« | Main | »

حتما کتاب "قصه هاي از نظر سياسي بي ضرر" رو خوندين ...نوشته جيمز فين گارن...اگه نخوندين بخونينش که جالبه ...اينم يکي از داستانهاش که تقديمش مي کنم به فمينيست هاي عزيز اعم از منصف و غير منصف!

" در روزگاري دور خانم کم سن و سالي بود به اسم شنل قرمزي که با مادرش در کنار جنگل بزرگي زندگي مي کرد . روزي مادرش از او خواست که يک سبد ميوه و کمي آب معدني براي مادر بزرگش ببرد. البته قصد او اين نبود که بگويد اين کارها را بايد فقط زن ها انجام دهند , بلکه اين بود که چنين عملي حس همدردي اجتماعي را در انسان تقويت مي کند . تازه مادر بزرگ مريض نبود و در نهايت سلامت جسمي و عقلاني قرار داشت و کاملا قادر بود مثل يک آدم عاقل و بالغ از خودش مواظبت کند. خيلي ها اين جنگل را بسيار خطرناک مي دانستند و هيچ وقت قدم در آن نمي گذاشتند . اما شنل قرمزي در اوج شکوفائي جسمي آنقدر به خود اعتماد داشت که توجهي به اين تهديدات که آشکارا از تخيلات فرويدي ناشي مي شد , نداشته باشد.
در بين راه به گرگي برخورد. گرگ از او پرسيد که در سبد چه دارد . شنل قرمزي گفت "خوردني حاضري و سالمي براي مادر بزرگ که کاملا عاقل و بالغ است و مي تواند از خودش مواظبت کند." گرگ گفت : ببين عزيزم , تنها رفتن در اين جنگل براي دختر کوچولوئي مثل تو خطرناک است . شنل قرمزي گفت : من اين عبارت مردسالارانه تو را توهين بزرگي به خودم مي دانم اما از آنجائي که مي دانم تو به خاطر رانده شدن از جامعه انساني باعث شده که جهان بيني کاملا مخصوص به خودت پيدا کني , حرفهايت را به دل نمي گيرم . حالا لطفا برو کنار من مي خواهم بروم.
شنل قرمزي به راه خود در جاده اصلي ادامه داد . اما از آن جائي که مطرود از جامعه بودن باعث شده بود آقا گرگه ديگر خود را تابع برده وار تفکر غربي نداند , راه ميان بري را براي خانه مادربزرگ انتخاب کرد. رفت توي خانه مادربزرگ و او را خورد. کاري که براي جانور گوشتخواري مثل او کاملا توجيه پذير بود. بعد بدون اين که ذره اي مقيد به ارزش هاي سنتي پوشش مذکرانه و مونثانه بکند لباس خواب مادربزرگ را به تن کرد و خزيد در رختخواب او.
شنل قرمزي وارد کلبه شد و گفت " مادربزرگ برايتان کمي خوردني بدون چربي و نمک آورده ام تا بلکه به اين وسيله بتوانم از نقش مادرانه و عاقلانه شما درزندگي مان تشکر کنم." گرگ از توي رختخواب به نرمي گفت "بيا نزديک تر عزيزم تا خوب بتوانم ببينمت"
شنل قرمزي گفت " ببخشيد که يادم رفت شما چه چشمان تيزي داريد " گرگ گفت "آره عزيزم چه چيزها که اين دو چشم من نديده اند " "مادربزرگ دماغتان چقدر بزرگ است – البته نسبتا بزرگ و خيلي هم به شما مي آيد" . "چه چيزها که اين دماغ بو کشيده..." . "مادربزرگ چه دندان هاي بزرگي داريد" . گرگ گفت : "در هر صورت همينه که هست خوشحالم از آن چه هستم و آن چه دارم" و از رختخواب پريد پايين و شنل قرمزي را توي پنجه هايش گرفت و خواست قورتش دهد. شنل قرمزي جيغ کشيد , نه از اين که آقا گرگه جرئت کرده بود و لباس زن ها پوشيده بود بلکه به خاطر تجاوز آشکار او به حريم شخصي اش . صداي فرياد او را يک هيزم شکن (البته خود او ترجيح مي دهد که به او تکنسين سوخت جنگلي بگويند) شنيد . دويد توي کلبه و ديد که آن دو با هم گلاويز شده اند . هيزم شکن خواست دخالت کند . همين که تبرش را بلند کرد شنل قرمزي و گرگ يکدفعه ايستادند.
شنل قرمزي پرسيد : اصلا معلوم هست چه کار داري مي کني؟
هيزم شکن پلک هايش را به هم زد و خواست جوابي بدهد اما نتوانست . شنل قرمزي اين بار با عصبانيت گفت " سرت را انداخته اي پايين و مثل آدم هاي وحشي آمدي تو و تبرت را بلند کرده اي که چي ؟ اي مردسالار متعصب . به چه جراتي فکر کرده اي که زن ها و گرگ ها نمي توانند بدون کمک مرد مساله خودشان را حل کنند؟"
مادربزرگ همين که نطق پرشور شنل قرمزي را شنيد از توي شکم آقا گرگه بيرون پريد و تبر هيزم شکن را از دستش قاپيد و کله اش را با آن قطع کرد . پس از اين ماجرا شنل قرمزي و مادربزرگ و آقا گرگه احساس کردند به نوعي نقطه نظر مشترک رسيده اند و تصميم گرفتند خانه اي مشترک بر اساس احترام و تعاون متقابل بنا کنند. ان ها تا آخر عمر با شادي در آن خانه زندگي کردند.

--------