« | Main | »

هوا يه كم سرده ... دارم از پنجره اتاق شركت بيرون رو نگاه مي كنم ...منظرم ديوار سيماني نورگيره با يه كمي هم آسمون كه از لابه لاي نرده هاي سياه حفاظ پيداست ... تاريكه ..مي خواد بارون بياد ... من هم دلم مي خواد هر جايي باشم به جز اينجا .... مثلا تو اتاقم ، دم پنجره ، دراز بكشم و بخوابم ... از ديشب بدجوري دلم تنگ شده...تنگ دوستام كه هر كدوم الان يه ورن ...تنگ مدرسه و هم كلاسي ها...تنگ دانشگاه و هم كلاسيها ... ياد رويا و پانته آ كه چهار سال رو يه نيمكت نشستيم ...روزهايي كه تو سر و كله هم مي زديم ...غش غش مي خنديديم .. ياد اون يه سالي كه الكي با پاني قهر كرديم ... رويا خيلي وقته رفته ...شوهر كرده ...پانته آ يه بچه داره ..الان رويا و پانته آ اونور دنيا با هم همسايه ان و من جام اونجا خيلي خاليه ....ياد پريسا افتادم كه صداي ببعي در مياورد و عاشق علي بود ... ياد مهسا كه همسايه علي اينا بود و عصر ها صداشو كلفت مي كرد زنگ مي زد پريسا و مي گفت من علي ام ... پريسا كه صبح ميومد واسه مهسا تعريف مي كرد ديروز علي چي بهش گفته و ماي پست فطرت كه از خنده ريسه مي رفتيم ...ياد نگار نازنين كه همه جا با هم بوديم ..تا 2-3 ساعت با هم حرف نمي زديم (علاوه بر ديدن) شبها خوابمون نمي برد .... ياد سال اول دبيرستان كه فكر مي كرديم خيلي بزرگ شديم ...اون اتوبوسي كه باهاش ميومديم خونه ...آرزو كه هميشه جورابهاي تور توري مي پوشيد و يه روز اومد به نگار گفت من از دوست برادرت خوشم مياد منو بهش معرفي مي كني؟ ...آرزو و نيكو حالا يه بچه دارن ... ياد سال اول دانشگاه كه من و نگار تازه با فرزانه دوست شده بوديم ... اينكه يه روز تو راه برگشت خونه سوار اتوبوس سه تايي پيش هم نشسته بوديم و سر پيچ فرزانه رو هل داديم و اونم وسط اتوبوس ولو شد و ما چقدر خنديديم ... اينكه صبحها تا قبل از كلاس حرفهامونو با نگار بزنيم مي رفتيم ميدون وليعصر ..از اونجا تا دانشگاه پياده مي رفتيم و تند تند حرف مي زديم ... ياد اونروز كه نگار داشت تند تند تعريف مي كرد و يه آقايي برگشت گفت چتونه سر صبحي كله پاچه خوردين انقدر حرف مي زنين.... ياد اون غش و ريسه رفتن هاي دوتايي با نگار وقتي آقاي مجري رو مي ديديم .... ياد اون موقع كه من انقدر اويزون نگار بودم كه همه حتي استاداشون هم فكر مي كردن من كامپيوتر مي خونم ... ياد اون ترمي كه دوتاييمون فيزيك افتاديم ... ياد وقتي كه رفتيم معادلات حذف كنيم و آبرومون جلو استاده رفت .... ياد فرزانه كه جونش در مي رفت دو قدم راه بره ولي حاضر بود به خاطر بستني تا سوپر عباس آقا بدود ... ياد اونروزي كه يكي از بچه هاي كميته انظباطي ما رو از دانشگاه بيرون كرد چون داشتيم سلانه سلانه مي رفتيم كلاس و كارتمون رو بهش نداديم .... ياد مسافرت كاشاني كه با هم رفتيم .... همون كه دو شب يه ريز حرف زديم و نخوابيديم ... يا اون دفه كه مثلا دانشجويي بود و 200 نفر آدم بودن ...شب با فلاكت تو يه ساختمون قراضه خوابيديم ..كف زمين ....همه داشتيم از كثيفي مي مرديم و صبح با يه صداي وزوز بيدار شديم دييدم يكي از دخترا داره موهاشو با بابيليس حالت مي ده همه از خنده مرده بودن ... ياد كلاس زباني كه با نگار مي رفتيم ... ياد اون حاج آقايي كه ظهر ها ميومد مدرسه نماز جماعت بعد نزديك هاي خوردن زنگ كه ميشد مي رفتيم در نمازخونه رو مي بستيم كلونش رو هم ميانداختيم بعد اونا انقدر به در مي كوبيدن تا از دفتر يكي ميومد درو باز مي كرد ... ياد سروناز كه سر كلاس هندسه رها رو بسته بود به نيمكت و آذرخيش رها رو صدا كرد پاي تخته ..رها تا يه ربع داشت بند ها رو باز مي كرد ... ياد همه روزهاي خوب و بد گذشته ..دلم براي همش تنگ شده ... همش مال اين هواي ابري و اتاق دلگيره


--------