" /> مریم گلی: January 2003 Archives

« December 2002 | Main | February 2003 »

January 31, 2003

Highlight هاي سفر

بالاخره سفر ما به سر رسيد و ايندفعه هم مثل هميشه کلاغه (منظور بنده) به خونش رسيد!

1- تازه بعد از ديدن فيلم ارتفاع پست حواسم متوجه اطلاعاتي هاي تو هواپيما شده , تا حالا متوجهشون نبودم ..البته فکر مي کنم دو طرفه باشه چون هر بار که از خواب پريدم ديدم يارو زل زده داره منو نگاه مي کنه...اينم شانس ما!
2- چند وقت پيش ها يه جايي خوندم خيلي از زردپوستها زبونشون رو عمل ميکنن (يه زائده اي رو بر مي دارن) که لهجشون بهتر بشه..کار خيلي خوبي مي کنن و گرنه فهميدن اينکه چي ميگن ميشه يه جور معما ...سو سينگ (two things) , سينک (think) , رايسينگ (writing) فاو (five) و ... چيزهايي هستن که شما ميشنوين ولي به ذهنتون خطور نمي کنه که چي هستن.
3- اينجا درختهاشون همه محجبن...فکر کنم به خاطر سردي هواس يا نايلون يا پارچه سياه کشيدن سر درختها و بو ته ها.
4- شهر Guilin کوهستانيه..کوههاي خيلي جالبي داره. ...مثلا به اندازه برج 30-40 طبقه گله به گله کوهه...کوه با شيب تند تقريبا شبيه مکعب مستطيل ...داري راه ميري بايد مواظب باشي به کوه نخوري... اون صخره شون که شبيه فيل هست رو هم ديدم...خدا رو شکر ناکام از دنيا نمي رم.
5- اينجا مردم عشق فواره دارن.. خيلي جاها کف زمين سنگيه روش هم کلي سوراخ هست...در حقيقت اون زير استخره ...عشق مي کنن با اين فواره ها..انصافا هم هنرمندند ...با موسيقي و نور و آب يه ترکيب رقص آب خيلي قشنگي در ميارن.
6- نماي ساختمونهاشون کاشيه..مثل کاشي ريزهاي حموم..خيلي جالب نيست..البته احتمالا به خاطر بارون زياده ..و با توجه به کارهايي که ميکنن غير از کاشي نمي شه چيز ديگه اي باشه..مجسم کنين يه ساختمون 14-15 طبقه يه عرض 60-70 متر از پشت بوم آب رو ول کنن پايين (تمام عرض ساختمون) يه چيزي شبيه آبشار مصنوعي ..بعد همون برنامه فواره ها و رقص نور و موسيقي ..خيلي قشنگ بود
7- با توجه به جمعيتي که دارن تميزه همه جا..تنها مشکلش وقتيه که از بغل رستورانها رد ميشي ..يه بوي بدي ميده حالا به خاطر روغنه يا آشغالهايي که ميخورن نمي دونم.
8- فرقي نمي کنه کجايي باشي يا کجا باشي در هر حال کنفرانس جاي بسيار خوبي براي خوابيدنه!
9- اينجا واسه هر چيزي بايد چونه بزني..جالبه ..مي گن از يه چهارم قيمت بايد شروع کني که به يه سوم بخري
10- در مورد خونه هاشون زياد نمي دونم...البته چند سال اخير ديگه از اون ساختمونهاي کمونيستي خبري نيست و دارن اپارتمان سازي مي کنن ولي هتل هاشون انصافا قشنگه
11- اينجا خيابونها خيلي پهنه ..مدل کمونيستيه ديگه ... دو تا باند ماشين رو هر کدوم 5-6 لاين ..دو تا باند دوچرخه ..دو تا پياده رو پهن...تازه بعضي وقتها انقدر پياده رو پهنه که دو رديف هم بساط خيابوني وجود داره...
12- هوا سوز خيلي بدي داره ... ته مونده سوز سيبريه ديگه ...آدم درجا فريز ميشه.
13- تو زردپوستها با کلاس تر از همشون ژاپني هان ..البته سنگاپوري ها هم بدک نيستن ...بعدش نوبت چيني ها مي رسه ...اندونزي و فيليپين و تايلند هم مالي نيستن..از نظر قيافه هم ژاپني ها از همه بهترن فکر کنم...البته آدم اگه يه کمي دقت کنه خيلي راحت مي شه تشخيص داد که هر کدوم از زردپوستها ماله چه نژادين ...اين اختلاف کلاس تو قيافه هاشون هم پيداست.
14- اين چيني ها از چيزهايي که تو دريا هستن کشتي و از چيزهايي که تو هوا هستن هواپيما رو نمي خورن ..بقيه چيزها همه مصرف مي شه!
15- چايي خيلي تو زندگي مردم مهمه...غذاشون رو با چايي شروع ميکنن ... وقتي هم چاييتو ميخوري بلافاصله پرش ميکنن و تا وقتي که بلند نشي يا فنجونت رو بر نگردوني همين طور ميريزن ..يعني واسه يه غذا متوسط 10-15 تا فنجون چايي افتادي ...چهار نوع جايي معروف دارن..چاي سبز و چاي گويلين و چاي جاسمين و اسم اون يکي رو هم يادم نيست....رنگ که ندارن ولي همشون طبين و عطرشون هم زياده
16- سال نوي چيني ها اول فوريه است... سه روز قبل وهفت روز بعد سال تحويل تعطيلن..ملت همه ميرن سفر..متوسط روزي 5 ميليون نفر جابجا ميشن.. يعني تو ده روز حدود 50 ميليون ...حالا يه کم بالا پايين يعني کل کشور ما در عرض ده روز جابجا بشه. سمبل سال نوشون يکي گل نرگسه... بسته به اينکه کجا باشه پياز نرگس رو ميزارن تو آب و سبزي مي کنن (تعداد زياد) مثل سبزه ما که سبز مي کنن تا گلاش در بياد ...از اين درختهاي تزئيني (مثل نارنگي) هم دارن ..درخت کوتاه پر از ميوه نارنجي ..اينها رو هم ميزارن و روشو کلي از اين علامت هاي خودشون مي زارن ..رنگ همشون هم قرمزه ... بعضي وقتها يه مجسمه بچه هم مي زارن..البته علتش رو نمي دونم.... همه مشغول خريدن ...کلی هم از اين کارناوال های خيابونی دارن ..با اطنکه وضع زندگی مردم تعريفی نداره , يعنی اکثرا فقط حداقل رو دارن ولی به نظر شنگول ميان ...خيلی هم کار می کنن و اصلا هم فکر نمی کنن که ارث پدرشون رو از شما طلب دارن بعض بعضی از هموطنان عزيز نباشه!
17- نقاشي هاي رو سيلکشون خيلي قشنگه ..کار بسيار سخت و پر زحمتي هم هست..يه اشتباه بکني بايد نقاشي رو بندازي دور ... نقاشهاي معروفشون همه مهر مخصوص دارن ...که رو نقاشي هاشون مي زنن...يه کتاب هم هست که اسم تمام نفاشها و مهرهاشون رو انداخته ..اگه کسي بخواد کار يکي ديگه رو کپي کنه سوش مي کنن و پدرشو در ميارن ... بعضي نقاشي هايي هم که ارزش بيشتر داره و مهمتره رو مهر دولت رو هم روش مي زنن
18- مردم مثل سگ از پليس مي ترسن..اينم هنوز از بقاياي دولت مائو هستش..البته از يه جهت هم خوبه وگرنه چه جوري ميشه اين يه ميليارد رو کنترل کرد.
19- تنها مشکل اساسي که مردمش دارن به نظرم همون قانون يه بچه هست... بچه ها واسه خودشون پادشاهي ميکنن... البته نسل جديدشون رو نميدونم چون خيلي سريع دارن عوض ميشن و از اون قالب خودشون ميان بيرون ... تا چند سال ديگه چه اتفاقي بيفته نميدونم ولي در هر حال رشدشون خيلي سريعه
20- خلاصه اينکه من نمي دونم چرا هر وقت ميرم مسافرت (اصلا فرقي نمي کنه کجا باشه کلا مسافرت) حال و هوام خيلي عوض ميشه ...به نظرم همه چي خيلي دور مياد ...بعدش هم دلم نمي خواد که برگردم ... البته فقط يه کمي زمان ميخواد تا دوباره به همون برنامه مزخرف قبلي عادت کنم ....

--------

January 22, 2003

".... اگه يه روز بري سفر
بري زپيشم بي خبر
اسير روياها ميشم
دوباره باز تنها ميشم... "

حالا غرض از خزعبلات بالا , يه هفته 10 روزي در خدمت نيستم...دارم ميرم مسافرت ...گفتم خبر بدم يه وقت خداي نکرده اسير روياهاتون نشين ... زود مي گذره به تنهايي هم فکر نکنين : ) خلاصه اينکه کماکان به زندگيتون ادامه بدين!
دلم واست تنگ ميشه ايشاالله سفر بعدي ! تو هم ميدونم داري به چي فکر ميکني ولي خدا بزرگه يه ماه وقته هنوز , شما هم خودت برگه حضور و غيابتو پر کن , تو هم برو يه هفته استراحت مطلق حال کن , راحت تا لنگ ظهر (يا شايد هم عصر بخواب) , غول بيابونی يادت نره!

--------

January 20, 2003

يه چشمو باز مي كنم ، ساعت هفت و ربعه..اه لعنتي ..باز صبح شد ..يه غلت مي زنم كه تو رودروايسي ساعته نمونم...خودمو مي زنم به خواب ..« پاشو ديگه ، دير ميشه ،حالا اين 10 دقيقه دير و زود فرقي نداره ... به جاي اينكه خودتو لوس كني يادت بيار كه صبحتو با شادي شروع كني...ميگن خوبه ... يه روز خوبو شروع كن» نه انگار فايده نداره ، دو سه تا غلت و بيدار باش!
دارم ميرم شركت ، تو يوسف آباد ... مسافر كشه جلوم ترمز مي كنه ،داشتم مي كوبيدم بهش...اون يكي از تو كوچه مثه چي مياد بيرون و ميره تو كوچه روبرويي ... اتوبوسه ميگه كون لقه بقيه وسط خيابون رو با ايستگاه عوضي ميگيره...خانمه فكر ميكنه تو حياط خونشونه ...اه اين مرتيكه ...، زنيكه... « بسه بابا...انقدر فحش نده به اين و اون...عصباني نشو..حالا فوقش 5 دقيقه هم پشت اتوبوس معطل بشي ...به خدا خيلي مهم نيست ...قانون كارما هم يادت باشه...سعي كن لبخند بزني ، لبخند!»
مي رسم شركت ... باز بايد اين 5 طبقه رو برم بالا... اين حمالها چرا آسانسور نذاشتن اينجا ..اين راهرو تنگ و تاريك بدون پنجره ... ميروم تو ، چراغو روشن ميكنم، پرده رو ميكشم كنار، البته اونقدر كه كفتره نترسه (آخه تخم كرده) بعد همون كارهاي هميشگي ... ايميل هاي كارگاه رو بگير ، براشون ايميل كن، عكسها ، گزارشها ، بايگاني ، گزارشهاي اماري صورت وضعيت، گزارش ماهانه – روزانه - هفتگي كارگاه ، خرده فرمايشات رئيس، اين كار ، اون كار ، وسطش روزنامه بخون ، يه كمي با همكارات حرف بزن ، همون حرفهاي هميشگي ، شوخيهاي تكراري ، دعواهاي هميشگي ، خوبه اقلا حوصله سر نميره هر روز يه سوژه بحث پيش مياد ، يه روز تنوع صبح يكيو از خواب بيدار كن ، از يه دوست قديمي خبر بگير، يه كم كاراي شخصيتو بكن ...« چيه اينهمه غر ميزني..زندگي همينه ديگه ... نمي شه كه هرروز يه اتفاق خارق العاده بيفته..زندگي همين چيزهاي كوچيك و روزمره است..بايد ياد بگيري بهترين لذت رو از شرايط موجود ببري ... بالاخره تو اين كار لعنتي يه چيزايي پيدا ميشه كه ازش خوشت بياد ...اين پله ها رو هم بزار به حساب ورزش!... اصلا هيچ مي دوني چي مي خواهي؟»
اومدم خونه ... سه چهارتا فيلم و سريال كوتاه و بلند ، بعد چيكار كنم؟ درس بخونم ؟ يه ساعت...بعدش ؟ حوصله ام نمياد ..درسها زياده ...حالم بد ميشه ..مي دونم كه نمي رسم «آخه تكليف خودتو روشن كن يا ميخواهي يا نه ديگه ..اگر آره كه خبر مرگت بشين بخون اگر هم نه كه چرا خودتو مسخره مي كني..باز سال ديگه همين آش و همين كاسه ...همه اينها به كنار جواب احمد رضا رو چي مي خواهي بدي؟» اصلا ميرم پاي كامپيوتر ، چت ميكنم ديگه انتظار ديگه اي داشتين؟ « آخه خجالت بكش ..والله از كامپيوتر هم ميشه استفاده بهينه كرد ، اقلا چهارتا چيز ياد بگير..كه چي هي نشستي كارهاي صد تا يه غاز مي كني ...آخرش چي ...» اصلا ميرم كتاب مي خونم ، ميرم سراغ كتابخونه ، خوب اينو بردارم ، يه چند صفحه ، نه حوصله ام نمياد ، اون يكي چطوره ؟ « درد و مرض..نيگاه چقدر كتاب نخونده ...تو واقعا يه چيزيت ميشه ...اه اه اه نگاه چه حمالي هستي .. لامصب اقلا به چيزايي كه ميخري نگاه كن توش تكراري نباشه! حالا اين كتاب اضافه رو مي خواهي چكار؟...چته فقط عشق خريد داري ..حداقل هفته اي يكيشو بخون كه دلت خوش باشه » پاشم برم فرانسه بخونم ...حداقل يه كار مورد علاقه ، چند تا ورق مي زنم ، ولش كن شب كه خواستم بخوابم كاست رو گوش ميدم « بيا اون وقت انتظار داري به يه جايي هم برسي...اصلا هيچ معلوم هست تو اون كله پوك چي ميگذره ..واقعا كه شورشو در اوردي ... همين ، يه گوشه تپ زدي و نشستي و يه ريز غر مي زني و حالت بد ميشه ...حقته ديگه ...تو اصلا تعادل نداري ..تموم مشكلاتتم مال همينه ...نمي توني تصميم بگيري... يه روزي خوبي يه روز بد ... يه روز بالا ، يه روز پايين ... يه روز مي خواهي دنيا رو فتح كني ، فرداش تصميم ميگيري بميري! ...ولي فكر كنم بشه اين مشكلو حل كرد ؟ فكر ميكني تنهايي از پسش بربيايي؟ يا اينكه به كمك احتياج داري؟ اينكه ياد بگيري مستقل باشي ، مستقل فكر كني ، بتوني تصميم بگيري، چشمت به دهن اين و اون نباشه ، حداقل بفهمي چي مي خواهي... خيله خوب خيله خوب ديگه ادامه نمي دم...مي دونم الان باز ميفتي به دلشوره »
رفتم تو تخت ..مي خوام بخوابم ...فكرها حمله ور ميشن ، مثبت ، منفي ، روياهاي شبانه ، اميدها و كابوس ها ، نخير مگه حالا تو اين شلوغي ميشه خوابيد؟ غلت مي زنم ، از اينور به اونور ، اي بابا اين بالشته هم گرم شد ، حالا چكار كنم، ميندازمش كنار تا دوباره خنك بشه ، اصلا نمي تونم رو بالش گرم بخوابم >>« به اين فكر كن كه سالمي... خانواده داري ....مشكل خاصي تو زندگيت نيست ... هنوز وقت داري كه زندگيتو بسازي ........هنوز هم دير نشده..فردا روز ديگريست ..از همين فردا شروع كن... به اين فكر نكن كه چرا احساس بدبختي ميكني... چرا كسي تو زندگيت نيست ؟ چرا احساساتت سركوب شده است ؟ ...بازم لبخند بزن ...راه جلوت بازه ..اگه خودت بخواهي...سعي كن خودتو باور كني ... اعتماد به نفس خوب چيزيه ... انقدر نترس ... خيلي ها خيلي چيزا رو نمي دونن درست مثل تو ولي اونا ميرن جلو ، درست برعكس تو! ... چرا انقدر احساس ناتواني مي كني...بايد تلاش كني ، كسي به خاط ندونستن تا حالا نمرده! ...ياد بگير ... يادت نره فردا روز ديگريست ..اگه دوست داري ميتوني درس بخوني ، ميتوني بازم نقاشي بكشي، ميتوني همه كتابهاي دنيا رو بخوني، مي توني كلي دوست پيدا كني، حتي ميتوني اون يه نفر خاصو پيدا كني ، مي توني با كارت كنار بيايي ، ميتوني از اينهمه احساس گناهي كه ميكني خودتو نجات بدي، مي توني بازم لبخند بزني ....يادت باشه فردا روز ديگيريست...فردا روز دي.... فردا روز....فردا....فر...ف........»

--------

January 19, 2003

حرفي واسه زدن نمونده .... هر چي هست تكرار مكررات!

خاك خواهي شد
از رخ آيينه ها هم پاك خواهي شد
چون غباري گيج
گم
سرگشته در افلاك خواهي شد

--------

January 15, 2003

تو زندگي آدمها يه نقطه اي وجود داره كه وقتي بهش مي رسه مي بينه خيلي از كارهايي كه كرده ، عقايدش ، عصبيت ها ، نفرت ها ، تعصبات ، اصرار ها و.... همه و همه در برابر زندگي هيچ ارزشي نداره ...شايد بشه به اين نقطه گفت « نقطه طلايي» ...يه نقطه اي كه كيفيت زندگي آدم زير و رو مي شه .... بيشتر مواقع آدم وقتي به اين تقطه مي رسه كه يا دم مردنه يا فرضا يه مريضي سخت داره يا يه عزيزي رو از دست داده ... معمولا هم آدم فرصت كافي نداره كه از اين دركش استفاده كنه...شايد واسه همينه كه اونهايي كه تا دم مرگ رفتن و برگشتن زندگيشون كاملا دچار تحول شده ... خوب البته بعضي ها خوش بختن كه زود به اين نقطه مي رسن ... احتمالا درك بالايي دارن ...از طرفي بعضي ها هم حتي تا آخرين لحظه حتي به ذهنشون خطور نمي كنه كه همچين نقطه اي هم هست ... خيلي وقتها به اين فكر مي كنم كه كلي از كارهام ، حرفهام ، احساساتم ، عكس العمل ها در برابر زندگي هيچ ارزشي ندارن .... اينكه الان چند ساله از همه چي ناراضيم ...اينكه زياد عصبي ميشم ... اينكه خيلي حرفها رو به خاطر دلايل بيخود نمي زنم .... اينكه خيلي كارها رو به خاطر همون دلايل مسخره نمي كنم و هزار تا چيز ديگه ... فقط و فقط نتيجه اش اينه كه چند سال از زندگيمو (كه ممكنه حتي يه روزش براي خيلي ها ارزش داشته باشه) گذروندم بدون اينكه ارزش زندگي رو حس كنم ... نمي دونم اونقدر خوش شانس خواهم بود كه قبل از اينكه دير بشه به اون نقطه طلايي برسم ؟ اينكه بفهمم همينكه زنده و سالمم ارزش از همه چيز بالاتره ؟ اينكه اين فكرهاي سياه و منفي فقط و فقط مانع لذت من از زندگي ميشه ؟ اينكه درك كنم زندگي يعني چي ؟
--------

January 13, 2003

امروز تا حالاش كه روز خوبي بوده ...فكر كنم تا شب هم خوب باشه ... شما هيچ وقت نمي دونين شايد يه تلفن كوچيك كه به يه نفر مي زنين چقدر مي تونه تو روزش اثر داشته باشه ....ممكنه سارا ندونه كه من واقعا چقدر از تلفني كه لمروز بهم زد خوشحال شدم ... اين ارتباط با آدمها قشنگترين قسمت زندگي آدمه ...حتي اگر روابط خوبي هم نباشه ...همينكه حس كني طرفت جانداره و مي تونه خارج از يه چهارچوب و اصول و برنامه عكس العمل نشون بده خيلي خوبه .... مي دونين اينو كي فهميدم ؟ ...وقتي چند سال پيش واسه تنوع يه مدتي اسب سواري ميكردم ...اونجا تازه فهميدم كه ارتباط بين دو تا موجود جاندار يعني چي ... خيلي از ورزشها هستن كه شيرينن ولي آدم بيشتر وقتها با يه وسيله سروكار داره ...يه مهارتي كسب مي كنه ...يعني اگه يه سري اصول رو رعايت كني موفق ميشي ...البته سواري هم همينجور هست منتها اولين اصل اينه كه بتوني با اسبت رابطه برقرار كني ...هر چقدر هم كه مهارت داشته باشي اگه اسبه دوستت نداشته باشه نمي توني ازش سواري بگيري ...خيلي خوب هم ميفهمه تو چه احساسي بهش داري ...دوسش داري ؟ ازش ميترسي يا ميخواهي اذيتش كني .... تو روابط آدمها هم يه اصولي وجود داره .... بيشتر وقتها هم اين اصول جواب ميده ولي اگر اون رابطه حسي نباشه (حالا مثبت و منفي اش رو كار ندارم) يه چيزي اون وسط خاليه .... حالا آدم بايد هنرمند باشه تا بتونه اون حس رو تو روابطش بوجود بياره ....لزوم نداره كه ارتباط آدم با همه اطرافيانش يه جور باشه يا مثلا با همه صميميت داشته باشه .... فكر مي كنم مهمترين چيز (صرفنظر از اينكه رابطه در چه سطحي باشه) وجود احساس اطمينان خاطره ... اينكه وقتي با طرف ارتباط داري احساسا آرامش بكني .... حالا خيلي مهم نيست كه طرفت يه دوست قديميه ، يه همكلاسه ، همكاره ، يكيه كه دوسش داري ، يا حتي يه دوست اينترنتيه ....مهم اينه كه وقتي باهاش تماس برقرار مي كني ، در سطح رابطه اي كه داري ، يه احساس امنيت و اطمينان داشته باشي ... چه اشكالي داره اگر بدون هيچ دليل خاصي يه كار خيلي كوچولو براي يكي بكنيم ...يه كمكي كه شايد اصلا هم بزرگ و مهم نباشه ولي خوب ممكنه به آدم احساس خوبي بده .... چه اشكالي داره يه جمله كوچيك مهربانانه بهشون بگيم ... يا حتي يه احوالپرسي ساده ...يا يه تعريف كوچولو مثلا از موهايي كه قشنگ شده ... اصلا كار سختي نيست ...وقتي هم نميگيره ...لازم هم نيست آدم از خودش مايه بذاره (البته منظورم چاپلوسي نيست ها) ....منتها مشكل اينه كه ما همش ميخواهيم قدم هاي بزرگ برداريم ....كارهاي بزرگي بكنيم كه طرفمون يه جورايي مديون ما بشه .... انقدر نگاهمون به دور و اتفاق هاي بزرگه كه اصلا جلو چشممون رو نمي بينيم .... و انقدر غرق اين موضوع شديم كه يه جوري قدم برداريم كه به يه هدفي تو روابطمون برسيم كه اصلا از هم صحبتي با بقيه لذت نمي بريم ..تمام مدت در اين فكر هستيم كه چه جوري بهش بفهمونيم مثلا ما از اون قويتريم يا نشونش بديم ما چقدر خوبيم يا چقدر دوسش داريم ...يا همش حواسمون به اين باشه كه اين حرفو نزنيم چون بل ميگيره ..اين كارو نكنيم چون فكر مي كنه خبريه ... يا چه سياستي داشته باشيم كه پيروزي ما ل ما باشه ..... همه اينها انقدر ذهن ما رو مشغول مي كنه كه اون لذت رابطه رو درك نمي كنيم ...
--------

January 11, 2003

حالم بد شد ... يعني نه كه خيلي بد ...مي دونين باز ظاهرا يه حرف نسنجيده زدم بعد دچار دلشوره شدم ... نمي دونم چرا من اينطوريم ...حرف زياد ميزنم ...قصدي هم ندارم ...زياد هم فكر نمي كنم ...بعد بعضي وقتها اين وسط يه چيزي از دهنم ميپره كه ممكنه گفتنش خيلي مناسب نباشه ...اونوقت من مي مونم و يه دلشوره وحشتناك ! اين فكر كه چرا اين حرفو زدم ...حالا چي ميشه ؟ حالا چكار كنم و هزارتا از اين چون و چراها ....حالا از همه اينها كه بگذريم اين دل درد لعنتي رو نمي دونم چكار بايد بكنم .... چه مي شه كرد بعضي وقتها آدم جنبه نداره ديگه !
--------

پدربزگ من کلي از اين شعرها و قصه هاي قديمي بلده ... هر وقت هم که آدمو مي بينه يکيشو مي خونه ..من کلا خيلي با اين پدربزرگم حال مي کنم ....بچه ها براش يه دفتر خريدن که اينها رو توش بنويسه .... يه شعر هست که من خيلي دوسش دارم منتها نمي دونم چرا هيچ وقت نتونستم کامل اين شعر رو از پدربزرگم بگيرم ...اين اخرش رو يادش نمياد ....حالا مجبورم با همين نصفه سر کنم!

ديروز پيش از نهاري
خاله علي خماري
با اتوبوس لاري
رفته به خواستگاري
با اون آبجي ستاره
دمبل ديمبل ناقاره .... عروس تنبون نداره
خونه آبجي گوهر
که داره 5 تا دختر
مونده بدون شوهر
کنم برات شماره
دمبل ديمبل ......
يکيش فاظمه دگوريست
که چشماش باباقوريست
سرش چارقد توريست
خيال کرده که حوريست
دمبل ديمبل .....
يکيش سکينه کچل بود
که مانند جعل بود
ولي دزد و دغل بود
دمبل ديمبل ....
يکيش صغري درازه
که دندوناش گرازه
سرش چادر نمازه
دمبل ديمبل ....

تا اينجاشو بيشتر نمي دونم ...البته احتمالا اون وسطها هم يکي دو تاش جا افتاده باشه ..کسي اين شعرو نشنيده ؟

--------

January 09, 2003

تازگيها متوجه يه نکته شدم اينکه وقتي دارم با مردم حرف مي زنم نمي تونم تو چشماشون نگاه کنم ... حالا هر چي دارم فکر مي کنم يادم نمياد که از اول همينطوري بودم يا تازگي اينجوري شده؟ البته با آدمهايي که خيلي وقته مي شناسمشون اين مشکل نيست ولي با بقيه که حرف مي زنم نمي تونم صاف تو چشماشون نگاه کنم ...چشام همش اين ور و انور مي دوئه .... انگار که مي ترسم .... يه احساس ناشناخته مياد سراغم ...خيلي هم حس خوبي نيست ...شايد يه جور بي اعتمادي ...به خودم ...به بقيه ... شايد مي ترسم اونها همه چي رو تو چشمام ببينن ... نه که مثلا دروغ بگم و تو چشمام معلوم بشه ...بیشتر می ترسم که بفهمن اون تو چی داره می گذره ... نمي دونم از نگاههاي جدي ميترسم ... الان خيلي ترجيح مي دم تو جمع باشم ... يه جايي که خيلي ديده نشم ....اونوقت راحتم ...ولي همين که احساس مي کنم دارم ميام وسط جمع همه چي بهم مي خوره ...باز اين چشمه اينور و اونور ميگرده و احساس ناتواني مي کنم ..من چرا اينطوري شدم ؟
--------

January 08, 2003

تماشا خانه متروک

برآن بودي که پرستويي را دست آموز کني
نگاهش داري در تابستان طولاني عشقت
تا همه چيز را از خاطر بزدايد
نه تنها فصول باراني و آشيانه هاي متروک
که سرشتِ خود , نيازش به پرواز
و حتي آفاق آبي آسمان را
به سوي تو آمدم , اما نه براي شناختنِ مردي ديگر
نيازمند آشنايي با خود بودم
و شکوفايي در پرتو اين آشنايي
اما همه درسهاي تو درباره خودت بودند
از من تنها تنم را مي شناختي
و هيجانات ناپايدارِ آن را
مرا همسر ناميدي
و مرا آموختي
چند حبه قند بايد در فنجان چاي ات بريزم
و چگونه در ساعت مقرر
قرص هاي ويتامينت را آماده کنم ,
مبهوتِ هيبتِ غول آساي تو ,
به همه پرسش هاي تو
با کلماتي جويده و نامفهوم پاسخ دادم
تابستان به سردي مي گرايد
با خاطر مياورم بادهاي سرد پاييزي
و غبارِبرخاسته از برگهاي خشکيده را
روشنايي اتاق تو هميشه مصنوعي است
پنجره هاي تو هميشه بسته اند
حتي دستگاه تهويه هوا هم کمکي نمي کند
همه اتاق اکنده از بوي نرينه نفس هاي توست
شاخه هاي گل در گلدان روي ميز
بوي عرق تن مي گيرند
ديگر نه ترانه اي , نه رقصي
مغز من به تماشاخانه اي متروک مي ماند
با چراغهاي خاموش
شيوه دوست داشتن مرد همواره همينگونه است
ارمغان عشق او , مرگ است
نارسيس را ميماند بر لب چشمه
شيفته تصوير خود در آب
که به تمناي وصال
آينه ها را در هم شکسته
و آب را غرق ظلمات مي خواهد

(کاملا داس)

--------

January 05, 2003

همه از يه چيزايي ميترسن
همه نگران آينده ان
همه دنبال محبتن
همه ميخوان پولدار بشن
همه ميخوان مشهور بشن
همه ميخوان قدرتمند بشن
همه ميخوان به جايي/كسي وابستگي داشته باشن
همه دنبال يه نقطه اتكا مي گردن


واسه ترس :
بعضي ميرن سراغ خشونت/ بعضي فرار ميكنن/بعضي ميرن زير سايه يكي ديگه/بعضي انقدر خودشونو سرگرم ميكنن كه نرسن به ترسه فكر كنن/ .....

واسه آينده :
بعضي ميفتن دنبال پول/بعضي به درس/ بعضي به معنويات / بعضي هم دنبال يه شريك زندگي خوب!.....

واسه محبت :
بعضي هر روز عاشق ميشن / بعضي واسه اين و اون دلبري ميكنن/بعضي تمارض ميكنن ، مظلوم نمايي مي كنن / بعضي واسه جلب توجه همه كار ميكنن/بعضي از شدت احساسات اويزون مردمن/ بعضي ميشن حمال اين و اون / بعضي ها خالي بند ميشن / بعضي به بقيه رشوه ميدن / بعضي همرنگ جماعت ميشن / بعضي اصرار دارن كه با بقيه فرق دارن / بعضي هم به بقيه محبت ميكنن ......

واسه پول :
بعضي مثل چي كار ميكنن / بعضي از همه چي چشم پوشي ميكنن ، از زندگيشون چيزي نمي فهمن/ بعضي دنبال راه ميانبرن / بعضي خلافكار ميشن ، دزد ، جاني ، ماقيا/ بعضي چندين كار رو با هم مي كنن / بعضي بليط بخت آزمايي مي خرن / بعضي بچشونو ميفروشن / بعضي سر بقيه كلاه ميزارن / بعضي هم فكرشونو به كار ميندازن يه راه خوب پيدا ميكنن ....

واسه معروفيت :
بعضي هنرمند ميشن ،هنرپيشه ، خواننده ، نقاش ، موسيقيدان ..../ بعضي كارهاي محيرالعقول ميكنن ، ركورد ميشكنن / بعضي خلافكار ميشن / بعضي سياستمدار / بعضي ورزشكار/ بعضي هم فقط سعي مي كنن آدم خوبي باشن .....

واسه قدرت :
بعضي خشونت به خرج ميدن/ بعضي به بقيه تحكم ميكنن / بعضي بقيه رو از سر راه برميدارن / بعضي زبون بازي ميكنن ، هوادار جمع ميكنن / بعضي ميرن دنبال معنويات / بعضي با پول قدرت ميگيرن / بعضي زن و بچشونو ميزنن / بعضي به اين و اون رشوه ميدن / بعضي ميرن تو سياست / بعضي هم سعي ميكنن تو قلب بقيه نفوذ كنن / بعضي سعي ميكنن زندگي بقيه يه جوري بهشون وابسته بشه .....

واسه وابستگي :
بعضي اسير كشورشون ميشن / بعضي اسير مذهب / بعضي اسير خانواده / بعضي اسير منش سياسي ،فرقه ، گروه / بعضي اسير خونه و زندگي و ماديات / بعضي اسير خاطرات گذشته / ....

واسه نقطه اتكا :
بعضي خداپرست ميشن / بعضي شيطان پرست / بعضي بت سازي ميكنن ، جاندار و بيجان / بعضي خرافاتي ميشن / ....

يعني اينجوري ميشه گفت خيلي از صورت مسئله ها براي هممون يكسانه ..منتها هر كي از يه راه حلش ميكنه...خيلي از راهها هم به جواب ميرسه... بعضي از راهها بهترينند...بهضي هاش ميونبرند... بعضي ها يه سيكل بستن .... بعضي از راهاي خطرناكن ..بعضي انقدر جالبن كه حواسمون از ته مسير پرت ميشه... بعضي راهها وسط مسير به هم ميرسند... بعضي هاشم بن بستن....
هر كس يه راهي رو انتخاب مي كنه ...فرق آدمها هم تو همينه ...كدوم راه وگرنه خيلي وقتها هدف مشتركه ...........

--------

January 01, 2003

به قول يه دوست عزيزي :
" ما flexible ترين مردم روي زمينيم! مدلي زندگي مي کنيم که دوست نداريم ...درسي رو مي خونيم که اسممون توش دراومده ...تو شرايطي به سر مي بريم که ازش راضي نيستيم ..کارهايي رو مي کنيم که دوست نداريم ..با کسايي رفت و آمد مي کنيم که خوشمون نمياد ... تو خونه يه جوريم , بيرون يه جور ديگه ...تو دانشگاه يه مدل , سر کار يه مدل ديگه .... از هم دل خوشي نداريم ولي به هم تعارف مي کنيم .... لباسي مي پوشيم که مطابق ميلمون نيست ... حتي مدل حرف زدنمون هم تو خونه و بيرون فرق مي کنه .... خلاصه همه جا تناقض داريم .... خيلي وقتها هم تظاهر مي کنيم , به کارهاي نکرده , حرفهاي نزده .... خيلي وقتها هم پنهان مي کنيم , کارهاي کرده و حرفهاي زده ...."


--------