« | Main | »

از آدمهاي ترسو خوشم نمياد ... وقتي مي ترسم از خودم هم خوشم نمياد ... اينكه به خاطر ترس يه كاري بكني يا يه كاري رو نكني يا كاري رو كه كردي انكار كني اصلا خوب نيست ... بيشتر آدمها مي ترسن ..حالا هر كي از يه چيز ... از همه بدترش (به نظر من) ترس از مسئوليت پذيريه ...اينكه يه كاري رو بكني و بعد بترسي بگي كار من بوده! خوب اگه آدم مي ترسه مي تونه اون كارو نكنه ...همونجور كه من خيلي از كارها رو نكردم و نمي كنم ...معمولا اونايي كه مي ترسن همه چي رو زياد تحليل مي كنن ، زياد بهانه تراشي مي كنن ، واسه هر كاري (حداقل تو دلشون) هزار تا دليل ميارن كه كارشون رو توجيه كنن... واسه اينكه با ترسشون كنار بيان هي نقاب مي زنن ...هر كي يه نقاب ، يكي مثل من ترسشو زير نقاب رك گويي قايم مي كنه و مي خواد اونو با صريح بودن بپوشونه....صريح بودني كه بعضي وقتها بي ادبي به حساب مياد ... اينكه انقدر ترسيده كه ديگه حوصله نداره و هر چي تو دهنش مياد و هر فكري كه از سرش مي گذره رو با صداي بلند ميگه ...بعضي ها ميرن تو نقاب خشم ، بداخلاقي ، سگ شدن .... يه سري از اون ور محبتشون گل مي كنه ..براي هر چيزي از خودشون مايه مي ذارن مثلا از ترس اينكه نكنه مورد قبول نباشن يا پذيرفته نشن (اينهايي كه مي گم رو شخصا تجربه كردم!) ...من باز افتادم به حساب كتاب كردن سالهاي عمري كه گذشته ... نمي دونم چرا تازگيها اينطوري شدم مثل اينا كه دم مرگن و اعمال زندگيشونو جمع و تفريق مي كنن !!! .... همش حس مي كنم اين 5 ،6 سال گذشته رو تو رويا بودم...يعني اصلا گذشت زمان رو حس نكردم ... ميدونم چي دارين تو دلتون ميگين...مي دونم كه تا حالا هزار بار اين حرفها رو زدم ...مي دونم كه حوصلتون سر رفته ...ولي بازم تا تكون مي خورم اين مسئله مياد تو فكرم ...نمي خوام ازش فرار كنم در ضمن نمي تونم براش جوابي هم پيدا كنم ... يه جورايي آچمز شدم .... نمي تونم يه جا بشينم يا يه كاري رو بكنم ... فكر مي كنم وقتشه از يكي ديگه كمك بگيرم .... از حل مسئله ناتوانم!
--------