« | Main | »

ميگن يه طوريم شده ... خودم كه نه ، نوشته هام ..اين ميگه « يه جوري مي نويسي كه آدم كامنتش نمياد» ...خوب راست ميگه ... منتها منم حق دارم بعضي وقتها دري وري بنويسم ...با اين حال شما نرديد ها ...من دوباره خوب ميشم ... از بعد از عيد ، زندگي يه جور ديگه شده...چه جوري بگم شلوغه ...برو بيا ..مهمون ، بنايي ، يه كم وقت كم آوردم ...مهمون دوست دارم منتها ، اگه قرارباشه هر روز ، بعد از كار ، چند جا برم يا چند نفر بيان ، انقدر با عجله كه نفهمم چي شد زياد خوشم نمياد .. دلم مي خواد مسائلي رو كه پيش مياد ، حرفهايي كه مي شنوم و مي زنم رو مزه مزه كنم ولي وقت نميشه ... دلم مي خواد ، يه روز ، واسه چند ساعت ، خونمون آروم و ساكت و خالي باشه نمي شه ... مي خوام به نگار زنگ بزنم نميشه ...مي خوام بهش بگم ، اگه دلت ميخواد با كسي حرف بزني من هستم ، نميشه ...مي خوام بهش بگم مرسي بابت كامنت ها و انرژي مثبتي كه ميدي ، وقت نميشه ...يعني يادم ميره ...مي خوام بهش بگم بعضي كارها و حرفهاش انقدر منو به خنده ميندازه و شادم مي كنه كه نگو ، يادم ميره ... مي خوام بهش بگم كلي حرف دارم كه مي دونم گوش مي كني ولي وقت نميشه .... فكر كنم بايد خيلي چيزا رو يادداشت كنم وگرنه همشون يادم ميره .... همش مشغول دويدنم اين روزا ...حالا واسه چيشو نمي دونم ... اصلا فرصت فكر كردن نيست ... تولد اينه ، اون يكي خونشو عوض كرده ، اون يكي از مسافرت اومده ، مامان مي خواد بره فلان جا ، بابا اون كارو داره ، همه اينها يه طرف واسه مريم هم يه اتفاقات خوبي افتاده كه اين وسطها داره پرواز ميكنه ...آخه پرواز و دويدن با هم جور در مياد؟ ... دلم واسه اتاقم ، تو روز ، تنگ شده ... سهمم از اتقاقم شده شب تاريك ، وقت خواب ، البته اگه خوابم ببره ...
عين پيرزنا شدم ، مي دونم ...جالبه كه تو اين اوضاع بدنم هم باهام راه نمياد ...اونم ديوانه شده ...عكس العمل هاي عجيب و غريب نشون ميده ...مي دونم بهش داره فشار مياد ... خوب چه ميشه كرد اينم يه مقطعيه كه مي گذره .... و من دوباره بر مي گردم ..

--------