« | Main | »

دلم خيلي هوس اين خنده هاي احمقانه رو كرده ... از اين خنده هاي مسخره بدون دليل از ته دل...از همون ها كه آبرو مي بره ... نمي دونم آدم بزرگ ميشه ديگه اونجوري نمي خنده يا اينكه سوژه واسه خنده كم شده ...البته هنوز بعضي وقتها از اين خنده ها پيش مياد ولي خداييش هيچ كس به خوبي نگار پايه اين خنده ها نيست ...دلم لك زده واسه تمام اون سالهاي مدرسه و دانشگاه كه هيچ كار مهمي نداشتيم و از زمين و زمان واسه خودمون سوژه جور مي كرديم واسه خنده ... الان كه دارم اينها رو مي نويسم ياد اون روزي افتادم كه مي خواستيم از دانشگاه بيايم خونه و ميدون وليعصر سوار تاكسي شديم ...يه دونه از اين پيكان ها كه راننده اش روزي 5 بار دستمال بهش مي كشيد ...بعدش تا راه افتاد يه نوار دمبل ديمبل گذاشت با صداي بلند زود عينك آفتابيشم در آورد و اون موقع قيافه من و نگار ديدني بود ... نه كه بخوايم مسخره كنيم و اين حرفها منتها انقدر كارش خنده دار بود كه ما منفجر شديم بعد واسه اينكه يارو نفهمه مجبور بوديم بريم پشت صندلي ... اگه دوتايي با هم ميرفتيم پايين يارو شك مي كرد اين كه به نوبت مي رفتيم زير صندلي ...خلاصه تا ميدون ونك نگار زير صندلي بود من هم تو شيشه ...عين احمقها مي خنديديم و ماشين هايي كه از بغل رد مي شدن فكر مي كردن من ديونه ام . البته حق داشتن فكر كن از بغل يه ماشين رد ميشي ، يه راننده جدي با كلي ژست بعد صندلي پشتيه از تو پنجره اومده بيرون با نيش باز و از شدت خنده داره اشك مي ريزه ... يا مثلا اون وقت ها كه با هم يه جا قرار مي ذاشتيم و از دور كه همديگه رو مي ديديم خندمون مي گرفت...نپرسين چرا چون هيچ دليلي نداشت فقط خندمون مي گرفت...شايد زيادي شنگول بوديم ... يا اون سالي كه چهارم دبيرستان بوديم و هيچ سالي به اندازه اون سال بهمون خوش نگذشت ...اون همه درس بود بعد يه روز درميون هوس مي كرديم پياده بيايم خونه و 2 ساعت تو راه بوديم و عين دو ساعت رو هم مي خنديديم ... البته الان هم هنوز اين روحيه خنده رو داريم ..منتها بايد ببشتر با هم باشيم تا سوژه ها پيدا بشن ...واقعا كه بزرگ شدن كار بيخود و سختيه ..ديگه حتي واسه خنديدن هم بايد وقت داشت !
--------