شاد شدم منتها تو همين موقع , انگار که خودآزاري داشته باشم , يهو ترسم ميگيره , اين ترس از آينده , اينکه چه اتفاقي ميفته , با اينکه روزي هزاربار به خودم ميگم که جاي نگراني نيست و زندگي همينه , بازم فايده نمي کنه , نمي دونم چرا انقدر از آينده مي ترسم , شايد يه جور احساس ناامني باشه , اينکه مثلا نتونم زندگيمو اداره کنم , دوست هم ندارم که اين ناامني رو با تکيه به يکي ديگه برطرف کنم , مي خوام به خودم اتکا داشته باشم
امروز عصري 2 ساعت خوابيدم , بعد از مدتها , يادم رفته بود عصر هم ميشه خوابيد ...الان سرحالم , دلم مي خواد امشب مثل قديما شب دير بخوابم , الان مدتهاست که ديگه بيشتر از 12-1 بيدار نمي مونم


--------