« | Main | »

عشق خريدم دوباره برگشته ...هميشه از خريد کردن خوشم ميومد , حالا نه اينکه حتما چيزي بخرم همون ديدن هم برام جالب بود ...منتها يه چند ماهي بود که ديگه اون حس خوب سرخوشي رو واسه خريد از دست داده بودم , حالا اون حسه دوباره برگشته ... امروز ديدم دارم پرپر مي زنم واسه خريد کردن ... دلم خيلي واسه يه روز معمولي تنگ شده ..اصلا دلم واسه صبح خيابون تنگ شده ...خيلي بده که من بايد هرروز , از صبح تا عصر , برم سر کار ... آخر نامرديه که پنجشنبه صبح ها هم تعطيل نباشي ...دلم لک زده واسه يه روز زنونه ,يه روزي که صبح , ساعت 10 از خواب پاشم , کارامو بکنم و برم بيرون .... مغازه ها رو نگاه کنم , واسه دوستام خريد کنم , برم ناهار بخورم , برم سلموني , تو پارک راه برم تا عصري بشه ....
دلم واسه شهر , تو روز تنگ شده....دوست ندارم رفت و آمد مردمو , شلوغيهاي شهر رو , از پشت شيشه نگاه کنم ....بعد از 5,6 ماه – که انگار رفته بودم تو کما- حالا دوباره دارم از خواب بيدار ميشم....يه خواب زمستوني طولاني.....ولي خيالي نيست چون بهار ديگه اومده ....

--------