« | Main | »

يه داستان ...
نه...
يه قصه...
يه قصه درسته ...
يه قصه خصوصي ...
براي ...
نه , براي دل خودم ...

هفته من از دوشنبه شروع ميشه ... دوشنبه ها مال منه ...مال خود خودم ...با کسي قسمتش نمي کنم ... دوشنبه ها يه چيز ديگه اس ....همراه با يه اضطراب شيرين ... اضطراب افتادن يه اتفاق خوب ...
دوشنبه روز خياله , روز خنده , روز فکر کردن , اصلا روز مريم خاله اس!
دوشنبه لذت بخشه ...يه لذت پنهاني ... مثل لذت انجام دادن يه گناه , يه کار ممنوع ...هيجانش زياده چون کسي ازش خبر نداره ...فقط خودم مي دونم و تمام کيفش هم به همينه ...دوشنبه ها يه رازه , يه راز مشترک !
دوشنبه روز کلمه است , روز جمله , روز قصه ....قصه دختر شاه پريون , دختر فقير و پسر پادشاه ؛ شنل قرمزي , خرگوش بلا و گرگ ناقلا , سيندرلا ....قصه هاي کوچيک و بزرگ , گريه دار و خنده دار ....بعضي وقتها تکراري ...ولي همشون دوست داشتنين ...قصه ها هيچ وقت کهنه نمي شن ...
دوشنبه ها کلاس و درسه , روز يادگرفتن ...دوشنبه بايد مواظب حرف زدنم باشم...اصلا بايد همه حرفهامو نگه دارم واسه دوشنبه ....
نمي خوام واسه دوشنبه ها چرتکه بندازم .... نمي خوام فکراي عوضي بکنم , اصلا نمي خوام فکر کنم (وقتي مي خوام راجع به چيزي فکر کنم هميشه , همه چي , خراب ميشه!)
دوشنبه ها رو همين جور که هست دوست دارم ...به قبل و بعدش کار ندارم ...به اين فکر مي کنم که اين دوشنبه هم به خير و خوشي گذشت و تا دوشنبه بعد هم خدا بزرگه ...
مهمه که آخرش چي ميشه ؟ اصلا مگه همه چيزا بايد آخر داشته باشه ؟ (بعضی وقتها تو زندگی آدم يه لحظاتی هست که ارزشش با ارزش کل زندگی آدم برابره .... شايد همه چيزای خوب زندگی آدم هميشه نباشن... شايد فقط يه دوران کوتاهی باشن...درسته که آدم دلش می خواد که اتفاقهای خوب مستمر باشن ولی خوب بعضی وقتها اين چيزا از کنترل آدم خارجه ) ... مهم اينه که بعدا – تو سالهاي دور – يه روزي که خسته ام , دلتنگم , ناراحتم , مي شينم رو صندلي ...اونوقت يادم مياد اون روزا – که 26 سالم بود – تو زمستون و بهار , دوشنبه هايي داشتم!

--------