" /> مریم گلی: November 2002 Archives

« October 2002 | Main | December 2002 »

November 30, 2002

خیلی حال می ده وقتی mailbox رو باز می کنی و می بینی 15-20 تا email داری و خیلی حالت گرفته می شه وقتی می بینی حتی یه دونش هم مال تو نیست ...همش مال isfahanstudent هستش ...این اتفاق هر روز تکرار می شه ....
--------

November 29, 2002

خيلي وقتها , خيلي از کارهايي که واسه بقيه انجام مي ديم , نه به خاطر خودشون بلکه به خاطر ذهنيت خودمونه .... بر اساس اون تعريفي که تو ذهنمون داريم...مثلا وقتي واسه کسي که دوسش داريم يه کارهايي مي کنيم نه به خاطر اون شخص بلکه به خاطر تعريفيه که از دوست داشتن تو ذهنمون داريم...يعني هميشه يه چارچوبي واسه خودمون درس کرديم که اگه يه زماني يکي رو دوست داشتيم اين کارو براش مي کنيم, اون کارو مي کنيم....وقتي فرصتش پيش مياد به خاطر دوست داشتن اين کارو مي کنيم ...وگرنه آدمش خيلي مهم نيست .... اگر جاي اين يکي , يکي ديگه رو دوست داشتيم همي کار ها رو واسش مي کرديم ..... يعني به نوعي درگير ذهنيات خودمون شديم ...باز همه چيز رو بر اساس خودمون انجام می ديم ..حقيقتا آدمهای ديگه واسمون مهم نيستن ....


--------

November 26, 2002

اين يه نظره ....
" سه نوع ملاقات وجود دارد.
1- بين دو انسان ناآگاه , روشن نشده ...وقتي ان دو با هم ملاقات مي کنند بحث زيادي بين آنها صورت مي گيرد . حرف و حرف و بار هم حرف بيشتر , بدون هيچ نتيجه اي...فقط گپ زدنی که ممکن است ساعتها طول بکشد .
2- ديدار دو انسان روشن شده ...بين اين دو هيچ گفتگويي نيست ..سکوت کامل حکمفرماست ...خلا بين آن دو جريان مي يابد .گويي هر کدام در يک ساحل رودخانه ايستاده اند و جريان رودخانه خلا يي است که بين آن دو جريان دارد ,نه حرکتی , نه صدايي , نه حرفي
3- ديدار يک روشن شده و يک روشن نشده...وقتي دو نفر روشن شده با هم مي نشينند گفتگوي زيادي بين ايشان صورت مي گيرد ولي هيچ محتوايي ندارد و در ملاقات دو روشن شده محتوا هست ولي گفتگويي در کار نيست. ..انچه معمولا در ديدار روشن شده و روشن نشده رخ مي دهد اين است که روشن نشده حرف مي زند و حرف مي زند و حرف مي زند در حالي که روشن شده سکوت مي کند و گوش مي دهد...."

--------

November 25, 2002

هر کاری کردم از صبح که از فکرش بيام بيرون نشد که نشد....جاتون خالي يه دل سير هم گريه کردم (خوشبختانه همکارم هم نبود) .... نمي دونم روزنامه ايران امروز رو خوندين يا نه... يه شوهر 33 ساله با زن 28 سالش روز پنجشنبه بعد از اينکه اسباب هاشونو مي برن خونه اي که تازه خرديدن , دختر 9 سالشونو ميزارن پيش عموش و ميرن واسه خونه نو پرده بخرن... به دخترشون هم قول مي دن واسه افطار برگردن که با هم افطار کنن ... ولي بر نمي گردن ... به خانواده خبر مي دن که تو بزرگراه تصادف کردن ... يکي زده بهشون و در رفته ... نه شاهدي نه هيچي...فقط موتور درب و داغون مصدومها با دو تا جنازه که از سر ضربه ديدن ...ظاهرا بعد از تصادف هنوز زنده بودن ....شايد اگه اون بي صفتي که بهشون زده مي بردشون بيمارستان الان حداقل يکيشون زنده بود ... دخترشون ناراحتي روحي پيدا کرده ...اون شب تا آخر شب افطار نکرده .... همش مي گفته من به مامانم قول دادم که با هم افطار کنيم .... نمي دونم شايد کلي ذوق کرده بوده که خونه خريدن ...کلي خوشحال بوده که قراره واسه خونشون پرده بخرن .... هيجان داشته که با مامان و باباش افطار کنه ولي احتمالا نمي دونسته که يه کسايي هم پيدا مي شن که نه تنها مثل آدم رانندگي نمي کنن بلکه اونقدر بي صفتن که از صحنه تصادف در مي رن .... نمي دونم چه اتفاقي واسه اون دختر ميفته ولي دعا مي کنم بتونه اين موضوع رو قبول کنه بدون اينکه صدمه روحي جدي بخوره ....
--------

پريشب خواب ديدم زخمي شدم ...قرار بود بميرم ..يعني كشته بشم... ديشب خواب ديدم سرطان گرفتم و دارم ميرم شيمي درماني... امشب قراره چكار كنم رو نمي دونم .... خلاصه تو خواب هم خيلي خوش مي گذره !
--------

November 24, 2002

نمی دونم چرا بعضی آدمها رو که می بينم يهو مي ريزم به هم ...نمي دونم علتش چيه ...کاري هم با هم نداريم ها ولي فضا يه جوري برام سنگين مي شه ....شايد يه جور ناهمخوني روحی باشه .... در هر حال که بعضی وقتها باعث می شه اخلاقم 180 درجه يهو فرق کنه .


--------

November 23, 2002

اين شعر وطن عليرضا شجاع پور رو خيلي دوست دارم ...هر از گاهي که مي خونمش يه احساس خيلي خوبي بهم دست مي ده ....يه جور احساس مهم بودن

وطن يعني چه , يعني دشت , صحرا؟
وطن يعني چه , يعني رود , دريا؟
وطن يعني چه , يعني باغ , بيشه؟
وطن يعني چه , يعني کشت , ريشه؟ .....
وطن يعني همه آب و همه خاک
وطن يعني همه عشق و همه پاک ....
وطن يعني پدر,مادر,نياکان
به خون و خاک بستن عهد و پيمان
وطن يعني هويت ,اصل ,ريشه
سرآغاز و سرانجام هميشه
وطن يعني محبت ,مهرباني
نثار هر که داني و نداني ...
وطن يعني هواي کوچه يار
در ان کو دل شکستن هاي بسيار
نگاهي زيرچشمي ,عاشقانه
به کوچه آمدن با هر بهانه ....
اين احساس خوبي که به يه جا تعلق داري , اينکه يه جا مال توست ...حق آب و گل داري ....

ستيغ و سخره و دريا و هامون
ارس ,زاينده رود,اروند ,کارون
دنا,الوند,کرکس , تاق بستان
هزار و قافلانکوه و پلنگان
وطن يعني بلنداي دماوند
شکيبا,دل در آتش ,پاي دربند ....
وطن يعني وطن استان به استان
خراسان ,سيستان ,سمنان ,لرستان
کويرلوت ,کرمان ,يزد ,ساري
سپاهان ,هگمتانه ,بختياري .....
وطن يعني سراي ترک با پارس
وطن يعني خليج تا ابد فارس ....
وطن يعنی همه سازندگي ها
رهايي از تمام بندگي ها
بريدن دست غير از گردن نفت
صلاي صبح ملي کردن نقت
وطن يعني زهر ايل و تباري
وطن را پاسباني ,پاسداري
وطن يعني دلير و گرد با هم
وطن يعني بلوچ و کرد با هم
وطن يعني سواران و سواري
لر و کرد و يموت و بختياري ....
يه جوري آدم احساس عظمت مي کنه...اين وسعت و پراکندگي ...اين همه اقوام مختلف ...فقط حيف که به جاي اين نقطه مشترک همش دنبال نفاط افتراقيم!

وطن يعني همه نيک و بهنجار
چه پندار و چه گفتار و چه کردار
وطن يعني شب رحمت ,شب قدر
شب جوشن,شب روشن,شب بدر
وطن يعني هم از دور و هم از دير
سده,نوروز,يلدا,مهرگان,تير
وطن يعني جلال مانده جاويد
ستون وسرستون تخت جمشيد ....
وطن يعني به فرهنگ آشنايي
در لفظ دري را دهخدايي
وطن يعني جهاني در دل جام
وطن يعني رباعيات خيام
وطن يعني همه شيرين کلامي
عفاف عشق در شعر نظامي.....
وطن يعني تبيره,دمدمه,کوس
طلوع آفتاب شعر از طوس
وطن يعني شب شهنامه خواندن
سخن چون رستم از سهراب راندن
وطن يعني رهايي زآتش و خون
خروش کاوه و خشم فريدون....
وطن يعني گرامي مرز تا مرز
وطن يعني حريم گيو و گودرز
وطن يعنی دل و دستي در آتش
روان و تن , کمان و تير آتش
وطن يعني شبح يعني شبيخون
وطن يعني جلال الدين و جيحون ...
اينهمه تاريخ و فرهنگ و پشتوانه ...آدم يه جوري ميشه .... منتها اشکالش اينه که زياد بهش توجه نمي کنيم.

وطن يعني هدف يهني شهامت
وطن يعني شرف يعني شهادت
وطن يعني شهيد,آزاده,جانباز
شلمچه ,پاوه,سوسنگرد,اهواز
وطن يعني گذشته,حال,فردا
تمام سهم يک ملت زدنيا
اينکه ببيني انقدر مهم هست که يه عده از مهمترين چيز يعني جونشون واسش مايه بذارن ..اونوقت ما در عوض خيلي راحت همه اين ارزش رو به لجن بکشيم .... يه کاري کنيم که اين قداست از بين بره!

از همه بدتر وقتيه که مي بيني اين وطن ديگه چندان ارزشي نداره ..خيلي راحت به همه چي فروخته مي شه...عوض هر کاري ولش مي کنيم و ميريم ....حالا هر مجا که شد...به هر بدبختي

وطن يعني چه آباد و چه ويران
وطن يعني همين جا,يعني ايران
--------

يه حاج آقايي همسايه ما بود.... خيلي سال پيش ... اين حاج آقا با يه حاج آقاي ديگه شريك بود... همسايه ما مرد خوبي بود.. با زن و بچه هاش زندگي مي كرد... نوه و نتيجه داشت ...اون يكي حاج آقا آدم خوبي نبود....نماز و روزه اش به راه بود تو خونه هم روضه داشت ولي چه فايده ... حاج آقاي بد پسرهاش زودتر از خودش مردن اون هم سهم نوه هاشو نداد.... يعني همشون رو انداخت تو كوچه ... اونها هم رفتن دنبال زندگي خودشون ... بعد دو تا حاج آقا ها شراكتشون رو تموم كردن ....حاج آقا بده مرد هيشكي هم ناراحت نشد... اين حاج آقاي همسايه ما هم مرد .... الان 10-15 ساله كه مرده ...كلي هم مال و منال گذاشته ... بچه هاشم به پول احتياج دارن ... ولي نمي شه...يعني بچه ها با هم اختلاف دارن .. هيچكس هم كوتاه نمياد ..خلاصه گره افتاده تو كارشون ... خانم حاج آقا آلاخون والاخون شده .... يه روز داشت به مامان من مي گفت « نمي دونم چرا اينجوري شده ما كه آدمهاي بدي نبوديم» ...مامانم گفت شما آدمهاي بدي نبودين ولي مال بچه يتيم قاطي پولتونه ... واسه همينه كه كارتون گره خورده.... ديدم مامانم خيلي بي ربط نمي گه ...بالاخره آه مظلوم دامن همه رو مي گيره ... اينكه ما زندگيمون الان درست نيست ...اينكه اين همه مشكل هست و گره خورديم بهم شايد مال همين چيزا باشه ... خونهايي كه به ناحق ريخته شده ...مالي كه به ناحق خورده شده ....اه اينها دامن هممون رو گرفته ....پول حروم قاطي پولمون شده ...خودمون اين كارو نكرديم ولي غير مستقيم به خاطر كارهاي بقيه ما هم افتاديم تو دردسر
--------

November 20, 2002

تموم تلاشمون اينه كه آدمهاي نرمالي باشيم ...سالم باشيم ...ديوانه نباشيم ..روانپريش نباشيم .. و بتونيم خودمون رو با جامعه تطبيق بديم ..كه با جامعه هماهنگ باشيم ... خوب حالا اگه جامعه بيمار باشه چي ؟اگر روانپريش باشه چي؟ تو يه جامعه بيمار يه آدم سالم ممكنه به نظر بيمار بياد .... يه جورايي به نظر مياد بايد خودمون رو با چيز ديگه اي تنظيم كينم ...
--------

November 19, 2002

" فردی خلاق به دنيا مي آيد و بر زيبايي دنيا مي افزايد ... آوازي اينجا , پرده نقاشي يي انجا . او باعث مي شود دنيا بهتر به رقص درآيد , بهتر محظوظ شود , بهتر عشق بورزد و بهتر مراقبه کند . و وقتي از اين دنيا رخت بر مي بندد , دنياي بهتري را پشت سر مي گذارد . "
--------

November 17, 2002

هيچي بد تر از اين نيست كه آدم عيب و ايراد هاي خودشو پيدا كنه ... معمولا همه يه تصويري از «من» تو ذهنشون دارن و فكر مي كنن اونجورين ولي بعضي وقتها پيش مياد كه از بيرون به خودشون نگاه مي كنن و تازه مي فهمن كه كي هستن....يه دفعه يه حرفي از يه خانم نقاش پرسيدن كه هيچ وقت يادم نميره ...بهش گفتن تا حالا تصوير خودتو كشيدي ..گفت يه بار آره ...كشيدم ولي نتونستم تمومش كنم چون اون چيزي كه تو ذهنم بود «اون من زيبا» بود و نمي تونستم اون چيزي رو كه ميبينم بكشم .....
اين اتفاق داره واسم ميفته .... يعني يه تصوري در مورد خودم داشتم ...فكر مي كردم اينجوريم ، اونجوريم ....كلي شعار و حرف در مورد اينكه چه جوري بايد زندگي كرد ..چه جور بايد ديد ، رفتار كرد ... ولي الان مي بينم كه خيلي از اين چيزا شايد يه جور فيلم بوده ...نه كه از رو بدجنسي باشه ...فقط احساس مي كنم ته دلم نيست .... يعني يه جوري اينها رو به خودم تلقين مي كنم ....
برخلاف ظاهرم كه مي گن آرومه درونم خيلي شلوغه ...هميشه با خودم در جدالم ...براي همه چي خط و خط كشي مي كنم ...همه چي طبقه بنديه ....قيد و بند زياد دارم ... اصول و روش و هزار تا چيز ديگه ....يه زماني فكر مي كردم اينجوري خوبه ولي الان مطمئن نيستم ...يه احساس ناخوشايند از اينكه تمام اين چيزهايي كه تو عمرم بهشون اويزون شدم ممكنه اشتباه باشه .... منم مثل خيلي هاي ديگه تصور خوبي از خودم دارم ...يعني فكر مي كنم آدم خوبيم كه حالا بعضي وقتها يه ويراژهايي ميده ولي تازگيها متوجه شدم كه تصور بقيه ممكنه چيز ديگه باشه ...يعني بعضي از ايرادهام انقدر به نظرشون بزرگه كه ديگه اون تصور خوب رو در موردم ندارن يا اينكه من نمي تونم اونجوري كه فكر مي كنم و سعي مي كنم درون خوبي داشته باشم ، تو ظاهر و عملم نشون بدم ... خيلي حس بديه ... منو به دلشوره ميندازه .... ميدونين من آدميم كه اضطراب زياد دارم ..كلا ناآرومم ......... هر چيز كوچيكي ذهنمو مشغول مي كنه و ممكنه آزارم بده ... هيچ وقت نتونستم با آرامش و خيال راحت و بدون نگراني يه كاري رو انجام بدم ... درصورتيكه خيلي دلم مي خواد راحت باشم ولي نتونستم ... هر يه كار كوچيك رو 20 بار تو ذهنم مرور مي كنم كه يه وقت اشتباهي پيش نياد ...اين جور موقع ها از خودم بدم مياد .... شايد واسه همينه كه تا حالا با هيچ كسي رابطه احساسي جدي نداشتم ...مي ترسم ... نكنه يه وقت اشتباهي پيش بياد ؟ نكنه اون چيزي كه تو ذهنمه انجام نشه ؟ نكنه كنترل همه چي از دستم در بره ؟ نكنه باز به دلشوره بيفتم ..نكنه اين اضطراب ولم نكنه ...نكنه تموم برنامه زندگيم مختل بشه ؟...
مامان من يه آدم فوق العاده ريلكس و محكمه ...تو عمرش هيچ چي باعث دلشوره اش نشده ...از هيچي نمي ترسه ..خيلي محكم و راحت همه چي رو مي پذيره ..من شديدا بهش حسوديم مي شه ..من تو اين زمينه به مامانم نرفتم ... من هميشه مي ترسم ...يعني تو ناخودآگاهم ....از چيزهاي مختلف ..از اتفاق هاي كه مي خواد بيفته يا اونهايي كه ممكنه هيچ وقت نيفته ...از خودم .... از آينده .... امروز خيلي با خودم و شما رو راستم ..ممكنه ديگه اين فرصت پيش نياد كه اينجور راحت در مورد خودم بنويسم ... هميشه دنبال يكي هستم كه خيالمو راحت كنه ... فرقي نمي كنه كي باشه ...مامانم ، بابام ، دوستام.... چه جوري بگم اعتماد به نفس ندارم ... اينهايي كه ميگم ممكنه به نظر خيليها چرند بياد يا اونهايي كه مي شناسنم باورشون نشه ولي اين پايين ترين لايه وجودمه .... ته ته تهش ترسه ... به خاطر اين ترسه هزارتا نقاب و پوسته درست كردم ....زير اين پوسته ها گم شدم .... منظورم اين نيست كه دو رو هستم نه ...منتها واسه قايم كردن ترسه يه كارهاي ديگه مي كنم ...ترس از دوست داشتن زير پوسته خشونت رفته ....از ترس اينكه نكنه پيش بياد همه چي رو زود كات مي كنم ... همه چي محدود شده دارم كم كم تو قفسم حبس مي شم.... اين ترسه نمي ذاره محكم باشم و تصميم بگيرم ... خيلي وقتها به بقيه متكي مي شم راسه تصميم گرفتن .... جرات ريسك ندارم .... اين همه چيزهايي كه بهشون اعتقاد دارم رو نمي تونم رو خودم پياده كنم ... اين يه شكسته ديگه نه؟ نمي دونم چه كار كنم ..... براي همه نسخه مي پيچم ولي تو كار خودم موندم .... خيلي بده كه اون تصوير «من زيبا» داره كمك كم جلو چشمم ترك بر مي داره .

--------

November 15, 2002

داشت تند تند ميومد ....بعضي وقتها مي دويد ...يا شايد هم مي پريد ...خيلي عجله داشت ..يهو وايساد ...انگار يه ضربه بهش خورد... يه کم فکر کرد ...کجا داشت مي رفت يا شايدم از کجا داشت مي اومد... از خونه مي رفت سر کار يا از سر کار ميومد خونه... گيج شد... به بالا نگاه کرد..هوا ابري بود ... دور و برشو نگاه کرد ...يه لبخندي زد , چشمش افتاده بود به پاهاش .... يه شونه بالا انداخت و راه افتاد ..خيالش راحت بود که پاها مسيرشون رو بلد بودن
--------

November 13, 2002

هوا يه كم سرده ... دارم از پنجره اتاق شركت بيرون رو نگاه مي كنم ...منظرم ديوار سيماني نورگيره با يه كمي هم آسمون كه از لابه لاي نرده هاي سياه حفاظ پيداست ... تاريكه ..مي خواد بارون بياد ... من هم دلم مي خواد هر جايي باشم به جز اينجا .... مثلا تو اتاقم ، دم پنجره ، دراز بكشم و بخوابم ... از ديشب بدجوري دلم تنگ شده...تنگ دوستام كه هر كدوم الان يه ورن ...تنگ مدرسه و هم كلاسي ها...تنگ دانشگاه و هم كلاسيها ... ياد رويا و پانته آ كه چهار سال رو يه نيمكت نشستيم ...روزهايي كه تو سر و كله هم مي زديم ...غش غش مي خنديديم .. ياد اون يه سالي كه الكي با پاني قهر كرديم ... رويا خيلي وقته رفته ...شوهر كرده ...پانته آ يه بچه داره ..الان رويا و پانته آ اونور دنيا با هم همسايه ان و من جام اونجا خيلي خاليه ....ياد پريسا افتادم كه صداي ببعي در مياورد و عاشق علي بود ... ياد مهسا كه همسايه علي اينا بود و عصر ها صداشو كلفت مي كرد زنگ مي زد پريسا و مي گفت من علي ام ... پريسا كه صبح ميومد واسه مهسا تعريف مي كرد ديروز علي چي بهش گفته و ماي پست فطرت كه از خنده ريسه مي رفتيم ...ياد نگار نازنين كه همه جا با هم بوديم ..تا 2-3 ساعت با هم حرف نمي زديم (علاوه بر ديدن) شبها خوابمون نمي برد .... ياد سال اول دبيرستان كه فكر مي كرديم خيلي بزرگ شديم ...اون اتوبوسي كه باهاش ميومديم خونه ...آرزو كه هميشه جورابهاي تور توري مي پوشيد و يه روز اومد به نگار گفت من از دوست برادرت خوشم مياد منو بهش معرفي مي كني؟ ...آرزو و نيكو حالا يه بچه دارن ... ياد سال اول دانشگاه كه من و نگار تازه با فرزانه دوست شده بوديم ... اينكه يه روز تو راه برگشت خونه سوار اتوبوس سه تايي پيش هم نشسته بوديم و سر پيچ فرزانه رو هل داديم و اونم وسط اتوبوس ولو شد و ما چقدر خنديديم ... اينكه صبحها تا قبل از كلاس حرفهامونو با نگار بزنيم مي رفتيم ميدون وليعصر ..از اونجا تا دانشگاه پياده مي رفتيم و تند تند حرف مي زديم ... ياد اونروز كه نگار داشت تند تند تعريف مي كرد و يه آقايي برگشت گفت چتونه سر صبحي كله پاچه خوردين انقدر حرف مي زنين.... ياد اون غش و ريسه رفتن هاي دوتايي با نگار وقتي آقاي مجري رو مي ديديم .... ياد اون موقع كه من انقدر اويزون نگار بودم كه همه حتي استاداشون هم فكر مي كردن من كامپيوتر مي خونم ... ياد اون ترمي كه دوتاييمون فيزيك افتاديم ... ياد وقتي كه رفتيم معادلات حذف كنيم و آبرومون جلو استاده رفت .... ياد فرزانه كه جونش در مي رفت دو قدم راه بره ولي حاضر بود به خاطر بستني تا سوپر عباس آقا بدود ... ياد اونروزي كه يكي از بچه هاي كميته انظباطي ما رو از دانشگاه بيرون كرد چون داشتيم سلانه سلانه مي رفتيم كلاس و كارتمون رو بهش نداديم .... ياد مسافرت كاشاني كه با هم رفتيم .... همون كه دو شب يه ريز حرف زديم و نخوابيديم ... يا اون دفه كه مثلا دانشجويي بود و 200 نفر آدم بودن ...شب با فلاكت تو يه ساختمون قراضه خوابيديم ..كف زمين ....همه داشتيم از كثيفي مي مرديم و صبح با يه صداي وزوز بيدار شديم دييدم يكي از دخترا داره موهاشو با بابيليس حالت مي ده همه از خنده مرده بودن ... ياد كلاس زباني كه با نگار مي رفتيم ... ياد اون حاج آقايي كه ظهر ها ميومد مدرسه نماز جماعت بعد نزديك هاي خوردن زنگ كه ميشد مي رفتيم در نمازخونه رو مي بستيم كلونش رو هم ميانداختيم بعد اونا انقدر به در مي كوبيدن تا از دفتر يكي ميومد درو باز مي كرد ... ياد سروناز كه سر كلاس هندسه رها رو بسته بود به نيمكت و آذرخيش رها رو صدا كرد پاي تخته ..رها تا يه ربع داشت بند ها رو باز مي كرد ... ياد همه روزهاي خوب و بد گذشته ..دلم براي همش تنگ شده ... همش مال اين هواي ابري و اتاق دلگيره


--------

November 12, 2002

خيلي خوب بود .... يه جمع کاملا زنونه .... از وبلاگ هاي زنونه... حيف که يه کمي دير رسيدم . زياد هم نشد با همه حرف بزنم... وبلاگ نويسهاي آشنا و غريبه ...نفر اول که مثل هميشه خورشيد خانم ...زن نوشت و بهار و شوشو وزهرا و خانم گل و خيلي هاي ديگه که چون زياد بودن و تند تند خودشونو معرفی کردن اسمشون تو ذهنم نمونده ! ....بعلاوه سايه جونم که تو رودروايسي گير کرد و يه ساعتي منو تحمل کرد !
ديدن آدمهايي که خونديشون هميشه جالبه ...جاي شما خالي

--------

November 10, 2002

حتما اين کتابهايي که خاطرات اونهايي است که مردن و زنده شدن رو خوندين ...مثل "غرق در نور بتي جي.اي" يا " ديدار با نور ديان موريسي" ...البته اين يه چيزيه که به اعتقادات آدم بستگي داره...يکي قبول داره يکي نداره با بحث و استدلال هم نمي شه بهش رسيد ..اينم جزو همون چيزهايي است که بايد حسش کرد..در هر حال من به اين چيزا اعتقاد دارم و هر از گاهي اين کتابها رو مي خونم...خيلي جالبه ..يه چيزهايي گفته که اگه آدم از اون ديد به مسائل نگاه کنه همه چي خيلي هيجان انگيز تر مي شه... يکي از اين خانمها بعد از يه عمل جراحي که خونريزي زياد داشته ميميره..البته يه بار هم تو بچه گي اين اتفاق واسش افتاده بود ...تجربه اين سفرشو مي گه ....ظاهرا تمام آدمهايي که اين تجربه رو داشتن تجربشون کمابيش يکي بوده ..اينکه جسم خودتو از بالا ببيني و بعد وارد يه تونل تاريک بشي که آخرش به نور مي رسه ...يا اينکه تمام زندگي گذشتت مثل يه فيلم از جلوت رد مي شه ...احساسا س خوشحالي و عشق زياد و اينکه ديگه دلشون نمي خواد برگردن .... اين خانمه کلي از سولاتي که تو ذهنش بوده جوابشو گرفته ...مثلا در مورد اينکه چرا اين همه مذهب وجود داره و خدا يه مذهب رو واسه همه قرار نداده جواب گرفته " هر کدوم از انسانها تو يه مرحله از تحول و استنباط روحي قرار دارن و يه آمادگي براي دانش معنوي ..در نتيجه هر کدوم از اين مذاهب به درد يکي مي خوره ..هر مذهب نياز معنوي رو برآورده مي کنه که ممکنه مذاهب ديگه نتونن ..وقتي سطح ادراک شخص درباره خودش و خدا بالا بره ممکنه مذهبش ديگه جوابگو نباشه و بره دنبال يه مذهب ديگه...." يا اينکه چرا ما (روحها) به زمين اومديم جواب گرفته " آمدن به زمين باعث رشد روحي ما ميشه.. يه رابطه بين عالم معنا و عالم فنا وجود داره..خيلي از اختراعات و افکار خلاق در نتيجه الهامات نامرئيه ...ما قبل از اومدن به اين دنيا ماموريت خود تو رندگي رو انتخاب مي کنيم ..ماهمه داوطلبانه اومديم و ارواح شجاعي بوديم ..در اينجا امکانش رو داريم که به نفع خودمون عمل کنيم و اعمالمون رو اصلاح کنيم يا يه مسير جديد رو انتخاب کنيم و قرار اين است که تا از خدا نخواسته ايم در زندگي ما دخالت نکند......عشق از همه چيز والاتر است ...ما اينجا اومديم که به هم کمک کنيم و اهميت دهيم و همو درک کنيم .
مرگ ما هم اغلب طوري هست که به رشدمون کمک کنه..مثلا کسي که سرطان ميگيره مرگ دردناک و طولاني براش در نظر گرفته ميشه که فرصتهايي براي رشد در اختيارش قرار ميده ..در زمان مرگ ما مي تونيم تا زمان دفن جسد رو زمين بمونيم يا تا جايي که رشد روحيمون اجازه مي ده بالا بريم... هر چي روح رو بيشتر بشناسيم بعد از مرگ پيشرفت سريعتري داريم ..اونهاي که منکر خدا هستند يا خيلي به نفسشون وابستن گرفتار زمين مي شن..اونقدر رو زمين مي مونن تا نيروي عظيم رو بشناسن و دست از زمين بکشن...بعضي از روحها نخواستن بيان زمين و نقش فرشته نگاهبانو بازي مي کنن... ..مثلا يه روحي رو ديده که کلي تلاش ميکرده يه زن و مرد روي زمين رو به هم نزديک کنه.اون قرار بوده به عنوان بچه اوها به زمين بياد پس کلي تلاش مي کرده که اين رابطه برقرار بشه ...يا يه روح ديگه که قرار بوده بعنوان يه بچه معلول به دنيا بياد و باعث رشد خودش و خانواده اش بشه (که روحهاي پدر و مادر و بچه تو اون دنيا با هم برنامه اين کار رو ريخته بودن) ...يا اينکه بعضي از روحها به زمين ميومدن (تو يه قالبي) که به دوستانشون که ماموريت روي زمينشون رو فراموش کرده بودن کمک کنن تا مسيرشون رو پيدا کنن ...و اينکه تمام کارهايي که انجام ميديم يه چرخه رو طي مي کنه و دوباره به سمت خودمون بر مي گرده."
تو يه کتاب ديگه خانومه بعلت برق گرفتگي ميميره ...اون به مفصلي اين يکي توضيح نداده ولي به جاش در مورد اينکه چه جوري ميشه به جز مردن موقتي از جسم خارج شد توضيح داده...از اين کتابهاي پرواز روح در 30 روز و ....زياده ولي خيلي سنگين و پر از تمرينه ...ولي اين کتاب خيلي ساده همه چي رو گفته ...اون حالتهايي که تو خواب واسه همون پيش مياد مثل احساس سقوط از بلندي يا اينکه فکر مي کني بيدار شدي ولي نمي توني تکون بخوري يا چيزهاي ديگه تو اين مايه .... اگه يه کاري کنيم که اين حالتها آگاهانه پيش بياد اونوقت مي تونيم راحت پرواز کنيم ...خيلي کار سختي نيست ...البته بايد سطخ انرژي آدم بالا باشه ...دفعه اولي که کتاب رو خوندم خواستم يه امتحان بکنم ....تا دوشب از ترس خوابم نبرد ! بعد بيخيال شدم تا چند وقت بعد که يهو اتفاق افتاد البته خيلي کوچيک و جزئي بود ولي ترسم ريخت ..يه احساس خوبي بود ... زياد دنبالش نرفتم آخه فکر مي کنم که انرزي روحيم زياد نيست بنابراين بيشتر اذيت مي شم تا لذت ببرم...يکي دوبار ديگه هم ناخودآگاه اتفاق افتاد ....حالا تا ببينيم چي مي شه ...اگه کسي از اين تجربيات داره يه راهنمايي به من بکنه واسه بالا بردن سطح انرژي چيکار مي شه کرد.

--------

November 08, 2002

احساس عنكبوتي رو دارم كه تو تارهايي كه تنيده گير افتاده.....
--------

هورااااااااااااا....اولين موفقيت بلاگيمو بدست آوردم....يعني يه قدم جلو رفتم...اون علتي که واسه نوشتن در نظر داشتم يه جورايي داره جواب مي ده....همش رو هم مديون اون عزيزاني هستم که با مزخرفاتشون اين شانس رو به من دادن که خودمو يه کوچولو اصلاح کنم ...ياد گرفتم عصبانيتمو کنترل کنم ...من معمولا زود جوش ميارم خصوصا وقتي يه چيزي بشنوم (مثلا در مورد خودم) که به نظرم درست نباشه .... اينو خودتون بهتر از من مي دونين که تو محله وبلاگها کلي خواننده شخيص هست که کارشون مزخرف گفتن و مسخره کردن بقيه است ... من هم مثل خيلي ها از اين آدمها به تورم خورده ... خيلي عصباني مي شدم وقتي چيزهايي که نوشتن رو مي خوندم ...بلافاصله تو ذهنم يه جواب مفصل مي نوشتم کلي کم و اضافه مي کردم ولي همون تو نگرش می داشتم...امروز يدونه ديگه از اين چيزا رو خوندم ...باز تو ذهنم مشغول جواب دادن شدم ...يه چند دقيقه که گذشت ديدم اصلا برام مهم نيست که چی گفته و دلم نمی خواد که جوابش رو بدم ...خوشحال شدم ..يه کم که فکر کردم ديدم اين چند وقت اخير کارم همين بوده... يعني هر وقت عصباني شدم (حالا چه تو دنياي مجازي چه حقيقي) تو ذهنم يه جواب دادم ولي چيزي به زيون نياورم و خيلي راحت از روش گذشتم ..اين برام يه موفقيت خيلي بزرگه ... اگه همين جور پيش بره تا چند وقت ديگه اون جواب ذهني رو هم نمي دم و خيلي خوب مي شه ....
--------

November 04, 2002

خوب ماه رمضون هم اومد...مي دونين من معمولا ذوق ميكنم وقتي ماه رمضون ميشه ..كلا برنامه زندگي آدم تغيير مي كنه …يه جور تغيير منظم ..همه چي سر جاشه و در ضمن يه تنوع هم هست ... البته درصورتي كه آدم روزه بگيره وگرنه فكر نكنم كه زياد ماه دلچسبي باشه ... يه چيزي برام خيلي جالبه ...با اينكه تو كشوري زندگي مي كنيم كه بيشتر مردم مسلمونن ولي اين مسئله كه آدم نماز مي خونه يا روزه ميگيره خيلي وقتها يه پوئن منفي به حساب مياد... البته همه اين طوري نيستن ولي خوب يه جوريه كه آدم ترجيح ميده اين چيزا رو عنوان نكنه حداقلش اينه كه بر ميگردن با تعجب مي گن «وا! اصلا بهت نمياد»
نمي دونم چرا اينجا اينطوريه ..يعني انگار كه مذهب واسه مردم جا نيوفتاده ...بقيه جاها (حالا كاري به 11 سپتامبر و تروريست و اينا ندارم) هر مذهبي كه داشته باشي و بخواهي اصولشو انجام بدي كسي بهت كاري نداره ...منظورم اينه كه به مذهب همديگه احترام ميذارن حتي اگه مخالفش باشن..يعني اعمال شما با تمسخر بقيه روبرو نمي شه ... منظورم اين نيست كه همه اينجا اينطورين ولي خوب تعداد كسايي كه مذهبي بودن رو بي كلاسي مي دونن كم نيست در صورتيكه به نظر من اين يه مسئله شخصيه و به كسي ربط نداره ....
البته من خودمم با خيلي از افراط كاري هاي مذهبي موافق نيستم ولي خوب كاري به آدمها ندارم تا وقتي كه اونا هم كاري به من نداشته باشن ... من به مذهب بيشتر از ديد معنوي نگاه مي كنم ...اينكه مي تونه يه كمكي براي تعالي روحي باشه منتها خيلي ها مذهب رو هم مادي كردن ...يا براي رسيدن به قدرت يا منافع شخصي خودشون .... اينهم به خاطر برداشت نادرستشونه ...يا شايد هم از زرنگي زيادشون كه فقط هم مختص مسلمونا نيست ..تو همه مذاهب اين جور آدمها پيدا مي شن ....البته شايد بيشترش تقصير خودمون باشه ... يعني ما شناختي از مذهب نداريم...فقط بهمون گفتن فرضا مسلمونيم و يه سري كارا رو هم بايد انجام بدين ولي هيچ شناخت ديگه اي نداريم واسه همينه كه هر كسي ميتونه به اسم مذهب خيلي كارا رو بكنه .... اون چيزي هم كه ديديم و شنيديم فقط يه سطح خيلي پايين از مذهبه كه خلاصه شده به عزاداري و اين حرفها .... اونهايي هم كه به قول خودشون خيلي مذهبين يه سري چيزهايي كه فكر ميكنن براشون مفيدتره رو گرفتن ...دائم مشغول حساب و كتابن كه اگه اينو بخونيم ثوابش اينقدره ، اون كارو بكنيم ثوابش فلانه...اين جوري باشه ميريم تو بهشت و اين چيزا ...دائم در حال بده بستون با خدان ..حالا همين آدمها تو زندگي روزمرشون و تو برخوردشون با آدمها هر كار نادرستي كه بگين انجام مي دن ... خوب شايد نشه بهشون ايراد گرفت چون هر كس به اندازه گنجايش مغزش برداشت مي كنه .... ولي خوب به همين ترتيب اگه قرار باشه همه آدمهاي مذهبي رو به چشم آدم بد نگاه كنيم هم درست نيست .... من خودم زياد اطلاعاتي در مورد مذاهب ندارم ...يه چيزهاي كلي كه بقيه هم مي دونن ...اين كتاب دنياي تئو يه بيان خيلي كلي و ساده از مذاهب داره كه جالبه ..اگه وقت كردين بخونينش ...بد نيست البته واسه كسايي مثل من كه خيلي اطلاعات در اين مورد ندارند.

--------