" /> مریم گلی: March 2003 Archives

« February 2003 | Main | April 2003 »

March 18, 2003

صبح است و آفتاب پس از بارش سحر
بر يال كوه مي روم از بين بوته ها
گويم : « ببين پس از چل سال ، و بيشتر
باز اين بهار و همان كوه و بازه است »
بر شاخسار شور گز پير ، مرغكي
گويد : « نگاه تازه بياور كه بنگري
در زير آفتاب همه چيز تازه است»

(شفيعي كدكني)

سال نوي همه مبارك ..... سال خوبي باشه ، سالي كه زير نور آفتابش همه چي تازه باشه .....
سالي كه من هم زير نور آفتاب تازه بشم .... تازه تازه .... سالي كه از پوستم ، پيله ام بيام بيرون ....سالي كه پروانه بشم!

--------

March 16, 2003

هواي ابري دم عيد.....دلگيره .... من هم كه دارم اهلي مي شم... هوا كه ابريه احساس مي كنم بايد يه كار مهم انجام بدم ... دارم به عادتهام به فكر مي كنم ...عادت چيز غريبيه ...بودنش سخته ، نبودش هم همينطور ... چه باشه و چه نباشه هميشه يه جاي كار مي لنگه ... يادم مياد كه « با افراد به عنوان وسيله رفتار نكن ، آنها سر منزل خودشانند ، به آنها وصل شو ، در عشق ، در عزت ، هرگز آنها را در تملك نگير و هرگز در تملكشان قرار نگير. به آنان وابسته نباش و ديگران را به خود وابسته نكن »
وابستگي و عادت با هم فرق دارن ؟ اول كدومش مياد ؟ ....عادتهام معلومن .... ميشناسمشون ...ولي وابستگيهام پنهانن ... معلوم نيستن ...شايد يه روزي بفهمم ...يه روز كه يه مشكلي پيش بياد ....
هنوز هم هوا ابري و دلگيره ...چرا من انقدر تحت تاثير آب و هوام؟ به چيزاي مهم فكر مي كنم ...به اينكه هنوزم كه هنوزه با بعضي آدمها مثل وسيله برخورد مي كنم ... هنوزم خيلي وقتها از رو ظاهر قضاوت مي كنم ، يعني اصلا هنوز هم قضاوت مي كنم! كي ميشه كه ديگه هيچ چيز رو نسنجم ؟ .... به اين فكر مي كنم كه چرا همه مي خوان خوشبخت بشن ، كه چرا اين ارزو فقط مال آينده است و كسي نمي خواد الان خوشبخت باشه .... « چه بلنده موي بافته اش ، چه لونده تازه عروس ...چه قشنگه ، شوخ و شنگه ، همه رنگه مثل طاووس ...خوش به حال شادوماد» ...به اين فكر مي كنم كه چرا بعضي ها اصرار دارن كه به هم عادت كنن ؟ عادت زوري هم ميشه ؟ نمي دونم شايد ميشه ...بالاخره همه عادت ها كه خوب نيستن ، بعضي عادتها عذاب آورن ....
با همه اين چيزا ، بعضي وقتها يه عادتهاي كوچولو رو خيلي دوست دارم ...اصلا خودم از قصد عادتش مي كنم ... اينكه مثلا يه روز خاص ، يه جاي خاص ، يه نفر خاص رو ببيني ....خيلي مهم نيست كه اين عادته تا كي هست ...عادتها جاشونو با هم عوض مي كنن ، مثل آدمها .... ولي وقتي هستن دلپذيرن .... وقتي يه عادتي رفت ديگه رفته
عادت ها خوبن ...ولي اگه زياد بمونن سنگين ميشن ...اونوقت ديگه نمي شه ازشون خلاص شد ...اونوقت اذيت مي شي .... عادت ها بايد آزاد باشن ...هر وقت كه خواستن برن ، بذار برن ....هيچ عادتي رو به زور نگه ندار ...
بعضي عادتها زنده ان ...مثال آدمها كه عادت مي شن .... اونها عادتهاي پرنده ان ... عادتهايي كه مشتركن ...يعني فقط مال تو نيستن ...بعضي عادتها مرده ان ...مثل اشياء ...عادتهاي مرده بعضي وقتها فقط مال خودتن اينكه هميشه عادت باشن يا نه دست خودته واسه اون هيچ فرقي نمي كنه .....
بعضي عادتها ، عادتهاي خاطره اند...مرده نيستند ، زندگيشون هم به خاطر عادتهاي پرنده است ... وقتي عادتهاي پرنده مي رن اونها مي مونن...تو ذهنمون ...فلاني كه عادت داشت اينو بگه ، اين كارو بكنه ، اونجوري غذا بخوره ....وقتي عادتهاي پرنده مي خوان برن ، فقط خاطره هاشونو حفظ كن ...همون برات كافيه ....

--------

March 14, 2003

خدا نگهدار سالي که داري مي ري.... به سلامت ...خيلي وقت بود که با هم بوديم .. ديگه کم کم حالمون داشت از هم به هم مي خورد , نه؟ ...البته هنوز يه چند روزي وقت هست براي خدا نگهدار ولي زياد فرقي نمي کنه امروز يا چهار روز ديگه ...مسئله اينه که آخرش مي ري ... ولي خوب سال خوبي بودي ... هر چند که آبستن حادثه خاصي نبودي ... يه سال سر به زير و آروم ...البته واسه من .. اخه هر کسي يه قسمتي از تو رو اشغال کرده بود! .... ولي من همه اين قسمت اشغال شده رو با خودم نمي برم...قسمتهاي بدش مال خودت ...بقيه اش مال من... خاطرات شيرين که همش تو ذهنم ثبت شده... بعضي ها رو ترن , بعضي اون زيرن ... دوستهايي که پيدا کردم , چيزهايي که ياد گرفتم , لحظه هايي که (هر چند کوچولو) خودم بودم...خودِ خودم ... خاطره اون آفتاب زمستون که افتاده بود تو اتاق و من که تو اون فضاي بين تخت و پنجره نشسته بودم (اون فضايي که در حد تبديل نيوتن به پاسکاله!) و آفتابو رو صورتم حس مي کردم ... يا خاطره اون روزي که به خاطر تلفن يکي خيلي خوشحال شدم يا اون روزي که با يکي آشتي کردم و خيالم راحت شد يا اون روزي که دلم تنگ شد ...
تو ميايي و ميري , تموم ميشي , ولي من هنوز هم بايد برم ...دلم مي خواد سبک برم ...ولي نمي شه ...هنوز هم خيلي چيزا سنگيني مي کنه ...خيلي حرفها , خيلي کارها .... هنوزم دلم مي خواد وقتي ميرم خونه از تو حياط رد شم , هنوز هم دوست دارم خونه ام همش پنجره باشه تو حياط , که جلو پنجره بشينم , دراز بکشم , زندگي کنم .... هنوز هم دلم مي خواد همه رو دوست داشته باشم , واسه شون خيلي کارها بکنم , کسي هم ازم نپرسه چرا ؟ ... هنوزم دوست دارم برم سفر , همه جا رو ببينم , هنوز هم دلم نمي خواد يه جا ريشه بدونم ....
هنوز هم دوست دارم برم قاطي مردم , تو شلوغي و مردمو نگاه کنم ... هنوز هم نمي تونم راحت بگم "نه" ... هنوز هم مي خوام بچه خوبي باشم ...هنوز هم کلي قيد و بند هست که بايد باز کنم ...اينها همش بار سنگينيه ديگه , نه؟ مثل اينه که با کلي چمدون و ساک بخواهي پياده بري ..دلم مي خواد همه شونو بريزم کنار....يه جا کرايه کنم بريزمشون اون تو ...اونوقت يه کوله بردارم و راه بيفتم ...فقط چند تا از عزيتريناشون با خودم ببرم...چند تا که دلتنگيمو باز کنه ...سر حالم بياره , بخندونتم!
تو داري ميري ...ولي من منتظرم ..منتظر اون که بعد از تو مياد .... باز تو خيالم فکر مي کنم که اون با تو فرق داره .... باز فکر مي کنم که من يه جور ديگه باهاش تا مي کنم ...ولي ...اصلا ولش کن ...حالا تا اون بياد ...بالاخره يه طوري مي شه ... بهتره که بهش فکر نکنم ...بذارم خودش بياد ..يواش , يواش از لاي در مياد تو و تا به خودم بجنبم مي بينم که همه جا رو گرفته و بهم عادت کرديم .... سال بعد براي اونم همين ها رو مي نويسم...منتها دلم مي خواد اون موقع فقط من باشم و يه کوله!

--------

March 13, 2003

قد بلند
نگاه از بالا به پايين
همه چي کوچکتر ديده مي شه
ولي کل حجم ديده مي شه

قد کوتاه
نگاه از پايين به بالا
همه چي بزرگتر ديده مي شه
خيلي وقتها نميشه کل حجم رو يه جا ديد

قد متوسط
نگاه به روبرو
هر چيزي به اندازه طبيعي ديده مي شه
مي شه دو قدم رفت عقب و تمام حجم رو ديد
مي شه دو قدم جلو رفت و تو يه جزء دقيق شد
در هر حال جاي مانور زيادي هست

--------

اونايي که تو رنج سني من هستن , اينجا رو مي خونن , سرشون درد مي کنه واسه برنامه ريزي , واسه 100 سال آيندشون برنامه ريختن , کلي کارهاي مختلف تو ذهنشونه و مهمتر از همه دوست دارن در موردش صحبت کنن يه لطفي بکنن يه خلاصه کلي از اونچه که تو فکرشون مي گذره رو واسه من بفرستند ... ميدونين من واسه برنامه ريزي آينده يه کمي دچار مشکل شدم مي خوام از رو دست يکي ديگه تقلب کنم! از شوخي گذشته مي خوام بدونم اولويت بندي هم سن و سالهام چه جوريه و من به نسبت اونها کجا وايسادم ... حالا اگه که لطف کنين و خبر بدين خيلي ممنون اگر هم حوصلشو نداشتين بازم ممنون!
--------

March 12, 2003

حتما کتاب "قصه هاي از نظر سياسي بي ضرر" رو خوندين ...نوشته جيمز فين گارن...اگه نخوندين بخونينش که جالبه ...اينم يکي از داستانهاش که تقديمش مي کنم به فمينيست هاي عزيز اعم از منصف و غير منصف!

" در روزگاري دور خانم کم سن و سالي بود به اسم شنل قرمزي که با مادرش در کنار جنگل بزرگي زندگي مي کرد . روزي مادرش از او خواست که يک سبد ميوه و کمي آب معدني براي مادر بزرگش ببرد. البته قصد او اين نبود که بگويد اين کارها را بايد فقط زن ها انجام دهند , بلکه اين بود که چنين عملي حس همدردي اجتماعي را در انسان تقويت مي کند . تازه مادر بزرگ مريض نبود و در نهايت سلامت جسمي و عقلاني قرار داشت و کاملا قادر بود مثل يک آدم عاقل و بالغ از خودش مواظبت کند. خيلي ها اين جنگل را بسيار خطرناک مي دانستند و هيچ وقت قدم در آن نمي گذاشتند . اما شنل قرمزي در اوج شکوفائي جسمي آنقدر به خود اعتماد داشت که توجهي به اين تهديدات که آشکارا از تخيلات فرويدي ناشي مي شد , نداشته باشد.
در بين راه به گرگي برخورد. گرگ از او پرسيد که در سبد چه دارد . شنل قرمزي گفت "خوردني حاضري و سالمي براي مادر بزرگ که کاملا عاقل و بالغ است و مي تواند از خودش مواظبت کند." گرگ گفت : ببين عزيزم , تنها رفتن در اين جنگل براي دختر کوچولوئي مثل تو خطرناک است . شنل قرمزي گفت : من اين عبارت مردسالارانه تو را توهين بزرگي به خودم مي دانم اما از آنجائي که مي دانم تو به خاطر رانده شدن از جامعه انساني باعث شده که جهان بيني کاملا مخصوص به خودت پيدا کني , حرفهايت را به دل نمي گيرم . حالا لطفا برو کنار من مي خواهم بروم.
شنل قرمزي به راه خود در جاده اصلي ادامه داد . اما از آن جائي که مطرود از جامعه بودن باعث شده بود آقا گرگه ديگر خود را تابع برده وار تفکر غربي نداند , راه ميان بري را براي خانه مادربزرگ انتخاب کرد. رفت توي خانه مادربزرگ و او را خورد. کاري که براي جانور گوشتخواري مثل او کاملا توجيه پذير بود. بعد بدون اين که ذره اي مقيد به ارزش هاي سنتي پوشش مذکرانه و مونثانه بکند لباس خواب مادربزرگ را به تن کرد و خزيد در رختخواب او.
شنل قرمزي وارد کلبه شد و گفت " مادربزرگ برايتان کمي خوردني بدون چربي و نمک آورده ام تا بلکه به اين وسيله بتوانم از نقش مادرانه و عاقلانه شما درزندگي مان تشکر کنم." گرگ از توي رختخواب به نرمي گفت "بيا نزديک تر عزيزم تا خوب بتوانم ببينمت"
شنل قرمزي گفت " ببخشيد که يادم رفت شما چه چشمان تيزي داريد " گرگ گفت "آره عزيزم چه چيزها که اين دو چشم من نديده اند " "مادربزرگ دماغتان چقدر بزرگ است – البته نسبتا بزرگ و خيلي هم به شما مي آيد" . "چه چيزها که اين دماغ بو کشيده..." . "مادربزرگ چه دندان هاي بزرگي داريد" . گرگ گفت : "در هر صورت همينه که هست خوشحالم از آن چه هستم و آن چه دارم" و از رختخواب پريد پايين و شنل قرمزي را توي پنجه هايش گرفت و خواست قورتش دهد. شنل قرمزي جيغ کشيد , نه از اين که آقا گرگه جرئت کرده بود و لباس زن ها پوشيده بود بلکه به خاطر تجاوز آشکار او به حريم شخصي اش . صداي فرياد او را يک هيزم شکن (البته خود او ترجيح مي دهد که به او تکنسين سوخت جنگلي بگويند) شنيد . دويد توي کلبه و ديد که آن دو با هم گلاويز شده اند . هيزم شکن خواست دخالت کند . همين که تبرش را بلند کرد شنل قرمزي و گرگ يکدفعه ايستادند.
شنل قرمزي پرسيد : اصلا معلوم هست چه کار داري مي کني؟
هيزم شکن پلک هايش را به هم زد و خواست جوابي بدهد اما نتوانست . شنل قرمزي اين بار با عصبانيت گفت " سرت را انداخته اي پايين و مثل آدم هاي وحشي آمدي تو و تبرت را بلند کرده اي که چي ؟ اي مردسالار متعصب . به چه جراتي فکر کرده اي که زن ها و گرگ ها نمي توانند بدون کمک مرد مساله خودشان را حل کنند؟"
مادربزرگ همين که نطق پرشور شنل قرمزي را شنيد از توي شکم آقا گرگه بيرون پريد و تبر هيزم شکن را از دستش قاپيد و کله اش را با آن قطع کرد . پس از اين ماجرا شنل قرمزي و مادربزرگ و آقا گرگه احساس کردند به نوعي نقطه نظر مشترک رسيده اند و تصميم گرفتند خانه اي مشترک بر اساس احترام و تعاون متقابل بنا کنند. ان ها تا آخر عمر با شادي در آن خانه زندگي کردند.

--------

March 11, 2003

مشق شب اول :
- كار كردن خوب است
- آدم درس مي خونه كه كار كنه
- كار جوهر مرده
- كار آدمو مي سازه

سوال مشق شب اول :
- چقدر كار كردن خوبه ؟
- اگه يكي نخواست ساخته بشه ؟
- اگه يكي مرد نبود ؟

جواب :
- جوهر ، جوهره ...زن و مرد هم نداره !
- بقيه سوالها هم ايضا قسمت دوم جواب بالا (زن و مرد نداره)

مشق شب دوم :
- كار مال تراكتوره
- كار مال خره
- كار دهن آدمو سرويس مي كنه

سوال مشق شب دوم :
- درس كاملا مفهومه ، به سوال احتياجي نيست!


--------

بهار اومد
شاخه ها ،
شكوفه بارون شدن!!!!

حالا كجا شكوفه اومده رو نمي دونم...ظاهرا امسال از همون هاست كه از بهارش پيداست! ...تازه دم عيدي يادش افتاده كه سيل بايد بياد ، برف بياد ، زلزله بياد ، خلاصه هر چي هنر نمايي بلده داره رو مي كنه ... هر چي حادثه قهريه است تو اين يه هفته باقيمانده داره مياد .... البته همه چيزمون بايد به همه چيزمون بياد ديگه ...حالا چون اونو هم قراره جنگ بشه اينم گفته يه وقت كم نياره ...خلاصه خيلي داره خوش مي گذره ...نه فقط به ما به بقيه ملتها تو اقصي نقاط دنيا هم همينطور ، اينم يه مدل زندگيه ديگه ... هر اتفاقي هر جا بيفته ما هم بايد بفهميم ،دلبخواهي هم نيست زوريه! .... اين دهكده جهاني ، دهكده جهاني كه مي گن چيز قشنگيه ولي مردمونش بدن!

--------

March 10, 2003

از آدمهاي ترسو خوشم نمياد ... وقتي مي ترسم از خودم هم خوشم نمياد ... اينكه به خاطر ترس يه كاري بكني يا يه كاري رو نكني يا كاري رو كه كردي انكار كني اصلا خوب نيست ... بيشتر آدمها مي ترسن ..حالا هر كي از يه چيز ... از همه بدترش (به نظر من) ترس از مسئوليت پذيريه ...اينكه يه كاري رو بكني و بعد بترسي بگي كار من بوده! خوب اگه آدم مي ترسه مي تونه اون كارو نكنه ...همونجور كه من خيلي از كارها رو نكردم و نمي كنم ...معمولا اونايي كه مي ترسن همه چي رو زياد تحليل مي كنن ، زياد بهانه تراشي مي كنن ، واسه هر كاري (حداقل تو دلشون) هزار تا دليل ميارن كه كارشون رو توجيه كنن... واسه اينكه با ترسشون كنار بيان هي نقاب مي زنن ...هر كي يه نقاب ، يكي مثل من ترسشو زير نقاب رك گويي قايم مي كنه و مي خواد اونو با صريح بودن بپوشونه....صريح بودني كه بعضي وقتها بي ادبي به حساب مياد ... اينكه انقدر ترسيده كه ديگه حوصله نداره و هر چي تو دهنش مياد و هر فكري كه از سرش مي گذره رو با صداي بلند ميگه ...بعضي ها ميرن تو نقاب خشم ، بداخلاقي ، سگ شدن .... يه سري از اون ور محبتشون گل مي كنه ..براي هر چيزي از خودشون مايه مي ذارن مثلا از ترس اينكه نكنه مورد قبول نباشن يا پذيرفته نشن (اينهايي كه مي گم رو شخصا تجربه كردم!) ...من باز افتادم به حساب كتاب كردن سالهاي عمري كه گذشته ... نمي دونم چرا تازگيها اينطوري شدم مثل اينا كه دم مرگن و اعمال زندگيشونو جمع و تفريق مي كنن !!! .... همش حس مي كنم اين 5 ،6 سال گذشته رو تو رويا بودم...يعني اصلا گذشت زمان رو حس نكردم ... ميدونم چي دارين تو دلتون ميگين...مي دونم كه تا حالا هزار بار اين حرفها رو زدم ...مي دونم كه حوصلتون سر رفته ...ولي بازم تا تكون مي خورم اين مسئله مياد تو فكرم ...نمي خوام ازش فرار كنم در ضمن نمي تونم براش جوابي هم پيدا كنم ... يه جورايي آچمز شدم .... نمي تونم يه جا بشينم يا يه كاري رو بكنم ... فكر مي كنم وقتشه از يكي ديگه كمك بگيرم .... از حل مسئله ناتوانم!
--------

March 09, 2003

رومئو بايد پرنده مي شد و ژوليت سنگ
مگر به حال تماشاگران فرقي مي كرد
آيا رومئو و ژوليت يكديگر را دوست داشتند
هياهو شروع خواهد شد. اكنون مردم قيام مي كنند و پلكان را مي شكنند.
وقتي كه همه مي فهمند رومئو و ژوليت هرگز يكديگر را دوست نداشتند.
آنها فقط نقش بازي مي كنند.
تنها نقاب عشق به چهره دارند.
و اين تنها بازي نقاب هاست!!!!

--------

March 08, 2003

دلم خيلي هوس اين خنده هاي احمقانه رو كرده ... از اين خنده هاي مسخره بدون دليل از ته دل...از همون ها كه آبرو مي بره ... نمي دونم آدم بزرگ ميشه ديگه اونجوري نمي خنده يا اينكه سوژه واسه خنده كم شده ...البته هنوز بعضي وقتها از اين خنده ها پيش مياد ولي خداييش هيچ كس به خوبي نگار پايه اين خنده ها نيست ...دلم لك زده واسه تمام اون سالهاي مدرسه و دانشگاه كه هيچ كار مهمي نداشتيم و از زمين و زمان واسه خودمون سوژه جور مي كرديم واسه خنده ... الان كه دارم اينها رو مي نويسم ياد اون روزي افتادم كه مي خواستيم از دانشگاه بيايم خونه و ميدون وليعصر سوار تاكسي شديم ...يه دونه از اين پيكان ها كه راننده اش روزي 5 بار دستمال بهش مي كشيد ...بعدش تا راه افتاد يه نوار دمبل ديمبل گذاشت با صداي بلند زود عينك آفتابيشم در آورد و اون موقع قيافه من و نگار ديدني بود ... نه كه بخوايم مسخره كنيم و اين حرفها منتها انقدر كارش خنده دار بود كه ما منفجر شديم بعد واسه اينكه يارو نفهمه مجبور بوديم بريم پشت صندلي ... اگه دوتايي با هم ميرفتيم پايين يارو شك مي كرد اين كه به نوبت مي رفتيم زير صندلي ...خلاصه تا ميدون ونك نگار زير صندلي بود من هم تو شيشه ...عين احمقها مي خنديديم و ماشين هايي كه از بغل رد مي شدن فكر مي كردن من ديونه ام . البته حق داشتن فكر كن از بغل يه ماشين رد ميشي ، يه راننده جدي با كلي ژست بعد صندلي پشتيه از تو پنجره اومده بيرون با نيش باز و از شدت خنده داره اشك مي ريزه ... يا مثلا اون وقت ها كه با هم يه جا قرار مي ذاشتيم و از دور كه همديگه رو مي ديديم خندمون مي گرفت...نپرسين چرا چون هيچ دليلي نداشت فقط خندمون مي گرفت...شايد زيادي شنگول بوديم ... يا اون سالي كه چهارم دبيرستان بوديم و هيچ سالي به اندازه اون سال بهمون خوش نگذشت ...اون همه درس بود بعد يه روز درميون هوس مي كرديم پياده بيايم خونه و 2 ساعت تو راه بوديم و عين دو ساعت رو هم مي خنديديم ... البته الان هم هنوز اين روحيه خنده رو داريم ..منتها بايد ببشتر با هم باشيم تا سوژه ها پيدا بشن ...واقعا كه بزرگ شدن كار بيخود و سختيه ..ديگه حتي واسه خنديدن هم بايد وقت داشت !
--------

March 06, 2003

من و ماهي و مردسالاري !
ماهي خيلي خوبه .. سليقه داشتن هم خوبه ...سليقه به خرج دادن واسه انتخاب ماهي از هر دوشون بهتره!
نمي دونم هيات مديره ساختموني که دفتر ما توشه يا يکی ديگه , تصميم گرفتن تو ورودي ساختمون يه آکواريوم بزارن ....دستشون درد نکنه , اينکه واسه خاطر عيده يا جو گرفتگي پاورچين رو نمي دونم ....يه روز صبح که اومدم دفتر و رفتم طرف پله ها ديدم سمت راست , رو دست انداز پله , که اونورش هم پارکينگه يه اکواريوم گذاشتن که شکل ذوزنقه است ...توش رو هم آب انداختن و کلي از اين علف هاي مصنوعي گذاشتن ...طبيعتا کلي شنگول شدم و بعدش هم فکر کردم لابد فردا پس فردا کلي ماهی خوشگل , از اين تپل گرد ها يا قرمز و سفيد و چه مي دونم زرد و سبز! مي اندازن اون تو ... جاتون نه خالي , يکي دو روز بعد که اومدم , چشمم افتاد به اکواريم و بند دلم پاره شد! ...مي دونين خيلي سخته که شما بتونين اين همه ماهي زشت رو يه جا جمع کنين ...ماهي که چه عرض کنم بچه نهنگ ! ...يکي درميون سياه و خاکستري بعدش هم نصف بيشترشون سبيل داشتن به چه بلندي! ...خلاصه که تو اين ساختمون مردسالاري داره غوغا مي کنه چه جور ...ماهي ها هم مرد شدن همه! ...اون روز که عباس اقا سرايدار دستشو کرده بود تو اکواريم که علف ها رو جابجا کنه همش منتظر بودم که ماهي ها گازش بگيرن آخه با اون هيبت و تشکيلات انتظار ديگه اي نمي شد ازشون داشت! ....ديگه صبحها که ميرم شرکت اکواريم رو نگاه نمي کنم و به اين فکر مي کنم که سليقه خوب چيزيه!

--------

March 04, 2003

ببينم اين خوبه كه آدم تحت تاثير بقيه باشه يا بده؟ البته ميشه حدس زد كه بده ولي چقدر؟ تازگيها متوجه شدم من اينجوريم...حالا نه كه فقط تحت تاثير يه آدم باشم كلا زود نسبت به همه چي واكنش نشون ميدم ...اينو از روي پست هاي بلاگم هم ميشه فهميد ، يكي در ميون بالا و پايين .... من حالا كلا كارهاي زيادي تو زندگيم نكردم ولي همون ها رو هم فكر مي كنم تحت تاثير بقيه انجام دادم...به جز يه چند مورد انگشت شمار كه از دستم در رفته و خودم تنهايي انجامش دادم!
اينجوري بگم كه مود من به مود آدم هاي اطرافم خيلي بستگي داره ...به قول يوسف من از اونام كه زياد دچار جو گرفتگي مي شم ....
يه مورد ديگه اينكه من تو بعضي چيزا ادعام ميشد... مثلا فكر مي كردم كتاب زياد خوندم يا فرضا مي تونم مسائل رو تجزيه تحليل كنم يا كلا آدم سطحي نيستم (به نسبت همدوره هام) ...منتها خوب هميشه يه افرادي تو زندگي آدم پيدا ميشن كه بهت يادآوري كنن كه «پياده شو با هم بريم ، يا حالا خيلي فكر نكن چيزي حاليته» ... اين در مورد من اتفاق افتاده .... تازگيها با چند نفر آشنا شدم كه مخصوصا در زمينه كتاب و تحليل خيلي جلوشون كم آوردم و ترجيح ميدم زياد در اين مقوله باهاشون حرف نزنم چون خيلي آبروم بدتر ميره (نمي دونين آدم چقدر خجالت ميكشه وقتي يه نفر بهش ميگه فلان تئاتر رو ببين البته اگه به تاريخ ايران در فلان دوره علاقه مندي و من روم نشه بهش بگم علاقه مندم ولي چيزي نمي دونم! ... يا مثلا ازت بپرسن فلان كتاب رو خوندي و تو جز يه لبخند چيز ديگه اي نداشته باشي تحويل بدي! ) ...خلاصه اين هم از ادعاهاي من كه دود شد و رفت هوا!
بعدش هم با توجه به اينكه من خيلي دمدمي مزاجم و انجام دادن خيلي از كارها با يه همراه برام راحت تره و بعضي مواقع هم اون مثل «تا نباشد چوب تر....» در مورد من مصداق پيدا مي كنه مي شه نتيجه گرفت كه من از اون چي كه فكر مي كردم خيلي سطحي ترم .....
بعدترش هم كه شما رو بگو كه مياين اينجا و اين شخصيت شكافي! هاي منو مي خونين ....

--------

واي كه چقدر اين بچه ها نازنينن ...يه كارايي مي كنن كه آدم خيلي كيف مي كنه ...امروز رئيس در كيفشو باز كرد يه عروسك از توش افتاد بيرون .....مي گه « توله سگ (منظور دختر رئيسه!) ديشب مي گفت بابا فلاني (اسم عروسك رو يادم رفت!) رو فردا ببر اداره ....نگو عروسك رو گذاشته تو كيف من» ...علاوه بر عروسك مقادير متنابهي دفتر نقاشي و مداد رنگي و اين چيزا هم تو كيف رئيس پيدا ميشد ...نفهميدم اونا هم مال دخترش بود يا مال خودش!
--------

مشکلات زندگي يکي دو تا نيست که... قرار هم نيست همه مشکلات زندگي سطح بالا و فلسفي و فلان باشه... بعضي وقتها مشکلات پيش پا افتاده , خنده دار يا حتي مسخره به نظر مياد... مثلا مشکل مي تونه اينجوري باشه که شما يه جا کار کنين بعد بيشتر همکاراتون هم مرد باشن بعدش دستشويي محل کار هم از نوع فرنگي باشه اونوقت هر بار که شما مي خواين برين دستشويي مجبور باشين همه جا رو بشورين بلکه رغبت کنين برين اون تو...من نمي دونم اينها نمي بينن يا جدا نمي دونن کجا بايد بشاشن!
--------

March 02, 2003

مامان ها! ...مامان ها با اون دنياي عجيب و غريبشون... با اون افکار خاص خودشون ..با اون آرزوهاي بزرگي که واسه بچه هاشون دارن ... مامان هايي که يادشون رفته خودشون هم بچه بودن...مامان هايي که خيلي باحالن , مثل مامان من ... مامان هايي که به بچشون گير مي دن که "من تا حالا صداي تو رو نشنيدم , تو چرا آواز نمي خوني؟ يه بار بخون ببينم چه جوري مي خوني ؟ شايد صدات خوب بود بري تقويتش کني, اصلا بيا برو فن بيان که ياد بگيری درست حرف بزنی ..... " دقيقا مثل مامان من!
--------