« | Main | »

هر کاری کردم از صبح که از فکرش بيام بيرون نشد که نشد....جاتون خالي يه دل سير هم گريه کردم (خوشبختانه همکارم هم نبود) .... نمي دونم روزنامه ايران امروز رو خوندين يا نه... يه شوهر 33 ساله با زن 28 سالش روز پنجشنبه بعد از اينکه اسباب هاشونو مي برن خونه اي که تازه خرديدن , دختر 9 سالشونو ميزارن پيش عموش و ميرن واسه خونه نو پرده بخرن... به دخترشون هم قول مي دن واسه افطار برگردن که با هم افطار کنن ... ولي بر نمي گردن ... به خانواده خبر مي دن که تو بزرگراه تصادف کردن ... يکي زده بهشون و در رفته ... نه شاهدي نه هيچي...فقط موتور درب و داغون مصدومها با دو تا جنازه که از سر ضربه ديدن ...ظاهرا بعد از تصادف هنوز زنده بودن ....شايد اگه اون بي صفتي که بهشون زده مي بردشون بيمارستان الان حداقل يکيشون زنده بود ... دخترشون ناراحتي روحي پيدا کرده ...اون شب تا آخر شب افطار نکرده .... همش مي گفته من به مامانم قول دادم که با هم افطار کنيم .... نمي دونم شايد کلي ذوق کرده بوده که خونه خريدن ...کلي خوشحال بوده که قراره واسه خونشون پرده بخرن .... هيجان داشته که با مامان و باباش افطار کنه ولي احتمالا نمي دونسته که يه کسايي هم پيدا مي شن که نه تنها مثل آدم رانندگي نمي کنن بلکه اونقدر بي صفتن که از صحنه تصادف در مي رن .... نمي دونم چه اتفاقي واسه اون دختر ميفته ولي دعا مي کنم بتونه اين موضوع رو قبول کنه بدون اينکه صدمه روحي جدي بخوره ....
--------