« | Main | »

داشت تند تند ميومد ....بعضي وقتها مي دويد ...يا شايد هم مي پريد ...خيلي عجله داشت ..يهو وايساد ...انگار يه ضربه بهش خورد... يه کم فکر کرد ...کجا داشت مي رفت يا شايدم از کجا داشت مي اومد... از خونه مي رفت سر کار يا از سر کار ميومد خونه... گيج شد... به بالا نگاه کرد..هوا ابري بود ... دور و برشو نگاه کرد ...يه لبخندي زد , چشمش افتاده بود به پاهاش .... يه شونه بالا انداخت و راه افتاد ..خيالش راحت بود که پاها مسيرشون رو بلد بودن
--------