" /> مریم گلی: October 2002 Archives

« September 2002 | Main | November 2002 »

October 26, 2002

نمی دونم چه حکايتيه همه از آدم انتظار دارن...مثلا من که 26 سالم تموم شده از نظر بقيه هر چي درس خوندم بسه ديگه ...حالا کار هم خيلي سنگين نکنم ... شوهر هم کرده باشم ..اونهايي که يه کم روشون بيشتره يه بچه هم داشته باشم بعد هم سر خونه زندگي خودم ! بشينم و خيال همه رو راحت کنم .... من مشکلي با اين چيزا ندارم منتها نمي دونم مردم چرا فکر مي کنن که تا 26,27 سالگي نهايتا تا 30 همه اين کارا رو کرده باشي بعدش هم ديگه زندگي تعطيل.... نه که بگم فقط بقيه اينجوري فکر مي کننها اشکال از خودمونه... انقدر اين حرفها رو شنيديم که خيلي از دخترا فکر و ذکرشون فقط اينه که يکيو گير بيارن ... حالا اينکه اين يکي کيه خيلي مهم نيست..خوب طبعا بايد به استانداردهاشون بخوره ولي به تنها چيزي که فکر نميکنن اينه که از نظر روحي آمادگي دارن يا نه.. تو بعضی از اين جمع هاي دخترونه که مي شيني (همسن و سال هاي خودمو نمي گن چون اونا همه شوهر کردن و يکي هم پس انداختن!) تمام موضوع بحث جنس مذکره .....يا دارن آمار همديگه رو مي گيرن يا پشت سر هم حرف مي زنن يا مال بقيه رو قر مي زنن چه مي دونم از اين کارا... اشکال نداره آدم راجع به اين چيزا هم حرف بزنه ولي وقتي از حد گذشت اشکال داره ... وقتي تمام زندگيت شد همين اونوقت مشکل پيش مياد ... احتمالا عکشس هم هست ... يه دوستي دارم که الان 10-12 ساله رفته خارج ...امسال که اومده بود داشتيم با هم حرف مي زديم مي گفت چرا مردم اينجوري شدن ...با دوستهاي قديمم که مي شينم فقط صحبت پسره براش يه کم عجيب بود... اين دوستم الان فوق ليسانسشو گرفته و از امسال داره مي ره دانشکده پزشکي .... خوب اين آدم اگه اينجا بود و مي خواست تو 26 سالگي تازه پزشکي رو شروع کنه عکس العمل مردم جالب بود .... ولي اين داره زندگي خودشو مي کنه ... مخالف ازدواج هم نيست ولي به قول خودش هنوز آدم مناسب رو پيدا نکرده ولي خوب زندگيشم تعطيل نکرده که حتما يه آدمي رو پيدا کنه ... مشکل اينجاست که اينجا همه عجله دارن...همه کارا رو مي خوان زود انجام بدن بعدش ديگه مهم نيست ... فرض کن يه آدمي که تو يه رشته تحصيل کرده بعد فهميده که اين رشته رو خيلي دوست نداره ...يا مثلا بعد از چند سال دلش مي خواد شروع کنه يه کار , حرفه يا درس جديد بخونه ..هيچکس به ديد مثبت نگاه نمي کنه...حتي منم ممکنه اينطوري باشم .... نمي دونم مال چيه , شايد مال آب و هواي اينجاست!
--------

October 24, 2002

چرا يه كاري رو كه چند بار انجامش مي ديم يا برامون اتفاق ميفته ديگه جذابيتشو از دست ميده ؟ يعني ديگه بهش فكر نمي كنيم ..برامون عادت مي شه.... تو هر مقياس و زمينه كه فكرشو بكنين اين موضوع هست. از شب و روز و عوض شدن فصلها تا هزار تا چيز جزئي و كوچولو... يادمه اون اولا كه تازه تصديق گرفته بودم رانندگي برام يه كار خيلي بزرگ بود...يعني وقتي ميشستم پشت ماشين تمام حواسمو مي دادم بهش... هر ترمز يا دنده عوض كردن برام جالب بود...در حقيقت تمام حواسم تو لحظه بود ... به چيز ديگه فكر نمي كردم ..ولي الان همه چي ناخودآگاه شده ..حتي فحش دادن هم شده از رو عادت .. تو بقيه كارا هم همينطور ... اينو مي خوام بگم كه خيلي از كارا رو بدون فكر انجام مي ديم...داري يه كاري مي كني ولي حواست يه جاي ديگه است... نه از كار چيزي مي فهمي نه از اون چيزي كه تو ذهنته... خيلي حيفه كه اينجوري باشيم ... اينكه ميگن آدم بايد تو لحظه زندگي كنه يعني همين..هر كاري كه مي كني حواستو بدي بهش...خيلي هم كار سختيه ...ولي ميشه انجامش داد... شايد يه كم تمرين بخواد ...يه كم تغيير بينش...يه كم ساده تر ديدن ...يه كم با اعجاب نگريستن .... مي شه امتحانش كرد..مجانيه ....ديگه از اين كه هست كه بدتر نميشه !


--------

October 23, 2002

انسان فقط به اين دليل بدبخت است ، چون وقت دارد كه فكر كند آيا بدبخت است يا خير.تمام راز مطلب در همين نهفته است.
برنارد شاو

--------

October 20, 2002

چند تا از دور و بری ها دارن اسباب کشی می کنن …همکار, دوست …. اینقدر حسودیم شده که نگو… الان یکی از چیزایی که خیلی دلم می خواد اینه که اسباب کشی کنیم…نمی دونم چرا بعضی ها از اسباب کشی خوششون نمیاد …به نظر من خیلی مهیجه ..الان یه چند وقته به مامانم گیر دادم حالا که اسباب کشی نمی کنم حداقل بیا بریم انباری پایین رو بریزیم بیرون …تا الان که موفق نشدم ولی به زودی درست می شه!
--------

October 18, 2002

جمعه شب رفتم كنسرت گروه رومي ..جاي همتون خالي خيلي عالي بود. من كه كلي كيف كردم ... همون سبك و سياق گروه آويژه با يه كمي تغييرات ...خواننده هم داشتن..البته نصف بچه ها همون گروه آويژه بودن ...كارشون خيلي خوب بود ..البته من زياد از موسيقي چيزي سرم نمي شه ولي خوب .... اصلا اين پدرام درخشاني يه جورايي خيلي با كلاسه ...خيلي مرتبه ..آدم خوشش مياد ... من نمي دونستم كه خودش هم مي خونه ... خواننده ديگشون هم مهرداد هويدا ، من يه كاست الله مدد ش رو شنيده بودم ..با تم افغاني مي خونه ...اينجا هم كم و بيش اون آهنگهاشو خوند ولي با يه تم ديگه ...كلا خيلي خوب بود .... البته بخش جنبي هم زياد داشت! من نمي دونم علت اصلي اينكه مردم ميان كنسرت چيه ؟ اين جمعيت نسوان كه ماشاالله هر روز هم دارن زياد مي شن انگار اومده بودن شب نشيني ..آخه يه كنسرت رو باز با 200-300 نفر جمعيت كه اين حرفها رو نداره .... همه پاشنه بلند ...كف اونجا هم كه صاف نبود يه در ميون سكندري مي خوردن ... يه جورايي انگار اومدن عروسي ..حالا اون به كنار ...هر چي مي خوان بپوشن ولي بتمرگن سر جاشون ...از وقتي كه كنسرت شروع شد (سر و تهش با آنتراكت 2 ساعت شد) اين ملت شريف هي اومدن و رفتن ... از اون جلو رژه مي رفتن بيرون ..2-3 دقيقه بعد دوباره بر مي گشتن ....يا با موبايل حرف مي زدن ... من نمي دونم اون بيرون چكار مي كردن ..آخه حتي توالت هم اون بيرون نبود كه بگيم مشكل كليه دارن ... مي رفتن تو پارك (كنسرت تو فرهنگسراي سرو بود ) من نمي فهمم اينا جاي ديگه ندارن واسه كارهاي شخصيشون ... لازم نيست پول بليط بدن بيان كنسرت كه اصلا هم گوش نكنن...همه تو دنيا خودشون بودن ... من نمي دونم كي مي خوايم ياد بگيريم كه هر كاري يه جايي داره .... آدم حرصش مي گيره... گروه رومي اينهمه تمرين كرده ، كار كرده ..بدبخت داره اون بالا خودشو جر مي ده ..اينام انگار نه انگار ..برنامه خودشون رو داشتن...
--------

October 15, 2002

باگوان ،
من از خودم خسته و كسل شده ام و نيرويي در خود احساس نمي كنم . تو مي گويي ما بايستي خودمان را آنطور كه هستيم بپذيريم . ولي من نمي توانم زندگي را ، در حالي كه مي دانم از لذت دروني محروم هستم ، بپذيرم . چه بايد بكنم ؟

مي گويي كه كسل و دلمرده شده اي.
اين كشف بزرگي است .آدمهاي اندكي وجود دارند كه به اين نكته پي برده باشند كه كسل هستند ، و چنين آدمهايي واقعا كسل هستن . دانستن اين امر كه آدم كسل شده ، شروعي بزرگ محسوب مي شود ولي چند نكته هست كه بايد تفهيم شود.
انسان تنها موجودي است كه احساس كسلي مي كند ، اين امتياز انحصاري و بخشي از شان و منزلت وجود انساني است. تا به حال بوفالو يا الاغي را كسل ديده ايد؟ آنها كسل نمي شوند . كسل شدن يعني اينكه راه و روش زندگيت غلط است . به همين دليل مي گويم كسل شدن اتفاقي در خور توجه است، يعني فهميدن اين نكته كه «من بايد كاري بكنم .يك دگرگوني لازم است» بنابراين فكر نكن كسل بودن چيز بدي است بلكه نشانهاي ميمون براي شروعي نو مي باشد ولي به همين بسنده نكن.
آدمهايي كه ظاهر و باطنشان يكي است هيچ وقت كسل نمي شوند در مقابل آدمهاي متظاهر محكوم به كسلي هستن ، براي اينكه زندگي خود را به دو بخش تقسيم كرده اند. خود واقعي شان را سركوب مي كنند و تظاهر به زندگي اي مي كنند كه دروغين است . منشا كسلي ، همين زندگي دروغين است . اگر آدم كاري را انجام دهد كه از ته دل مي خواهد ، هيچ گاه كسل نمي شود.
زماني كه خانه پدري ام را براي رفتن به دانشگاه ترك مي كردم ، والدينم و ديگر اعضاي خانواده همگي مي خواستند من دانشمند شوم – يا حداقل يك دكتر يا مهندس – تا اينكه آينده ام تامين باشد . من قاطعانه رد كردم و گفتم « من آن كاري را انجام خواهم داد كه دلم مي خواهد ، براي اينكه نمي خواهم زندگي كسل كننده اي داشته باشم. شايد بعنوان يك دانشمند ، موفقيت كسب كنم ، مورد احترام قرار گيرم ، ولي در درون خود ، كسل خواهم ماند ، چرا كه اين به هيچ وجه كاري نيست كه دلم مي خواهد .»
آنها شوكه شده بودند ، براي اينكه هيچ آينده اي در تحصيل فلسفه نمي ديدند . ولي در نهايت با اكراه موافقت كردند ، با اين يقين كه من دارم آينده ام را تباه مي كنم ، ولي در نهايت متوجه شدند كه اشتباه كرده اند.
مساله بر سر پول ، قدرت و موقعيت اجتماعي نيست، بلكه چيزي است كه واقعا دلت مي خواهد و ترا ارضا مي كند . اگر اين كار را بكني – بدون توجه به ثمره و ماحصل آن – كسلي از زندگي تو رخت بر مي بندد . انجام دادن كار صحيح از ديد ديگران ، سنگ بناي دلمردگي است .
كل انسانيت دچار كسلي شده است . آنكه مي بايست عارف مي شد رياضيدان شده ، آنكه مي بايست رياضيدان شده به دنبال سياست رفته ، و آنكه بايستي شاعر مي شد تاجر شده . هيچ كس سر جاي خود نيست ، بلكه جايي ديگر است كه به آن تعلق ندارد. آدم در زندگي بايد ريسك كند . اگر آدم آماده ريسك كردن باشد ، كسلي و دلمردگي در يك لحظه ناپديد مي شود.
مي گويي كه « از خودم خسته شده ام» از خودت خسته شده اي ، براي اينكه با خود روراست و صادق نبوده اي ، براي وجودت احترام قائل نبوده اي.
مي گويي كه « نيرويي احساس نمي كنم»
چطور توقع داري نيرو احساس كني ؟ نيرو هنگامي جريان پيدا مي كند كه تو آن كاري را انجام دهي كه دلت مي خواهد ، حالا هر چه كه مي خواهد باشد .
«ونسان ونگوگ» از اينكه فقط نقاشي مي كرد بي اندازه شاد و خوشبخت بود. حتي يك عدد از تابلوهايش به فروش نمي رفت ، هيچكس از او قدرداني نمي كرد ، تا سر حد مرگ هم گرسنه بود ، زيرا پولي كه برادرش به او مي داد فقط براي خريد اندكي غذاي بخور و نمير كفاف مي داد . او چهار روز در هفته روزه مي گرفت و سه روز غذا مي خورد . اگر آن چهار روز را روزه نمي گرفت ، آنوقت با چه پولي بوم نقاشي و رنگ و قلم مو تهيه مي كرد ؟ ولي او بي اندازه خوشبخت و آكنده از نيرو بود.
هنگامي كه مرد ، فقط سي و سه سال داشت .روزي كه به ديرينه ترين آرزويش كه نقاشي تابلوي « طلوع آفتاب» بود جامه عمل پوشاند ، نامه اي به اين مضمون نوشت «كار من انجام شد . من راضي و خرسند هستم . من اين دنيا را با رضايت خاطر كامل ترك مي كنم» او بطور تمام و كمال زندگي كرد . او شمع زندگي اش را از هر دو طرف با شدت و حدت تمام سوزاند .
تو شايد صد سال زنده باشي ، ولي زندگيت همانند يك استخوان پوك باشد ، تنها يك حجم ، آن هم حجمي مرده .
مي گويي من گفته ام «ما بايد خودمان را آنطور كه هستيم بپذيريم . ولي من نمي توانم زندگي را ، در حالي كه مي دانم از لذت دروني محروم هستم ، بپذيرم »
وجود خويش را آنطور كه هست بپذير و بدان كه تو تنها در قبال خودت و خداي خودت مسئول هستي ، نه در مقابل افكار و عقايد كساني كه فكر مي كنند از تو بهتر مي دانند.
منظور من از لغت «مسئول» در ارتباط با وظيفه و تعهد نيست ، بلكه منظورم برخورد با واقعيت و جوهر زندگي است.
تو در قبال خودت زندگي غير مسئولانه اي داشته اي و فقط آنچه را انجام داده اي كه ديگران از تو انتظار داشته اند. براي همين كسل و دلمرده هستي و نيرويي در خود احساس نمي كني. آيا براي خلاص كردن خود از اين زندان ، دلايل بيشتري مي خواهي ؟ بپر بيرون و پشت سرت را هم نگاه نكن.
آنها مي گويند « قبل از اينكه بپري ، خوب فكر كن» من مي گويم «اول بپر ، بعد تا دلت مي خواهد فكر كن»

(از سخنان اوشو)

--------

October 10, 2002

پنجشنبه صبح تو شرکت داشتم کارامو می کردم . بچه ها داشتن حرف می زدن منهم همونجور که داشتم گوش می کردم نامه ها و اين چيزا رو بايگاني مي کردم که رو ميز خلوت بشه. ..همينجوري تند تند زونکن ها رو از کتابخونه درمي اوردم که يهواحساس کردم يه چيز تپلي رو انگشتمه ...يه جيغ , يه پرش ...بعله يه عدد سوسک پردار گنده ... خلاصه يه جوانمردي پيداش شد و کشتش..من نمي دونم چرا هر چي سوسک تو اين دفتر مياد يه جورايي به من برخورد مي کنه. اين دفتر ما خيلي مزخرفه ...روز اولي که منو فرستادن تو اين دفتر خيلي خورد تو ذوقم ..البته طبيعيه ..مجسم کنيد يه آپارتمان که ديوارها و در و پرده هاش سبزه ..نه سبز خوشنرگ ها ..سبز لجني ..همه صندلي ها چرم سبز بدرنگ ..همه پرده ها کشيده بود .. همه جا کثيف ... آقاي رئيس هم که يه نمونه کامل خانم هاويشام . فقط کيک و لباس عروسي نداره ... يه اتاق بزرگ با يه ميز نهارخوري 12 نفره (البته با روميزي و صندلي سبز) با پرده هايي که هميشه کشيده است ...يه ميليون کتاب و ورق کاغذ و نقشه و ... که همش يا رو ميز ريخته يا رو زمين ..کتابخونه هايي که کتاباش تا روي زمين امتداد پيدا کرده با چراغهايي که ارتفاعشون تا روي ميز در حد چند سانته و آدم فکر مي کنه قراره بازجويي بشه ... يه صندلي بزرگ که يه چيزي توش نشسته و اگه بري جلو مي بيني رئيسه ! هيچ وقت تو اتاقش نور نيست و آدم هميشه شک مي کنه کسي تو اتاق هست يا نه ...
خلاصه اينکه اصلا جاي دلچسبي نيست خصوصا که علاوه بر همه اينها سوسک هم داره ... اينهمه شرکت تو اين ساختمونه کسي سمپاشي نمي کنه والبته اگر هم کسي بکنه طبقه پاييني ماست و اونوقت هر چي سوسک تو طبقه اوناس صاف مياد بالا!
آدم يه دستشوئي مي خواد بره با اعمال شاقه است ...هميشه قبلش مراسم بازبيني هست که يه وقت مشکلي اون تو پيش نياد ..خدا رو شکر تا الان هم يه دفه بيشتر غافلگير نشدم ... فقط مجسم کنين که يهو متوجه مي شين دو تا سوسک دارن از تو چاه توالت ميان بالا ..تنها کاري که مي تونين بکنين اينه که با يه دست شلنگ آب رو بگيرين روشون که نيان بالا با اون يکي دست هم با بدبختي شلوارتونو بکشين بالا و همه هيکلتون رو هم خيس کنين ... من نمي فهمم اينها چه جوري دارن اينجا کار مي کنن ... به نظر شما اين خيلي تقاضاي زياديه که آدم بخواد يه جاي تر تميز کار کنه .... حالا باز حال و روز اتاقهاي ما بهتره ... انقدر که من غر زدم و سيخ زدم يه کمي بهتر شده ولي خوب خانه از پاي بست ويران است ...البته قراره که همه دفترها متقل بشن تو يه ساختمون ...حالا تا اون ساختمونه تموم بشه و حاضر بشه احتمالا من از اينجا رفتم ...خلاصه اينکه من اصلا از محيط کارم خوشم نمياد

--------

برای خيلي چيزا برنامه ريزي کرده بودم
براي نظافت اتاقم
براي تماس با دوستام
براي تعطيلات آخر هفته
براي غذا خوردن
براي دوخت و دوز
براي دلشوره
براي عصبانيت
براي التهاب معده
ورم روده
سوء هاضمه .....
آخ ! حالا بايد همه چيزو به هفته ديگه موکول کنم


نمي دونم چرا اينفدر داغونم
نمي دونم چرا دارم تموم مي شم
تموم شدنم مثل شروع يک راه با پاي برهنس
مثل يک کاغذ موچالم
انگار يه خاطرم , تو خاموش ترين قسمت يک ذهن
مثل هميشه نيستم
هميشه نقش يه بچه دزد کثيف بازي مي کنم
حالا , دلم براي خودم تنگ شده
دلم براي خودم ترکيد
تنها شد , زرد شد , خيس شد
ببخشيد دستشوئي کجاس ؟

حرفهاي خوردني (مهان عشرتي)

--------

October 04, 2002

تو نظر خواهی نوشته قبليم چيزاي جالبي نوشته بودن...يکي در مورد شانسي که يه بار در خونه آدمو مي زنه و اينکه قبولش دارن يا نه... نمي دونم کتاب بريدا پائولو کوئيلو رو خوندين يا نه... من خيلي از اين کتاب خوشم مياد و اون چيزي که بعنوان يه اصل تو کتاب فرض کرده خيلي با روحيه من جور درومد واسه همين هم بعنوان عقيده برای خودم انتخابش کردم .... اينکه يه کسي (شايد هم چند نفر) يه جايي تو دنيا هست که نيمه ديگه آدم باشه و بعضيها که خوش شانسن مي تونن نيمه ديگه شونو ببينن .... لزوما اين اتفاق واسه همه نميفته و در عين حال زندگي خوبي هم دارن ... ولي خوب اگه اين اتفاق بيفته احتمالا کيفيت زندگي آدم مي ره بالاتر ... من هم عقيده دارم که شانس هميشه نزديک آدم هست ولي اين بستگي به روحيه و سطح شعور آدم داره که بتونه اون شانسو بگيره يا نه.... شايد يکي از اون آدمهايي که ما هر روز مي بينيم و بي توجه از کنارشون رد مي شيم همون شانسه باشن ولي ما به خاطر آماده نبودن متوجه نشيم ...
من از اين عقايد چرند زياد دارم ..مثلا خيلي وقتها شده که يهو ناغافل چشمم به يه کتاب افتاده و ديدم تو يه زمينه خاصيه و مثلا در مورد يکي از چيز هايي که تو ذهنمه بهم اطلاعات مي ده ...از اينجا مي فهمم حتما من از نظر روحي آمادگي گرفتن اين مطلبو داشتم که واسم پيش اومده ..بر عکسش هم هست ...يعنی دلم مي خواد تو يه موضوعي يا کاري برم جلو ولي انگار که نمي شه ..اصلا به خودم فشار نميارم اينجوري به قضيه نگاه مي کنم که احتمالا هنوز امادگي درک اين مسئله رو ندارم و هر وقت وقتش شد حتما از يه جايي برام درست مي شه ....
يه زماني به همه چي گير مي دادم... يه سري عقايدي داشتم واسه خودم که مثلا حتما بايد اين کارو بکنم اون کارو نکنم ...اين چيزا رو ياد بگيرم اونا رو نرم طرفش و... الان اينطوري نيستم ديگه ... خيلي سعي مي کنم که به چيزي تعصب نداشته باشم ... مسلما اونجوري زندگي مي کنم که باب طبعمه و با آدمهايي رفت و امد دارم که مي پسندمشون ولي ديگه کاري به بفيه ندارم ...دارم ياد مي گيرم همه چي رو همون جور که هست قبول کنم يعني در ضمن اينکه نحوه زندگيمو خودم انتخاب مي کنم سعي نمي کنم بفيه رو هم تغيير بدم ... دارم ياد مي گيرم به خودم فرصت بدم ..يعنی يه کمي صبر داشته باشم .... تازه الان مي فهمم اون چيزايي که چند سال پيش ياد گرفتم يا بهشون اعتقاد داشتم کم کم تو ذهنم رسوخ کرده و ديگه درکشون مي کنم ..يعني سعي نمي کنم همه چي رو از رو استدلال قبول کنم .... اگه يه کاري رو نمي کنم نه اينکه با دليل واسه خودم ثابت کردم که به اين علت اين کار خوب نيست فقط حسش مي کنم ....مثلا يه حالتي شبيه به اين ....( بعضی روزا فکر می کنم ......)
مي دونين يه لحظه هاي کوچولو تو زندگيم پيش اومده که نا خوداگاه همه چي رو از يه ديد ديگه ديدم ... يه جور ديد حسي ...تجربه خيلي جالبي بوده اگه بشه روش کار کرد و پرورشش داد همه چي عوض مي شه .... الان امادگي اين کارو دارم ...يعني انرژيم خيلي زياده ....خيلي هم شاد و سرحالم ...باز دوباره يه ليست بلند بالا از کارها درست کردم ولي اين دقعه نمي خوام بزارم اين انرژيه هرز بره .... احساس مي کنم خيلي فرصت ندارم که بخوام اينطوري وقتمو تلف کنم ... احساس مي کنم تو يه سري مسائل به اندازه اي رشد روحي داشتم که بتونم برم دنبالش .... شايد به نظرتون اين چيزايي که نوشتم يه کم گنگ بياد ...احتمالا همينطوره ولي نمي خوام زياد بازش کنم ...اينم از همون عقايد چرندمه ... فکر مي کنم راجع به مسائل دروني (معنوي) نبايد با کسب بحث کرد ...اين چيزا حسيه ... بايد فقط درکش کرد .....

--------

October 02, 2002

اگه پيداش کردي ببين فاميلي , آشنائي , دوستي نداره منو بهش معرفي کني؟
راست مي گه به خدا... اين دوست داشتن بچه ها يه چيز ديگه اس...خيلي راحت با قضيه برخورد مي کنن ....نه مثلا مثل من که انقدر درگير قيد و بند مي شم که يادم مي ره مي خواستم يکي دوست داشته باشم...انقدر سبک سنگين مي کنم که انگار قراره يه مسئله حل کنم ...راستش اصلا با قضيه راحت برخورد نمي کنم .... اين خورشيد خانوم رو که مي بينم يه روز درميون عاشق مي شه بهش حسوديم مي شه من سالي يه بار هم عاشق نمي شم! ...البته از خيلي ها خوشم مياد خيلي ها رو هم دوست دارم ولي تا حالا عاشق کسي نشدم ... اصلا اين آدمهايي که به خاطر يه نفر زمين و زمون رو بهم مي ريزن و تو روي همه واي ميسن يا چه مي دونم خودشونو مي کشن به نظرم خنده دار مياد... نه که بگم کار اونا خنده داره ها... آخه چون تا حالا خودم اين موضوع برام پيش نيومده نمي فهمم ..البته فکر نکنم بعدا هم پيش بياد ولي بالاخره پايان شب سيه سپيد است ...
البته هميشه ديد آدم به قضيه برعکسه ..معمولا همه دعا مي کنن يکي باشه که دوستشون داشته باشه ولي در اصل بايد بگن يکي باشه که من دوستش داشته باشم ...درست مي گم ديگه نه؟

--------