" /> مریم گلی: May 2003 Archives

« April 2003 | Main | June 2003 »

May 25, 2003

تو اين مدتي که مي نوشتم هيچ وقت اينطوري نشده بودم ...آقا جون نوشتنم نمياد ...چه کار کنم ... سخت شده يه کمي ...هي مي خوام يه چيزي بنويسم مي بينم يا تکراريه يا دري وري از آب در مياد ...اينه که گفتم يه مدتي ننويسم شايد افاقه بکنه ولي فايده نکرد که نکرد ...ديدم همين يه ذره وبلاگ هم داره از دستم ميره!
تو پست قيلي که حالم خوب نبود زود خوب شد , فکر نکنين چون حالم بد بوده چيزي ننوشتم ...من عمري بذارم دشمن از ناراحتي من خوشحال بشه !
امروز بالاخره طلسم شکست ! يادتونه مي گفتم مامان گير داده که بايد بخوني , باز دوباره ديشب که من رفته بودم بخوابم يهو يادش افتاد که من تا حالا آواز نخوندم و کم مونده بود از خواب بيدارم کنه که بخونم ...خلاصه رضايت داد به امروز , يه دهن واسش خوندم فعلا نظر دادن که " صدات صافه , زنگ نداره فقط بايد تمرين کني" ...نمي دونم لابد از چند وقت ديگه بايد برم کلاس آواز!
بقيه چيزا ديگه رو به راهه .... بد نمي گذره ...البته يه کمي کند شدم ...خودم هم احساس مي کنم که يه ذره خنگ شدم ولي خوب شايد مال هوا باشه ...خوابم هم زياد شده شکر خدا هر روز دير ميرسم سر کار ...
تو اين مدت که نبودم کلي پيشنهاد واسه بهتر شدن روحيه بهم شده که از همه تشکر مي کنم ...در ضمن نوشي خانم من چرا بايد از کامنت گذاشتن شما ناراحت بشم؟! اتفاقا کامنت گذاشتن يه سنت بسيار پسنديده است خصوصا وقتي که مقدارش زياد باشه! ...مثلا خود من خيلي وقته که دلم واسه يه کامنت گذاشتن حسابي تنگ شده , همه چي هم حاضره فقظ مشکل اينه که روم نمي شه ...مي ترسم اگه کامنت بذارم اين دفعه شکمم پاره بشه ولي خدائيش شما ميرين اينجا کامنتتون نمياد؟
پنجشنبه مي خوام امتحان نظام مهندسي بدم ولي خوب از اونجايي که من در 4-5 سال گذشته تو هيچ امتحاني قبول نشدم به خودم زحمت ندادم که بخونم اونوقت چند تا کتابش رو هم ندارم که بدجوري تنبليم مياد برم بگيرم.
ولي با همه اين وجود , با ترس هايي که گاه و بيگاه ميان , با نااميدي هايي که بعضي وقتها از پشت ديوار پيداشون ميشه , غصه هايي که از بالای ديوار هوار ميشن رو سر آدم من هنوزم خوشحالم ...

--------

May 21, 2003

خيلي سخته که بخواهي خودت باشي ...يعني سخت نيست بعضي وقتها اون وسطها يهو مي بيني که نمي دوني خودت کدومي ... اين خيلي بده ...اينکه آدم ندونه خودش کدومه اونم تو 27 سالگي غمگين کننده است ... هر روزت رو شلوغ مي کني , از صبح که از خواب بلند مي شي تا شب کلي برنامه داري , کارهاي مختلف مي کني , بعضي هاش خواسته هاي خودتن و با علاقه دنبالش مي ري , بعضي هاش هم نه که در هر حال اونها رو هم انجام مي دي ... سعي مي کني که همه چي رو آسون بگيري , بخندي و خوش باشي ...خيلي وقتها هم موفق مي شي ...بالاخره هر کسي يه انگيزه هايي واسه شادي براي خودش داره ..منتها کافيه فقط يه قدم بلغزي , کافي يه لحظه اجازه بدي يه فکر مزخرف بياد تو کله ات اونوقته که همه بدبختي ها و فکراي زشت هوار مي شن رو سرت ..انگار نه انگار که الان مدتهاست آرومي ...
اين جور موقعها که ميشه کلافه مي شم ...يه جا بند نمي شم ...نمي دونم چي مي خوام , چي کار مي خوام بکنم ...حالم بد ميشه ... بعدش تمام آرزوها و حسرت ها و خواستن ها ميان تو سرم ...انقدر زياد که تحملشو ندارم ...مي دونم که اينم مي گذره ...مثل همه حس هاي بدي که گذشتن و رفتن ...ولي ديگه خسته شدم ... از اينکه واسه هر کار- هر چقدر هم کوچيک و بي اهميت - بايد حرف بشنوم ... زود رنج شدم , مي دونم ... بالاخره حرف زده ميشه آدم بايد تحملش زياد باشه .... وقتي حوصله شنيدن حرفها رو ندارم ارتباطم با همه کم ميشه ...با کسي حرف نمي زنم , حرفهامو به کسي نمي گم – حتي حرفهاي روزمره رو – حوصله گوش دادن به کسي رو هم ندارم ... فقط کلافه ام ... هي حساب کتاب مي کنم که چقدرش رفته و چقدرش مونده ...بالاخره مي شه يه کمي از اون قدري که مونده مال خودم باشه ؟ مال خود خودم ...زندگيمو مي گم ... هميشه يه مانعي هست – حالا يه کسي , يه چيزي , يه سنتي – که نذاره اين لعنتي مال خودم باشه ... نمي خوام با همه قسمتش کنم .... يه وقتي هست که انقدر خوشحالي که مي خواهي با کسي قسمتش کني – ولي اينو خودت مي خواهي – نه اينکه يکي ديگه بخواد يه سهمي ازش برداره ... هزار بار اينها رو گفتم ... همينجوريه ديگه ... يه روز بالا , يه روز پايين ....

--------

May 18, 2003

بالاخره از زير هوار اومدم بيرون ! ...خيلي وقته ننوشتم ...سرم شلوغ بود ...يه کاري داشتيم تو شرکت که بايد ديروز تحويل اوليه مي داديم , اين يکي دو هفته سير شرکت شدم ديگه! ..بعدش هم کارهاي متفرقه پيش ميومد که ديگه وقتي مي رسيدم خونه وبلاگ نوشتنم نمي اومد... بعضي وقتها پيش مياد که يهو برنامه کاريم اينجوري بشه معمولا هم هميشه عصباني , بي حوصله يا کلافه مي شم ولي اينبار اينطوري نبود .... خيلي راحت با قضيه برخورد کردم ...کلا مدتيه که اخلاقم خيلي تلطيف شده! ...خوبه , اينجوري خوشم مياد ..ديگه موقع رانندگي خيلي حرص نمي خورم , اگه برنامه ها مطابق ميلم نباشه خيلي ناراحت نمي شم ...
خلاصه اينکه حال و روزم بد نيست .... فعلا همه چي خوبه , از زندگي راضيم , البته ميشه بهتر از اين هم باشه ولي اگه نشد هم سعي مي کنم ناراحت نشم ..بالاخره فهميدم که واسه آدمها خوش رويي از همه چي مهمتره ..

--------

May 09, 2003

مامان من يه تکه کلام داره که زياد استفاده مي کنه ... توي هر مسئله اي از جزئي – مثلا مربوط به من – تا کلي که فرضا به زندگي بر مي گرده ...اونم اينه " خلايق هر چه لايق" … خوب راست مي گه ...من شديدا با اين حرفش موافقم ... زندگي که ما داريم و برنامه اي که داريم دقيقا متناسب با لياقتمونه!
حالا چرا دارم اينها رو مي گم ...داشتم اينجا رو مي خوندم بعد فکر کردم ببينم مردم چه نظر هايي گذاشتن ... ماشاالله با وجود اينهمه آدم با فهم و کمالات و شعور پيشرفت کردن بسيار کار ساده و راحتيه ! ... مي دونين که اصولا شعور تو زندگي مهمه , حتي براي ساده ترين چيزها ...منتها مسئله وقتي حاد مي شه که يه آدمي که شعور براي حل يه مسئله ساده نداره بخواد – و قدرتش رو هم داشته باشه – که در مورد مسائل بزرگ نظر بده و اعمال نظر کنه ...ظبيعتا وضع همين ميشه که هست ... از ظرف ديگه وقتي در برابر يه مسئله ساده و کوچيک يه عکس العمل شديد صورت بگيره يعني اينکه طرف شرايط عادي نداره ... مسلما اون آدمي که نرماله عکس العمل هاش هم متناسب با عمل هستن ديگه ...حالا مثلا اگه ايشون موهاش ريخته يا هر چي مسئله انقدر مهمه که آدم خودشو جر بده با فحش و بد و بيراه و اينو بخواد به يه شکل زننده عنوان کنه ؟ ...البته اين حساسيت شديد مي تونه نشون حسادت هم باشه ...که يه امر کاملا طبيعيه بين آدمها ... خلاصه اش اينکه مي خوام بگم تا ما بخواهيم به جايي برسيم خيلي زمان ميبره ...از يه سال و ده سال هم به گمونم خارجه .... همين که سطح شعور يه همچين آدمهايي يه خورده بياد بالا و بفهمن که اولويت بندي تو زندگي يعني چي , روابط اجتماعي يعني چي , آزادي بيان يعني چي , احترام گذاشتن به حقوق و شعور بقيه کدومه سالها طول مي کشه که شايد از حوصله من و شما خارج باشه ... البته لزوما در همه جاي دنيا همه با شعور نيستن ولي يه وقتي هست که اين آدم کم شعور محدوده فعاليتش يه جوريه که به بقيه ضرر نمي زنه ولي يه وقتي پيش مياد – مثل الان – که سرنوشت و زندگي يه سري آدمها تابع اعمال و افکار اون آدم مي شه ...اونوقت ديگه به گه کشيده شدن زندگي يه امر کاملا بديهيه!
تا من اینها رو بنویسم ظاهرا اون کامنتهای مورد اشاره رو پاک کردن :)

--------

May 08, 2003

امروز هم برای خودش روزی بود , در واقع روز خوبی بود .... امروز رفتم نمایشگاه کتاب … یه چیزی حدود 5 ساعت اونجا بودم , ولی خوب نصفش موند ...اگه بشه یه روز دیگه هم باید برم ...کتاب زیادی نخریدم ...در واقع چیزی نخریدم ...از دم غرفه ها که رد می شدم خیلی از کتابها آشنا بود ...یادم میفتاد که خریدمشون ولی هنوز نخوندمشون...این عذاب وجدان لعنتی کتابهای نخونده اومده بود سراغم ...واسه همین زیاد دست و دلم نمی رفت که کتاب بخرم... همراهم می گفت فلان کتاب خوبه , می گفتم دارمش , می گفت خوشت اومد ازش ؟ من چه جوابی داشتم بگم , بگم که نخوندم , آخه چند تا کتابو!بعضی از کتابها رو می گفت خوبه بعد من روم نمی شد بگم که من اصلا نمی دونم این چی هست چه برسه به اینکه خوبه یا بده... با یه کتاب خون حسابی رفتن نمایشگاه این پیامد ها رو هم داره!
اینهایی که وبلاگ منو می خونن دیگه می دونن من چقدر نسبت به شلوغی و ترافیک و نمایشگاه حساسیت دارم...یه چیزی که امروز برام خیلی جالب و هیجان انگیز بود این بودش که امروز – اصلا – من متوجه شلوغی نمایشگاه نشدم ...به نظرم خیلی هم خوب بود ...نه متوجه تنه زدن ها شدم نه لگد کردن ها...خیلی به نظرم آروم و خوب بود ...منم یه چیزیم میشه ...نمی دونم اینها اثرات خوش خولقی و سرحالیه یا چیز دیگه ...
کفشی که پام بود کفش نازک بود واسه همین الان نمی تونم مثل آدم راه برم ...ولی تا فردا خوب میشه ....اون وسطها که راه می رفتم خیلی دلم می خواست قدرت داشتم مثلا برای چند دقیقه همه چی رو متوقف می کردم ...مثل صحنه فیلمها که یهو همه چی وای میسه بعد من می تونستم راحت و آزاد اون وسطها واسه خودم بچرخم .. این حس شدیدا اومده بود سراغم و ول نمی کرد ... امروز هم اینطوری گذشت تا فردا چی بشه ....

--------

با اینکه این چند وقته خیلی سرحال و شنگولم ولی دست و دلم به کار نمی ره ....نمی دونم ولی فکر می کنم تنبلی هم حدی داره ... از صبح تا شب مثل برق و باد می گذره آخر شب که میشه می بینم هیچ کاری نکردم ولی تمام وقتم هم پر بوده ...احتمالا – احتمالا که نه حتما- تو برنامه ریزی دچار مشکل شدم ..البته کلا برنامه خاصی ندارم , کار خاصی نمی خوام بکنم که بر اساس اون وقتم رو تنظیم کنم ولی زیاد از این وضعیت هم لذت نمی برم...به قول یوسف شدم مریم روزمره !
البته یه چیرایی تو سرم هست , یه فکرایی , یه قدم هایی که شاید بعد از اینهمه مدت سکون بزرگ به نظر برسه ولی هیچ خیالی نیست ...من اومدم که دوباره شروع کنم ....

--------

May 04, 2003

ميگن هر چي سخت بگيري زندگي هم بهت سخت مي گيره ...خوب راست مي گن ... اين زندگي اونقدرا هم كه فكر مي كنيم جدي نيست ...ميشه باهاش خوش بود و ازش لذت برد ... لازم نيست كه هميشه شاكي باشيم ، غر بزنيم يا اينكه بد بهش نگاه كنيم ... خوب البته ما آدميم ، ميشه يه روز بداخلاق بود ، حوصله نداشت ، ميشه يه روز غر زد ، به زمين و زمون فحش داد ، از همه ايراد گرفت ، بعد يه روز هم ميشه الكي خوش بود ... همينه ديگه نميشه كه واسه حال و هواي هر روزمون چهارچوب تعيين كنيم ...بعدش هم لازم نيست كه به هر چيزي تو زندگيمون به چشم خيلي جدي و عبوس نگاه كنيم ...هم شوخي و هم جدي بودن واسه زندگي لازمه ... نمونه اش همين وبلاگه .... من حالا خودمو ميگم ، من كه نويسنده نيستم ، از ادبيات هم چيزي بارم نيست فقط اينجا واسه دل خودم هر از گاهي يه چيزي مي نويسم ...بعضي وقتها جدي ، بعضي وقتها شوخي ، يه زماني فيلسوف ميشم ، يه زماني جامعه شناس ، منتقد ، يه روز هم دلقك بازي در ميارم ...چون اين وبلاگ در اصل خودمه .... چه اشكالي داره كه آدم در كنار همه چيزهايي كه تو زندگيش جديه ، همه اون لحظه هايي كه فكر مي كنه بايد رفتار بزرگونه داشته باشه يا همه چي رو سخت بگيره يه كمي هم شاد باشه ...با همه چي شوخي كنه...حالا گيرم كه چهار تا كامنت چرت و شنگولي هم اينور اونور گذاشتيم ، بده ؟ چي ميشه حيثيت وبلاگمون ميره زير سوال؟ ...البته مي دونم كه خودت به جديت وبلاگت نيستي ...خيلي شادتري و بعضي وقتها هم از دستت در ميره و شيطوني مي كني ...خوب حالا كه يه كمي از اون قالب جدي اومدي بيرون چرا زود پشيمون ميشي؟ ...آدم انقدر هم نبايد فكر كنه كه نكنه يه وقت - چند سال ديگه – حسرت بخوره كه زندگيشو تلف كرده ... به اين فكر كنه كه شايد هم يه روز حسرت اين شوخيها و خنده هاي دسته جمعي رو بخوره ... منظورم ايراد گرفتن نيست ، هر كسي هر جور كه دوست داره زندگي مي كنه فقط خواستم بگم هميشه اين موقعيت ها و پيشرفت ها باعث خوشحالي و خوشبختي نميشن ، بعضي وقتها ميشه شادي رو تو اتفاقات خيلي كوچيك كه به نظر مسخره و وقت تلف كن مياد پيدا كرد ...
--------

May 03, 2003

نشستم رو به روي يه صفحه سفيد ... فرق نمي كنه كدوم صفحه ، كاغذيه ، تو كامپيوتره يا صفحه زندگيمه .... مي خوام بنويسم ... تو اين يكي دو ماهه همش همين جوري نوشتم ، يعني هر وقت خواستم بنويسم اينجوري حرف زدم ...شايد تكراري باشه ولي خوب خيلي وقتها تكرار نشونه اهميته .... خيلي شخصي شده ، مي دونم ... مي دونين من خيلي خوشحالم .... از اينكه حس مي كنم كم كم دارم مسير زندگيمو پيدا مي كنم ... دارم چشمهامو مي شورم كه يه جور ديگه ببينم ... مسئله فقط ديدن نيست ، خيلي وقتها آدم يه چيزايي رو با استدلال بدست مياره ، فكر مي كنه ، دليل مياره بعد قانع ميشه كه فلان جور .... ولي يه مواقعي هست – كه خيلي هم نادره – ديگه اون مسئله رو حس ميكني ...به دليل و برهان هم نيازي نيست ... اين همون موقعيه كه يه چيزي رو درك مي كني ... من خوشحالم كه اين اتفاق (درك كردن) داره واسم ميفته ...حالا نه اينكه همه چي رو درك كنم به هر حال شروع شده و ديگه هم نميشه جلوشو گرفت ....
فهميدم كه آدما با هم فرق دارن ، گفتنش خيلي راحته ولي وقتي با پاي عمل ميرسه زود يادمون ميره كه با هم فرق داريم ...آدمهاي متفاوت ، زندگيهاي متفاوت ، مسيرهاي متفاوت ، آرزوهاي متفاوت و خوشبختي هاي متفاوت .... وقتي بفهمم كه با بقيه فرق دارم پس يعني مسير زندگيم هم بابقيه فرق داره ..يعني خوشبختي من يه جور ديگه است ...پس لازم نيست منم دنبال بقيه بدوم كه مثل اونا باشم ...لازم نيست سعي كنم آرزوهاي مشترك داشته باشم ، وقتي اينو فهميدم ديگه فكر اينكه عقب افتادم يا دير شده ديگه مسخره است ... البته من خيلي وقته كه اين حرفها رو مي زنم ولي تازه دارم ياد ميگيرم كه بهش عمل كنم ... خوب منم مثل بقيه خيلي كارا دلم مي خواد بكنم ، خيلي چيزا ياد بگيرم ، خيلي جاها برم منتها دارم سعي ميكنم يادم باشه كه اينا رو واسه دل خودم انجام مي دم... هيچ مسابقه اي در كار نيست .. هر كاري كه تموم بشه جاش يه چيز ديگه مياد ...يه چيز نو و تازه ....بايد ياد بگيرم كه هميشه تازه باشم ... وقتي با عشق و علاقه ، سر فرصت ، با آرامش كارهاتو انجام بدي زندگيت خيلي بهتر ميشه ... همه چي دلپذير ميشه ... با خيال راحت زندگي كردن خيلي خوبه .... وقتي همش تو فكر دويدني و داري تند تند كار مي كني و همش مي خواهي كه از صف جا نموني و از بقيه جلو بيفتي و فكر مي كني خوشبختي مال 50 سالگي به بعده داري زندگيتو لگد مي كني... يعني داري زندگيتو واگذار مي كني كه شايد چند سال بعد در ازاش يه چيز بهتر گيرت بياد!
منظورم اين نيست كه تلاش نكنم نه اتفاقا تازه انرژي پيدا كردم كه از اول شروع كنم .... منظورم اينه كه انقدر حساب كتاب نكنم ، اينقدر هر كاري رو به خاطر منفعت انجام ندم ، اگه بتونم اين فكرو كه دير شده و وقت ندارم رو از سرم بيرون كنم خيلي خوب ميشه ... يعني چي وقت ندارم ؟ زندگي من يه وقتيه كه بهم دادن تا پرش كنم .... پس تا وقتي كه زنده ام وقت دارم ، غير از اينه ؟

--------