" /> مریم گلی: April 2003 Archives

« March 2003 | Main | May 2003 »

April 28, 2003

زندگی اینطوریه دیگه …. بالا و پایین داره ولی لپ کلام "همینه که هست" جناب قندون خان!
تولدت هم مبارک … بلکه سنت بره بالا و دست از ادا و اطوار برداری …..

--------

April 27, 2003

1...2...3....مسابقه شروع ميشه .... بايد بدوي وگرنه عقب ميفتي ...حالا زياد مهم نيست که اين مسابقه براي چيه يا به اونکه اول ميشه چي جايزه ميدن تو فقط بايد بدوي... اين مسابقه قوانين خودشو داره ...هيچ هم معلوم نيست زمانش چقدر طول مي کشه ولي تو بايد فقط بدوي ....
بعضي ها زود از دور مسابقه خارج ميشن , بعضي ها تا آخرش مي مونن... يه سري , اون وسطها , موضوع دويدنو فراموش مي کنن , يه کم وا ميستن , راه ميرن , ميشينن , چه مي دونم دور و برشون رو نگاه ميکنن , خستگي در مي کنن , از منظره لذت مي برن , يا حتي دويدن بقيه رو نگاه مي کنن نکنه حواست پرت اونا بشه... بعضي وقتها يه موانعي سر راه پيش مياد , يه اتفاقي که بايد دويدنو متوقف کني ولي خوب يادت باشه زياد طولش ندي ها , زود زود شروع کن به دويدن که از بقيه عقب نموني ...اينجا مسئله فقط عقب نموندن از بقيه است ... وگرنه چيز ديگه اي مهم نيست ... نکنه يهو به سرت يزنه وايسي يا بخواهي فکر کني , نه اصلا وقت اين حرفها رو نداريم , يادت نره که نبايد از بقيه عقب بيفتي ... يه وقتهاييي که داري ميدويي يهو مي رسي به دوراهي , خوب زياد وقتت رو معطل انتخاب مسير نکن , خيالي نيست هر کدومو انتخاب کردي يه وقت خداي نکرده از بقيه عقب نيفتي ... هر چيزي که اتفاق بيفته نبايد مانع دويدن تو بشه ...اين مهمترين رسالت تو , تو اين مسيره ....مسير زندگي! ... آره فکر کردي زندگي يعني چي ؟ الان , تو اين قرن , زندگي يعني دويدن ... يعني عقب نموندن ..نکنه يه وقت خداي نکرده بقيه يه کاري بکنن و تو نکني ...نکنه يه وقتي يادت بره خودتو با بقيه مقايسه کني ..نکنه يادت بره که هر چي بقيه دارن تو هم باید داشته باشي ...نترس بابا , فکر نکن ممکنه تنها بموني , کلي مشوق , کنار جاده وايسادن تا ببينن تو کي به بقيه مي رسي ... يادت باشه , به هرکي که رسيدي , يکي ديگه جلوتر اون هم هست ... اتفاقهاي خوب و بدي هم که تو مسير برات ميفته نبايد مسيرتو ببندن ...تو همين جور بايد بري ...تا ته خط ...فقط يه مورد هست که اگه بياد مجبوري دويدنو متوقف کني اونم مرگه ...حالا بعضي انقدر دارن جدي ميدون که نمي فهمن کي مردن .... اين دري وري هاي که گفتم همش بعد از دو کلمه حرف حساب ايشون بود که ما عادت داريم همش تو زندگي بدويم که از بقيه عقب نيفتيم ... حالا اينکه زندگي يعني چي ؟ بقيه کي هستن ؟ عقب يعني چي ؟ اصلا مهم نيست .... آخه چرا زندگي ماها انقدر شبيه هم شده ؟ چرا همه يکسان فکر مي کنيم ...چرا آرزوهامون شبيه هم شده ....فکر نکنم که اين شباهت خوب باشه .... شبيه که باشيم , اونوقت مثل گله گوسفندا , ديگه اين گوسفند با اون يکي فرق چنداني نداره ...شايد يه کمي ظاهرشون فرق کنه ولي خوب گوسفندن همشون ديگه ....

--------

April 23, 2003

قصه زندگي آدمها با هم فرق مي کنه ...بعضي دور و درازن بعضي کوچيک و جمع و جور ... بعضي ها يه قصه خلاقانه دارن بعضي ديگه فقط يه کپي تر و تميز از قصه يکي ديگس ...از قصه مامانشون , باباشون , يا دوستشون ... مهم نيست که قصه هه چقدر باشه , طولاني , کوتاه , پر هيجان يا کم رمق , مهمش اينه که قصه هه اوريژينال باشه فقط و فقط مال خود آدم باشه ...خوشم نمياد قصه زندگي يکي ديگه رو بازي کنم ... دلم مي خواد قصه زندگيم بعدا ياد همه بمونه ... حالا اگر هم کوتاه بود مهم نيست خوب يه قصه کوتاه هم مي تونه يه شاهکار باشه ...
خيلي دوست دارم که يه روز به جايي برسم , که خودم, مدادو بردارم و قصه زندگيموبنويسم ...الان هم بعضي وقتها اين کارو ميکنم , منتها همش در حد چرکنويسه آخه واسه اينکه قصه هه در بياد حتما بايد بازبيني بشه – که يه وقت – يه جايي اون وسطها – يه مورد ناجور نباشه ... تو اين 27 ساله نتونستم يه حتي يه صفحه از قصه رو اونطور که خود خودم مي خوام بنويسم , هميشه , خيلي ها در مورد هر خطش نظر دادن ...خوب بعضي وقتها خوبه , اين نظر ها به آدم ايده ميده شايد حتي باعث بشه که اصلا مسير قصه به کل عوض بشه ...منتها دوست ندارم که يکي مدادو از دستم بگيره و خط بزنه يا اضافه کنه و بگه اينجوري بهتره .... نمي دونم مشکل از کجاست ؟ از منه که نوشتنو خوب بلد نيستم ؟ يا اينکه به خودم اعتماد ندارم ؟ يا اينکه اصلا قرار همينه , که قصه ها دست جمعي نوشته بشن!
ولي اميدمو از دست نمي دم .... نمي دونم آخر قصه چي ميشه ولي همينکه اين وسطها يه چند صفحه از زير دست بازبيني در بره خودش به اندازه کل قصه ممکنه بيارزه ...خدا رو چه ديدين شايد منم يه روز , که ممکنه خيلي هم دور نباشه , قصه خودمو , خودم بنويسم

--------

April 21, 2003

1. افتادم به آواز خوندن ... يعني آواز كه نه ، زير لبي واسه خودم مي خونم...اينها همش مال سرخوشيه ، زندگي خيلي شيرين ميشه وقتي آدم سرخوشه ها!
2. كلي كار نصفه نيمه دارم همراه با مقادير معتنابهي ( من يه دفعه نوشتم متنابهي بعد تذكر دادن كه بيسواد معتنابهي درسته) انرژي كه فعلا دارم فكر مي كنم چه جوري بين كارا تقسيمشون كنم....
3. من معمولا وقتي انرژيم زياد ميشه يهو هوس مي كنم چند تا كار جديد انجام بدم ... يعني بيشتر وقتها اين مازاد انرژي يه تغيير و تحولي تو برنامه زندگيم درست ميكنه ...
4. دنبال يه كتاب خونه هستم كه بگيرم واسه اتاقم ..الان يه چوبي تو ديوار دارم يه دونه هم از اين فلزي ها كه خودمون بايد سر هم كنيم ... ولي كوچيكه اونوقت كتابها رو چند رديفه چيدم يكي رو كه مي خوام در بيارم بايد همه رو بريزم به هم...كسي ايده اي نداره من چي بگيرم جاي اين ؟
5. فعلا وجود دوستان باعث شده يه توفيق پيش بياد و بيفتم به فرانسه خوندن ...راستي به نظر شما يه خانم كه معلم فرانسه باشه با يه آقا كه همينكاره باشه چه فرقي دارن؟
6. يه بحث جالبي بين من و يه دوست باز شده ... چون من يه مقداري گرايشات مذهبي دارم دوستم كلي سوال كرد ازم كه ماحصلش اين بود كه اين مذهب رو تو دلي انتخاب كردي يا چون تو يه همچين خانواده اي بودي اينطوري شده ... يه مسائلي تو زندگي من هست كه دقيقا اين سوال در موردش مصداق داره منتها نمي دونم واسه خاطر چيه كه هنوز نتونستم جدي در موردش فكر كنم و موضعمومشخص كنم ... اينكه آدم يه نظر قطعي داشته باشه (حالا چه درست چه غلط) خيلي بهتر از اينه كه نظر خاصي نداشته باشه....
7. اينها رو كه داشتم مي نوشتم ديدم هيچ ربطي به هم ندارن يهو هوس كردم يه شماره گذاري زيتون گونه بكنم!
8. ايشون يه معرفي نامه اي نوشتن در مورد يه شاعره خيلي معروف ، ملت هم كلي نظر دادن بعدش معلوم شد قضيه سركاري بوده ...حالا همه دارن بد و بيراه ميگن خوب بابا مشكل از خودمونه ديگه ، انقدر اطلاعات عمومي و مطالعاتمون ضعيفه كه اگه يه شاعر معروف رو به ما معرفي كنن و ما اسمشو نشنيده باشيم كاملا به نظرمون طبيعي مياد!
9. اما در اخر ، يه خواننده پاپ ايراني پيدا كردم جيگر... امروز صبحي كه داشتم ميرفتم شركت خواستم روزنامه بخرم چشمم افتاد به يكي از اين مجله درپيتي ها ، گرفتم كه يه كمي مشعوف بشيم .. ... صفحه داخلي جلد يه خواننده رو معرفي كرده كه هم خودش باحاله ، هم عكسش ، هم اسمش ، هم اسم كاستهاش! ..كه مثلا فلاني بعد از كاست «دوستم داري» حالا با كاست «مي خوامت» اوايل خرداد تشريف ميارن ... جاتون خالي خيلي خنديدم خلاصه اينكه جواد هم جوادهاي قديم!

--------

April 17, 2003

عشق خريدم دوباره برگشته ...هميشه از خريد کردن خوشم ميومد , حالا نه اينکه حتما چيزي بخرم همون ديدن هم برام جالب بود ...منتها يه چند ماهي بود که ديگه اون حس خوب سرخوشي رو واسه خريد از دست داده بودم , حالا اون حسه دوباره برگشته ... امروز ديدم دارم پرپر مي زنم واسه خريد کردن ... دلم خيلي واسه يه روز معمولي تنگ شده ..اصلا دلم واسه صبح خيابون تنگ شده ...خيلي بده که من بايد هرروز , از صبح تا عصر , برم سر کار ... آخر نامرديه که پنجشنبه صبح ها هم تعطيل نباشي ...دلم لک زده واسه يه روز زنونه ,يه روزي که صبح , ساعت 10 از خواب پاشم , کارامو بکنم و برم بيرون .... مغازه ها رو نگاه کنم , واسه دوستام خريد کنم , برم ناهار بخورم , برم سلموني , تو پارک راه برم تا عصري بشه ....
دلم واسه شهر , تو روز تنگ شده....دوست ندارم رفت و آمد مردمو , شلوغيهاي شهر رو , از پشت شيشه نگاه کنم ....بعد از 5,6 ماه – که انگار رفته بودم تو کما- حالا دوباره دارم از خواب بيدار ميشم....يه خواب زمستوني طولاني.....ولي خيالي نيست چون بهار ديگه اومده ....

--------

April 15, 2003

ميگن يه طوريم شده ... خودم كه نه ، نوشته هام ..اين ميگه « يه جوري مي نويسي كه آدم كامنتش نمياد» ...خوب راست ميگه ... منتها منم حق دارم بعضي وقتها دري وري بنويسم ...با اين حال شما نرديد ها ...من دوباره خوب ميشم ... از بعد از عيد ، زندگي يه جور ديگه شده...چه جوري بگم شلوغه ...برو بيا ..مهمون ، بنايي ، يه كم وقت كم آوردم ...مهمون دوست دارم منتها ، اگه قرارباشه هر روز ، بعد از كار ، چند جا برم يا چند نفر بيان ، انقدر با عجله كه نفهمم چي شد زياد خوشم نمياد .. دلم مي خواد مسائلي رو كه پيش مياد ، حرفهايي كه مي شنوم و مي زنم رو مزه مزه كنم ولي وقت نميشه ... دلم مي خواد ، يه روز ، واسه چند ساعت ، خونمون آروم و ساكت و خالي باشه نمي شه ... مي خوام به نگار زنگ بزنم نميشه ...مي خوام بهش بگم ، اگه دلت ميخواد با كسي حرف بزني من هستم ، نميشه ...مي خوام بهش بگم مرسي بابت كامنت ها و انرژي مثبتي كه ميدي ، وقت نميشه ...يعني يادم ميره ...مي خوام بهش بگم بعضي كارها و حرفهاش انقدر منو به خنده ميندازه و شادم مي كنه كه نگو ، يادم ميره ... مي خوام بهش بگم كلي حرف دارم كه مي دونم گوش مي كني ولي وقت نميشه .... فكر كنم بايد خيلي چيزا رو يادداشت كنم وگرنه همشون يادم ميره .... همش مشغول دويدنم اين روزا ...حالا واسه چيشو نمي دونم ... اصلا فرصت فكر كردن نيست ... تولد اينه ، اون يكي خونشو عوض كرده ، اون يكي از مسافرت اومده ، مامان مي خواد بره فلان جا ، بابا اون كارو داره ، همه اينها يه طرف واسه مريم هم يه اتفاقات خوبي افتاده كه اين وسطها داره پرواز ميكنه ...آخه پرواز و دويدن با هم جور در مياد؟ ... دلم واسه اتاقم ، تو روز ، تنگ شده ... سهمم از اتقاقم شده شب تاريك ، وقت خواب ، البته اگه خوابم ببره ...
عين پيرزنا شدم ، مي دونم ...جالبه كه تو اين اوضاع بدنم هم باهام راه نمياد ...اونم ديوانه شده ...عكس العمل هاي عجيب و غريب نشون ميده ...مي دونم بهش داره فشار مياد ... خوب چه ميشه كرد اينم يه مقطعيه كه مي گذره .... و من دوباره بر مي گردم ..

--------

April 14, 2003

يه زندگي جمع و جور... كه اندازه باشه ...اندازه خودم ...يه جوري كه تو مشتم جا بشه ... زندگي خيلي بزرگ باشه محبوري هر جا ميري دنبال خودت خركشش كني ...بعد هي خسته ميشي ، يه كم اين گوشه ، يه كم اون گوشه ميشيني ...خستگي در ميكني ...بعضي وقتها فكر ميكني كه واسه چي اين بار سنگيني رو دنبال خودت داري ميكشي ؟ مي زنه به سرت كه اون وسطها يه جايي ولش كني و خلاص ... زندگيت اگه خيلي كوچيك باشه ممكنه تو شلوغي گمش كني ...وقتي خيلي شلوغ پلوغه ، كلي كار و حرف و برنامه ، يهو به خودت ميايي ميبيني كه اثري ازش نيست ...يادت نمياد كجا جاش گذاشتي ...يه جايي تو همون شلوغي ها ، ديگه هم نميشه پيداش كرد... اما اگه اندازه باشه ، تو مشتت جا بشه ، محكم تو دستت ميگيريش ، دستتو مي كني تو جيبت ، سوت مي زني و راه ميفتي ...
--------

April 11, 2003

حس و حال نوشتنم رفته ...موقتيه به گمونم ...اگه هم نوشتنم بياد , همش در مورد خودمه , انگار که از من مهمتر هيچي نيست! ...نه که فکر کني , ناراحتم , افسرده ام , يا اين چيزا ...اتفاقا حالم خوبه , سرحالم , چند وقته عصباني نشدم , شنگولم واسه خودم اما گيجم ...يه گيجي مطبوع ...انگار , از يه جايي , با شدت , پرت شدم وسط دريا ...وقتيکه پرت مي شي , به خاطر ضربه , گيج مي شي...ضربه هه خوبه , خودخواسته اس , دوس داشتنيه ولي اين گيجيه امونمو برونده , توان ندارم...
وسط دريا رو دوس دارم ...سبکم , تو آب شناورم ...چشمامو بستم و با بند بند وجودم لذت مي برم ...مي خوام اختيارموبدم به دريا اما هنوز با يه نخ , به ساحل وصلم ...هنوز گاهگاهي بر مي گردم ببينم تو ساحل چه خبره ...ولي درستش اين نيست ...درس اينه , که وقتي افتادي تو دريا , خودتو , دلتو , بدي به دريا ...با دريا بري هرجا که بردت ...ديگه نبايد نگران باشي يا به ساحل فکر کني ...نبايد به اين فکر کني که – نکنه اون که تو ساحله- نگران من بشه ؟ فکر کنه من دارم غرق ميشم ؟ بياد دنبالم يا نخمو بکشه طرف خودش ...تو دريا که افتادي , اگه دست و پا بزني يا به هر چيزي آويزون بشي , فقط خسته ميشي , توانت تموم ميشه , اونوقت يا غرق ميشي يا بر مي گردي ساحل ....وقتي افتادي تو دريا , خودتو رها کن , آروم , ساکن , به صداي دريا گوش بده , اون تهشو –که پيدا نيس- نگا کن , بهش اعتماد کن اونوقت اونم بهت خيانت نمي کنه , فقط , آروم , با موجهاش , نوازشت مي کنه
بعد , از اون دور , واسه ساحلي ها , دست تکون بده و داد بزن "حال من خوبـــــــــــــــــــــه " ...آره بايد نخه رو قطع کرد....

--------

April 07, 2003

ساعت نزديك 3 صبحه ...بايد برم بخوابم ...ولي نميشه ، يعني دلم نمي خواد...خوشحالم ، شادم ...علتش مهم نيست ، مهم اينه كه شاديه اومده ، تنها هم اومده ، حالا اگه اين وسط دلم هم هري ميريزه پايين چه باك ! عوضش خيلي كيف مي ده ...همين جوري كه نشستي و نيشت بازه ، يهو ، ناغافل ، تو دلت خالي ميشه ...لذت مي بري
ساعت نزديك 3 صبحه ...بايد برم بخوابم ...صورتمو ميشورم ، دندونامو مسواك مي كنم ، موهامو شونه مي كنم ، تو آينه ، خودمو ميبينيم ، مي خندم ...ميام تو اتاق ، سگ زردمو بغل ميكنم ، خيلي كوچولو هست ، نازه ، تنش مثل توپ فوتبال مي مونه ، گوشهاش مشكيه ...كرم مي زنم به صورتم ، همون كه مرطوب كننده اس ، مال پوستهاي خشكه ...تو آينه دوباره خودمو مي بينم ، به خودم عطر مي زنم ، يهو يادم ميفته كه قراره برم بخوابم ، قرار نيست جايي برم ، ولي خوب چه اشكالي داره واسه خوابيدن هم آدم عطر بزنه ؟
ساعت نزديك 3 صبحه ...بايد برم بخوابم ...دستامو نگاه مي كنم ، پاهامو ...من واقعي ام ...اينجا ، اين لحظه ، من ، تو همه واقعي هستيم ...وجود داريم ...مهم نيست كه چه فكري بكنيم ، مهم اينه كه ما واقعي هستيم ...وجود ما ثبت شده ...همه سايه ها رفتن ...همه خيالها رفتن ...هر چي مونده واقعيه...ميشه لمسش كرد..مي شه وجودشو حس كرد.
ساعت نزديك 3 صبحه ...بايد برم بخوابم ...هنوزم خوشحالم ، اين خوشحالي ته دلم رو قلقلك مي ده ...اصلا به اين فكر نمي كنم كه 4 ساعت ديگه بايد برم سر كار ، فكر نمي كنم كه يه روز شلوغ كاري دارم فردا ، كار كه هميشه هست ، شلوغي هم همينطور ، مهم اين شاديه اس كه الان اومده و مي خوام نگهش دارم ...مي خوام خوب يادم بمونه كه امشب چقدر شادم.
ساعت نزديك 3 صبحه ...بايد برم بخوابم ... من چه سبزم امروز ، امروز كه نه امشب ، امشب كه نه ، الان ، همين الان كه ساعت 3 صبحه ...مي خواستم پروانه بشم ، كوله داشته باشم ، اينها بايد يادم بمونه ، آسونه ، اگه سعي كنم ، اگه بخوام ، اگه اين شاديه همش بياد ، ميشه ...من الان سلطان جنگلم ...همه چيز شدنيه ...وقتي خوشحالم همه چيز خوبه ، حتي اينكه دارم ديرتر از همه مي خوابم هم نمي ترسونتم
ساعت 3 صبحه ، بايد بخوابم ..چراغو خاموش مي كنم ...ستاره هاي رو سقف روشن مي شن ...نور دارن ...اين ستاره ها هيچ وقت چشمك نمي زنن...بايد بخوابم...خوابهاي خوب ببينم ...خوابهاي خوب


--------

April 05, 2003

يه داستان ...
نه...
يه قصه...
يه قصه درسته ...
يه قصه خصوصي ...
براي ...
نه , براي دل خودم ...

هفته من از دوشنبه شروع ميشه ... دوشنبه ها مال منه ...مال خود خودم ...با کسي قسمتش نمي کنم ... دوشنبه ها يه چيز ديگه اس ....همراه با يه اضطراب شيرين ... اضطراب افتادن يه اتفاق خوب ...
دوشنبه روز خياله , روز خنده , روز فکر کردن , اصلا روز مريم خاله اس!
دوشنبه لذت بخشه ...يه لذت پنهاني ... مثل لذت انجام دادن يه گناه , يه کار ممنوع ...هيجانش زياده چون کسي ازش خبر نداره ...فقط خودم مي دونم و تمام کيفش هم به همينه ...دوشنبه ها يه رازه , يه راز مشترک !
دوشنبه روز کلمه است , روز جمله , روز قصه ....قصه دختر شاه پريون , دختر فقير و پسر پادشاه ؛ شنل قرمزي , خرگوش بلا و گرگ ناقلا , سيندرلا ....قصه هاي کوچيک و بزرگ , گريه دار و خنده دار ....بعضي وقتها تکراري ...ولي همشون دوست داشتنين ...قصه ها هيچ وقت کهنه نمي شن ...
دوشنبه ها کلاس و درسه , روز يادگرفتن ...دوشنبه بايد مواظب حرف زدنم باشم...اصلا بايد همه حرفهامو نگه دارم واسه دوشنبه ....
نمي خوام واسه دوشنبه ها چرتکه بندازم .... نمي خوام فکراي عوضي بکنم , اصلا نمي خوام فکر کنم (وقتي مي خوام راجع به چيزي فکر کنم هميشه , همه چي , خراب ميشه!)
دوشنبه ها رو همين جور که هست دوست دارم ...به قبل و بعدش کار ندارم ...به اين فکر مي کنم که اين دوشنبه هم به خير و خوشي گذشت و تا دوشنبه بعد هم خدا بزرگه ...
مهمه که آخرش چي ميشه ؟ اصلا مگه همه چيزا بايد آخر داشته باشه ؟ (بعضی وقتها تو زندگی آدم يه لحظاتی هست که ارزشش با ارزش کل زندگی آدم برابره .... شايد همه چيزای خوب زندگی آدم هميشه نباشن... شايد فقط يه دوران کوتاهی باشن...درسته که آدم دلش می خواد که اتفاقهای خوب مستمر باشن ولی خوب بعضی وقتها اين چيزا از کنترل آدم خارجه ) ... مهم اينه که بعدا – تو سالهاي دور – يه روزي که خسته ام , دلتنگم , ناراحتم , مي شينم رو صندلي ...اونوقت يادم مياد اون روزا – که 26 سالم بود – تو زمستون و بهار , دوشنبه هايي داشتم!

--------

April 04, 2003

فردا روز اول کاره ....بعد از 2 هفته تعطيلات مشکل به نظر مي رسه ... البته اينم مثل بقيه چيزا حل مي شه...فوقش يه هفته اول به آدم سخت مي گذره بعدش انگار که هزار سال تعطيلاتي نبوده ...عيدي نبوده ... دوباره همه چيز بر مي گرده به حالت اول ... منم باز منتظر معجزه ام... معجزه ايکه همه چيز اونجوري بشه که من مي خوام... نه که فکر کنين چيز خاصي مي خوام , همين که شاد باشم کافيه ...واسه شاد بودن هم دليل احتياج نيست .... ميشه همينجوري الکي خوش بود ولي نمي دونم چرا من بعضي وقتها اينو يادم ميره ...بعد احساس مي کنم که خيلي بايد جدي باشم و تفکر کنم و زندگي رو پيچيده ببينم اونوقت گند مي زنم به همه چي ... اينم يه مدلشه ديگه ولي خوب هر چي فاصله اين جدي بودن ها بيشتر بشه هم واسه من بهتره هم واسه بقيه!
--------

April 02, 2003

روز صفرم :

راه , جاده , خيلي سبز نيست .... هنوز شمال , شمال نشده!
هوا سرده , ويلا هم همينطور... دشک انداختم دم بخاري که بخوابم ...دلم شور مي زنه نکنه واسه تحويل خواب بمونم...فکر مي کنم حتما بايد بيدار بشم , پاي سفره هفت سين ...
طاقباز خوابيدم ..بدنمو شل مي کنم ..چند دقيقه بيشتر نمي تونم , سرم گيج مي ره , بر مي گردم رو پهلو ..يه ساعت بعد , از گرما دارم پرپر مي زنم, بلند مي شم ...همه خوابند ...ميرم عيدي ها رو ميارم مي چينم کنار هفت سين ...مي رم رو تخت...تا ساعت 4 چند بار بيدار مي شم ...ساعت 4 همه بلندند...يه دعا مي خوانم , براي يه دوست همراه با بهترين آرزوها! ...مي خوام براي خودم هم بخونم , طولانيه , حوصله ام نمياد ...خب سال نو مبارک ...البته براي ما وگرنه براي عراقيها سال خيلي هم نامبارکه!

روز اول :

1, 2, ...420 قدم ...اين طول موج شکن اوله ..حدود 4 دقيقه طول مي کشه .فاصله تا موج شکن دوم 450 قدم ...موج شکن دوم 200 قدمه ,يعني 3 دقيقه ...اين دوميه همش لاشه سنگه!
ارتفاع موج شکن خيلي زياد نيست...حدود 4-5 متر , اگه بيشتر بود روش راه نمي رفتم , مي ترسيدم نتونم بر وسوسه پرش غلبه کنم....از جاييکه وايسادم خيره مي شم به ته دريا ....اون ته که آسمون و دريا يکي مي شن...چند تا کشتي (حالا با فتح ک يا کسر ک, هر کدوم که دوس دارين!) اونجا وايسادن...توهم برانگيزه!
ساحل خيلي تيره است...پر از خورده چوب...دريا چيز خوبي براي آدم نمياره ...
يه پياده روي طولاني ...بعد نهار ... تا مي تونم نفس مي کشم..هوا خيلي تميزه ...يه توقف کوتاه...سرم گيج مي ره...
شب , دريا , موج شکن ....جيف که چراع نداره ..نمي شه روش راه رفت ...اون ته , محل تفاطع , چراغ کشتي ها روشنه...برق مي زنن

روز دوم :

تو جاده ...هوا خوبه ..يعني عاليه ..البته هنوز خيلي سبز نيست ..لاهيجان ..درياچه...شيطان کوه ..1 , 2 , ..50 , .150 ..چقدر پله ...ديگه حوصله شمردن ندارم...يعني نفسم بالا نمياد ...هنوز کلي پله مونده تا برسم بالاي کوه ...از اين بالا همه جا معلومه ...درياچه , خونه ها...تميزِ تميز...به اون دورا نگاه مي کنم ...من چرا احساس ورزشکاري بهم دست داد؟ ....بازم مي رم...سرم باز داره گيج مي ره ...اين ديگه از کجا اومده ؟ ياد مادر بمب ها ميفتم که 10 تنه , پدرشون چقدره اونوقت ؟ ...يه قهوه خونه تو باغچه ...هوا عاليه ...يه نفس عميق ...چشممو مي بندم ...تصوير تو ذهنم ثبت مي شه!
کشتي ها پهلو گرفته تو شب بهترن ... کثيفي و پوسيدگيشون معلوم نيست ...فقط چراغها روشن هستن ...به قول معروف شب , گربه سموره! ..خيلي باد مياد...سوز مي زنه ولي خيالي نيست...شب , تب مي کنم..

روز سوم :

چشممو باز مي کنم ..هنوز صبح نشده انگار...هوا کيپ گرفته ...بارون مياد , سيل آسا نيست , شبنميه ولي زياده ...دوباره موج شکن...باد مياد , شديده , نمي تونم زياد اون رو راه برم ....صورتم بي حس شده ....لب ساحل پاک شده...خورده چوبها دوباره برگشتن تو دريا
تلفن زنگ مي زنه ... آقاي ر مرده ...آقاي ن هم همينطور ..خوش خبر باشين !
امروز سگ شدم...دلم هم همينطوري تنگ شده...حالم خوب نيست ...تلفن ها راه نمي دن ... ولي من به هر زحمتي هست موفق مي شم...
خونه تقريبا گرم شده ولي من هنوز سردمه ...جلوي شومينه نشستم ...ياد اقاي ر ميفتم که امشب مهمون سردخونه است, تا وقتي که بچه هاش برسن ...من چرا گرمم نمي شه...گفتن تا بچه هاش برسن نگهش مي دارن ولي دفرمه مي شه... پنچر شدم ... من دلم نمي خواد دفرمه بشم!

روز چهارم :

من و دريا و موج شکن...تکراري شده ديگه...امروز مهمون داريم ...خوبه ...سرمون شلوغ شده...سوار قايق مي شيم..هوا سرده و سوز مي زنه...اون جلو مي شينم...قايق تند مي ره ..هوا ابريه ..ابرها خوشرنگن , اون ته , ابرها آبي و سرمه اي اند...تو مردابيم ...نيزاره ...نيلوفرها هنوز در نيومدن...قايق تند تر ميره ...دستهامو گذاشتم لاي پام که گرم بشه ...باد شلاقي مي زنه...دارم کيف مي کنم ...يک خط پرنده , دارن مي رن..ابرها شکل دارن ...دور مي زنيم..حالا باد از رو به رو مياد...حسابي سرد شده...سرمو بالا مي گيرم و چشمامو مي بندم...همه چيز عاليه ...از شدت سرما اشکهام راه افتادن...اشکها که ميريزه رو صورتم جاش گرم مي شه....از قايق پياده ميشيم ...سرم گيج مي ره...

روز پنجم :

جاده فرعي ...کوچه پس کوچه ...ضيابر , اباتر , کسما , آبکنار , فومن ...بطرف ماسوله ..خيلي ميريم...جاده ناآشناست ...خاکي ميشه ...وسط يه ده در ميايم...اينجا کجاست..قلعه خان...اشتباه اومديم برمي گرديم فومن...علت اشتباه معلوم شد..سه شنبه بازاره , بلوار رو بستن و بازارش کردن...همينه که راه رو اشتباه رفتيم ...بطرف ماسوله ...حسابي سرده ..هنوز درختها سبز نشدن ...بارون مياد... ميريم تو مه...مه حسابي غليظه ...بيشتر از 4 , 5 متر جلوتر ديده نمي شه ...تا حالا تو مه رانندگي نکرده بودم ...جالبه ...5 کيلومتر آخرو تو 20 دقيقه ميريم ...خوب شد با خودم پالتو آوردم ...مي رسيم ... خونه ها تو مه هستند...از دور چيزي پيدا نيست ...اگه دقت کني يه شماي کلي اون تو معلومه ...ناهار ...يه قهوه خونه ...حال مي ده ...
موقع برگشتن مه رفته بالا ....حالا همه چي ديده ميشه ....مي رسيم خونه...دوباره موج شکن و يه پياده روي سريع ...پامو که مي ذارم پايين دوباره سرگيجه مي گيرم...

روز ششم :

اون بالاها , همين دور و برها , انگار يه جايي سوراخ شده ...بارون سيل آساست ! کماکان جلوي بخاري مي خوابم ...تمام تنم درد مي کنه , دشکه خيلي نازکه , هر بار که غلت مي زنم تو زمين فرو مي رم...تو يکي از وسايل اتاق (احتمالا ميز پاي تخت) يه کرم هست...کرم چوب خوار ...موزيک متن...قرچ قرچ قرچ قرچ ...4 تا گاز , يه سکوت ممتد....بعضي وقتها که نصفه شب از خواب بيدار ميشم مي بينم با جديت تمام مشغوله ...هر بار 4 تا گاز و نه بيشتر ...يه سر مي رم بيرون ...با اينکه باروني پوشيدم تمام شلوارم خيس ميشه ....بارون ميزنه تو صورتم , دستهام هم يخ کرده ...بر مي گردم...امروز تو ويلا حبس شديم ...

روز هفتم :

هوا هنوز ابريه ولي بارون در حد نم نمه ...مي زنم بيرون و يه دو ساعتي راه ميرم ...هوا عاليه ...دريا وحشيه ...موجها مي خورن به موج شکن و ميرن رو هوا ...مي ريم رشت دنبال بابا...يه دوري مي زنيم , نهار مي خوريم و بر مي گرديم....از سبزه ميدون خوشم مياد ....
هوا امروز خيلي خوبه ...دوباره مي زنم بيرون ....کشتي ها رو دريان ...دريا پر از ماهيگيريه...مرغهاي دريايي خيلي زيادن...بارون که بند اومده همه زدن بيرون ...تا جاييکه مي تونم راه ميرم ...ابرها پنبه اي شدن ...پنبه هاي خاکستري , اون دورا ولي آبيه ...آبي آسماني ...اخرين دور رو رو موج شکن مي زنم و خداحافظي مي کنم.

روز هشتم :

صبح زود راه ميفتيم...يه توقف پيش دوستها تو رامسر...دلم واسه جاده ويلاشون تنگ شده بود ...توقف بعدي عباس اباد ...نهار...کلي مهمون هست ...صدا به صدا نمي رسه...دوباره راه ميفتيم ..توقف بعدي دريا کنار...تو راه هوا خوب بود ...دوباره راه ميفتيم...بالاخره ساعت 12 شب مي رسيم ...هوا سرده , ويلا سردتر ...2 ساعت با خودم کلنجار مي رم بالاخره ميرم حموم....صبح يه کمي سرما خوردم ولي از کثيفي بهتره ...يه روز کامل تو ماشين ..حسابي خسته شدم

روز نهم :

اون قسمت آسمون که سوراخ شده هم ظاهرا با ما اومده...از صبح مثل چي داره بارون مياد اونهم با باد...بارون رو مي شه يه کاري کرد ولي امان از دست اين باد!
هوا خوب ميشه ...بازم راه ميرم...وقتي حرف مي زنم نمي فهمم چقدر راه رفتم ...ديگه يه قدم بيشتر نمي تونم بر دارم ...موقع برگشتن به ويلا يه صدايي مي شنوم...بر مي گردم , تو فاصله چند متري 5 تا سگ سفيد نشستن و دارن منو نگاه مي کنن ...يه لحظه خشکم ميزنه ...با اينکه مي دونم نبايد دويد ولي مي دوم ....ويلا کماکان سرده و از جلو بخاري نميشه تکون خورد...امروز باز دچار اوج و فرود روحي شدم...منهم که با اين اخلاقم ...توم خودم رو کشته و بيرونم بقيه رو!
شب , دم ساحل...يه پيشنهاد خوب ...کفش و جورابهامو در ميارم...ماسه ها سرده ولي خوبه ...کلي راه ميرم..پاهام بي حس شده ...واسه خودم دارم حال مي کنم ...يه خنکي خوبي تو پاهام پخش شده ...شب که ميام خونه مي بينم که من موندم و کف پاهاي قيري که به اين مفتي ها پاک نميشه!

روز دهم :
امروز مهمونيم...خوبه...بارون کماکان ميباره ولي عصري بند مياد...کلي با بچه ها راه ميريم ...دلم واسه دوستم تنگ شده بود...به تلافي اين چند روز کلي حرف مي زنيم...آخر شب حساسيتم عود مي کنه...مثل دوستم....به ترتيب عطسه مي کنيم , صداي همه درمياد.....چشمهام باد مي کنه ....انقدر بهم ميريزه که بر خلاف ميلم يه قرص مي خورم بعدش هم عين سنگ مي خوابم...دمدم هاي صبح , تو عالم خواب و بيداري , مي بينم که لب دريا دراز کشيدم و موج ها ميان و ميرن...عجيبه که هم صداي دريا رو به وضوح مي شنوم و هم آب رو کاملا حس مي کنم و تو خواب هم متوجه اين موضوع هستم...بعد تو خواب تصميم مي گيرم که يه محل ديگه باشم و همينطور هم ميشه...هر چي اراده کردم تو خواب انجام شد!...خواب دلچسبي بود!

روز يازدهم :

امروز هم مهمون دوست جونم ...هوا آفتاب شده...ابرها رفتن هوا هنوز خنکه ...دو ساعتي دوچرخه سواري مي کنم...يه دلي از عزا در ميارم...دريا هم محشره ...آبي و به نسبت آروم...خيلي خوش مي گذره ...غيبت در حين دوچرخه سواري هم حال مي ده...يه کم سخته ولي شدنيه!
سر نهار بهم ظلم شد....دارم غذامو ميخورم ...يکي حرف ميزنه , بر مي گردم نگاهش کنم ...بشقابمو که نگاه مي کنم مي بينم صابخونه هر چي ماهي بوده ريخته تو بشقاب من...من و ماهي و رودرواسي ...يه ساعتي مشغول ماهي خوردنم...جيره تمام سالمو تو يه نهار خوردم!
يه کمي هم راه مي رم ..هوا انقدر خوبه که دلم نمياد برم تو ..عصرش در خدمت دوستان...چند جا عيد ديدني مي ريم...شب دوباره مهمون داريم ...امروز روز اخره و نتونستم انقدر که دوست دارم با طبيعت حال کنم!

روز دوازدهم :

سلانه سلانه راه ميفتيم طرف تهران...تا اونجايي که بشه از تو جاده فرعي ميريم... دشتهاي سبز...بعد وسطش يه فرش زرد..اين گلهايي که ازش روغن ميگيرن...خيلي قشنگه...ترکيب رنگ جالبيه ... هوا هم خوبه ... يه چند تا گاو و گوسفند ..به نظرم مياد گاوهاي شمال کم شدن! ....خونه هايي که رو تپه اند... بايد حال بده که خونه آدم رو تپه باشه ... تو جاده فيروز کوهيم...برف اومده...دشتهاي سفيد....با نقطه هاي تيره...حسابي سرده ...خيلي جالبه ...يه جاهايي يهو بارون شديد ميگيره بعد اونطرف آفتاب افتاده روي کوه و همه جا رو روشن کرده ...اونطرف تر ابرها سياهن و معلومه که داره برف مياد.... تعطيلات عيد امسال هم تموم شد....خيلي زود گذشت

روز سيزدهم :

ميگن سيزده به در سال ديگر فلان ... جای شما خالی ...خوش گذشت ..بعد از مدتها با دختر خاله پسر خاله ها (مدتها يعنی از چهارشنبه سوری) دور هم جمع شديم....کلی خنده و شوخی و بازی ....تا آخرين نفس هم خورديم... می خواستم راه برم که ديگه فرصت نشد....اينم از سيزده ...ديگه تعطيلات هم تموم شد...حالا خدا به داد برسه از فردا دور دوم شروع ميشه...هر شب بايد کفش و کلاه کنيم و بريم عيد ديدنی... به قولی عيد ما تازه شروع شده!

--------