« | Main | »

روز صفرم :

راه , جاده , خيلي سبز نيست .... هنوز شمال , شمال نشده!
هوا سرده , ويلا هم همينطور... دشک انداختم دم بخاري که بخوابم ...دلم شور مي زنه نکنه واسه تحويل خواب بمونم...فکر مي کنم حتما بايد بيدار بشم , پاي سفره هفت سين ...
طاقباز خوابيدم ..بدنمو شل مي کنم ..چند دقيقه بيشتر نمي تونم , سرم گيج مي ره , بر مي گردم رو پهلو ..يه ساعت بعد , از گرما دارم پرپر مي زنم, بلند مي شم ...همه خوابند ...ميرم عيدي ها رو ميارم مي چينم کنار هفت سين ...مي رم رو تخت...تا ساعت 4 چند بار بيدار مي شم ...ساعت 4 همه بلندند...يه دعا مي خوانم , براي يه دوست همراه با بهترين آرزوها! ...مي خوام براي خودم هم بخونم , طولانيه , حوصله ام نمياد ...خب سال نو مبارک ...البته براي ما وگرنه براي عراقيها سال خيلي هم نامبارکه!

روز اول :

1, 2, ...420 قدم ...اين طول موج شکن اوله ..حدود 4 دقيقه طول مي کشه .فاصله تا موج شکن دوم 450 قدم ...موج شکن دوم 200 قدمه ,يعني 3 دقيقه ...اين دوميه همش لاشه سنگه!
ارتفاع موج شکن خيلي زياد نيست...حدود 4-5 متر , اگه بيشتر بود روش راه نمي رفتم , مي ترسيدم نتونم بر وسوسه پرش غلبه کنم....از جاييکه وايسادم خيره مي شم به ته دريا ....اون ته که آسمون و دريا يکي مي شن...چند تا کشتي (حالا با فتح ک يا کسر ک, هر کدوم که دوس دارين!) اونجا وايسادن...توهم برانگيزه!
ساحل خيلي تيره است...پر از خورده چوب...دريا چيز خوبي براي آدم نمياره ...
يه پياده روي طولاني ...بعد نهار ... تا مي تونم نفس مي کشم..هوا خيلي تميزه ...يه توقف کوتاه...سرم گيج مي ره...
شب , دريا , موج شکن ....جيف که چراع نداره ..نمي شه روش راه رفت ...اون ته , محل تفاطع , چراغ کشتي ها روشنه...برق مي زنن

روز دوم :

تو جاده ...هوا خوبه ..يعني عاليه ..البته هنوز خيلي سبز نيست ..لاهيجان ..درياچه...شيطان کوه ..1 , 2 , ..50 , .150 ..چقدر پله ...ديگه حوصله شمردن ندارم...يعني نفسم بالا نمياد ...هنوز کلي پله مونده تا برسم بالاي کوه ...از اين بالا همه جا معلومه ...درياچه , خونه ها...تميزِ تميز...به اون دورا نگاه مي کنم ...من چرا احساس ورزشکاري بهم دست داد؟ ....بازم مي رم...سرم باز داره گيج مي ره ...اين ديگه از کجا اومده ؟ ياد مادر بمب ها ميفتم که 10 تنه , پدرشون چقدره اونوقت ؟ ...يه قهوه خونه تو باغچه ...هوا عاليه ...يه نفس عميق ...چشممو مي بندم ...تصوير تو ذهنم ثبت مي شه!
کشتي ها پهلو گرفته تو شب بهترن ... کثيفي و پوسيدگيشون معلوم نيست ...فقط چراغها روشن هستن ...به قول معروف شب , گربه سموره! ..خيلي باد مياد...سوز مي زنه ولي خيالي نيست...شب , تب مي کنم..

روز سوم :

چشممو باز مي کنم ..هنوز صبح نشده انگار...هوا کيپ گرفته ...بارون مياد , سيل آسا نيست , شبنميه ولي زياده ...دوباره موج شکن...باد مياد , شديده , نمي تونم زياد اون رو راه برم ....صورتم بي حس شده ....لب ساحل پاک شده...خورده چوبها دوباره برگشتن تو دريا
تلفن زنگ مي زنه ... آقاي ر مرده ...آقاي ن هم همينطور ..خوش خبر باشين !
امروز سگ شدم...دلم هم همينطوري تنگ شده...حالم خوب نيست ...تلفن ها راه نمي دن ... ولي من به هر زحمتي هست موفق مي شم...
خونه تقريبا گرم شده ولي من هنوز سردمه ...جلوي شومينه نشستم ...ياد اقاي ر ميفتم که امشب مهمون سردخونه است, تا وقتي که بچه هاش برسن ...من چرا گرمم نمي شه...گفتن تا بچه هاش برسن نگهش مي دارن ولي دفرمه مي شه... پنچر شدم ... من دلم نمي خواد دفرمه بشم!

روز چهارم :

من و دريا و موج شکن...تکراري شده ديگه...امروز مهمون داريم ...خوبه ...سرمون شلوغ شده...سوار قايق مي شيم..هوا سرده و سوز مي زنه...اون جلو مي شينم...قايق تند مي ره ..هوا ابريه ..ابرها خوشرنگن , اون ته , ابرها آبي و سرمه اي اند...تو مردابيم ...نيزاره ...نيلوفرها هنوز در نيومدن...قايق تند تر ميره ...دستهامو گذاشتم لاي پام که گرم بشه ...باد شلاقي مي زنه...دارم کيف مي کنم ...يک خط پرنده , دارن مي رن..ابرها شکل دارن ...دور مي زنيم..حالا باد از رو به رو مياد...حسابي سرد شده...سرمو بالا مي گيرم و چشمامو مي بندم...همه چيز عاليه ...از شدت سرما اشکهام راه افتادن...اشکها که ميريزه رو صورتم جاش گرم مي شه....از قايق پياده ميشيم ...سرم گيج مي ره...

روز پنجم :

جاده فرعي ...کوچه پس کوچه ...ضيابر , اباتر , کسما , آبکنار , فومن ...بطرف ماسوله ..خيلي ميريم...جاده ناآشناست ...خاکي ميشه ...وسط يه ده در ميايم...اينجا کجاست..قلعه خان...اشتباه اومديم برمي گرديم فومن...علت اشتباه معلوم شد..سه شنبه بازاره , بلوار رو بستن و بازارش کردن...همينه که راه رو اشتباه رفتيم ...بطرف ماسوله ...حسابي سرده ..هنوز درختها سبز نشدن ...بارون مياد... ميريم تو مه...مه حسابي غليظه ...بيشتر از 4 , 5 متر جلوتر ديده نمي شه ...تا حالا تو مه رانندگي نکرده بودم ...جالبه ...5 کيلومتر آخرو تو 20 دقيقه ميريم ...خوب شد با خودم پالتو آوردم ...مي رسيم ... خونه ها تو مه هستند...از دور چيزي پيدا نيست ...اگه دقت کني يه شماي کلي اون تو معلومه ...ناهار ...يه قهوه خونه ...حال مي ده ...
موقع برگشتن مه رفته بالا ....حالا همه چي ديده ميشه ....مي رسيم خونه...دوباره موج شکن و يه پياده روي سريع ...پامو که مي ذارم پايين دوباره سرگيجه مي گيرم...

روز ششم :

اون بالاها , همين دور و برها , انگار يه جايي سوراخ شده ...بارون سيل آساست ! کماکان جلوي بخاري مي خوابم ...تمام تنم درد مي کنه , دشکه خيلي نازکه , هر بار که غلت مي زنم تو زمين فرو مي رم...تو يکي از وسايل اتاق (احتمالا ميز پاي تخت) يه کرم هست...کرم چوب خوار ...موزيک متن...قرچ قرچ قرچ قرچ ...4 تا گاز , يه سکوت ممتد....بعضي وقتها که نصفه شب از خواب بيدار ميشم مي بينم با جديت تمام مشغوله ...هر بار 4 تا گاز و نه بيشتر ...يه سر مي رم بيرون ...با اينکه باروني پوشيدم تمام شلوارم خيس ميشه ....بارون ميزنه تو صورتم , دستهام هم يخ کرده ...بر مي گردم...امروز تو ويلا حبس شديم ...

روز هفتم :

هوا هنوز ابريه ولي بارون در حد نم نمه ...مي زنم بيرون و يه دو ساعتي راه ميرم ...هوا عاليه ...دريا وحشيه ...موجها مي خورن به موج شکن و ميرن رو هوا ...مي ريم رشت دنبال بابا...يه دوري مي زنيم , نهار مي خوريم و بر مي گرديم....از سبزه ميدون خوشم مياد ....
هوا امروز خيلي خوبه ...دوباره مي زنم بيرون ....کشتي ها رو دريان ...دريا پر از ماهيگيريه...مرغهاي دريايي خيلي زيادن...بارون که بند اومده همه زدن بيرون ...تا جاييکه مي تونم راه ميرم ...ابرها پنبه اي شدن ...پنبه هاي خاکستري , اون دورا ولي آبيه ...آبي آسماني ...اخرين دور رو رو موج شکن مي زنم و خداحافظي مي کنم.

روز هشتم :

صبح زود راه ميفتيم...يه توقف پيش دوستها تو رامسر...دلم واسه جاده ويلاشون تنگ شده بود ...توقف بعدي عباس اباد ...نهار...کلي مهمون هست ...صدا به صدا نمي رسه...دوباره راه ميفتيم ..توقف بعدي دريا کنار...تو راه هوا خوب بود ...دوباره راه ميفتيم...بالاخره ساعت 12 شب مي رسيم ...هوا سرده , ويلا سردتر ...2 ساعت با خودم کلنجار مي رم بالاخره ميرم حموم....صبح يه کمي سرما خوردم ولي از کثيفي بهتره ...يه روز کامل تو ماشين ..حسابي خسته شدم

روز نهم :

اون قسمت آسمون که سوراخ شده هم ظاهرا با ما اومده...از صبح مثل چي داره بارون مياد اونهم با باد...بارون رو مي شه يه کاري کرد ولي امان از دست اين باد!
هوا خوب ميشه ...بازم راه ميرم...وقتي حرف مي زنم نمي فهمم چقدر راه رفتم ...ديگه يه قدم بيشتر نمي تونم بر دارم ...موقع برگشتن به ويلا يه صدايي مي شنوم...بر مي گردم , تو فاصله چند متري 5 تا سگ سفيد نشستن و دارن منو نگاه مي کنن ...يه لحظه خشکم ميزنه ...با اينکه مي دونم نبايد دويد ولي مي دوم ....ويلا کماکان سرده و از جلو بخاري نميشه تکون خورد...امروز باز دچار اوج و فرود روحي شدم...منهم که با اين اخلاقم ...توم خودم رو کشته و بيرونم بقيه رو!
شب , دم ساحل...يه پيشنهاد خوب ...کفش و جورابهامو در ميارم...ماسه ها سرده ولي خوبه ...کلي راه ميرم..پاهام بي حس شده ...واسه خودم دارم حال مي کنم ...يه خنکي خوبي تو پاهام پخش شده ...شب که ميام خونه مي بينم که من موندم و کف پاهاي قيري که به اين مفتي ها پاک نميشه!

روز دهم :
امروز مهمونيم...خوبه...بارون کماکان ميباره ولي عصري بند مياد...کلي با بچه ها راه ميريم ...دلم واسه دوستم تنگ شده بود...به تلافي اين چند روز کلي حرف مي زنيم...آخر شب حساسيتم عود مي کنه...مثل دوستم....به ترتيب عطسه مي کنيم , صداي همه درمياد.....چشمهام باد مي کنه ....انقدر بهم ميريزه که بر خلاف ميلم يه قرص مي خورم بعدش هم عين سنگ مي خوابم...دمدم هاي صبح , تو عالم خواب و بيداري , مي بينم که لب دريا دراز کشيدم و موج ها ميان و ميرن...عجيبه که هم صداي دريا رو به وضوح مي شنوم و هم آب رو کاملا حس مي کنم و تو خواب هم متوجه اين موضوع هستم...بعد تو خواب تصميم مي گيرم که يه محل ديگه باشم و همينطور هم ميشه...هر چي اراده کردم تو خواب انجام شد!...خواب دلچسبي بود!

روز يازدهم :

امروز هم مهمون دوست جونم ...هوا آفتاب شده...ابرها رفتن هوا هنوز خنکه ...دو ساعتي دوچرخه سواري مي کنم...يه دلي از عزا در ميارم...دريا هم محشره ...آبي و به نسبت آروم...خيلي خوش مي گذره ...غيبت در حين دوچرخه سواري هم حال مي ده...يه کم سخته ولي شدنيه!
سر نهار بهم ظلم شد....دارم غذامو ميخورم ...يکي حرف ميزنه , بر مي گردم نگاهش کنم ...بشقابمو که نگاه مي کنم مي بينم صابخونه هر چي ماهي بوده ريخته تو بشقاب من...من و ماهي و رودرواسي ...يه ساعتي مشغول ماهي خوردنم...جيره تمام سالمو تو يه نهار خوردم!
يه کمي هم راه مي رم ..هوا انقدر خوبه که دلم نمياد برم تو ..عصرش در خدمت دوستان...چند جا عيد ديدني مي ريم...شب دوباره مهمون داريم ...امروز روز اخره و نتونستم انقدر که دوست دارم با طبيعت حال کنم!

روز دوازدهم :

سلانه سلانه راه ميفتيم طرف تهران...تا اونجايي که بشه از تو جاده فرعي ميريم... دشتهاي سبز...بعد وسطش يه فرش زرد..اين گلهايي که ازش روغن ميگيرن...خيلي قشنگه...ترکيب رنگ جالبيه ... هوا هم خوبه ... يه چند تا گاو و گوسفند ..به نظرم مياد گاوهاي شمال کم شدن! ....خونه هايي که رو تپه اند... بايد حال بده که خونه آدم رو تپه باشه ... تو جاده فيروز کوهيم...برف اومده...دشتهاي سفيد....با نقطه هاي تيره...حسابي سرده ...خيلي جالبه ...يه جاهايي يهو بارون شديد ميگيره بعد اونطرف آفتاب افتاده روي کوه و همه جا رو روشن کرده ...اونطرف تر ابرها سياهن و معلومه که داره برف مياد.... تعطيلات عيد امسال هم تموم شد....خيلي زود گذشت

روز سيزدهم :

ميگن سيزده به در سال ديگر فلان ... جای شما خالی ...خوش گذشت ..بعد از مدتها با دختر خاله پسر خاله ها (مدتها يعنی از چهارشنبه سوری) دور هم جمع شديم....کلی خنده و شوخی و بازی ....تا آخرين نفس هم خورديم... می خواستم راه برم که ديگه فرصت نشد....اينم از سيزده ...ديگه تعطيلات هم تموم شد...حالا خدا به داد برسه از فردا دور دوم شروع ميشه...هر شب بايد کفش و کلاه کنيم و بريم عيد ديدنی... به قولی عيد ما تازه شروع شده!

--------