" /> مریم گلی: December 2002 Archives

« November 2002 | Main | January 2003 »

December 28, 2002

نويد ميگه «ما مهره نيستيم» ...حالا واقعا مهره نيستيم ؟ ...شايد هم فكر مي كنيم كه نيستيم.... خوب حالا فرض كنيم كه هممون مهره هستيم ....مثلا آدمهاي دور و برمون همشون مهره هاي ما هستن ... بسته به ارزش اون آدم واسه ما ، روابطمون باهاش ، ارزش اين مهره از سرباز تا شاهه .... خيلي ازآدمهاي دور و برمون سربازن .... باهاشون ارتباط داريم چون تو لحظات سخت ، شروع حمله يا دفاع ، راحت ميتونيم قربونيشون كنيم ....چيز زيادي رو هم از دست نمي ديم !چيزي كه زياده سرباز.... بعضي ها فيلن ، بعضي رخ ..نمي شه به راحتي ازشون گذشت ولي خوب بعضي وقتها براي رسيدن به يه خونه بهتر يا يه موقعيت بهتر چاره اي نيست! يكي هم شاهه.... مثلا شاهه مهمترين آدم تو زندگيمونه ...تمام مهره ها به خاطر حفظ شاه هستن ...ولي خوب بعضي وقتها آخرش شاهه هم مات مي شه.... حالا اينها مهره هاي خودمونن....بعضي وقتها ، آدمها ، مهره يكي ديگن..مهره دشمن .... پس از اول بازي قراره كه از بين برن.... اين يه ور قضيه است... خوب طبعا ما هم مهره يكي ديگه هستيم...مثل حلقه هاي زنجير .... بعضي ها دوست دارن نقش يه مهره رو بازي كنن ... اينه كه هميشه زندگيشون به يكي ديگه وابسته است .... يكي ديگه خونه ها رو براشون مشخص ميكنه....حالا بعضي ها شانس ميارن ميشن مهره يه آدم كار درست كه بازي رو خوب بلده ...بدبخت اونهايي كه مهره يه نابلد ميشن .... بعضي ها رندند .... يه مهره براشون ارزش سرباز داره ولي مثل شاه باهاش رفتار مي كنن .... بعضي ها هم ابلهند... خيلي وقتها نمي فهمن كه نقششون فقط يه مهره اسه برنده شدن يكي ديگه .... بعضي ها خودشونو گول مي زنن ...فكر مي كنن كه با مهره ها هم سطحن... مي گن ما بازي نمي كنيم – يا همه با هم بازي مي كنيم - ولي هميشه دلشون مي خواد مهره ها تو خونه اي كه اونا ميگن برن وگرنه يا قهر مي كنن و يا بازي رو بهم ميريزن ، يا اينكه ميرن يه گوشه و مي شن مهره يكي ديگه .... بعضي وقتها آدم به مهره هاش دل ميبنده ... اونوقت خودشم قاطي بازي ميشه .... مادر پدرها هميشه فكر مي كنن بچه ها مهرن ...خوب اخه دست ساز خودشونن .... اينه كه هميشه واسه بچه ها يه بازي آماده هست ...بعضي ها طمع دارن فقط دلشون مي خواد مهره جمع كنن مثل يه كلكسيونر ..بعضي هاشون هم ممكنه مجموعشونو با يه بهتر تاخت بزنن !....يه وقتهايي هم پيش مياد كه ما اسير مهره هامون ميشيم ..... يه بازي خوب واسه مهرمون در نظر داريم ولي مثلا به خاطر دلبستگي يا سركشي مهره گير ميفتيم .... روابط انساني خيلي پيچيده تر از اين حرفهاس ولي اگه بخواهيم منصفانه نگاه كنيم هر كدوم از ما يه مهره هستيم !
--------

December 24, 2002

تو همشهري امروز يه مقاله در مورد توليد گل رز آبي نوشته بود ... « گل هاي رز هر گز به رنگ آبي نبوده اند و بسياري از پرورش دهندگان رز براي قرن ها در جست و جوي آن بوده اند» ...اينكه رز هاي رنگي كه توليد شده بو ندارند و هنوز نتونستن اين ژن بو رو منتقل كنند « متاسفانه ما دانش و تكنولوژي لازم براي انتقال اين ژن به گل هاي رز را نداريم ...تنها كاري كه مي توانيم الان انجام دهيم اين است كه تمام انرژي خود را صرف بررسي و حل اين مشكل كنيم» ..خوب خيلي هم كار بدي نيست ...خيلي خوبه كه ما رز آبي هم داشته باشيم ولي من نمي تونم درك كنم كه يه گروهي از مردم هستن كه قرنها! بزرگترين دغدغه ذهنيشون توليد گل رز آبي بوده و يا اينكه تمام تلاششون براي انتقال ژن بو به گل هاي رز باشه .... نه كه فكر كنين مخالف پيشرفت تكنولوژي هستم ها ...نه ... مسلمه كه پيشرفت تكنولوژي مي تونه به بهبود زندگي آدمها كمك كنه....ممكنه زندگي خيليها در گرو اين پيشرفت ها باشه ...منتها حالا اگر گل رز آبي توليد نشه مشكلي پيش مياد؟ ...يعني وجودش تو كيفيت زندگي آدمها اثر ميگذاره؟ جالبه كه تو همين روزنامه يه مقاله هم در مورد تجارت پر سود كليه داره...اينكه كم كم قيمت خريد كليه داره از قيمت دياليز پايين تر مياد ... اينكه مثلا تو تركيه از آمريكا ارزونتره ... اينكه مي توني به يه واسطه پول بدي و برات يه كليه بياره ..حالا اينكه از كجا اين كليه اومده و به چه قيمتي مهم نيست.... اينكه بيشتر كليه ها از آفريقا مياد و خيلي از فروشنده ها به خاطر مشكل مالي كليشونو فروختن...و اينكه يه قسمتي از بازار در انحصار دلال هاي اسرائيليه و رو هر كليه چند صد هزار دلار مي خورن .... جالبه كه اين دانشمند هاي رز آبي هم مال دانشگاه اورشليم هستن... كسي چه مي دونه شايد پول اين كليه ها رو ميدن واسه مطالعه رو ژن گل رز آبي....
يا مثلا چند وقت پيش نوشته بود كه دانشمند هاي ژاپني دارن تحقيق مي كنن كه يه پيازي توليد كنن اشك آدم رو در نياره ... منظورم بيشتر اينه كه اين اختلاف و شكاف طبقاتي تو دنيا داره هي زيادتر مي شه .... حالا فرضا آدمها 5 دقيقه در روز هم به خاطر پياز گريه كنن ، مشكلي پيش مياد؟ يه درصد بالايي از مردم دنيا هنوز تو رفع غرايض اصليشون موندن اونوقت از اين طرف كلي هزينه مي شه – كه البته يه قسمتيش هم خوبه مثلا تو پزشكي- براي چيزايي كه هيچ تاثيري تو زندگي آدمها نداره ...يارو اصلا نمي دونه پياز چيه ،حالا ديگه اينكه گريه اش رو در بياره يا نه كه ديگه هيچي ..... نمي خوام بگم مثلا پول اين تحقيقات رو بيارن بين بقيه پخش كنن منتها اين درست نيست كه يه سري از مردم از حقوق طبيعيشون محروم باشن و اونوقت يه سري دنبال روياهاي فانتزيشون باشن ... خوب اونچه كه مسلمه اگه توزيع ثروت عادلانه بود نبايد اين شكاف عميق وجود داشت ... نمي خوام بگم همه تو يه سطح بايد باشن ولي داشتن يه زندگي حداقل (يه چيزي براي خوردن ، يه چيزي براي پوشيدن ، يه سرپناهي براي زندگي و يه امكاني براي تحصيل) حق همه آدمهاست ....

--------

December 23, 2002

من خيلي دلم مي خواد كلي دوست داشته باشم . يعني سعي مي كنم از هر موقعيتي واسه دوست پيدا كردن استفاده كنم .... دوستهاي قديمم رو هم كه هر جور شده حفظشون مي كنم مگر اينكه خودشون نخوان ادامه بدن . كلا فكر مي كنم زندگي با داشتن دوستها خيلي شيرين تره ...
سعي مي كنم دوستهامو ناراحت نكنم .... البته بعضي وقتها از دستم در ميره .... معمولا هم منظوري ندارم ولي خوب انگاه شيوه بيان يا كارم مشكل ايجاد مي كنه .... نميدونم اسم اين احساس چيه ولي دلم م خواد كه همه از منو به عنوان يه دوست خوب بدونن .... بعضي وقتها من ميفتم رو مود حرف زدن ...خوب وقتي آدم زياد حرف بزنه بالاخره اون وسط يكي دوتا حرف نا مربوط هم از دهنش درمياد ديگه .... اونوقته كه كلافه مي شم... حالا بسته به حرفي كه زدم و اينكه طرفم كي بوده مدتي اين حرفه ذهنمو مشغول مي كنه كه نكنه از دست من ناراحت شده باشه ، نكنه فكر كنه منظورم اين بوده ، نكنه اين برداشتو كرده باشه و .... خلاصه اگه يه وقت يه حرفي از دهن من پريد و كسي رو ناراحت كرد همون موقع بهم بگه كه من اينهمه دردر نكشم و ذهنم مشغول نشه ...حداقل بدونم چه گندي زدم ....
از همه اين حرفها گذشته ، اينجا ( مثلا بلاگستان) يه فرصتي واسه منه كه بازم دوست پيدا كنم .... همونجور كه تا الان اين كارو كردم ... دلم هم خواسته فكر كنم اين دوستي با بقيه دوستي ها فرق داره چون اول از روي شناخت فكري شروع شده ...
امروز دلم خواست از همه اينهايي كه منو به عنوان دوست قبول كردن تشكر كنم .... حالا فكر كنين دارم خودمو لوس مي كنم! ولي امروز صبح كه از خواب پاشدم تنها چيزي كه تو ذهنم بود همين بود.....
مرسي از ايشون كه خيلي خانومه و منو قابل دونست كه باهام حرف بزنه و درددل كنه ....از ايشون كه خيلي تلاش مي كنه منو آدم كنه و به يه جايي برسونه و با اينكه بعيده موفق بشه !!! ازش خيلي ممنونم . از ايشون كه اصلا به من گفت بلاگ چي هست .... ايشون كه بلاگمو ساخت و ايشون هم كه خيلي لطف كرده به من تا حالا و قراره از اين به بعد هم ادامه بده! از ايشون چون محبتش خيلي زياده و اينشون كه با وجود اينكه سرش شلوغه اسم منو حذف نكرده و ايشون هم كه ديگه گفتن نداره .... ايشون كه تا به قولش يه كمي سياه مي نويسم يه سيخ مي زنه كه چه مرگته .... و ايشون كه اسم من بعضي وقتها اونو ياد گذشته اش ميندازه و خيلي محكمه و خيلي هاي ديگه كه در نوبت هاي بعدي ازشون تشكر مي شه ....
علاوه بر اينها چند تايي هم دوست پيدا كردم كه خواننده بلاگم هستن و خودشون نمي نويسن ... از اونها هم ممنون به خصوص از سارا واسه اينكه اينقدر با محبت و گرم و روراسته ....
خلاصه اينكه از همتون خيلي خيلي ممنون ..... هموتون رو دوست دارم ...اگر هم تو اين مدت حرفي زدم يا كاري كردم كه ناراحت شدين از ته دل ازتون معذرت مي خوام

--------

December 20, 2002

معمولا شبها زودتر از بقيه مي خوابم …يا حداقل يكي بيداره وقتي من مي خوابم...ولي بعضي شبها كه مثلا دارم كتاب مي خونم يا كار مي كنم يهو ميبينم همه خوابيدن و فقط من موندم .... (با اين سن وسال!) نمي دونم چرا مي ترسم ...تا وقتي خوابم ببره اين ترسه هست ... حالا از كي يا چي رو نمي دونم فقط اينو مي دونم كه اصلا دوست ندارم آخر از همه بخوابم
--------

December 19, 2002

ما چند تا دوستاي قد و نيم قد دنبال چيزهاي عجيب دنيا مي گرديم
ما اول احتياج به اتوبوس داريم با يه کم تنقلات
توجه توجه ... آيين نامه سفر عجايب
سر جاي بهتر , کار کمتر , دعوا بي دعوا
خوراکيها تقسيم
وسايل گرم مشترک
زبون درازي و دهن کجي با گريه ممنوع
اينطرف و اونطرف رفتن غدغن
حالا لباس سفيد ها اول , لباس سياها دوم
من مخالفم
من خوراکيمو به کسي نمي دم
لباس گرمم مال خودم
من تنقلات ندارم
يکي بود يکي نبود , يه صبح بود با يه شب
صبحه با شب لج بود , هر چي شب و روز ميومد و مي رفت , صبحه با شبه کنار نميامد , آخر سر صبحه تنهاي تنها شد
ديگه هيچ وقت شب نيومد
صبحه آنقدر گريه کرد تا سرخ شد و غروب اومد حالا توي غروب دل صبحه اونقدر مي گيره که تاريک مي شه
اما شب ديگه نيومد
پايان قصه

(مهان عشرتي)

--------

خيلي خوبه که برف بياد به شرطي که خيابونها رو شن نپاشن...
خيلي خوبه که برف بياد به شرطي که برفهاي کنار خيابون کثيف نشن
خيلي خوبه که برف بياد به شرطي که اين برفهاي تو پياده رو شل و گل نشن
خيلي خوبه برف بياد به شرطها و شروطها.......

--------

December 17, 2002

من دلم مي خواد برم مسافرت ...نه واسه يكي دو هفته ها.... طولاني تر...اصلا دوست دارم تو هتل زندگي كنم ... يعني حالت موقت .... دلم مي خواد برم يه رشته ديگه بخونم ... مثلا شرق شناسي! ...كي گفته كه من بايد هميشه مهندس عمران باقي بمونم ....البته كسي نگفته اين خود لعنتيمه كه اين حرفها رو مي زنه ...تا يه برنامه اييكه يه كمي خارج از نرمال و عرفه مياد تو ذهنم زود شروع مي كنه به زر زدن .... يعني همش تضاد وجود داره .... نصف كارهايي رو كه دوست دارم انجام بدم و نمي دم همش به خاطر همينه .... يعني هم مي خوام و هم انجام نمي دم .... يه ستون داره روزنامه ايران – امروز با فلاني- خيلي دوست دارم يه روز هم اسم من بياد تو اين ستون .... دلم مي خواد برم مصر ...برم تبت ......مي دونم دارم هذيون ميگم ... آخه هوا ابريه ...اين چراغ سقفي اتاق هم مثل چراغ اتاق هاي بازجويي مي مونه ... يه گزارش آماري در اوردم و حالا كه تموم شده ميبينم اونكه اطلاعات رو به من داده و يه آقاي محترميه ظاهرا سرشون با يه جاييشون بازي مي كرده و اطلاعات رو غلط دادن ...يعني دوباره كاري ... وقتي چيزها مطابق ميلم پيش نميره فيلم ياد هندستون مي كنه .... آرزوهايي كه حتي يه قدم هم براشون بر نمي دارم!
--------

زباغ آدم و عصيان چه سيبها چيديم
كه ما زپود يقينيم و تار ترديديم
بلند شو نفسي تازه كن جلال الدين
برقص ! ما همه راه را با تو رقصيديم
هزار فاصله راه آمديم پشت سرت
ولي نشان تو را از كسي نپرسيديم
در آستين تو پنهان كدام شعبده است
كه ما به روم رسيديم و بلخ را ديديم
به دلق كهنه و پوسيده اي چه حاجتمان
بگو كجايي؟ پنهان مشو كه پوسيديم
گه سماع به چرخ آمديم و دف نزديم
شب وداع لب جام را نبوسيديم
كجاست لذت بيداري سحر خيزان
كه عمر سر شد و تا صبح حشر خوابيديم

(عليرضا قزوه- قونيه – 24 آذر 81)

خيلي دلم مي خواد براي يه بار هم كه شده تو اين مراسم بزرگداشت مولانا تو قونيه شركت كنم ... بايد خيلي هيجان انگيز باشه ....امسال كه گذشت ، اگه زنده بودم شايد سال ديگه

--------

December 15, 2002

هيچ چيز بهتر از داشتن دوستهاي خوب نيست ....
من چه سبزم امروز ...........
--------

December 13, 2002

نمي دونم چرا تازگيها فراز و فرود روحيم زياد شده! منظورم اينه كه فاصله اينها زياد شده...قبلا يه خط صاف بود كه بعضي وقتها بالا و پايين مي رفت ...الان يا همش بالاست يا پايين ...ديگه حد وسطي وجود نداره ....يه چند روز حالم خيلي خوبه ، سر حال و پر انرژي بعد يهو انگار كه پنچر مي شم....
فرقي نمي كنه كه تو چه حالتي باشم معمولا هيچ كاري انجام نمي دم .... صبحها كه بيدار مي شم ، هيچ حس خاصي ندارم...نه خوشحال ، نه ناراحت ....وسايلمو جمع مي كنم برم سر كار... خيلي وقتها پيش مياد كه كار خاصي تو شركت ندارم...مخصوصا الان كه پروژه يه كمي خوابيده .... هر چي دم دستم مي رسه با خودم مي برم .... از درسهايي كه قراره واسه فوق بخونم ! تا كتابهايي كه خيلي وقته خريدم و نخوندم ، مقاله هايي كه الان 2 ماهه دارم واسه بابام ترجمه مي كنم! اون دفترچه يادداشت كذايي كه برنامه هامو توش مي نويسم ، درسهاي فرانسه كه خيلي دوست دارم ياد بگيرم و چند تا چيز ديگه ...بعد وقتي تو شركت بيكار مي شم مي شينم spider solitaire بازي مي كنم! .... يا connect ميشم ....ديگه دست آخرش از اون پنجره اتاق منظره نصفه نيمه بيرون رو نگاه مي كنم .... انگار نه انگار كه اينهمه كار دارم!
ساعت نزديكهاي 4 كه مي شه من هم خوش اخلاق تر مي شم... از شركت كه ميام بيرون خيلي احساس خوبي بهم دست ميده ...چراشو نمي دونم...چون هيچ كار خاصي قرار نيست بكنم...يه راست مي رم خونه ...زل مي زنم به تلويزيون.... بعضي وقتها از اون بدتر مي شينم پاي كامپيوتر .... تمام اين مدت هم فكرم ناراحت كارهاي عقب افتاده است ... خيلي خوب كار مي كنم هي كارهاي جديد هم قبول مي كنم .... كارهاي صنفي كه اصلا حوصله انجام دادنشو ندارم... بعد هي مجبور مي شم بهانه بيارم ....عقب بندازم.... حالا كاري هم نيست ها ..... فوقش هفته اي 2-3 ساعت ... البته هر كدومشون هفته اي 2-3 ساعت بعد كه جمع مي شه خودش كلي مي شه .... منتها فرقي نمي كنه ...يه ساعت كار يا ده ساعت ...مسئله اينجاست كه اون بي حالي به همه چيره ميشه .... يه مقداريش تنبليه قبول دارم ...ولي بقيه اش يه حس خستگي مزمن.... كه هيچ جوري هم نمي ره ... بعضي وقتها دلم مي خواد فقط يه گوشه دراز بكشم و آروم چشمامو ببندم ... نه كه بخوابم ...فقط اون سكون تو ذهنمه .... يه حالت بد كه حتي اگر تو اون لحظه بهترين پيشنهاد و شانس عمرم هم بهم رو كنه مي گم نه ، چون خسته ام!
از اون طرف يهو از اون ور بوم ميفتم ... خيلي فعال مي شم.... تمام روز برنامه دارم ....همش بدو بدو ... اين سيكل همين جور ادامه داره ... اين بالا پايين شدن ها آخرش باعث مي شه من ترك بخورم!

--------

چشمهای بی نماز , دستهای بی وضو
قلبهای بی تپش , سينه هاي کينه جو
کوچ تلخ باغبان , حاکميت خران
دور ,دور نام و نان , عصر , عصر رنگ و بو
مردهاي زن پرست , دختران تن پرست
چشمهاي هرزه بين , گامهاي هرزه پو
همچو قصه اي کهن مي روند يادها
کوچه هاي داغدار , لاله هاي سرخ رو
نه اثر ز نخل و خون , نه نشاني از جنون
سر به آسمان کشند , کاخهاي تو به تو
تشنه ام خداي من , چون زمين تفته اي
وارهان دل مرا , از کوير پيش رو
غنچه هاي اشکم آه , باز ناشکفته ماند
کو کشي که بشکند , مهر بغضم از گلو

(احمد نيکنامي)

--------

December 11, 2002

تا چند سال پيش اين فكر كه آينده ام چي ميشه خيلي منو قلقلك مي داد.... اينكه مثلا 5 سال ، 15 سال ،20 سال ديگه چه وضعيتي دارم ...از تجسمش هم لذت مي بردم ...يعني يه جور بازي كه مثلا من تا اون موقع به ايده آل هام رسيدم ..ايده آل هايي كه همش در حال تغيير بودن ولي خوب مثل خيلي هاي ديگه تو يه چهارچوب خاص بود ..حالا مي تونست داشتن خانواده ، تحصيلات ، كار خوب ، درامد خوب ،جهانگردي يا چيزهاي ديگه باشه ...ولي الان يه مدتيه كه اصلا به آينده فكر نمي كنم ...دور و نزديكش هم فرق نمي كنه ...يعني اون چيزي كه جلو چشممه رو فقط مي بينم ...سرم اومده پايين ...نه كه نخوام به آينده فكر كنم ، نه مساله اينجاس كه ديگه ايده آلي تو ذهنم نمونده... نمي دونم بهترين چيزي كه ممكنه برام پيش بياد چي مي تونه باشه ... كه بخوام تجسمش كنم ....همه اون چيزهايي كه يه زماني ايده آل بودن خيلي كمرنگ شدن ...بعضي هاشون كه اصلا پاك شدن ....اونچه مسلمه دلم نمي خواد بدبخت بشم ولي خوشبختي هم ديگه برام چيز قابل تعريفي نيست گرچه كه قبلا هم نبود ولي باز يه چيزهايي ازش تو ذهنم بود....


--------

December 08, 2002

دنياي مجازي خيلي خوبه ..... توش راحتي..هر چي بخواهي مي توني بگي ... مي توني خودت باشي...مي توني اوني باشي که دلت مي خواد.... مي توني بدون اينکه نگران چيزي يا کسي باشي هر چي تو دلته بريزي بيرون ...يعني از ته ته دلت حرف بزني .... از آرزوهاي دور و دراز , احساسات خوب و بد , احساس گناه , حسادت , خوشبختي , شادي , چه مي دونم هرچي .....
احساسا خوبي بهت دست مي ده...مي بيني کلي آدم همفکر و هم عقيده و هم تيپ خودت پيدا کردي که تو دنياي واقعي ممکن بود هيچ وقت بهشون برخورد نکني....
اينها خيلي خوبه ... حتي فکرش هم بهت آرامش ميده ...بعد کم کم دلت مي خواد اين آدمهاي مجازي رو بيشتر بشناسي...دلت مي خواد برات صورت حقيقي پيدا کنن ... دلت مي خواد وقتتو با اين آدمهايي که انقدر خوبن تقسيم کني ... ولي هميشه اين ترس ته دلت هست که نکنه وقتي اين نقاب ها کنار بره و اين دوستي و نزديکي مجازي بياد تو دنياي واقعي روابط تغيير شکل بدن ... نکنه ديگه خجالت بکشي خودتو همونطوري که هستي نشون بدي...نکنه باز شروع کني به فيلم بازي کردن ...نکنه همون گرفتاريهاي زندگي واقعي دوباره بياد سراغت ...ولي به خودت دلداري مي دي.... که اين فرق مي کنه...وقتي آشناييت با آدمها از درونشون شروع بشه ديگه نميشه جلوشو گرفت ...يعني اميدواري که بتوني دوم بياري و همونجور که تو دنيای مجازي بودي تو دنيای واقعي هم باشي

--------

December 07, 2002

نمي دونم امروز چرا ياد اين داستان افتادم.....
شايد شنيده باشين ...
يه روز يه آقايي كه قيافه اش هم بلانسبت من و شما خيلي زشت بوده مي ره در خونه سعدي .... دختر سعدي درو وا مي كنه ....از قيافه يارو خوشش نمياد ...مرده بهش مي گه به بابت بگو خواجو از كرمان اومده ....
دختره هم داد مي زنه

بابا بيا ، بابا بيا
خواجو ز كرمان آمده
كرمان ز گه آيند برون
اين گه ز كرمان آمده !


--------

December 03, 2002

زندگيمون شده يه لوپ ....البته يدونه كه نه ، چند تا.... بستگي داره كه چقدر فعال باشيم و چجوري دنيا رو ببينيم . هر از گاهي تو يكي از اين لوپ ها ميفتيم و انقدر تكرارش مي كنيم تا حالمون بهم بخوره و پرت شيم بيرون .... اين لوپ ها همه جور هستن ولي خوب همشون لوپن ..راه فراري وجود نداره ...نميشه تبديلشون كرد به يه خط ...البته شايد بعضي ها بتونن كه خوش به حالشون .... بعضي لوپها مادين بعضي معنوي ...يا كاره يا درسه يا زندگي خانوادگي و احساسي يا هزار تا چيز ديگه .... كار مي كنيم ، كار مي كنيم ، كار مي كنيم تا يه روز به خودمون مياييم مي بينيم چيزي از زندگي نفهميديم ...حالمون ازش بهم مي خوره ، پرت مي شيم بيرون ... ميفتيم تو يه لوپ ديگه .... گير مي ديم به خودمون ....ميفتيم تو لوپ شناختن خودمون ...سفر دروني ...مي ريم ، ميريم ، مي ريم ...يه تعداد خيلي كمي ممكنه نتيجه بگيرن بقيه بعد از يه مدتي از اين لوپ هم خسته مي شيم و همون چرخه تكرار مي شه ....گير مي ديم به زندگي احساسي و خانوداه و اين جور چيزا ... خودمون رو وقف يكي يا چند نفر مي كنيم ديگه هيچ چي جز اونا برامون مهم نيست تا يه روز كه يه نامهربوني ميبينيم به خودمون ميايم و ميبينيم عمرمون رفت و واسه خودمون هيچ كاري نكرديم .... حالا بعضي ها سعادتمند ترن لوپهاشون تو يه سطح بالاتريه ...بعضي ها هم نه ... بعضي ها هم هيچ وقت نمي فهمم كه تو لوپ گير افتادن .... همينجوري مي چرخن و مي چرخن ....
خوب كه نگاه كنيم زندگيمون مثل يه زنجير شده با بينهايت لوپ .... لوپهايي كه نه آغازي داره نه پايان ....

--------

December 01, 2002

خيلي از مشكلات ما به خاطر سوء تفاهمه ....حالا تو مقياس هاي مختلف ... مقصر هم معلوم نيست ...يا اشكال از منه (من نوعي) كه نمي تونم منظورمو بفهمونم يا از طرفم كه نمي فهمه من چي ميگم ... در اصل به اين خاطره كه از فكر هم خبر نداريم ...هر كسي هر حرفي رو كه مي شنوه با توجه به ذهنيتي كه داره و اون پيش زمينه يا هر چي اونو تعبير مي كنه ...خيلي وقتها خيلي از حرفها رو قبل از شنيده شدن حكمشو صادر كرديم .... در حقيقت خيلي وقتها پيش داوري مي كنيم .... انگار كه دنيا فقط حول ما و ذهنياتمون مي چرخه...ايني كه مي گم در مورد خودم هم صادقه .... حالا اينهمه حرفها واسه اينه كه مي خوام بگم اونهايي كه وبلاگ منو مي خونن و به نظرشون من ايراد هاي اساسي دارم سعي كنن تو قضاوتشون دچار پيش داوري نشن ...نمي خوام بگم من ايراد ندارم ...همه ايراد دارن ..منتها واسه يكي مهم نيست واسه يكي هم - مثل من – جزو مهمترين چيزهاي زندگيشه ... اينهايي كه من اينجا مي نويسم آيه نازل نشده كه درسته ... منم هم مثل بقيه جايز الخطا هستم ..از انتقاداتتون استقبال مي كنم منتها در صورتيكه حس كنم منصفانه است .... مي خوام اينو بگم ...من الان دچار تناقض شدم ....پس اينكه ممكنه حرفهام به هم نخوره يا ضد هم باشه يه توجيه داره ... من دلم مي خواد اين تناقضات و گره هايي رو كه دارم اينجا باز كنم ..چون فكر كردم اينجوري مي شه ذهنمو خالي كنم ... اون چيزهايي كه تو فكرمه – درست يا غلط- بنويسم و عكس العمل بقيه رو هم ببينم ...خيلي وقتها اين عكس العمل ها كمكم مي كنه كه بعضي از گره ها رو باز كنم يا متوجه بشم كه اون چيزي كه فكر مي كردم مشكله در اصل مشكل نيست .....
من يه آدم ايده آليستم .... منتها الان چند وقته كه ياد گرفتم وقتي يه چيزي اتفاق افتاد همونطوري قبولش كنم .. اين ايده آليستي رو هم تو ذهنم نگهش داشتم ....يعني اينكه اينجوري با خودم كنار اومدم كه دنبال ايده ال باشم ولي وقتي كه اتفاق بصورت ايده الش نيفتاد همونطوري قبولش كنم ....
من آدمها رو تحقير نمي كنم ..يعني سعي مي كنم ولي يه سري خصوصيات رو چرا ، به نظرم حقير مياد ... اگه يه جاهايي لحنم حقارت آميزه ، اين حقارت نه به آدمها بلكه به صفاتشونه .... من از دروغ خوشم نمياد ..به نظرم آدم دروغگو حقيره ...چون نمي تونه مسئوليت كارهايي رو كه كرده به عهده بگيره ....آدم بايد از توانايي خودش خبر داشته باشه ...اگه فكر مي كنه ظرفيت يه كارهايي رو نداره انجامش نده خيلي بهتره تا براي سلب مسئوليت دروغ بگه ..... من اينو در مورد خودم تجربه كردم ...پيش اومده كه فكر كردم نمي تونم عواقب يه كاري رو تحمل كنم و مسئوليتش رو به عهده بگيرم در نتيجه طرفش نرفتم .... به نظر من آدمهايي كه بقيه رو به نوعي آزار مي دن هم حقيرن .... من ممكنه خيلي آدم خوبي نباشم و خيرم به بقيه نرسه به همون نسبت هم سعي مي كنم شرم به بقيه نرسه .....
اينكه من ازدواج كردم يا نكردم ، كسي رو دوست دارم يا ندارم يه مسائل شخصيه ...كلي ترين دليلي كه مي تونم بگم اينه كه شايد تا حالا به آدم مناسب برخورد نكردم ....اينكه من سخت گيرم يا نه ، دچار غرور شدم يا نه ، از بالا به بقيه نگاه مي كنم يا از پايين حرفهاي چرنديه ..... زندگي انقدر طولاني نيست كه آدم اشتباههاي واضح رو مرتكب بشه .... قرار نيست كه من نقش زينب بلاكش رو بازي كنم و هر كسي كه در مسيرم قرار ميگيره رو قبول كنم ....مسلمه كه من سعي مي كنم آينده ام رو بر اساس معيار هاي خودم بسازم نه بر اساس معيارهاي بقيه ......
خلاصه اينكه هر كسي تو زندگيش يه اولويت هايي داره ، يه معيارهايي ، يه اصولي ...كه بر اساس اون پيش مي ره .... نه بر اساس معيار ها و ذهنيت هاي يكي ديگه .....پس اگه معيارهاتون با كسي جور نبود يا بهتر بگم شخصي تو چهارچوب معيارهاي شما نگنجيد اين دليل بر بد بودن اون شخص نيست ..... حتي دليلي نادرست بودن معيارهاي شما هم نيست ....اونچه مسلمه دنيا خيلي بزرگتر از معيار هاي من و شماست ...ما فقط يه گوشه كوچيكشو اشغال كرديم .

--------