" /> مریم گلی: July 2003 Archives

« June 2003 | Main | August 2003 »

July 28, 2003

يه چشممو باز مي کنم....ساعت 6 و ربعه ... ناخودآگاه يه لبخند مياد ... خوشحالم از اينکه هنوز واسه خوابيدن وقت دارم .......ساعته زنگ مي زنه ...مي پرم ...ساعت تازه 7 شده , هنوز هم واسه خوابيدن وقت هست ولي بايد مواظب بود ... دوباره بلند ميشم .... ساعت از هفت و نيم گذشته باز دوباره دير شد ... به سختي بلند مي شم ...افتان و خيزان مي رم طرف شرکت ...انگار نه انگار که اثر قرصها 4-5 ساعت بيشتر نيست ...اين قضيه هر روز تکرار ميشه ...
شرکت طبقه آخره ....به گمونم چهارم باشه ...رئيس مي گه خوشم مياد زياد به خودت زحمت نمي دي فقط اون چيزايي که لازمه رو مي دوني , چون طبقه شرکت به کارم نمياد نمي دونم چندمه! .... اونجا آسانسور نداره منم که تنبل .... سعي مي کنم يه جوري سرمو گرم کنم که نفهمم چقدر بايد برم بالا ...يه طبقه مونده به آخر يه شرکت ديگه اس .... يه قسمتي از ديوار راهروشو آبي کرده ...يه آبي آسموني پررنگ با يه تيکه هايي شبيه ابر که پررنگ تره ! ...به اينجا که مي رسم خوشحال مي شم چون يه طبقه بيشتر نمونده ... ياد اتاقهاي اين شرکته ميفتم و باز خنده ام مي گيره ...مجسم کن تو يه اتاقي کار کني که ديوارهاش صورتي پررنگه بعد يه شکلهايي که پررنگ تره و شبيه جاي بوسه تمام ديوار رو پر کرده ... اين قضيه هم هر روز تکرار ميشه ....
بعدش که رسيدم ميرم تو اتاق , اتاقي که 8-10 ساعت آينده رو توش مي گذرونم , اتاقي که از اتاق خودم هم بيشتر مي بينمش ... اتاقي که بعضي روزا خوبه , هوا ش خنک تره , يه جوري دوست داشتني تره و بعضي روزا ازش بدم مياد و حوصلشو ندارم ... کارهام بعضي وقتها تکراريه بعضي وقتها جديده ... بعضي وقتها که شلوغ ميشه عصباني و کلافه مي شم و يه و قتهايي هم از شدت شلوغي خنده م مي گيره و نمي تونم خودمو جمع کنم ... تا عصري کلي اتفاقهاي جورواجور ميفته , خوب و بد , بامزه و لوس , روهمرفته بد نمي گذره ....فقط بديش اينه که يه جورايي احساس مي کنم ايزوله شدم اونجا ... دلم مي خواد يه کمي بيشتر تو شلوغي باشم .... بعضي وقتها اونجا خيلي ساکته .... اصلا نمي فهمي که بيرون از اونجا زندگي با چه سرعتي در جريانه ...
سه روز اول هفته کلاس دارم .... خوبه , اينجوري هم وقتم پر ميشه هم يه چيزي ياد ميگيرم ... زياد حوصله ندارم که روزا زود برم خونه , آخه نه که تابستونم هست و روزا بلند ... آخر هفته ها ولي کلاس ندارم که خيلي هم ميچسبه ...هفته هام شبيه تپه شده ...از شنبه تا دوشنبه سر بالا ميرم ولي سه شنبه ها ميام طرف پايين ... يه حس خوبيه مثل روزاي مدرسه که امتحانهامو مي دادم و بعدش خيالم راحت بود ...
يه روزايي يه اتفاقهاي کوچيک شنگولم ميکنه ...مثل اونروز که سارا بهم زنگ زد ....يه اتفاق غير منتظره که خيلي هم بهم چسبيد و همينجور الکي شنگول شدم ... وقتي پشت تلفن قهقه مي زد منم خنده ام مي گرفت و اصلا يادم رفت که اونروز صبحي مثل بعضی از روزا اخلاقم گه مرغي بود ... يا مثل اونروز که پويا بعد از مدتها يه قصه واسه م نوشته بود و خيلي چسبيد ...
تازگيها خودمو بيشتر شناختم ..مي دونم که هر از چندگاهي پنچر ميشم ... بي حوصله و تلخ ...يا شايد هم بداخلاق ....تو اون روزا اگه بهترين پيشنهاد زندگيم هم بهم بشه احتمالا مي گم نه ... ولي حالا که فهميدم اينجوريم ديگه زياد به پر و پاچه خودم نمي پيچم ... چون مي دونم که اين روزا زود مي گذره ...فقط سعي مي کنم که يه جوري طول دوره رو کوتاهتر کنم ...بعدش دوباره خوب و خوش اخلاق ميشم ...
مثل الان که سرحالم .....کلي انرژي مثبت ! از اينور اونور گرفتم ... آماده براي پرواز ... الان ديگه از چيزي نمي ترسم ... از اتفاقهايي که ممکنه هيچ وقت نيفته ... الان دارم به اين فکر مي کنم که اين چند روزه برم کتابخونه بخرم و کتابهايي که زير ميزم تلنبار شده رو جمع کنم ...فکرم همش ناراحته چون به نظرم اين کتابهايي که اون زير جمع شده جلوي جريان انرژي تو اتاقمو ميگيره !
راستي اين کتاب طراحي نظم رو اگه تا حالا نخوندين حتما بخونين ...حالا ممکنه به اون چيزايي که گفته عقيده نداشته باشين ولي در کل جالبه ... بالاخره از اين ديد هم ميشه به قضيه نگاه کرد!

--------

July 19, 2003

مونث تراکتور چی میشه؟ می خوام اسممو عوض کنم!
--------

July 09, 2003

من خوبم ...خوب خوب ..شما چطورين ؟ ...لطفا همه خوب باشين چون اينجوري خيلي بيشتر خوش مي گذره ... بازم يه بار ديگه رفتم بالاي منحني سينوسي ... نمي دونم علتش چي بوده ....يا به قرصهام عادت كردم ، يا مال اينه كه ديشب يه 8 ساعت خواب عميق داشتم ، يا مال تئاتر تك سلولي هاست ، يا مال توبيخي كه ديروز شدم و از دوستم هم معذرت مي خوام كه ديروز حرصشو در آوردم با اون قيافه آويزون .... يا شايدم مال اون گريه دل سيريه كه ديشب پاي اخبار واسه مردن لاله و لادن كردم ، تازه فهميدم كه چه خوشبختم كه لازم نيست بين موندن و رفتن يكدومشو انتخاب كنم ....
الان هم نشستم تو شركت ، پشت همون ميز پشت به پنجره ، جاي پنكه رو هم عوض كردم حالا بيشتر باد مي خوره ْ بعدش هم دارم به اون «ديونه» اي كه همكارم با خودكار رو دستم نوشته نگاه مي كنم ، ديونگي هم دنيايي داره واسه خودش !
ديروز كه مي خواستم يه ساعت مرخصي بگيرم رئيس مي گه مشكوك شدي تازگيها خيره انشاالله ...اين رئيس هم بدجوري واسه من سوسه مياد ... علاوه بر اينكه رئيس كارمه خيلي هم دلش مي خواد كه رئيس زندگي هم باشه ... تو همه جزئيات سرك مي كشه ، نظر هم ميده ، و تو پيگيري هم فعالانه شركت مي كنه ... ديگه حساب وزن من رو هم داره و هر از گاهي گوشزد مي كنه كه چاق شدي ها ، ديگه رژيم نمي گيري؟
اين چند هفته گذشته يه جورايي بود ... حالا كه گذشته با كلي اتفاقهاي خوب و بد كه واسم افتاد ... خوب بعضي وقتها خيلي خوبه كه يه چيزايي باعث بشه آدم خودشو بهتر بشناسه ... مي دونين مشكل من اينه كه نمي تونم حرف بزنم ، يعني تا مي خوام در يه موردي بحث كنم ، نظرمو بگم ، يا از حقم دفاع كنم ، يه كمي كه حرف مي زنم عين اسب اشك تو چشام جمع ميشه اونوقت بيا و درستش كن .... بعد اينطوري كه ميشه منم همش همه چي رو دور ميزنم ...
مي دونم كه بعضي وقتها اينجا دري وري مي نويسم ، خوب نمي نويسم يا حوصلتونو سر مي برم ... ولي خوب چه ميشه كرد ما اينيم ديگه !


--------

July 08, 2003

بنويس ....نوشتن كه كاري نداره .... يه قلم ، يه كاغذ ....يه كيبورد ، يه مانيتور ... اولش شايد يه كمي سخت باشه ولي بعدش راحته ... ولي يه وقتهايي كه حالت چيزه ، سرحال نيستي چه مي دونم گرمته اونوقت نوشتن سخت ميشه ...ميشه يه كابوس ...كابوس كه نه ، نمي خواي بنويسي كه حالت خوب نيست ، نمي خواي بنويسي كه الان چند وقته بدون دليل ناراحت ميشي ، كه همش خسته اي ، كه انگار راه رفتن سخت ترين كار دنياست كه انگار 200 كيلو وزنته .... فكر مي كني خوب نيست آدم اينطوري باشه ، دليلي واسه ناراحتي نيست ، نبايد لوس شد ، هر چيزي كه هست بايد بخندي .... خوشحال باشي ، اصلا قرار همينه .... اونوقت نوشته هات رو دوست نداري ، به نظرت فيلم مياد ، واسه همين ترجيح مي دي چيزي ننويسي .... ولي خوب نميشه كه كامل تعطيلش كرد ... مگه از اول واسه دل خودت اينجا رو باز نكردي ....مگه هميشه دلت نمي خواست بنويسي ؟ خوب پس چه مرگته؟ چرا انقدر ادا و اطوار در مياري ؟
اصلا مي دوني چيه بايد يه كاري بكني .... نمي دونم چه كاري ولي بايد ديگه اينجوري نباشي .... مگه با خود قرار نذاشتي كه زندگي يعني همين جزئيات ؟ جزئيات كوچيك و بزرگ كه گاه و بيگاه پيش مياد ...دو خط نوشتن ، مرخصي دو ساعته وسط روز ، يه سبد كوچولو پر از صدف و چيز ميزاي دريايي با يه مرجان قرمز ، يه ديوار اتاق كه زرد شده ، يه آفريني كه معلم فرانسه بهت مي گه .... مگه صد دفعه پيش خودت فكر نكردي كه همش چقدر زندگي مي كني كه هي يه خط در ميون غش مي كني ، هم به خودت بد مي گذروني هم بقيه رو ناراحت مي كني .... تو چه مرگته ؟ چرا هر چي بهت مي گن زود مي رنجي؟ شبيه گل خيار شدي كه تا بهش آب مي خوره قهر مي كنه ....
اين روزا چرا انقدر زود مي گذره ؟ اصلا مي دوني چيه تو ظرفيتت كمه ....يعني بيشتر از توانت از خودت كار مي كشي ....حالا كارش مهم نيست مشكل اينه كه واسه هر كاري ، حتي همون جزئيات كوچيك كه خوشحالت مي كنه ، كلي فكر مي كني ، انرژي مي ذاري ، همش نگراني ...اصلا مي دوني چيه تو مريضي ... فكرت بيماره .... همه چي رو واسه خودت مي پيچوني ، مرض داري ديگه!
يوسف مي گه زندگيت مثل يه گوله كاموا شده كه خودتم اون وسطها داري غلت مي زني ، كامواهاي رنگارنگ كه به هم گره خورده بعد هر وقت جوش مياري از اون تو مياي بيرون ، يه كاموا جديد پيدا مي كني ، سرشو ميگيري و مي پري اون تو ....باز دوباره همون بساط ، آره راست ميگه ، به جاي اينكه گره ها رو باز كني هي گره رو گره مي زني ....
مي دوني چيه ؟ اصلا من ديگه حوصله ام از دست تو سر رفته ...انگار كه خودتم اين وضعو دوست داري ....چون هيچ تلاشي نمي كني ... اين اصلا خوب نيست ...نمي بيني روزا چه زود مي گذره ، شنبه ، يكشنبه .... چي كار مي كني اين روزا ؟ يادت هست چي مي خواستي ؟ يادت هست چي كارا مي خواستي بكني ؟ يا اينكه عين تراكتور همين جور داري شخم مي زني و مي ري جلو ....بعضي وقتها هم دور خودت دايره مي زني .... فكر مي كني چي خوشحالت ميكنه ؟ نمي دوني ؟ ...خوب غير از اين هم نميشد ازت انتظار داشت .... انگار تا كسي بالا سرت نباشه قدم از قدم بر نمي داري .... چرا همه چي رو پس مي زني ؟ چرا راههاي كوچيكي كه واست باز ميشه كه حداقل يه كمي اوضاع رو دلپذير تر مي كنه پس مي زني ؟ تو چه مرگته؟
اصلا شايد بهتر بود 20 سالگي شوهر مي كردي الانم يه بچه داشتي و غرق زندگيت بودي ...خوب آخه مي دوني استعداد غرق شدنت خوبه .... تو چرا اينجوري شدي ؟ يعني از اولش هم بودي الان بدتر شدي .... چرا انقدر اضطراب داري ؟ واسه چي نگراني ؟ چرا از شدت دلشوره به دل پيچه ميفتي ؟ ... دستات درد ميكنه ، مي دونم ، از نك انگشتها تا اونجه كه به تنت وصل ميشه ، تير مي كشه ، چرا با اعصاب خودت بازي مي كني؟
من نمي دونم چي بهت بگم ... ديگه زور من هم بهت نمي رسه ...مي دونم كه همين جوري ميري مي ري تا يه جايي بالاخره گم بشي ....
ولي خوب دلم نمياد همين جوري ولت كنم ... بالاخره هميشه با هم بوديم ... بازم مي مونم ... كمكت مي كنم ، منتها به شرطي كه خودتم بخواهي ... وگرنه هيچ وقت ، هيچ وقت نجات پيدا نمي كني


--------