« | Main | »

تو اين مدتي که مي نوشتم هيچ وقت اينطوري نشده بودم ...آقا جون نوشتنم نمياد ...چه کار کنم ... سخت شده يه کمي ...هي مي خوام يه چيزي بنويسم مي بينم يا تکراريه يا دري وري از آب در مياد ...اينه که گفتم يه مدتي ننويسم شايد افاقه بکنه ولي فايده نکرد که نکرد ...ديدم همين يه ذره وبلاگ هم داره از دستم ميره!
تو پست قيلي که حالم خوب نبود زود خوب شد , فکر نکنين چون حالم بد بوده چيزي ننوشتم ...من عمري بذارم دشمن از ناراحتي من خوشحال بشه !
امروز بالاخره طلسم شکست ! يادتونه مي گفتم مامان گير داده که بايد بخوني , باز دوباره ديشب که من رفته بودم بخوابم يهو يادش افتاد که من تا حالا آواز نخوندم و کم مونده بود از خواب بيدارم کنه که بخونم ...خلاصه رضايت داد به امروز , يه دهن واسش خوندم فعلا نظر دادن که " صدات صافه , زنگ نداره فقط بايد تمرين کني" ...نمي دونم لابد از چند وقت ديگه بايد برم کلاس آواز!
بقيه چيزا ديگه رو به راهه .... بد نمي گذره ...البته يه کمي کند شدم ...خودم هم احساس مي کنم که يه ذره خنگ شدم ولي خوب شايد مال هوا باشه ...خوابم هم زياد شده شکر خدا هر روز دير ميرسم سر کار ...
تو اين مدت که نبودم کلي پيشنهاد واسه بهتر شدن روحيه بهم شده که از همه تشکر مي کنم ...در ضمن نوشي خانم من چرا بايد از کامنت گذاشتن شما ناراحت بشم؟! اتفاقا کامنت گذاشتن يه سنت بسيار پسنديده است خصوصا وقتي که مقدارش زياد باشه! ...مثلا خود من خيلي وقته که دلم واسه يه کامنت گذاشتن حسابي تنگ شده , همه چي هم حاضره فقظ مشکل اينه که روم نمي شه ...مي ترسم اگه کامنت بذارم اين دفعه شکمم پاره بشه ولي خدائيش شما ميرين اينجا کامنتتون نمياد؟
پنجشنبه مي خوام امتحان نظام مهندسي بدم ولي خوب از اونجايي که من در 4-5 سال گذشته تو هيچ امتحاني قبول نشدم به خودم زحمت ندادم که بخونم اونوقت چند تا کتابش رو هم ندارم که بدجوري تنبليم مياد برم بگيرم.
ولي با همه اين وجود , با ترس هايي که گاه و بيگاه ميان , با نااميدي هايي که بعضي وقتها از پشت ديوار پيداشون ميشه , غصه هايي که از بالای ديوار هوار ميشن رو سر آدم من هنوزم خوشحالم ...

--------