« | Main | »

يه حاج آقايي همسايه ما بود.... خيلي سال پيش ... اين حاج آقا با يه حاج آقاي ديگه شريك بود... همسايه ما مرد خوبي بود.. با زن و بچه هاش زندگي مي كرد... نوه و نتيجه داشت ...اون يكي حاج آقا آدم خوبي نبود....نماز و روزه اش به راه بود تو خونه هم روضه داشت ولي چه فايده ... حاج آقاي بد پسرهاش زودتر از خودش مردن اون هم سهم نوه هاشو نداد.... يعني همشون رو انداخت تو كوچه ... اونها هم رفتن دنبال زندگي خودشون ... بعد دو تا حاج آقا ها شراكتشون رو تموم كردن ....حاج آقا بده مرد هيشكي هم ناراحت نشد... اين حاج آقاي همسايه ما هم مرد .... الان 10-15 ساله كه مرده ...كلي هم مال و منال گذاشته ... بچه هاشم به پول احتياج دارن ... ولي نمي شه...يعني بچه ها با هم اختلاف دارن .. هيچكس هم كوتاه نمياد ..خلاصه گره افتاده تو كارشون ... خانم حاج آقا آلاخون والاخون شده .... يه روز داشت به مامان من مي گفت « نمي دونم چرا اينجوري شده ما كه آدمهاي بدي نبوديم» ...مامانم گفت شما آدمهاي بدي نبودين ولي مال بچه يتيم قاطي پولتونه ... واسه همينه كه كارتون گره خورده.... ديدم مامانم خيلي بي ربط نمي گه ...بالاخره آه مظلوم دامن همه رو مي گيره ... اينكه ما زندگيمون الان درست نيست ...اينكه اين همه مشكل هست و گره خورديم بهم شايد مال همين چيزا باشه ... خونهايي كه به ناحق ريخته شده ...مالي كه به ناحق خورده شده ....اه اينها دامن هممون رو گرفته ....پول حروم قاطي پولمون شده ...خودمون اين كارو نكرديم ولي غير مستقيم به خاطر كارهاي بقيه ما هم افتاديم تو دردسر
--------