" /> مریم گلی: February 2003 Archives

« January 2003 | Main | March 2003 »

February 28, 2003

دارم ديونه ميشم؟ يا دارم خيال مي كنم؟ يا شايد هم شدم و خبر ندارم؟مرز بين عقل و جنون مگه چقدره؟ چرا هميشه فكر مي كنم اين چيزا از من دوره ؟ ... باز شبه ، نشستم رو تخت ، هوا سرده...مي خوام فكر كنم ولي نمي تونم ، يعني نميشه ..مي خوام راجع به خودم فكر كنم ولي مي خورم به بن بست ....دچار شك شدم ...در مورد خودم ، اطرافيانم ، دوستانم ، اصلا همه چي ...اعتقادات ريز و درشت ، خط كشي هاي پررنگ و كم رنگ ، روابط دوستانه و خصمانه همه و همه رفته زير سوال ...يه سوال سخت ...جاش يه گيجي اومده ، يه كندي ، يه سنگيني ...حس مي كنم زنگار گرفتم ، آره زنگار گرفتم ، سنگين شدم ، سربي شدم ...همه ذهنياتم به هم ريخته ...نمي تونم درستش كنم ...ظاهرم آرومه، ساكت ، مثل سنگ ...درونم شلوغه ولي بي معني ...يه جور هرج و مرج ...مثل بازار مسگرا ...نمي فهمم ...نمي دونم اون تو چي مي گذره فقط مي دونم شلوغه ...دچار سكون شدم ولي از آرامش خبري نيست ....هيچ جا هم نمي خوام برم، مثلا يه جاي خلوت و آروم، چون آرامش نمياد...من دارم از درونم فرار مي كنم ، هر جا برم اونم مياد...بايد باهاش دوست بشم ...آره اينجوري بهتره ...باهاش كنار بيام ، سرش رو گرم كنم، يه زندگي مسالمت آميز...
پويا ميگه كندم ..عكس العمل هام ديره...اگه امروز بهم تير بزنن فردا ميميرم! راست مي گه؟ كند شدم؟ يا از اولش كند بودم؟ نه...اولش اينطوري نبودم ..كي اينطوري شد؟ آره راست ميگه...حوصله عكس العمل نشون دادن ندارم ...خسته ام..گوش هام كر شده ...صورت آدمها رو نگاه مي كنم ، نمي فهمم چي ميگن،گوش نمي دم ، فقط لبخنه مي زنم...خيلي بد شدم؟ ...ديگه دوست ندارم حرف بزنم ..حتي دوست ندارم به حرف بقيه گوش بدم ...فقط دلم ميخواد زل بزنم بهشون ...چي شده؟ افسرده شدم؟ به پوچي رسيدم؟ ...نه فكر نكنم! هنوز هم رگه هاي سرخوشي پيدا ميشه ...هنوز هم دلم براي آرش تنگ مي شه...بسكه آقاس... يه آرزوي دور..يه خيال شيرين ...هنوز هم خوابهاي رنگي مي بينم...هنوز هم از چيزهاي لوس خنده ام ميگيره ... هنوزم يه آهنگ شاد شنگولم مي كنه ...
هنوز هم رو تخت نشستم ... چشمام گرم شده ... من چي ميخواستم از زندگيم؟ وقتي 5 سالم بود؟ 10 سالم بود؟ 20 سالم بود؟ يكي بهم گفت 30 سالگي نقطه اوج زندگي آدمه ..نقطه اوج قدرت ...3 قدم تا 30 سالگي...چه اوج كم شكوهي! يا شايد هم سه قدم بزرگ ...اوج زندگي من چيه؟
به احمد رضا قول دادم درس بخونم..نخوندم ..قولمو شكستم ..دفعه اوله؟ نه...عادي شده ..واسه اون كه مهم نيست ، واسه خودم مهمه ..چرا نمي خونم ؟ چرا نخوندم؟ انگيزه هام كو؟ قولهام بي ارزش شدن يا خودم؟ هنوز بلدوم به خودم احترام بزارم؟
يكي گفت دوست داري نامرئي بشي ؟ يكي ديگه گفت الانم هستم، بود و نبودم فرق نمي كنه...من چي ؟ مرئي ام يا نامرئي؟ اگه امروز اينجا باشم و فردا نباشم فرقي ميكنه؟ تاثيري داره؟ كسي متوجه مي شه؟ ...گمون نكنم...هم چي زود از ياد ميره حتي نبودن!
پويا ميگه دري وري زياد ميگم..ميگه تعطيلم ، تعطيل تابستاني ...راست ميگه ؟ ..حرفهام تكراري شده ، خودمم همينطور ، روزها هم همينطور ...بعضي وقتها يه كم فرق مي كنه ...تعطيلات واسه چيه ؟ واسه استراحت ؟ واسه شروع دوباره ؟ يعني مي خوام دوباره شروع كنم؟
كورش مي گه اگه حوصله ات از خونه سر رفت برو يه پياده روي بي پايان ...اگه حوصله م برنگشت چي ؟ همونجوري برم؟ وقتي نمي دونم حوصله ام از كي و چي سر رفته چي ؟ انقدر برم تا از پا بيفتم؟
يكي مي خواست يه چيز مشترك رو تنهايي بسازه ولي نتونست ..من چي ؟ تا حالا خواستم يه چيز مشترك بسازم ؟ اونم تنهايي؟ اصلا چيز مشترك خواستم يا هميشه همه چي فقط مال خودم بوده ؟ چرا هميشه دلم مي خواست با يكي زندگي كنم كه بتونه بخونه ؟ ...
چشام افتاده رو هم ...من چي مي خواستم كه بهش نرسيدم ؟ اصلا چيزي از خودم خواستم هيچ وقت ؟ يا اينكه خواسته من همون خواسته بقيه بوده ؟ هيچ وقت نظر خودمو گفتم ؟ اصلا من نظري دارم يا اونم قرضيه ؟ از اين ، از اون... من چه جوري دارم زندگي مي كنم ؟ اون جوري كه دوست دارم ؟ يا اون جوري كه ايرج گفت ؟ تو قالب هاي پيش ساخته كه بقيه دلشون مي خواد من اون تو باشم ؟ ..آره همينه ... اون دومي ، قالب هاي پيش ساخته...اولش اون تو راحت نبودم ...بعد قالب شد خونه ام..بزرگ شدم ، رشد كردم ...تمام فضاي قالب رو پر كردم...اون تو شكل گرفتم ..شكل قالب شدم ...
كم كم داره خوابم ميبره ... كتي داره دنبال فكرا و آرزوها و قصه هاي بچگيش مي گرده ...من چي ؟ من هم دنبالشم ؟ هنوز هم شبها خوشحال ميشم؟ واسه فرصت خوب خيالبافي؟ چرا من تو تمام قصه هام يكي ديگه بودم؟ من از كي داشتم فرار مي كردم؟ الان چي ؟ فرار از درس ؟ فرار از كار؟ فرار از ازدواج ؟ فرار از مسئوليت ؟ آخرش چي ؟ مگه بن بست نيست؟ ... رضا وقتي بچه بود مي خواست خلبان بشه. من چي ؟ چرا يادم نمياد؟ انگار كه اصلا گذشته نداشتم ؟ چرا همه چي دور و ريزه ؟ چرا آدمها يه شكل ديگه شدن ؟ چرا چيزي يادم نيست ؟ چرا پدرام فكر مي كنه من واقعي نيستم ؟ چرا همه چي به نظرم خوب مياد؟ چرا نمي تونم تصميم بگيرم ؟ مشكل از كجاست ؟


--------

February 26, 2003

اين شعرو که امروز دوباره شنيدم ياد اون موقع افتادم که تازه يادش گرفته بودم .. فکر مي کنم 6-7 سالم بود ..يه نفس تکرارش مي کردم به اين اميد که يه جا بشه تمومش کرد ..هيچ وقت هم نشد , هميشه تهش باز موند ..نمي دونم اون موقع به چي فکر مي کردم ولي احتمالا فکر مي کردم که ممکنه تو تکرار زياد يه اتفاقي بيفته يا يه اشتباهي يا يه معجزه اي رخ بده و يهو يه جور ديگه بشه ..البته خيلي هم بيراه نبود اين فکر ,وقتي که يه چيزي همش تکرار بشه – فرض کن روزهاي زندگي – بالاخره يه جاش اشتباه ميشه , يه لغزش کوچيک , يه معجزه کوچيک مي تونه به اون تکرار خاتمه بده ...
يه حاجي بود يه گربه داشت
گربشو خيلي دوس مي داشت
گوشتو خريد تاقچه گذاشت
گربه هه رفت گوشته رو خورد
حاجيه زد گربه رو کشت
رو سنگ قبر اون نوشت
يه حاجي بود يه گربه داشت...

--------

February 24, 2003

1- آخ جون ..اخ جون...هواي امروز بوي عيد رو ميده ....يه بوي خوب... يه بوي هيجان آور...واسه آدمي مثل من عيد از همون نقطه مانند هايي هست كه واسه بعدش خيالبافي ميكنم ... نمي دونم چرا ولي هميشه فكر مي كنم بعد از عيد همه چي عوض ميشه ...يه سال جديد با اتفاق هاي جديد...هر كاري مي خوام بكنم ميگم باشه واسه بعد از عيد ... البته هيچ وقت هم هيچ اتفاقي نميفته ...همينجوري سالها ميگذرن منم واسه خودم خيالبافي ميكنم ... ولي خوب حس خوبيه ....يكي از معدود چيزهايي كه منو به كودك درونم مرتبط مي كنه ... البته هفته آخر اسفند رو از خود عيد بيشتر دوست دارم ...يه جوريه ...كلي كار هست ... خريد ، خونه تكوني ، عيدي خريدن رو هم خيلي دوست دارم .... الان سالهاست كه عيد رو تهران نيستيم..هنوز عيد نشده مي ريم ولي خوب هفت سينمون رو هم مي بريم..مخصوصا ماهي مامان رو چون ماهي هاي شمال خوب نيست! ..عيد ديدني ها هم ميمونه واسه بعد از عيد..با تمام اين احوال عيد رو خيلي دوست دارم
2- شعار هفته (بلكه ها ماه و سال) : مرگ بر نمايشگاه و جد و آبادش! (البته من با نمايشگاه مشكل ندارم با محلش مشكل دارم)

--------

February 22, 2003

جنگ نا برابر ...هجوم افكار .... ناتواني از مقابله ...تصوير هاي قاب گرفته كه دوباره پر رنگ شدند... تصويرهايي كه با كلي زحمت رفته بودند تو پس زمينه ، كمرنگ شده بودند حالا با يه تلنگر دوباره ميان جلو و پر رنگ مي شن ... چلچراغ و گود ايدزي ها...اون دو تا پسر بچه كه قيمتشون 500 تومان بود... دوباره همه چي شروع ميشه ... اون موقع كه ميسا انترن بود ...تو يه بيمارستان اون پايين ها .. اون روزي كه يه مادربزرگ نوه اش رو اورد ...همون كه داشت مي مرد ...همون كه 9 سالش بود ولي مثل يه زن 50 ساله مي مونست ... همون كه 5 سال بود خرج خودشو و مادربزرگش رو مي داد ... همون كه ديگه چيزي ازش نمونده بود ... همون وقتي كه بيمارستان ريخت به هم...همه ناراحت شدند...ولي فقط ناراحت شدند...كسي كاري نكرد شايد هم نتونست ... همون دختري كه مادربزرگش اومد بردش ...همون كه معلوم نيست الان زنده اس يا مرده ..ولي فرقي نمي كنه در هر حال اون زندگي هم دست كمي از مردگي نداره ....
ياد خاطرات مهرناز خانم كه به خاطر مسائل مالي يه مدتي زندان بود .... اون دختر چشم سبزي كه با مامانش اومده بودن تو زندون ...همون كه مامانش عقب افتاده بود...همون كه باباشم تو زندون بود ... اون دختر 9 ساله كه خرج خودشو و مامان عقب افتاده و باباي مفت خورش رو مي داد..همون دختره كه كلي عمو داشت ..همون عموهايي كه هر شب بهش سر مي زدند... همون دختره كه خونه نداشت ، عمو هاش هم خونه نداشتن ...همون كه مهمونيهاشون تو پارك بود... همون كه باباش يه گوشه ميشست تا كسي مهموني رو به هم نزنه ... بعد اون 300 تو ماني كه عموها مي دادن...همون كه ميرفت تو جيب بابا ...اون 70 توماني كه هر دفعه جايزه بود واسه پفك خريدن ...اين كه پفك گرونه يا آدم ها ارزون شدن؟ ...فكر هزاران نفر ديگه كه مثل همين دو تا قاب عكسن و من خبري ازشون ندارم ..حالا گيرم كه خبر داشته باشم ، مگه فرقي هم مي كنه ؟ چيكار مي تونم بكنم ؟ فقط مي تونم بغض كنم..يه بغض از رو خشم و ناتواني ... به اين فكر كنم كه ما هر روز داريم پيشرفت ميكنيم ...تو همه زمينه ها....تو پستي ...تو حيوانيت ... آرزوي مرگ كنم ؟ واسه همه مادربزرگ هاي بي پول و پدر هاي مفت خور؟ كمكي ميكنه؟ ..پتو رو ميكشم رو سرم و زار مي زنم ... دردي دوا نمي كنه ....تخليه ميشم؟ واسه چند وقت ؟ يه تلنگر دوباره ، يه اتفاق تازه ، يه بچه ديگه ...مگه اين چيزا تموم ميشه ؟ به اين فكر كنم كه كاش ميشد سرپرستي همه بچه ها رو قبول كرد...اون وقت همه چي درست ميشه؟ معلومه كه نمي شه .... من چه كار مي تونم بكنم جز فكر كردن ...

--------

February 21, 2003

يه گپ دوستانه!

مامان : چرا صورتت اينجوري شده ؟ چرا کرم نمي زني ؟
من: آخه من عقب افتاده ام !!! (لازم به توضيح است که اين جمله به وفور از طرف مامان بنده استفاده ميشه...در تمام مواقعي که کارهاي ما بر خلاف ميلش است .از اينکه مثلا يه مهمون يه ساعته مياد و حوصله ندارم برم جلو يا قراره بريم خونه يکي که 80 ساله شه و نمي خوام برم يا اينکه يکي مياد خونمون با روي باز! استقبال نمي کنم و چه و چه و چه ... در تمام اين موارد "مردم بچه دارن ما هم بچه داريم" ..شما ها اصلا عقب افتاده اين , از مردم فرار ميکنين!)
مامان : اون که بله ...اگر نبودي که ديشب تو خواب اونقدر منو حرص نمي دادي! (باز هم در حاشيه : مامان ديشب خواب ديده که کلي مهمون داره و سرش شلوغه بعد به من گفته که تو کمک کن و اون – حالا يه غذايي- رو سرخ کن و من هم ورداشتم اونو با کاغذ دورش سرخ کردم ..حالا از صبح که پا شده دهن منو سرويس کرده که تو چرا هيچي بلد نيستي!!!1 هر چي ميگم مامان به خدا اون که تو ديدي خواب بود ميگه خوب باشه ! هيچی ديگه علاوه بر اينکه تو عالم بيداري همه چي بايد perfect باشه و کوچيکترين اشتباهي سر نزنه بايد مواظب خواب بقيه هم باشم که يه وقت تو خواب خرابکاري نکنم.... حالا اينکه من چه غلطي دارم تو خواب بقيه مي کنم رو از کجا بايد بفهمم خدا داند...خلاصه که گير افتاديم) ..

--------

February 20, 2003

وقتي از تو مي خواهم که به من گوش فرا دهي
و تو شروع به پند دادن مي کني
کاري را نمي کني که از تو انتظار دارم
وقتي که از تو مي خواهم که به من گوش فرا دهي
و تو شروع به صحبت مي کني تا بگويي که چرا من نبايد چنين
احساسي داشته باشم
در حقيقت احساس مرا زير پا مي گذاري
و در عوض تو احساس مي کني که بايد براي مشکل من کاري بکني
منظور مرا نفهميده اي و بيگانه وار عمل کرده اي
گوش کن , آنچه از تو مي خواهم اين است که به من گوش کني
نه حرفي بزني , نه کاري بکني ...فقط گوش کني
نصيحت خيلي ارزان بدست مي آيد با چند ريال مي تواني
اندرزها و کلمات قصار بزرگان را در کتاب يا مجله بخواني
و من هم مي توانم چنين کنم , من ناتوان نيستم
شايد دلسرد و افسرده باشم , اما ناتوان نيستم
وقتي که تو براي من کاري مي کني که از خودم ساخته است و نياز دارم که خودم آنرا
انجام دهم , وحشت ناتواني را در من بر مي انگيزي
اما وقتي که به سادگي اين حقيقت را بپذيري که من چه احساسي دارم
بي آنکه برايت مهم باشد که اين احساس چقدر غير منطقي است
آنگاه از تلاش براي مجاب کردن تو دست بر مي دارم
سعي مي کنم دريابم که در پس اين احساس بي منطق چه نهفته است
وقتيکه اين نکته روشن شد پاسخ خود به خود بدست مي آيد و من نياز به نصيحت ندارم
احساسات غير منطقي وقتيکه درک کنيم در پس آنها چه نهفته است معنا پيدا مي کند
شايد بدين سبب باشد که گاهي دعا کردن براي افراد اثر بخش است
زيرا که خدا سخن نمي گويد و پند و اندرز نمي دهد
يا سعي نمي کند که مسائل را جور کند
فقط گوش مي کند و حق اقدام را براي تو محفوظ مي دارد
پس خواهش مي کنم که گوش باشي و فقط به حرفهايم گوش کني
اگر هم مي خواهي حرفي بزني فقط چند دقيقه تامل کن
تا نوبت به تو برسد
من هم به تو گوش مي کنم

ترجمه ب .بيرشک

--------

February 15, 2003

نمي دونم چرا هر وقت ياد مدرسه ميفتم حالم بد ميشه ...منظورم اين نيست كه از مدرسه بدم مياد ، نه اتفاقا مدرسه رو هم دوست دارم ...ناراحتيم از اين جهته كه ميبينم اون حسي رو كه اون موقع داشتم ديگه ندارم...يه جايي اون وسطها گمش كردم . ... با اينكه الان نسبت به وقتي مدرسه اي بودم كاراي خيلي بيشتري انجام ميدم ولي اون موقع كيفيت زندگي بهتر بود ...يعني ميشه گفت از بعضي جهات خودم آدم بهتري بودم . زندگي به نظرم خيلي مهيج مي اومد ، خيلي بزرگ و تمام مدت منتظر تموم شدن مدرسه بودم ... نقطه رهايي! تمام آينده ام رو بعد از مدرسه مي ديدم ...كلي «واي» هاي بزرگ تو زندگيم بود...واي اگه اينجور بشه چي ميشه ، واي اگه اينطوري نشه چي .... الان نصف بيشتر واي ها رو تو زندگيم گذروندم اون چند تا هم كه مونده گور پدرشون ...ديگه از واي درومدن و شبيه يه آه شدن!
اون موقع فكر مي كردم كه خيلي چيزها بعد از مدرسه عوض ميشه ...اصلا دنيا يه مدل ديگه ميشه...زندگي هم همينطور... مي دونم مشكل از منه كه بعضي وقتها زيادي ايده آليست ميشم ...ولي الان مي بينم كه زياد فرقي نكرده ...يعني اون چيزي كه تو ذهنم بود عينيت پيدا نكرد... نه كه الان از زندگيم راضي نباشم ، خوب مسمله كه با اون چي تو ذهنم بود فاصله داره ولي در هر حال بد نيست ...منتها بيشتر ناراحتي ماله حس و حالمه ... مي دونين به خيلي از چيزهايي كه مي خواستم رسيدم ، چيز زيادي نمونده...نمي دونم شايد من توقعم پايينه! در هر حال هيجاني تو زندگيم نيست .....اون چيزي كه جلوم هست يه جاده صاف و درازه ...نه پستي نه بلندي ....ديگه هيچ نقطه اي (مثل پايان مدرسه) توش وجود نداره كه براي بعدش خيالبافي كنم .

--------

February 12, 2003

دنياي وارونه وارونه!

همه جاي دنيا برنامه زمانبندي واسه اينه که به اجرا خط بده , اصلا اسمش برنامه زمانبندي اجراست ولي اينجا ! اين اجرا هست که به برنامه زمانبندي خط ميده...گزارشي که هر ماه براي کارفرما رد ميشه در حقيقت از آخر به اول محاسبه ميشه ... يعني بر اساس اجرا برنامه سازي مي کنن!
قراره گزارش 25 ام هر ماه بسته بشه ...اون هفته آخر رو هم تخميني در نظر ميگيرن که گزارش اول دوم ماه بره پيش کارفرما...خوب اونچه مسلمه واسه بستن گزارش به اطلاعات نياز هست!

رئيس به خانم ش : خانم اين ماه ديگه 25 ام گزارش رو ببندين ...هر چي اطلاعات مي خواين هم کتبي به کارگاه نامه بزنين و بگين حداکثر تا 23 ام جواب بدن
خ ش : چشم ....نامه نوشته ميشه ...يه فکس به مسئول مربوطه تو کارگاه – آقاي ش- يه رونوشت به رئيس کارگاه
رئيس : خانم کارگاه هنوز اينترنت نداره ولي يه کافي نت مانندي هست قراره بچه ها اخر شب که از کارگاه ميرن خونه فايل ها رو بدن که براشون email کنن ...شما چک کن ببين فايل ها رسيده؟

چند روز بعد ....
آقاي ش از کارگاه : خانم شما اين ماه اطلاعات از کارگاه چيزي نمي خواهين؟
خ ش : من که نامه زدم گفتم چي ميخوام!!!! ...
آ ش : جدا؟!!!....نامه نرسيده ! (آخه نامه رو با چاپار فرستاده بودن تو راه گم شده!)
خ ش : خيله خوب مسئله اي نيست شما قلم کاغذ بيار من بگم يادداشت کن .....
رئيس : خانم فايل ها رسيده ؟
خ ش : نه چيزي نيومده ..
يه تماس بگير ببين چي کار دارن مي کنن؟!!!!
الو ؟1 قرار بود فايل ها رو بفرستين چي شد؟ (مهندس رفته فايل attach کنه)
فرستاديم ...
پس کو؟ (احتمالا تو راهه ...اخه اينجا فايل ها هم با چاپار ميان!)
دوباره ميفرستيم (دروغ که حناق نيست ...بگو نفرستاديم)
فايل ها رسيده ولي باز نميشه ...اينور ...اونور ...بي خيال فايل ها بشيم ...بگين همينجوري فکس کنن...
آقا اين اطلاعات رو واسه ما فکس کنين تا اين سيستمتون راه بيفته (خوب بالاخره آپولو هوا کردن دردسر داره!)
شرمنده ..کابل ها افتاده ... تلفن ها قطعه (مورچه خاک به سر کک به تنور يعني اين!)
اي بابا رئيس بزرگ (داود خان) خيلي اصرار دارن حتما تا 25 ام بسته بشه ها....

فردا ش
رئيس : خانم ش آقاي ش صبح زنگ زدن گفتن شما اطلاعاتي از کارگاه نمي خواهين با آقا داود که داره مياد تهران بفرستن بياره؟
خانم ش : @#^&*$#@!#^#@#$
خ ش : آقاي ش مگه من ديروز به شما نگفتم چي ميخوام؟
آ ش : هه هه هه ...ببخشيد ورقه رو گم کردم (حالا هي می گن فرار مغزها ...بابا پس اينا چين اينجا ...يکي نيست جمعشون کنه)
آقا داود از کارگاه راه ميفته ...يه پرواز به تهران ...چند ساعت مي گذره ..خبري از اطلاعات نيست ...خانم در به در به دنبال آقا داود ....
خ ش : بابا اين اقا داود کجاست ؟ فايل ها چي شد؟
منشي : هه هه هه ..ايشون اومدن دفتر ولي اطلاعات رو تو تاکسي فرودگاه جا گذاشتن !!! ( بي ادبانش : خر گوزيد و کرايه باطل شد!)
خ ش : پس من چه کار کنم؟
رئيس : اطلاعات رو آقاي فلان مياره ..منتها يکشنبه مياد تهران ...گزارش بايد شنبه حاضر باشه! حالا شما فعلا با چيزهايي که داري هر چي ميتوني ببند تا ببينيم چه کار بايد کرد...
اين دور باطل هر ماه به يه شکلي اجرا ميشه!

--------

" زماني که جنگ بي امان ميان نيروهاي انگليسي و فرانسوي جريان داشت , يکي از مقامات انگليسي در حالي که از شدت هيجان رگ گردنش بيرون زده بود , به "ناپلئون بناپارت" گفت :
ما انگليسي ها به خاطر "شرف" مي جنگيم اما فرانسه براي "پول" مبارزه مي کند.
"ناپلئون" با خونسردي جواب داد :
آري درست است , هر ملتي به خاطر ان چيزي مي جنگد که فاقد آن است!

--------

February 09, 2003

امروز , روز من بود!

در دستشوئي شرکت خرابه ..يعني قفلش شکسته , يه چفت نصفه نيمه ! داره که راحت از رو ديوار در مياد...در کامل بسته نميشه , چفت هم که لقه , يه فشار کوچولو در رو باز مي کنه!
الان چند هفته است دنبال يه نجارن که درو درست کنه هيچکس واسه خاطر يه در نمياد آخرين پيشنهادی که بهمون شده اينه که درو بکنيم ببريم نجاری , احتمالا بايد جاش پرده بزنيم!
بنده امروز دو بار رفتم دستشوئي و هر دوبار هم همکاران لطف کردن فکر کردن کسي اون تو نيست درو چارطاق ! باز کردن ..خلاصه خيلي خوش گذشت!!!!

--------

February 08, 2003

تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل!
--------

February 02, 2003

چند خطي از سر دلخوشي

حالم خوبه ...يعني شارژم ..بالاخره يه تنوعي بود حالا تا دوباره کي تحملم تموم بشه و دچار خستگي بشم نمي دونم ولي در هر حال الان سر حالم.

اين دومين مسافرت من و بابا بود . نمي دونم دفعه بعدي هم در کار باشه يا نه ولي اين چند روز يه خاطره خيلي خوب واسم شد. اينکه 10 روز از صبح تا شب با بابا باشم ... حرف بزنيم , بخنديم , نصفه شبي بريم تو خيابون , از شدت خنده به خاطر دويدن و فرار بابا از دست بچه هاي گلفروش وسط خيابون ولو بشم ... اينکه تو خيابون زير بارون بمونيم , اينکه بابا نمي تونست با چوب غذا بخوره , اينکه وقتي ميگو سفارش داديم ديديم ميگو ها رو پاک نکرده با چشم و دست وپا سوخاري کردن , اينکه غذاهاي آشغال چيني رو بخوريم و نفهميم که چي بوده , اينکه با مغازه دارها چونه بزنيم و در تمام اين لحظات من از شدت خنده نفسم بند بياد ... اينکه از سر و کول بابا آويزون بشم , اينکه نزديک بود از پرواز جا بمونيم و مثل اسب تو فرودگاه ميدويديم ... همه و همه يه خاطره قشنگي واسم هست ...دلم مي خواد هميشه اين خنده ها و شوخي ها باشه و ديگه خودمو لوس نکنم و هي دلخور بشم.

دفعه اولي که کارم جا بجا شد خيلي سخت گرفتم ..برام خيلي سنگين بود که صبح بيام شرکت و بهم بگن از امروز بايد بري اون يکي دفتر و هر چي کار تموم و نيمه تموم داري پشت سرت جا بزاري... رفتم ولي خيلي مقاومت کردم ..چند ماه خيلي بد کاري رو گذروندم و همش فکر مي کردم که در حقم ظلم شده ... چند ماه گذشت تا فهميدم خيلي هم برام بد نبوده اين تغييرات ...با محيط و کارم کنار اومدم البته همون نارضايتي هاي هميشگي هم بود ولي ديگه ربطي به اين دفتر و اون دفتر نداشت . دفعه دومي که اين اتفاق افتاد خيلي راحت با قضيه برخورد کردم ..اينکه بعد از يه هفته که نبودم صبح شنبه که رفتم سر کار بهم گفتن وسايلتو جمع کن بايد بري يه دفتر ديگه ..اينبار کارام رو هم باخودم بردم ... ولي ديگه مبارزه نکردم (البته تازه دو روز گذشته)... حالا کارم سنگين تر شده ..مسئوليتم هم بيشتر شده . اون کاري که قبلا من و سرپرستم با هم مي کرديم حالا خودم بايد تنهايي انجام بدم ولي حس مي کنم يه خورده بزرگ شدم و مي تونم تعييرات رو بپذيرم .آدم معمولا در برابر تغييرات غير منتظره عکس العمل نشون ميده ..حالا مي فهمم که هيچ معلوم نيست که اين تغييرات وضع منو بدتر بکنه که من بخوام باهاش مبارزه کنم ...شايد خيلي هم برام بهتر باشه .... پس راحت تر قبولش مي کنم.

وسواس چيز خوبي نيست ..حالا تو هر زمينه اي .... بخصوص وقتي آدم تو روابطش دچار وسواس بشه ..اينکه زيادي به هر چيزي و حرفي و عکس العملي توجه کني ... اينکه همش نگران اين باشي که اين کارت چه حسي رو تو طرف مقابلت ايجاد کرده و اينکه تمام رفتارهاشو برداشت کني اصلا جالب نيست تنها نتيجه اش هم اينه که ممکنه خيلي وقتها يه رابطه خوب رو آدم از دست بده

--------