« | Main | »

خدا نگهدار سالي که داري مي ري.... به سلامت ...خيلي وقت بود که با هم بوديم .. ديگه کم کم حالمون داشت از هم به هم مي خورد , نه؟ ...البته هنوز يه چند روزي وقت هست براي خدا نگهدار ولي زياد فرقي نمي کنه امروز يا چهار روز ديگه ...مسئله اينه که آخرش مي ري ... ولي خوب سال خوبي بودي ... هر چند که آبستن حادثه خاصي نبودي ... يه سال سر به زير و آروم ...البته واسه من .. اخه هر کسي يه قسمتي از تو رو اشغال کرده بود! .... ولي من همه اين قسمت اشغال شده رو با خودم نمي برم...قسمتهاي بدش مال خودت ...بقيه اش مال من... خاطرات شيرين که همش تو ذهنم ثبت شده... بعضي ها رو ترن , بعضي اون زيرن ... دوستهايي که پيدا کردم , چيزهايي که ياد گرفتم , لحظه هايي که (هر چند کوچولو) خودم بودم...خودِ خودم ... خاطره اون آفتاب زمستون که افتاده بود تو اتاق و من که تو اون فضاي بين تخت و پنجره نشسته بودم (اون فضايي که در حد تبديل نيوتن به پاسکاله!) و آفتابو رو صورتم حس مي کردم ... يا خاطره اون روزي که به خاطر تلفن يکي خيلي خوشحال شدم يا اون روزي که با يکي آشتي کردم و خيالم راحت شد يا اون روزي که دلم تنگ شد ...
تو ميايي و ميري , تموم ميشي , ولي من هنوز هم بايد برم ...دلم مي خواد سبک برم ...ولي نمي شه ...هنوز هم خيلي چيزا سنگيني مي کنه ...خيلي حرفها , خيلي کارها .... هنوزم دلم مي خواد وقتي ميرم خونه از تو حياط رد شم , هنوز هم دوست دارم خونه ام همش پنجره باشه تو حياط , که جلو پنجره بشينم , دراز بکشم , زندگي کنم .... هنوز هم دلم مي خواد همه رو دوست داشته باشم , واسه شون خيلي کارها بکنم , کسي هم ازم نپرسه چرا ؟ ... هنوزم دوست دارم برم سفر , همه جا رو ببينم , هنوز هم دلم نمي خواد يه جا ريشه بدونم ....
هنوز هم دوست دارم برم قاطي مردم , تو شلوغي و مردمو نگاه کنم ... هنوز هم نمي تونم راحت بگم "نه" ... هنوز هم مي خوام بچه خوبي باشم ...هنوز هم کلي قيد و بند هست که بايد باز کنم ...اينها همش بار سنگينيه ديگه , نه؟ مثل اينه که با کلي چمدون و ساک بخواهي پياده بري ..دلم مي خواد همه شونو بريزم کنار....يه جا کرايه کنم بريزمشون اون تو ...اونوقت يه کوله بردارم و راه بيفتم ...فقط چند تا از عزيتريناشون با خودم ببرم...چند تا که دلتنگيمو باز کنه ...سر حالم بياره , بخندونتم!
تو داري ميري ...ولي من منتظرم ..منتظر اون که بعد از تو مياد .... باز تو خيالم فکر مي کنم که اون با تو فرق داره .... باز فکر مي کنم که من يه جور ديگه باهاش تا مي کنم ...ولي ...اصلا ولش کن ...حالا تا اون بياد ...بالاخره يه طوري مي شه ... بهتره که بهش فکر نکنم ...بذارم خودش بياد ..يواش , يواش از لاي در مياد تو و تا به خودم بجنبم مي بينم که همه جا رو گرفته و بهم عادت کرديم .... سال بعد براي اونم همين ها رو مي نويسم...منتها دلم مي خواد اون موقع فقط من باشم و يه کوله!

--------