" /> مریم گلی: August 2003 Archives

« July 2003 | Main | September 2003 »

August 28, 2003

پنجشنبه شبه ... نشستم تو خونه , هيج جا هم نمي رم.... مامان اينا دارن ميرن عروسي , يوسف هم مهمون داره , به من کاري ندارن و من هم واسه خودم مي پلکم ... کولر اين ور خراب شده , اتاق خيلي گرمه نميشه زياد توش نشست !
امروز فکر مي کردم شرکت کار زيادي ندارم و نداشتم هم ولي همچين که ساعت نزديک 12 شد يه کاري پيش اومد که مجبور شدم تا 4:30 بمونم , يعني در اصل پنچشنبه هم فرقي با بقيه روزها نکرد.
امروز يه شعري شنيدم (نه اسم شاعر يادم مونده نه شعر رو حفظ شدم!) که در مورد ترجيح دادن هاي شاعر بود , از وقتي شنيدمش همش دارم فکر مي کنم که من چي رو ترجيح مي دم يا چي رو دوست دارم , چيز زيادي به فکرم نرسيده , اين ديگه نوبره که آدم چيزهاي مورد علاقه اش رو هم حفظ نباشه .... مثلا شکلات ساده يا شيري رو به بقيه ترجيح ميدم از شکلاتهايي که توش فندق و بادوم و کلا آشغال داره خوشم نمياد , اسمارتيز رو دوست دارم , عاشق توت فرنگي , تارتش , شيک اش هستم ولي از شکلاتش خوشم نمياد .. دوست دارم تو ساحل رو ماسه ها دراز بکشم يا شب که ماسه ها سرده روشون بدوم... از صندل خوشم مياد , دوست ندارم کفش بپوشم , انگشتر رو خيلي دوست دارم ولي با دستبند و گردنبند زياد حال نمي کنم ... از خريد کردن خوشم مياد مخصوصا اينکه واسه يکي ديگه خريد کنم , خامه رو خيلي دوست دارم , کافي شاپ رفتن رو دوست دارم خيلي حال مي کنم يه کتاب بردارم برم اونجا بشينم بخونم ... پنجره هاي قدي رو ترجيج مي دم ... عاشق رقصم ...دلم مي خواد چند ساعت واسه خودم جلو آينه برقصم .. از پياده روي خوشم مياد , ترجيح مي دم وقتي مي خوام بخوابم بالشم سرد باشه , سيب زميني سرخ کرده رو به همه چي ترجيح مي دم , از دوچرخه سواري خوشم مياد , ترجيح ميدم با ماشين مسافرت برم , سفر کردن رو خيلي دوست دارم , دوست دارم ساعت کاريم دست خودم باشه , از کارهاي دستي خوشم مياد , دوست دارم يه ساز بتونم بزنم , کتاب خوندن و تئاتر ديدن رو دوست دارم , دلم مي خواد يه دختر داشته باشم که اسمش هم باران باشه ,دوست دارم ايران رو بگردم , از شمال رفتن خوشم مياد , نقاشي کردن رو دوست دارم , رنگ صورتي و آبي رو دوست دارم , چقدر حرف زدم , نه؟ ...ولي بد هم نشد يه چيزاي کوچيکي رو که دوست دارم و يادم رفته بود دوباره اومدن ...
الان که دارم اينها رو مي نويسم شاد شدم منتها تو همين موقع , انگار که خودآزاري داشته باشم , يهو ترسم ميگيره , اين ترس از آينده , اينکه چه اتفاقي ميفته , با اينکه روزي هزاربار به خودم ميگم که جاي نگراني نيست و زندگي همينه , بازم فايده نمي کنه , نمي دونم چرا انقدر از آينده مي ترسم , شايد يه جور احساس ناامني باشه , اينکه مثلا نتونم زندگيمو اداره کنم , دوست هم ندارم که اين ناامني رو با تکيه به يکي ديگه برطرف کنم , مي خوام به خودم اتکا داشته باشم
امروز عصري 2 ساعت خوابيدم , بعد از مدتها , يادم رفته بود عصر هم ميشه خوابيد ...الان سرحالم , دلم مي خواد امشب مثل قديما شب دير بخوابم , الان مدتهاست که ديگه بيشتر از 12-1 بيدار نمي مونم


--------

نمي دونم اين حرکتها مال چيه , مال کم ظرفيتيه , مال لوس بودنه , مال بي جنبگيه يا مال علاقه زياده …چه جوري بگم که بابا من دلم زود زود تنگ ميشه , آره خوب کار داري , برنامه ات جور نمی شه , من هم کار دارم , اما هنوز ياد نگرفتم که چه جوري با اين کارهايي که برنامه ها رو به هم مي زنه کنار بيام ....شايدم دلم نمي خواد که کنار بيام , وه که چه لوس شدم !
--------

August 25, 2003

از يه روزايي – مثل امروز – بيشتر خوشم مياد , سر کار خلوته , در اصل کاري نداريم , کارها در حد مرتب کردن چيزاييه که تو اين هفته تلنبار شده بوده ... همه چيز مرتب و منظم شده , سر جاش , اينجور وقتها فايل هاي کامپيوتر رو هم مرتب مي کنم , خيلي حال ميده , طراحي نظم کلا چيز خوبيه ....
بغل پرينتر يه جعبه اس که پرينت هاي خرابو مي ذاريم توش به عنوان چکنويس , مريم هاي همکار , کاغذا رو پرت مي کنن اون تو ولي من دلم مي خواد کاغذ ها مرتب باشه روي سفيدش به طرف بالا , اينه که هر از گاهي جعبه رو ميريزم بيرون و کاغذا رو مرتب مي کنم , وسواسه ديگه
از يه روزايي – مثل امروز – بيشتر خوشم مياد , نه که کار زياد نيست راحت مي تونم اون کارايي که دلم مي خواد رو انجام بدم , وبلاگ بنويسم , روزنامه بخونم , کتاب بخونم , حتي با انگيزه شروع کنم به درس خوندن ....
دارم کشوها رو مرتب مي کنم, تو يکي از پوشه ها چشمم به اثر هنري رئيس ميفته , همه رئيس دارن ما هم رئيس داريم ... عکس يکي از همکارا رو رو هيکل هاي مختلف مونتاژ کرده و پرينت گرفته بعدش هم داده من يه جا قايم کنم که چشم طرف بهش نيفته يه وقت .... امان از دست اين رئيس
خوب همه جا تميز شد , تميز که نه خاک داره ولي مرتب شد ... دارم روزنامه مي خونم , شهردار جديدمون اقدامهاي انقلابي مي کنه , حالا هي غر بزنين که تفريح نداريم , ديگه از اين به بعد شب پنجشنبه مي تونيم بريم تو ميدونهاي شهر فاتحه اهل قبور , اينم يه تنوع ديگه !
قرار گذاشتم با خودم که روابط اجتماعيمو زياد کنم , دايره دوستها و معاشرينم بيشتر بشه , نه که حالا به همه صميمي و نزديک بشم اونجوري ديگه وقتي واسه آدم نمي مونه , ولي اين دايره هر چي بزرگتر بشه خوبيش اينه که با آدمهاي بيشتري برخورد مي کنم با تيپها و عقايد مختلف اونوقت راحت تر زندگي ميکنم , هر چي آدمهاي دور و برت متنوع تر باشند کار آدم راحت تر ميشه چون ديگه نمي تونه خودشو با همه مقايسه کنه در نتيجه به کل بي خيال قياس و اين حرفها ميشه ... از شوخي گذشته با آدمهايي که روابط اجتماعيشون بالاست خيلي حال مي کنم... يه آگهي داده بوديم روزنامه براي استخدام تو يکيش آقاهه نوشته بود :
توانايي ها : قدرت جاذبه در برقراري روابط , آشنا به اصول و فنون مديريت , روابط اجتماعي بالا , اعتماد به نفس کامل و از اين چيزا , باحال بود!
الان ديگه نزديکه ظهره , برم پي کارم , نصف روز رفت چشم به هم بزنم بقيش هم گذشته , آخ که اين روزا چه زود مي گذره , البته خوب هم مي گذره

--------

August 23, 2003

کار ديگه به تشويق و تنبيه رسيده! ..وبلاگ نوشتنمو ميگم! ...خوب ديگه يکي هم مثل من خودشو اينجوري لوس مي کنه ...نمي دونين چه کيفي داره وقتي بهم مي گن چرا نمي نويسي ...آدم يه جاييش عروسي ميشه ...همچين مي گن که آدم فکر مي کنه نويسنده اس!
کتاب پرنده من (فريبا وفي) رو داده بخونم ... اين مثلا تشويقه , اونوقت وقت گذاشته که تا فلان روز بايد تمومش کني , اينم تنبيهه ! خلاصه دنيايي شده واسه خودش ...
پويا مي گه چرا تو هي گير مي دي به خودت ...هي دري وري مي گي که مي خوام پروانه بشم , ال بشم , بل بشم , چرا هي خودتو تحليل مي کني بشين مقل همه زندگي بکن ديگه ...خوب از يه طرفي راست مي گه وقتي به خودت گير ميدي ديگه انرژي نمي مونه که به کاراي ديگه برسي ... از اون طرف فکر ميکنم , واسه من , مهمترين کار تو زندگيم , شناختن خودمه .... اين هدفو به عنوان هدف معنوي زندگيم در نظر گرفتم منتها شايد بعضي وقتها مسير رو اشتباه مي رم ... خوب اگه من خودمو بشناسم , خوبي و بديمو درک کنم , ديگه مرض ندارم که نقاط ضعفمو تکرار کنم , بالاخره يه جوري سعي مي کنم بهتر بشم , ممکنه نشه کاملا از دستشون خلاص بشم ولي يه راه مسالمت آميز که مي شه پيدا کرد ...
خوشم مياد از آدمهايي که تکليفشون با خودشون معلومه ...با خودت که روراست باشي و تکليفتو بدوني با بقيه هم مشکلي نداري ... ولي امان از بلاتکليفي ...اونوقت عين مرغ پر کنده دور سر خودت مي گردي , هي خودتو با اين و اون مقايسه مي کني , هي فکر مي کني که عقبي , بعد حالت بد مي شه , تصميم هاي الکي مي گيري و همه چي رو ميريزي به هم....
اما اگه من بدونم چي ميخوام , چي راضيم مي کنه اونوقت مثل آدم مي شينم زندگيمو مي کنم , ديگه نه به خودم گير ميدم نه حال بقيه رو مي گيرم ...
خداييش تو اين چند ماهه خيلي بزرگتر شدم ....خوب بعضي مسائل و مشکلات هم بزرگتر شده , اما بعضي وقتها , بعضي ها رو که مي بينم اونوقت مي فهمم که اين همه مدت درگيري و فکر کردن و بالا پايين ها يه کمي هم تاثير گذاشته , اونقت يه احساس خوبي بهم دست ميده , يه جور حس برتري ....
الان با يه کمي اغماض از زندگيم راضيم ... غر مي زنم (اين ديگه جزء لاينفک من شده) ولي خوب دوسش هم دارم .... دو تا از کلاسهايي رو که ميرم خيلي دوست دارم ... معلم هامو دوست دارم ...يه جوريه براي اولين بار تو عمرم از رفتن به کلاس خوشحال مي شم با اينکه کلاس درس هم هست ...يکي از کابوسهاي بزرگ من هميشه همين کلاس رفتن بوده ...تا حالا , تو عمرم هيچ وقت سر کلاس سوال نکردم ...اگر هم يه سوالي پيش ميومد از بچه ها مي پرسيدم ...بعضي وقتها فکر مي کردم نکنه من خنگم ...آخه همه سوال مي کنن و حضور فعال دارن ولي من هيچ وقت هيچ سوالي واسم پيش نمياد , مسخره نيست؟ ... حالا کلاسهامو دوست دارم وقتي از کلاس برمي گردم سرحالم ....خيلي خوبه ...همين کلي منو ارضا مي کنه ...ميونم با همکارام خيلي خوبه ...اگه فشار کاري بعضي وقتها نباشه خيلي خوش مي گذره , خوب اينم ارضام مي کنه , چند تا دوست خوب دارم , پويا و نگار و کتي و عطا و سارا , عليرضا و آيدين و نازلي و رويا و رضا و .... ممکنه زياد نبينمشون يا تماسم بعضي وقتها کم بشه اما همينکه هستند , حتي گاه گاه , منو خوشحال مي کنه , اينم يه مورد ديگه واسه ارضا شدن ...اگه همينجوري فکر کنم هي خوشحال تر مي شم ... من اينجوريم از يه حرف کوچولو که خيلي مسخره است ناراحت مي شم و دنيا واسم تيره و تار ميشه از اونطرف هم يه مسئله کوچولو , فرضا اينکه تو کافي شاپ دور يه ميز کوچولو نشستيم و هي تعداد زياد ميشه و جا نيست انقدر خنده ام مي گيره که اشک تو چشام جمع ميشه و به خاطر همين موضوع تا دو روز الکي خوشم ...
من زندگي خودمو دارم , بايد اينو باور کنم , که من يه آدمم با افکار و عقايد خودم , دوستام , عشق و احساساتم , کارخودم و ... همينهاست که منو از بقيه متمايز مي کنه , اگه جدي جدي اين چيزيو که مي گم باور داشته باشم اونوقت ديگه هيچ چيز ناراحتم نبايد بکنه , چون اين مسيريه که خودم انتخاب کردم ..

--------

August 17, 2003

طبقه اول باشه بهتره ..البته به شرطي که حياط داشته باشه ... خونه بدون حياط که اصلا فايده نداره ... خيلي بزرگ نباشه ...2 تا اتاق , نه 3 تا شايد يه وقت يکي خواست مهمون بشه ... يکي از اتاقها از بفيه بزرگتر باشه , نه 2 تاش بزرگتر باشه ... يکي از اتاق بزرگا که اتاق خوابه , يه تخت معمولي , يه ميز توالت , همينها بسه , ولي اگه پنجره ها قدي بودن (پنجره که قدي نباشه يعني کشک!) اونوقت يه مبل گرم و نرم با يه ميز کوچولوي پايه بلند جون ميده که دم پنجره باشن , خوب وقتي پنجره قديه حتما يه بالکن کوچولو هم داره , فکرشو بکن زمستون بعداز ظهر , رو مبل , دم پنجره , کتاب خوندن چه حالي مي ده .. روي تخت هم پر از بالش باشه خيلي خيلي بهتره ....
تو اون يکي اتاقه يه مبل گنده , مثلا سه نفره , با دو تا تکي , که خيلي راحت باشه از اونا که اگه هوس کردي روش بخوابي فرقي با تختت نکنه ... رنگ اتاقه روشن باشه , حالا يکي دو تا از ديوارهاش هم يه رنگ ديگه باشه , مثلا زرد يا کرم يا نارنجي کمرنگ , يه رنگ گرم , ديوارهاش کتابخونه باشه از کف تا سقف ... حالا اگه بعضي وقتها يه بوي ملايم توتون پيپ هم بياد بد نيست! ... مبله يه رنگ شاد باشه , همون زرد يا نارنجي , روش هم پر از کوسن ...جلوش يه ميز شيشه اي با پايه هاي کوتاه , روش هم یه گلدون بزرگ پايه کوتاه پر از گل ... يه تلويزيون گنده هم تو اتاق هست ..مثلا اتاق نشيمنه ديگه ..کفش هم يه فرش يا قاليچه کوچولو , چون يه اتاق راحتيه کفش اگه موکت باشه بهتر ميشه ....
آشپزخونه اش اپن باشه بهتره ...حالا نه که اصلا در و پيکر نداشته باشه ...جمع و جور و کوچولو باشه , البته اين وسوسه که آشپزخونه بزرگ باشه و تهش مثل يه اتاق کوچولو باشه با چند تا رديف کتابخونه و يه ميز و صندلي کوچولو هم کم قوي نيست ...
بقيه خونه هم يه دست مبل و ميز نهارخوري بايد باشه ديگه ... يه جوري که احساس آرامش بکنه آدم ...آها آينه هم حتما بايد باشه ...آينه قدي ...خونه بدون آينه مفت گرونه ... خوب يه خونه که پنجره اتاقهاش قدي هستش حتما سالنش هم پنجره هاش قديه و بالکن هم داره ...
حمومش هم يه رنگ گرم باشه ... حمومهايي که سفيدن آدمو ياد مرده شور خونه ميندازن ...رنگهاي آبي و سبز و اينها سرما ميده به آدم ...همون زرد از همه بهتره ....
توالتش هر رنگ بود اشکال نداره , مال مهمونه ...
يه خونه ديگه چي مي خواد ؟ همينا بسه ديگه ..اسباب اثاث زيادي مايه دردسره ...فقط کار آدمو زياد مي کنه ...
ايني که گفتم خونه منه .... اون خونه اي که مال من ميشه بايد اينطوري باشه وگرنه ديگه نمي شه اسمشو گذاشت خونه مريم ....

--------

August 16, 2003

نوشتن سخت شده .... مخصوصا وقتيکه تا شروع مي کنم تنها چيزي که مياد در مورد خودم باشه … نمي دونم کار درست يا غلطيه که همش در مورد خودم حرف بزنم ...الان تنها چيزي که تو ذهنم مياد همينهاست ..خوب من که نويسنده نيستم مثلا بيام يه قصه بنويسم , بيشتر چيزايي هم که تا حالا نوشتم يا خطاب به خودم بوده يا شما ... چند تا چيز تا حالا نوشتم که همشون بر مي گرده به خودم و تحليل شخصيتيم ... يکيش رو هم گذاشتم , ولي شک داشتم , يکي از دوستهام خوندش , منتظر عکس العملش بودم , مثبت نبود , من هم که زياد مطمئن نبودم فکر کردم پاکش کنم بهتره ..اين اولين باري بود که يه چيزي رو از تو وبلاگم پاک کردم ...اون اولها با خودم قرار گذاشته بودم که هيچ وقت هيچ چيزي رو از اينجا پاک نکنم , که نکردم , ديشب فکر کردم که بد نيست بعضي وقتها يه وسواسي رو نوشته ها داشته باشم ...اينجوري ممکنه همين يه هفته در ميون که مي نويسم بشه دو هفته در ميون ولي اگه از نوشته هام زاضي باشم اشکالي نداره , نمي دونم , شما چي فکر مي کنين ؟ کدومش بهتره , هر چي بياد بنويسم يا گزينه اي عمل کنم؟
--------

August 11, 2003

يه چند روزي نبودم ..يه مسافرت که نه نيمچه مسافرت! …فرصتي واسه آرامش نشد ولي خوب از هيچي بهتر بود ... چند روزه سرکار خلوته ... يه جور آرامش قبل از طوفان , طوفانش هم ديگه عادي شده ... يه کمي يکنواخت شده ... خوب هنوز يه چيزايي پيدا ميشه که هيجان بده ..مثل اون کيف سبزي که خريدم با اون جاسوئيچي قرمز...دوسش دارم ...فعلا چند روزه به هواي کيفه صبحها ميام شرکت ....
يه تلنگر کوچيکي بهم خورده ...يه سوالي ازم پرسيدن که من هيچ وقت در موردش جدي فکر نکردم ...هميشه موکولش مي کردم به اينکه چي پيش بياد ... الان که خوب فکر مي کنم ميبينم تو اين چند ساله چقدر ديدم عوض شده ... نه که حالا مطمئن باشم چي مي خوام و چي نمي خوام ولي زندگيم افتاده تو يه مسير ديگه ... افکاري که داشتم , توقعم از زندگي اصلا رفته تو يه فاز ديگه ... حالا اينکه مريم فعلي بهتره يا مريم قبلي موضوع بحث نيست ...کيفش به اينه که اين تغيير رو حس مي کنم گرچه مامانم خيلي خوشش نمياد و به نظرش من زيادي فکر مي کنم و آخرش هم خودمو بدبخت مي کنم ... يکي ازم پرسيد چرا نمي نويسي گفتم حرفهام تکراري شده گفت اشکال نداره اين يعني که روزهاي زندگيت تکراري شده يه راهي پيدا کن که از اين حالت در بياد ...بيراه نمي گه ... تکراري شده .... بايد يه راهي پيدا بشه که حال و هوام عوض بشه ... يه سستي تا مغز استخونم نفوذ کرده که فکر کردن رو از يادم برده ... افتادم تو يه لوپ مسخره که بعضي روزاش خوبه و بعضيش بد ... يه جورايي دارم خودمو تکرار مي کنم ... دلم هوس يه چيز باحال کرده ...يه جايي که تا حالا نرفتم , يه کاري که تا حالا نکردم ...نمي دونم معاشرت با يه سري آدمهاي جديد ...راستش رو بخواين ديگه حوصله ندارم ... از بس تو هر جمعي که مي شينم حرفها تکراري و بي سر و ته هستش حالم گرفته ... خوب يه وقتهايي خوبه آدم بي سر و ته بشه , اصلا بي سر و پا بشه , دري وري بگه , مسخره بازي در بياره ولي خوب همش که نمي شه اينجوري بود ... اينهمه فک و فاميل و دوست و آشنا دارم اما حوصله هيچ کدومشون رو ندارم ...يعني تا يکي دو ساعت خوبه اما بعدش ديگه خل ميشم ... نمي دونم چي شده , زندگيم ماشيني شده , سر در گمم , همش دارم با بقيه مي دوم , خلاصه هر چي که هست بدجوري کلافه ام کرده .... عق زدم از بس هر جا نشستم يا صحبت عروسي و خونه و زندگي و رخت و لباس بود يا صحبت خارج رفتن ...انگاري که زندگي به دوبخش تقسيم شده اينجا يا بايد بري يا ازدواج کني البته يه شق سوم هم هست که ازدواج کني و بري ... محور اصلي بحث ها شده اينکه فلاني عروسي گرفت اه اه اينجوري بود يا ديدي فلاني چه عروسي گرفت , آقا لباسش انقدر بود , سلموني فلان قدر , جهاز اينجور, داماد فلان , خانواده اش بهمان چه مي دونم از اين چيزا ...يا اينکه صحبت پذيرش و رفتن و اقامت و اينجور چيزاست ...خوب اشکال هم نداره منتها ديگه زيادي همه گير شده ...اگه نخواي راجع به اين دو تا موضوع حرف بزني بايد ساکت بشيني ... بعضي وقتها تنوع هم تو زندگي لازمه ... نمي دونم تازگيها چرا انقدر خوابالو شدم , قرصمو ديگه نمي خورم بهم گفتن اثرات جانبيش زياده خدا کنه مال اون باشه و چند روز ديگه سرحال بشم ... اينجوري خيلي بده که خسته باشي ديگه نه حوصله فکر کردن داري نه حوصله کارکردن نه تفريح ... همش مي خواي يه گوشه بيفتي و کاري نکني و وقت هم همينجوري واسه خودش بگذره ... وقت کشي هم عالمي داره!

--------

August 05, 2003

هوس ظهر زمستون رو کردم ...يه ظهر زمستون که خورشيد يه کمي نور داره و منم کاري ندارم ...برم جلو پنجره و دراز بکشم , به چيزي هم فکر نکنم , يعني چرا فکر بکنم , ولي با خيال راحت ...اونوقت شايد هم بخوابم ...يه خواب عميق و آروم ....
چند ماهه که همه چي يکنواخت شده , تکراري ...نه که بد باشه ولي يه جورايي افسرده ام کرده ... من خيلي زود حوصله ام سر ميره ....از کارها , از آدمها , از خودم ... واسه همين وقتهايي که سرم شلوغه و اتفاقهاي مختلف ميفته سرحال و شنگولم...همچين که پاي تکرار مياد وسط منم چپ مي کنم ... اونوقت هر کاري مي کنم که اگه شده يه تنوع کوچيکي بياد تو زندگيم ... مثل الان که بند کردم به موهام و هر روز يه بلايي سرش در ميارم !
با اينکه هوا ابري نيست من دلم تنگه ... آخه معمولا وقتي هوا ابريه منم دلم الکي تنگ ميشه ... واسه کسي يا چيزي تنگ نيست , واسه خودم تنگه ...
دلم که تنگ ميشه ياد قديما ميفتم ...ياد آرزوهاي کوچيکي که داشتم ... ياد اون خونه هه که دلم مي خواست مال من باشه ....ياد اون ذوقي که واسه دانشگاه رفتن داشتم ... ياد عشقي که به مدرسه و دوستام داشتم .... چرا ديگه حوصله دوستام رو هم ندارم ؟ ....چرا عروسي رويا که رفتم همش نشستم و به حرف اين و اون گوش دادم, من که اينهمه روزاي خوب با رويا داشتم؟ .....ياد هيجاني که واسه آينده داشتم , نه که الان بد بين باشم فقط بفهمي نفهي يه کمي گه شدم ... نمي دونم چي شده , من که همونم که بودم – خوب يه کمي فرق کردم – شرايط هم که همونه , هيچ اتفاق خاصي هم نيفتاده , پس چرا هي فکر مي کنم قديما بهتر بودم ؟ چرا فکر مي کنم که چيزي واسم نمونده ؟ چرا لوس شدم؟
چند روزه هر چي دم دستم مياد مي خورمش ...نشونه خوبي نيست , وقتهايي که سرحالم ميل خوردن ندارم , وقتهايي که ديوانه وار مي خورم يعني مشکلي هست ... ظاهرا هيچ چيزي نيست ...خودم هم احساس بدي ندارم ... ولي حتما يه چيزي اون تو اذيتم مي کنه که اينجوري عکس العمل نشون مي دم ... آخ که چقدر دلم مي خواست هر چي چيز بده از اون ته در بيارم و بندازم بيرون , که ديگه هيچ چي اذيتم نکنه , جاروبرقي خوب سراغ ندارين؟
خسته شدم از اينهمه چس ناله ... يه وقتهايي هست که مي دوني اشکال کجاست اما انگار که تنهايي نمي توني حلش کني ...يه وقتهايي هست – مثل الان – که خيلي دلم مي خواد يکي باشه پشتم وايسه ...منو هل بده جلو , تشويقم کنه .... نياز دارم تاييدم کنن , تشويقم کنن , منتها انگار کسي متوجه نيست ...مي دونم مسخره اس اما خيلي دلم مي خواد يکي بغلم کنه و بهم بگه آدم خوبي هستم , مهم نيست کي باشه , فقط شنيدنش از دهن يکي ديگه واسم مهمه ....
چند وقته دارم دور سر خودم مي چرخم .... از بس چس ناله کردم و هي حالم بد شده دور و بري ها حوصله مو ندارن ديگه ...مي دونم از دستم خسته شدن ولي خوب انسان تر از اون هستن که به روم بيارن ... کاش مي شد منم يه مدتي برم گم بشم بلکه خودمو پيدا کنم ...

--------

August 03, 2003

چند روز پيش رفته بودم ختم مادر يکي از همکارا مسجد …. ديگه مثل قديمها زياد تحت تاثير مردن بقيه قرار نمي گيرم , يعني راستش رو بخواين حالشو ندارم ...خوب همينه ديگه بالاخره همه ميميرن حالا يکي زودتر يکي ديرتر...يکي راحت يکي سخت ... از اين حرفها که بگذريم نکته جالب ماجرا اون حجت الاسلامي بود که سخنراني مي کرد ... ماشاالله به اين رو و اين زبون ...نمي دونم تازگيها مثل اينکه مد شده , هي گفتن وحدت حوزه و دانشگاه اين ها هم فکر کردن منظور اينه که بحث هاي علمي بکنن ...حالا مجسم کنين که يارو مادرش مرده , حالش خرابه , داره گريه مي کنه اونوقت حاج آقا گير سه پيچ داده که در مورد صنعت مونتاژ صحبت کنه ....اينجوري شروع شد که طرف اومد اسامي افراد رو بخونه پاي بلندگو چشممش افتاد به اسم چند تا شرکت , هيجان زده شده گفت " اينجور که من مي بينم دوستان همه در کار توليد هستند , اي توليد کننده ..." و جاي شما خالي رفت بالاي منبر ... حالا اينش هيچي دو تا نکته اساسي بود يکي اينکه اين صحبتها با همون لحن ذکر مصيبت بود بعدش هم اينکه راه به راه اون وسط از قول پيامبر و ائمه حديث مياورد و آدم مي موند که 14 قرن پيش چقدر حرف و حديث در مورد صنعت مونتاژ زده شده!
مي گفت " خدا مي فرمايد اگه مونتاژ کاري , درست مونتاژ کن اگه توليد کاري درست توليد کن ..., دقت کنين , خدا دوست داره يا يه کاري رو نپذيريد يا اگه پذيرفتيد درست انجام بديد ....صنعت مونتاژ , اتومبيل سازي , پيوستن ايران به بازارهاي جهاني , دنياي تبليغات , اينکه بازار رو به نفع خودت بچرخوني , محور بحثشون بود! ....اينکه صنعتگران و کارخونه داران واسه اينکه در کشور تاثير گذار باشند به 3 اصل نيازمندند ...اونوقت حديث پيامبر به صنعتگران رو گفت ...
و هو لن يکون حاذقا به علم (يه چيزي تو همين مايه ها) ...که يعني علم قضيه رو داشته باشيد , ديمي کار نکنيد ...مثلا چطور ميشه که بعضي قطعات مرسدس بنز رو چين ميزنه و فرضا ما نمي زنيم ...بعد يه حديث ديگه که يادم نيست توضيحش اين مي شد که حالا کارخونه را راه انداختي ايميل و فکس و تلفن از مشتري مياد ...تو امين مصرف کننده هستي بايد ببيني که چقدر مسئوليت داري مي توني اينها رو با قطعات تايواني جمع کني يا از اروپا قطعه بياري (حاج آقا زياد با بازار مشترک حال نمي کرد , ترجيح مي داد قطعات از اروپا بياد که حق مشتري خورده نشه!) بايد ببني مي توني فردا جواب مشتري رو بدي ؟ ...بعدش حديث سوم که به اينجا ختم شد امام جعفر صادق 14 قرن قبل گفته حق با مشتري است!
شايد اگه اين حرفها يه جاي ديگه زده مي شد بحث بدي نبود ولي من هر چي فکر کردم نتونستم ربطشو به آدمي که شب تو خواب سکته کرده و صبح بلند نشده پيدا کنم ...بعدش هم اينکه اينا خجالت نمي کشن همه چي رو لوث مي کنن ...آخه اين يعني چي که امام صادق 14 قرن قبل گفته حق با مشتريه ؟!

--------