" /> مریم گلی: June 2003 Archives

« May 2003 | Main | July 2003 »

June 30, 2003

نمي خوام بنويسم .... يعني الان حس و حال نوشتن ندارم ..نمي دونم چرا ، من بعضي وقتها ، واسه بعضي كارام ، دلايل منطقي ندارم ، الان فقط مي دونم كه دوست ندارم چيزي بنويسم ... پس ميرم تا وقتي كه دوباره دلم بخواد بنويسم ... اين خواستن ممكنه فردا باشه ، يه هفته ديگه ، يا يه ماه ديگه ... ولي بر مي گردم ...
--------

June 22, 2003

يه اتاق سه در شش ...كه يه طرفش سر تا سر پنجره اس ....دو تا كتابخونه ، سه تا ميز نسبتا بزرگ ، يه مبل سه نفره چرمي ، كف پاركت ، يه نقشه جغرافي جهان بزرگ كه رو ديوار قاب شده ، يه وايت برد كوچيك ، يه جا نقشه اي ، يه دريچه كولري كه بود و نبودش فرقي نداره ، يه پنكه كه باد داغو جابجا مي كنه با دو تا همكار ... روزم از اينجا شروع ميشه ، پشت يكي از ميزها ، پشت به پنجره !
پنجره تو حياط باز ميشه ...حياط كه نه ، پاركينگ با چند تا درخت چنار! پشت حياط يه خونه اس ، يعني آپارتمان ، 6 واحد ...ولي انگار كه روش خاك مرده پاشيدن ..كسي توش نيست يا اگر هم هست علاقه اي به اين طرف ساختمون نداره ... انقدر سوت و كوره كه همون بهتره ميز پشت به پنجره باشه!
مانيتورم خوب ديده نميشه ، بايد چشامو تنگ كنم ، نور كه ميفته توش همه چي مات ميشه ...ولي فكر مي كنم مات شدن ترجيح داره به تاريك بودن ، پس لوردراپه ها رو نمي كشم!
نقشه جغرافي زير شيشه اس ... اگه شيشه نداشت ميشد با پونز هاي رنگي روش مسير گرفت .. جون مي داد واسه خيالبافي!
تو كتابخونه پر از زونكنه ... شماره خورده ، 1، 2 ، 3 ...نه 1 – الف ، 1- ب ... كلافه كه مي شم ، يا وقتي كه هوا گرمه يا كارا زياده دلم مي خواد زونكن ها رو از پنجره بندازم بيرون ، همين فكرش كلي آرومم مي كنه !
رو مبل كه مي شيني فرو ميري ..دشكهاش خيلي نرمه ، ميشه بعضي وقتها ، بعد از ظهر ، كه خسته اي ، درو آروم ببندي و يه كمي روش دراز بكشي ... اگه بذارن در بسته بمونه!
يه كامپيوتر ، يه تلفن سياه ، يه جامدادي ، يه كازيه پر از روزنامه و مجله ، چند تا پوشه با يه تقويم روميزي ، يه ليوان قرمز با يه قندون چيني همه مايملك من رو ميزمه ...
سايز ليوان قرمزه خيلي خوبه ، جون ميده واسه چايي خوردن ، بيشتر يه ارضا روحيه كه حتي تو گرما و هواي دم كرده هم چند بار پر و خالي ميشه!
ميزه بي روحه ، بايد يه چيز جوندار روش باشه ... ليوان قرمزه خوبه ، يه رنگي ميده ...حالا يه چيز زرد يا آبي هم اگه باشه خيلي بهتر ميشه .... قاب عكس چي ؟ يه عكس قشنگ با قابش هم خوبه، يا حتي يه گلدون كوچيك !
هواي اتاق گرمه ، دم كرده اس ... نزديك ظهر كه ميشه از فشار هواي گرم سر گيجه مي گيري ... فكر مي كنم اگه نزديك دريا بوديم چه خوب مي شد !
يه اتاق سه در چهار .... كه يه طرفش سر تا سر پنجره است .... پنجره به حياط باز ميشه ... يه ميز تحرير ، يه كتابخونه با كلي كتاب ، يه كامپيوتر ، يه تخت با پتوي بنفش و آبي .... روزم اينجا تموم ميشه ! رو به پنجره !

--------

June 16, 2003

اعتقاده که غيرت مياره ...اگه به چيزي اعتقاد داشته باشي و مورد تعرض قرار بگيره , غيرتي مي شي ...سر کارم , قراره هفته پرکاري باشه ... قراره حواسمو جمع کنم به کارم ...نمي شه آدم تو دنياي مدرن زندگي کنه ولي سنتي فکر کنه ...بايد حجم آرماتور و قالب و بتن ماه قبل رو حساب کنم , با دقت که اشتباه نشه ...اگه آدم تو زندگيش اشتباه کنه چي ميشه؟ ...اصلا اجازه داره که اشتباه کنه يا نه؟ يا اصلا اين مسئله قابل اجازه دادن هست يا نه؟ يا اينکه اين حق منه که بتونم تو زندگيم اشتباه کنم؟ ... عدد ها با هم نمي خونه , گزارش روزانه با هقتگي با پيش بيني تناقض داره , کدومش درست تره؟ ... آدم وقتي ميفته تو تناقض چي کار بايد بکنه؟ کدومو انتخاب کنه؟ اصلا قراره که آدم همش انتخاب کنه؟ آخرش از کجا معلوم ميشه که کدومش درست بوده؟ ... عکس ها رو نگاه مي کنم ... مال سايته , بعضي هاش معلومه مال کجاست بعضي ها نه , ديدمشون ولي انقدر شبيه هم هستند که تشخيصش مشکله , بايد زير نويس بذارم براشون .... خاطره ها هم مثل عکسن ..بعضي هاشون واضحه , معلومه ...يه سري رو مي شناسم ولي زياد يادم نمياد...بد نيست واسه خاطراتم زير نويس بذارم ... برنامه زمانبندي بايد آپديت بشه ... گرچه هيچ وقت مورد استفاده قرار نمي گيره ...زده به سرم يه برنامه زمانبندي واسه خودم بنويسم ...يه تقويم بامزه گرفتم که جون مي ده واسه اين چيزا , ولي خوب چي توش بنويسم؟ .. دوست دارم واسه خودم عشقي زندگي کنم ... از اون طرف هم هر کاري که ميکنم 10 بار تو ذهنم انجامش مي دم ...با بچه ها حرف مي زنيم و مي خنديم...سر سوتي يکي از همکارا , حرصش گرفته , مي زنتم ...کلي مي خنديم ... مي شه به سوتي هاي زندگيم هم بخندم؟ چرا نمي شه! ...اصلا خداييش وقتي آدم مي خنده همه چي از ياد آدم مي ره , اينکه مثلا نگراني , کارت زياده نمي رسي , دوستتو نديدي يا هر چيز ديگه , ميشه به همه سوتي ها خنديد اونم از ته دل!قراراه پايان نامه دوستمو براش تايپ کنم , زياده , فکر مي کنم نمي رسم , دلم شور ميزنه که اگه تمومش نکنم چي , زنگ مي زنه ميگه دفاعش عقب افتاده , خوشحال مي شم که وقت دارم ... خيلي از کارام هول هولکيه ..همش مي ترسم وقت نشه , تمومش نکنم ...ولي خوب ظاهرا وقت هميشه هست , حالا اين کار تموم بشه يکي ديگه ضروع ميشه , اين همه عجله واسه چي ؟
دارم پرينت مي گيرم ...صفحه رنگي با کيفيت بالا يه کمي طول ميکشه , به پرينت ها نگاه نمي کنم , تموم که ميشه مي بينم خراب شده , جوهر پس داده...جو هره قديمي بوده کثافت زده به پرينتر ...خوب ديگه بعضي وقتها اينجوري ميشه , اون وسطها يه چيزي پيدا مي شه که پس بده و گند بزنه به همه چي ... ولي خوب ميشه جوهره رو عوض کرد...يا اصلا ميشه پرينت رو با پرينتر ديگه گرفت , کار راحتيه ...
گزارش اين ماه هم تموم ميشه ..حالا امروز يا فردا ...رفت تا ماه بعد و گزارش بعدي.. اين ماه زندگي من هم گذشت ...تا ماه بعد و گزارش بعدي ...گزارشي که روزهاي زندگيمه , حتي اگه يه صفحه هاييش هم جوهر پس بده ...

--------

June 08, 2003

قراره بريم گردش علمي ! ... اره ، اوره (نمي دونم ديكته اش درسته يا نه) شمسي كوره راه افتاديم بريم عسلويه ... بريم بازديد سايتي كه هر ماه گزارششو رد مي كنيم ... اين دومين گزارشيه كه من بايد رد كنم .. يه كمي هولم ..اولي رو كه رد كردم يه چند تا اشتباه توش بود كه البته همش هم تقصير من نبود...گزارش رو فرستادم كه يكي از رئيسها چكش كنه...اشتباه ها رو ديده بود كرد تو بوق كه آي فلاني اشتباه كرده .. همه شركت رو پر كرد ...رئيس خودم گفت اين دفعه جون مادرت همه رو چك كن باز اين يارو كولي بازي در نياره .. زونكن ها و گزارش ها رو ريختم جلوم ..جدول درست كردم به چه گندگي كه گزارشها رو توش وارد كنم و چك كنم ببينم اشتباه نكرده باشن .. از مچ گيري خوشم نمياد منتها وقتي آبروي آدمو اينجوري مي برن ديگه چاره اي نيست ... فردا كلاس دارم..دلم مي خواد سر فرصت بشينم فرانسه بخونم ، تازه داره خوشم مياد منتها نمي تونم وقتمو تنظيم كنم ... عجب مشكلي ! ...به قول دوستم خوبه فرانسه نقش مهمي تو زندگيت نداره كه اينهمه واسش وقت ميذاري اگه سرنوشت ساز بود مي خواستي چه كار كني؟
همه چي جلوم پهنه ..زنگ مي زنم به نگار ، به كتي ..چه خوبه كه هستن .. خوشحالم ..چقدر خوبه كه بچه ها هستن ، چقدر ذوق كردم ديدم عطا عين ماگ منو خريده ...اي حسود ! ... .پويا مي گه تو روابطت محدوده ...فكر كه مي كنم مي بينم راست مي گه .. مي پرسه آخرين باري كه دوستات اومدن خونتون كي بود ؟ يادم نمياد! ...
يه كم ديگه كار مي كنم... امروز زياد حوصله كار كردن ندارم ....دلم مي خواد برم تو خيابون راه برم ... يه كم با مريم ها (همكارام) حرف مي زنيم.. مريم مي پرسه روز تولدت كي هست كه بگم درختت چيه ...مي گم ، مي گه بيد مجنون weeping willow (the melancholy) خوب راست مي گه ماليخوليا هم دارم!
دارم فكر مي كنم بعد از كار برم كتاب فروشي..خيلي وقته سر نزدم ... بهار هم داره تموم ميشه ...تابستون مياد ، تابستون اگه قرار باشه همش برم سر كار اصلا خوش نمي گذره ... تابستون يعني تعطيلي ...
يه كم ديگه كار مي كنم ...تازه ساعت شده 12 ...رئيس بازم ياد آوري مي كنه كه اشكالهاي گزارش رو در بيارين .. مي بينه دارم مي نويسم ...فكر كنم كه مي دونه ...تو كامپيوترم ديده ..رئيس فضول هم بد درديه ...فقط كاش نخونده باشه ... البته آدم خوبيه ...خيلي هوامو داره ... از اونور خيلي هم دلش مي خواد از زندگي خصوصي من سر در بياره كه خوب تا اونجا كه بشه سر در مياره !
امروز هم مي گذره ....نصفش رفته ... مثل روزهاي ديگه ...دلم به اين خوشه كه خوش مي گذره ....

--------

June 06, 2003

من تا حالا کوه نرفتم ..يعني نرفته بودم تا ديروز ...کلا زياد اهل ورزش و اين حرفها نيستم ...اگر هم يه فعاليتي مي کنم بيشتر به خاطر اينه که با بچه ها باشم ....يعني اگه به حال خودم باشم زياد به خودم زحمت نمي دم...ديروز بعد از سالها رفتم کوه...جاي شما خالي , البته دهنم سرويس شد ...اولش خوب بود يه کمي پياده روي تا برسيم به تله کابين ...بعدش هم يه راست ايستگاه 5 ...اونجا هم يه صبحونه و يه 1 ساعتي هم پياده روي ...بعدش رفتيم ايستگاه هفت ...اونوقت ماجرا از اينجا شروع شد...اون بالا که رسيديم ملت همه داشتن اسکي مي کردن ...بعد همراههاي من يه کوهي رو اون دور نشون دادن که ارتفاعش از همه کوههاي اون دور و بر بيشتر بود و گفتن بايد بريم اون بالا ...ما راه افتاديم ...از يه طرف چون همه جا برف بود ديگه دره هاي تو مسير پر بودن و نمي خواست که بالا و پايين بريم از اون طرف يه جاهايي پامونو که مي ذاشتيم مي رفتيم پايين ...خلاصه از تو برفها رفتيم و رسيديم به خشکي! خود اون کوهه همش خورده سنگ بود..راه رفتن رو سنگهايي که هي سر مي خورن هم زياد راحت نيست ...با جون کندن رسيدم اون بالا ...حالم بد شده بود , تا رسيدم همونجا ولو شدم , انقدر خسته شده بودم که به روي خودم نمياوردم اين سنگها داره مي ره تو تنم فرو...اون بالا ولي يه جوري بود ... هنوز برف بود يه جاهايي هم خاک بود فقط – احتمالا يه ماه ديگه اونجا خيلي قشنگ مي شه – بعد روبرو فقط دره بود ...يعني دره و تپه تا اون دورا ...اون دور دور از وسط کوهها دماوند پيدا بود ... بعد اونطرف ترش پر ابر بود معلوم بود که داره اونجا بارون مياد ... يه نيم ساعتي اون بالا نشستيم , موقع برگشتن من زودتر اومدم پايين ... يه قسمت مسير رو اشتباهي اومدم , وسطهاي دره در اومدم وجلوم جز برف چيزي نبود... يهو ترسيدم ...همش فکر مي کردم اگه پامو بزارم رو برفها ميرم پايين. .. يه کمي وايسادم يه نفر ديگه اومد رد شد ...بعد يه جوري که تومسير ديد اون باشم راه افتادم , يعني اينطوري فکر کردم که يه جوري برم که اگه گير افتادم يارو منو ببينه ...يه خورده رفتم جلو تا رسيدم به يه خشکي ديگه ...بعد وايسادم تا همراه هام بيان... اونوقت ديدم اگه بخواهيم بريم تا سر تپه هم مسير خيلي طولانيه هم بايد تو برف سربالايي بريم ...اين بود که فکر کرديم اگه سرازيري بريم طرف هتل و بعد با تلسيژ برگرديم بالا خيلي بهتره... راه افتاديم ...يعني راه که چه عرض کنم..مي دويديم که تو برفها نريم فرو .. يه جاهايي سفت و خوب بود ولي بعضي جاها هم نه .. من البته زياد نرفتم پايين ولي يکي از بچه ها چند دفعه تا بالاي زانو رفت تو برف ... خلاصه هيجانش زياد بود ... ديگه بعدش هم برگشتيم بالا و دوباره سوار تله کابين شديم تا پايين ...رويهم رفته تجربه جالبي بود .. ديروز البته چون خسته شده بودم زياد لذت نبردم ولي الان که در موردش فکر مي کنم مي بينم که خوش گذشت


--------

June 03, 2003

چيزهاي کوچک

همين چيزهاي ساده و کوچک است
بدون پيرايه و دوستانه
مثل " بگذار کمکت کنم"
که گذرگاه ما را روشن مي کند
و همين چيزهاي لطيفه مانند شادمانه است
"موضوع را خيلي جدي نگير"
يا مثل " تو هم بخند بانمک است"
همين هاست که زندگي را دلچسب تر مي کند
چرا که همه ي آن چيزهاي بي شمار و مشهور
آنها که شگفت انگيزند و به اوج معيارها
مثل "نظير ندارد"
که همه ي روزنامه ها نقل مي کنند
شبيه اين چيزهاي کوچک انساني نيستند
که هر روز در زندگي پيش مي آيد
مثل "فقط به خاطر اينکه دوستت دارم"
که دلمان را تازه مي کند
پس زنده باد همه ي چيزهاي ساده
همه چيزهاي "مشغله روزانه"
مثل "بخند و با مشکلاتت روبرو شو"
خداوند همه اينها را ميسر مي کند
چيزهايي مثل "ايثار کردن و از ياد بردن"
يا که "ببين چقدر دوستت دارم"
يا کلام صميمانه ي "من کنار تو هستم"
اينها که به زندگي ارزش جنگيدن مي دهند .

نويسنده گمنام

--------

تهران گردي هم واسه خودش عالمي داره! ... خيلي دوست دارم تمام سوراخ سنبه ها و کوچه هاي فرعي رو بلد باشم ...يه کيفي به آدم ميده وقتي از کوچه پس کوچه ميره ...يه جور احساس زرنگي به آدم دست مي ده!
يه محلهايي که مسيرمه و زياد اونجا ها ميرم رو خوب بلدم ... با اين وضعيت ترافيکي که تهران داره آدم اگه اين راهها رو بلد نباشه هيچي ...البته بعضي وقتها هم هست که هيچ راهي افاقه نمي کنه ...ديگه وقتي خيابوني که خونمون توشه تا تهش ترافيکه بايد انقدر وايسم تا برسم در خونه !
يکي از چيزايي که خيلي دلم ميخواد اينه يه روز يه ديدار با عزيزاني که وضعيت ترافيک رو ساماندهي! مي کنن داشته باشم ! ...خيلي دلم مي خواد بدونم اينکه يه کوچه رو بن بست مي کنن يا يه طرفه يا ورود ممنوع بر چه اساسيه ؟ فاکتوري در نظر ميگرن يا بستگي به شام ديشبشون داره که چي خوردن , چون بعضي وقتها يه کارايي مي کنن که آدم مي مونه از کجا اينا به ذهنشون رسيده ...مثل همين که 3 تا کوچه بالاتر ما رو بن بست کردن اونوقت همه ماشين هاي اون کوچه ميان تو خيابون ما بعدش هم خيابون تا تهش مي بنده...خوب البته درسته که تعداد ماشين ها خيلي زياده ولي با همين قدر راه و ماشيني که ما داريم ميشه يه کمي هم بهتر زندگي کرد!
هيچ دقت کردين که ميشه شخصيت آدمها رو از رو رانندگيشون حدس زد ...به نظر من بيشخصيت ترينشون اونايي هستن که وقتي راه جلوشون بازه سلانه سلانه ميرن ... در هر حال هر وقت يه مسير دور رو ميرم دعا به جون کرباسچي مي کنم که اگه اين چهارتا بزرگراه رو هم واسه ما درست نکرده بود اونوقت چه محشري بود اينجا ...

--------

June 01, 2003

پارسال ، يه روزي مثل امروز – يا شايد هم فردا – وبلاگم به دنيا اومد...مهم نيست چند شنبه بود يا چندم بود ، به دنيا كه اومد اسمشو گذاشتم مريم گلي!
امروز ، داره يك سالش ميشه ... يه ساله كه يه بخش مهمي از زندگيم شده مريم گلي ... اولش يه روزنه بود ، يه روزنه كوچيك ، واسه من كه آرزوهاي بزرگي داشتم ولي مي ترسيدم حتي يه قدم كوچيك هم بردارم غنيمت بزرگي بود ! ...بعد اين روزنه بزگ شد ، بزرگتر ، به جز خودش كلي هم حاشيه آورد تو زندگيم ، انگار كه يه پنجره رو باز كنم و نور بزنه تو تاريكي ...خوب كه نگاه مي كنم ردپاشو تو بيشتر زندگيم مي بينم ...انگار كه قبل از آمدنش زندگيم خيلي سوت و كور بوده !
آرزو زياد دارم ، يكي از دست نيافتني هاش نويسندگي يه ... هميشه تو زندگيم ، به اونا كه نويسنده ان غبطه خوردم ، هيچ وقت زندگي آدمهاي ديگه برام وسوسه انگيز نبوده به جز زندگي نويسنده ها ...اينجوري بگم كه يه نفر كه مي نويسه به نظرم مقدسه ....واسه اين دست نيافتني هيچ وقت كاري نكرده بودم ، انقدر به نظرم بزرگ ميومد كه جرات نزديك شدن بهش رو نداشتم ، بعد اينجا – مريم گلي- يه فرصتي شد برام ، كه يك تجربه كوچيك – اندازه خودم – داشته باشم ...اولش خيلي مي ترسيدم ، راحت نبودم – نوشته هاي اولمو كه مي خونم اين ترسه از وسط جمله ها داد مي زنه ولي پاكشون نكردم چون دوست دارم روند رشدمو ببينم - ...بعد كم كم راه افتادم ، راحت شدم ، ديگه زياد فكر نمي كردم و فقط شروع مي كردم به نوشتن ...حالا كه يك سال گذشته آرزوم هنوز هم دست نيافتنيه ، فقط فرقش اينه كه حالا مي دونم چرا ، حالا ديگه سعي كردم و ديدم كه نمي شه ، ناراحت هم نيستم، اندازه ام همينه و منم راضيم!
يه كمي كه گذشت ، بچه ها اومدن ، وبلاگهاي ديگه ، دوستام ..زندگيم شلوغ شد ، خوشحال شدم ...آدمهاي بزرگ ، كوچيك ، مهربون ، دوست ، رفيق ، بدجنس ، همه جور آدم...آدمهايي كه نمي شناختمشون ولي خونده بودمشون ..يه جور آشنايي كه با همه آشنايي هاي قبلي فرق داشت ...اولش محتاط بودم ، يه تجربه جديد بود و منم محافظه كار! ... بعد همين جور كه مي نوشتم و دوست پيدا مي كردم ، بزرگ شدم ، رشد كردم و از اون روزنه كه باز شده بود رفتم بيرون ... اينجا ،مريم گلي – كه اولش من و اون دو نفر بوديم و بعد كم كم يكي شديم – خيلي بهم كمك كرد. فرصتي داد كه به خودم نزديكتر بشم ، كه از اون ته هر چي هست بيارم بيرون ، كه خودمو بيرحمانه قضاوت كنم اونم جلوي چشم آدمهايي كه نمي دونم كي هستن !
اين كارو كه كردم راحت شدم و سبك ، البته هنوز هم يه جاهايي باز از گلي بودن فاصله مي گيرم ولي چند قدم بيشتر نمونده ....ازش ممنونم كه گذاشت خودمو بشكنم و دوباره شروع كنم به ساختن
شايد اينجا زيادي شخصي شده ، همش در مورد خودم شده ، خوب اين مسيريه كه انتخاب كردم.
مي دونين بايد بنويسم ، بهتره خيلي چيزها رو بگم كه تلمبار نشه ...سخته كه آدم جلوي بقيه همه چي رو به معرض تماشا بذاره ولي –حتي اگه شده به زور – بايد اين كارو بكنم ... هيچ وقت دلم نمي خواست احساساتمو سركوب كنم ، پيش خودم هم فكر مي كردم كه همينطوره ، ولي حالا كه راه باز شده فهميدم تو ضمير ناخودآگاهم ، هميشه ، احساسمو سركوب مي كردم ....احساسم نسبت به بقيه و خودم ...چه خوب و چه بد ...هيچ وقت نذاشتم چيزي از درونم بجوشه ، هميشه سعي كردم تابع شرايط باشم ، اسير امكانات ، بيشتر وقتها زندگيم حساب و كتاب بوده ، رفتارم تصنعي بوده ، كاري هم نداشتم كه چه حسي دارم يا دلم چي مي خواد ، حالا ولي خيلي بهتر شدم ...اين تحولي كه تو اين يه سال داشتم خيلي بيشتر از رشد اين 4-5 سال گذشته بوده ، حالا فكر مي كنم من و مريم گلي آدم بهتري شديم ...مهربون تر ، خوش اخلاق تر ، عميق تر و شايد هم دوست داشتني تر ...
اتفاق هاي مهمي تو زندگيم افتاده ...حالا ياد گرفتم چه جوري اتفاق هاي بزرگ رو بپذيرم ، ياد گرفتم چه جوري از اتفاق هاي كوچيك لذت ببرم ، چه جوري از دوستيم با بقيه لذت ببرم ... فهميدم زندگي تو همين چيزهاي كوچيك ، آدمهاي دوست داشتني ، خنده هاي گاه و بيگاه ، شيطنتهاي كوچيك و بزرگ ، بداخلاقي ها ، ترسيدن ها ، دوست داشتن ها و... لونه كرده ...ياد گرفتم بعضي كارها رو چون فقط دوست دارم انجام بدم و ازش لذت ببرم .... بدون هيچ دليل و حساب و كتابي و چرتكه انداختني فقط چون مي خوام چند دقيقه دوستمو ببينم و حالشو بپرسم كلي راهو برم و اصلا هم به اين فكر نكنم كه چقدر راه دوره و فقط از كاري كه مي كنم لذت ببرم ....ياد گرفتم بقيه رو دوست داشته باشم بدون اينكه قضاوتشون كنم ....
خلاصه اينكه مي خوام براش يه تولد حسابي بگيرم ...يه جشن واقعي با كيكي كه هيچ وقت تموم نشه و شمع هايي كه هرگز آب نشن ....
تولدت مبارك ، مريم گلي عزيزم!


--------