« | Main | »

حس و حال نوشتنم رفته ...موقتيه به گمونم ...اگه هم نوشتنم بياد , همش در مورد خودمه , انگار که از من مهمتر هيچي نيست! ...نه که فکر کني , ناراحتم , افسرده ام , يا اين چيزا ...اتفاقا حالم خوبه , سرحالم , چند وقته عصباني نشدم , شنگولم واسه خودم اما گيجم ...يه گيجي مطبوع ...انگار , از يه جايي , با شدت , پرت شدم وسط دريا ...وقتيکه پرت مي شي , به خاطر ضربه , گيج مي شي...ضربه هه خوبه , خودخواسته اس , دوس داشتنيه ولي اين گيجيه امونمو برونده , توان ندارم...
وسط دريا رو دوس دارم ...سبکم , تو آب شناورم ...چشمامو بستم و با بند بند وجودم لذت مي برم ...مي خوام اختيارموبدم به دريا اما هنوز با يه نخ , به ساحل وصلم ...هنوز گاهگاهي بر مي گردم ببينم تو ساحل چه خبره ...ولي درستش اين نيست ...درس اينه , که وقتي افتادي تو دريا , خودتو , دلتو , بدي به دريا ...با دريا بري هرجا که بردت ...ديگه نبايد نگران باشي يا به ساحل فکر کني ...نبايد به اين فکر کني که – نکنه اون که تو ساحله- نگران من بشه ؟ فکر کنه من دارم غرق ميشم ؟ بياد دنبالم يا نخمو بکشه طرف خودش ...تو دريا که افتادي , اگه دست و پا بزني يا به هر چيزي آويزون بشي , فقط خسته ميشي , توانت تموم ميشه , اونوقت يا غرق ميشي يا بر مي گردي ساحل ....وقتي افتادي تو دريا , خودتو رها کن , آروم , ساکن , به صداي دريا گوش بده , اون تهشو –که پيدا نيس- نگا کن , بهش اعتماد کن اونوقت اونم بهت خيانت نمي کنه , فقط , آروم , با موجهاش , نوازشت مي کنه
بعد , از اون دور , واسه ساحلي ها , دست تکون بده و داد بزن "حال من خوبـــــــــــــــــــــه " ...آره بايد نخه رو قطع کرد....

--------