« | Main | »

هيچي بد تر از اين نيست كه آدم عيب و ايراد هاي خودشو پيدا كنه ... معمولا همه يه تصويري از «من» تو ذهنشون دارن و فكر مي كنن اونجورين ولي بعضي وقتها پيش مياد كه از بيرون به خودشون نگاه مي كنن و تازه مي فهمن كه كي هستن....يه دفعه يه حرفي از يه خانم نقاش پرسيدن كه هيچ وقت يادم نميره ...بهش گفتن تا حالا تصوير خودتو كشيدي ..گفت يه بار آره ...كشيدم ولي نتونستم تمومش كنم چون اون چيزي كه تو ذهنم بود «اون من زيبا» بود و نمي تونستم اون چيزي رو كه ميبينم بكشم .....
اين اتفاق داره واسم ميفته .... يعني يه تصوري در مورد خودم داشتم ...فكر مي كردم اينجوريم ، اونجوريم ....كلي شعار و حرف در مورد اينكه چه جوري بايد زندگي كرد ..چه جور بايد ديد ، رفتار كرد ... ولي الان مي بينم كه خيلي از اين چيزا شايد يه جور فيلم بوده ...نه كه از رو بدجنسي باشه ...فقط احساس مي كنم ته دلم نيست .... يعني يه جوري اينها رو به خودم تلقين مي كنم ....
برخلاف ظاهرم كه مي گن آرومه درونم خيلي شلوغه ...هميشه با خودم در جدالم ...براي همه چي خط و خط كشي مي كنم ...همه چي طبقه بنديه ....قيد و بند زياد دارم ... اصول و روش و هزار تا چيز ديگه ....يه زماني فكر مي كردم اينجوري خوبه ولي الان مطمئن نيستم ...يه احساس ناخوشايند از اينكه تمام اين چيزهايي كه تو عمرم بهشون اويزون شدم ممكنه اشتباه باشه .... منم مثل خيلي هاي ديگه تصور خوبي از خودم دارم ...يعني فكر مي كنم آدم خوبيم كه حالا بعضي وقتها يه ويراژهايي ميده ولي تازگيها متوجه شدم كه تصور بقيه ممكنه چيز ديگه باشه ...يعني بعضي از ايرادهام انقدر به نظرشون بزرگه كه ديگه اون تصور خوب رو در موردم ندارن يا اينكه من نمي تونم اونجوري كه فكر مي كنم و سعي مي كنم درون خوبي داشته باشم ، تو ظاهر و عملم نشون بدم ... خيلي حس بديه ... منو به دلشوره ميندازه .... ميدونين من آدميم كه اضطراب زياد دارم ..كلا ناآرومم ......... هر چيز كوچيكي ذهنمو مشغول مي كنه و ممكنه آزارم بده ... هيچ وقت نتونستم با آرامش و خيال راحت و بدون نگراني يه كاري رو انجام بدم ... درصورتيكه خيلي دلم مي خواد راحت باشم ولي نتونستم ... هر يه كار كوچيك رو 20 بار تو ذهنم مرور مي كنم كه يه وقت اشتباهي پيش نياد ...اين جور موقع ها از خودم بدم مياد .... شايد واسه همينه كه تا حالا با هيچ كسي رابطه احساسي جدي نداشتم ...مي ترسم ... نكنه يه وقت اشتباهي پيش بياد ؟ نكنه اون چيزي كه تو ذهنمه انجام نشه ؟ نكنه كنترل همه چي از دستم در بره ؟ نكنه باز به دلشوره بيفتم ..نكنه اين اضطراب ولم نكنه ...نكنه تموم برنامه زندگيم مختل بشه ؟...
مامان من يه آدم فوق العاده ريلكس و محكمه ...تو عمرش هيچ چي باعث دلشوره اش نشده ...از هيچي نمي ترسه ..خيلي محكم و راحت همه چي رو مي پذيره ..من شديدا بهش حسوديم مي شه ..من تو اين زمينه به مامانم نرفتم ... من هميشه مي ترسم ...يعني تو ناخودآگاهم ....از چيزهاي مختلف ..از اتفاق هاي كه مي خواد بيفته يا اونهايي كه ممكنه هيچ وقت نيفته ...از خودم .... از آينده .... امروز خيلي با خودم و شما رو راستم ..ممكنه ديگه اين فرصت پيش نياد كه اينجور راحت در مورد خودم بنويسم ... هميشه دنبال يكي هستم كه خيالمو راحت كنه ... فرقي نمي كنه كي باشه ...مامانم ، بابام ، دوستام.... چه جوري بگم اعتماد به نفس ندارم ... اينهايي كه ميگم ممكنه به نظر خيليها چرند بياد يا اونهايي كه مي شناسنم باورشون نشه ولي اين پايين ترين لايه وجودمه .... ته ته تهش ترسه ... به خاطر اين ترسه هزارتا نقاب و پوسته درست كردم ....زير اين پوسته ها گم شدم .... منظورم اين نيست كه دو رو هستم نه ...منتها واسه قايم كردن ترسه يه كارهاي ديگه مي كنم ...ترس از دوست داشتن زير پوسته خشونت رفته ....از ترس اينكه نكنه پيش بياد همه چي رو زود كات مي كنم ... همه چي محدود شده دارم كم كم تو قفسم حبس مي شم.... اين ترسه نمي ذاره محكم باشم و تصميم بگيرم ... خيلي وقتها به بقيه متكي مي شم راسه تصميم گرفتن .... جرات ريسك ندارم .... اين همه چيزهايي كه بهشون اعتقاد دارم رو نمي تونم رو خودم پياده كنم ... اين يه شكسته ديگه نه؟ نمي دونم چه كار كنم ..... براي همه نسخه مي پيچم ولي تو كار خودم موندم .... خيلي بده كه اون تصوير «من زيبا» داره كمك كم جلو چشمم ترك بر مي داره .

--------