« | Main | »

امروز هم برای خودش روزی بود , در واقع روز خوبی بود .... امروز رفتم نمایشگاه کتاب … یه چیزی حدود 5 ساعت اونجا بودم , ولی خوب نصفش موند ...اگه بشه یه روز دیگه هم باید برم ...کتاب زیادی نخریدم ...در واقع چیزی نخریدم ...از دم غرفه ها که رد می شدم خیلی از کتابها آشنا بود ...یادم میفتاد که خریدمشون ولی هنوز نخوندمشون...این عذاب وجدان لعنتی کتابهای نخونده اومده بود سراغم ...واسه همین زیاد دست و دلم نمی رفت که کتاب بخرم... همراهم می گفت فلان کتاب خوبه , می گفتم دارمش , می گفت خوشت اومد ازش ؟ من چه جوابی داشتم بگم , بگم که نخوندم , آخه چند تا کتابو!بعضی از کتابها رو می گفت خوبه بعد من روم نمی شد بگم که من اصلا نمی دونم این چی هست چه برسه به اینکه خوبه یا بده... با یه کتاب خون حسابی رفتن نمایشگاه این پیامد ها رو هم داره!
اینهایی که وبلاگ منو می خونن دیگه می دونن من چقدر نسبت به شلوغی و ترافیک و نمایشگاه حساسیت دارم...یه چیزی که امروز برام خیلی جالب و هیجان انگیز بود این بودش که امروز – اصلا – من متوجه شلوغی نمایشگاه نشدم ...به نظرم خیلی هم خوب بود ...نه متوجه تنه زدن ها شدم نه لگد کردن ها...خیلی به نظرم آروم و خوب بود ...منم یه چیزیم میشه ...نمی دونم اینها اثرات خوش خولقی و سرحالیه یا چیز دیگه ...
کفشی که پام بود کفش نازک بود واسه همین الان نمی تونم مثل آدم راه برم ...ولی تا فردا خوب میشه ....اون وسطها که راه می رفتم خیلی دلم می خواست قدرت داشتم مثلا برای چند دقیقه همه چی رو متوقف می کردم ...مثل صحنه فیلمها که یهو همه چی وای میسه بعد من می تونستم راحت و آزاد اون وسطها واسه خودم بچرخم .. این حس شدیدا اومده بود سراغم و ول نمی کرد ... امروز هم اینطوری گذشت تا فردا چی بشه ....

--------