« | Main | »

خيلي سخته که بخواهي خودت باشي ...يعني سخت نيست بعضي وقتها اون وسطها يهو مي بيني که نمي دوني خودت کدومي ... اين خيلي بده ...اينکه آدم ندونه خودش کدومه اونم تو 27 سالگي غمگين کننده است ... هر روزت رو شلوغ مي کني , از صبح که از خواب بلند مي شي تا شب کلي برنامه داري , کارهاي مختلف مي کني , بعضي هاش خواسته هاي خودتن و با علاقه دنبالش مي ري , بعضي هاش هم نه که در هر حال اونها رو هم انجام مي دي ... سعي مي کني که همه چي رو آسون بگيري , بخندي و خوش باشي ...خيلي وقتها هم موفق مي شي ...بالاخره هر کسي يه انگيزه هايي واسه شادي براي خودش داره ..منتها کافيه فقط يه قدم بلغزي , کافي يه لحظه اجازه بدي يه فکر مزخرف بياد تو کله ات اونوقته که همه بدبختي ها و فکراي زشت هوار مي شن رو سرت ..انگار نه انگار که الان مدتهاست آرومي ...
اين جور موقعها که ميشه کلافه مي شم ...يه جا بند نمي شم ...نمي دونم چي مي خوام , چي کار مي خوام بکنم ...حالم بد ميشه ... بعدش تمام آرزوها و حسرت ها و خواستن ها ميان تو سرم ...انقدر زياد که تحملشو ندارم ...مي دونم که اينم مي گذره ...مثل همه حس هاي بدي که گذشتن و رفتن ...ولي ديگه خسته شدم ... از اينکه واسه هر کار- هر چقدر هم کوچيک و بي اهميت - بايد حرف بشنوم ... زود رنج شدم , مي دونم ... بالاخره حرف زده ميشه آدم بايد تحملش زياد باشه .... وقتي حوصله شنيدن حرفها رو ندارم ارتباطم با همه کم ميشه ...با کسي حرف نمي زنم , حرفهامو به کسي نمي گم – حتي حرفهاي روزمره رو – حوصله گوش دادن به کسي رو هم ندارم ... فقط کلافه ام ... هي حساب کتاب مي کنم که چقدرش رفته و چقدرش مونده ...بالاخره مي شه يه کمي از اون قدري که مونده مال خودم باشه ؟ مال خود خودم ...زندگيمو مي گم ... هميشه يه مانعي هست – حالا يه کسي , يه چيزي , يه سنتي – که نذاره اين لعنتي مال خودم باشه ... نمي خوام با همه قسمتش کنم .... يه وقتي هست که انقدر خوشحالي که مي خواهي با کسي قسمتش کني – ولي اينو خودت مي خواهي – نه اينکه يکي ديگه بخواد يه سهمي ازش برداره ... هزار بار اينها رو گفتم ... همينجوريه ديگه ... يه روز بالا , يه روز پايين ....

--------