« | Main | »

ساعت نزديك 3 صبحه ...بايد برم بخوابم ...ولي نميشه ، يعني دلم نمي خواد...خوشحالم ، شادم ...علتش مهم نيست ، مهم اينه كه شاديه اومده ، تنها هم اومده ، حالا اگه اين وسط دلم هم هري ميريزه پايين چه باك ! عوضش خيلي كيف مي ده ...همين جوري كه نشستي و نيشت بازه ، يهو ، ناغافل ، تو دلت خالي ميشه ...لذت مي بري
ساعت نزديك 3 صبحه ...بايد برم بخوابم ...صورتمو ميشورم ، دندونامو مسواك مي كنم ، موهامو شونه مي كنم ، تو آينه ، خودمو ميبينيم ، مي خندم ...ميام تو اتاق ، سگ زردمو بغل ميكنم ، خيلي كوچولو هست ، نازه ، تنش مثل توپ فوتبال مي مونه ، گوشهاش مشكيه ...كرم مي زنم به صورتم ، همون كه مرطوب كننده اس ، مال پوستهاي خشكه ...تو آينه دوباره خودمو مي بينم ، به خودم عطر مي زنم ، يهو يادم ميفته كه قراره برم بخوابم ، قرار نيست جايي برم ، ولي خوب چه اشكالي داره واسه خوابيدن هم آدم عطر بزنه ؟
ساعت نزديك 3 صبحه ...بايد برم بخوابم ...دستامو نگاه مي كنم ، پاهامو ...من واقعي ام ...اينجا ، اين لحظه ، من ، تو همه واقعي هستيم ...وجود داريم ...مهم نيست كه چه فكري بكنيم ، مهم اينه كه ما واقعي هستيم ...وجود ما ثبت شده ...همه سايه ها رفتن ...همه خيالها رفتن ...هر چي مونده واقعيه...ميشه لمسش كرد..مي شه وجودشو حس كرد.
ساعت نزديك 3 صبحه ...بايد برم بخوابم ...هنوزم خوشحالم ، اين خوشحالي ته دلم رو قلقلك مي ده ...اصلا به اين فكر نمي كنم كه 4 ساعت ديگه بايد برم سر كار ، فكر نمي كنم كه يه روز شلوغ كاري دارم فردا ، كار كه هميشه هست ، شلوغي هم همينطور ، مهم اين شاديه اس كه الان اومده و مي خوام نگهش دارم ...مي خوام خوب يادم بمونه كه امشب چقدر شادم.
ساعت نزديك 3 صبحه ...بايد برم بخوابم ... من چه سبزم امروز ، امروز كه نه امشب ، امشب كه نه ، الان ، همين الان كه ساعت 3 صبحه ...مي خواستم پروانه بشم ، كوله داشته باشم ، اينها بايد يادم بمونه ، آسونه ، اگه سعي كنم ، اگه بخوام ، اگه اين شاديه همش بياد ، ميشه ...من الان سلطان جنگلم ...همه چيز شدنيه ...وقتي خوشحالم همه چيز خوبه ، حتي اينكه دارم ديرتر از همه مي خوابم هم نمي ترسونتم
ساعت 3 صبحه ، بايد بخوابم ..چراغو خاموش مي كنم ...ستاره هاي رو سقف روشن مي شن ...نور دارن ...اين ستاره ها هيچ وقت چشمك نمي زنن...بايد بخوابم...خوابهاي خوب ببينم ...خوابهاي خوب


--------