" /> مریم گلی: September 2002 Archives

« August 2002 | Main | October 2002 »

September 30, 2002

من يه برادر دارم كه حدود 5 سالي از من كوچيكتره ..ميونمون خيلي با هم خوبه و زيادي با هم رفيقيم ... البته از نظر فكري و عقيده اي يه كمي با هم فرق داريم ... اون هدف خودشو داره منم مال خودمو... اوايل كه با هم صحبت مي كرديم وقتي راجع به عقايدش مي گفت من همش مي ترسيدم كه نكنه يه وقت مسير اشتباه بره يا برا خودش دردسر درست كنه ...حالا بعد از مدتها ياد گرفتم كه ديگه از اين موضوع نترسم چون فهميدم بزرگ شده .....بعد يادم ميفته كه منم كه هم سن اون بودم عقايد خودمو داشتم و مسير اشتباهي رو هم نرفتم ... چند وقت پيش يكي از نوشته هاشو نشونم داد ....البته بيشتر يه جور توضيح بينش و ديدش به همه چي بود..خيلي جا خوردم ... ديدم خيلي بزرگ شده و من هنوز هم فكر مي كنم كوچيكه ... تازه فهميدم اينكه بچه ها هميشه واسه پدر مادرشون بچه اند يعني چي ... البته اونقدر اختلاف سن نداريم كه جاي بچه من باشه ولي در همين حد هم قبولش براي من مشكله... تازه فهميدم من اصلا نمي شناسمش...يعني عميق نمي شناسمش... شناخت من يه شناخت روزمره است.. اينكه اخلاقش چه جوريه..چي دوست داره از چي بدش مياد..عكس العمل هاش چه جوريه..كي ناراحته كي خوشحال ولي هيچ وقت نفهميدم كه درونش چي ميگذره ...چه جوري به دنيا نگاه مي كنه و برنامه اش واسه زندگي چيه ...البته نه اينكه اين مشكل من باشه ها... اونم نسبت به من همينطوره.. تازه ديدم نسبت به همه ادمهاي دور و برم اينطوريم ..يعني هيچ كس رو عميق نمي شناسم... علتش هم اينه كه آدمها معمولا راجع به درونشون حرف نمي زنن... خود من هم همينطورم... اينجا تو بلاگ تنها جايي كه يه كم عميق تر مي شم ..البته يه كم چون بعضي از آشناها اينجا رو مي خونن و من نمي خوام زياد توضيح بدم چون برخوردها خيلي جالب نيست ... ولي همين مقدار هم خيلي كمك مي كنه ... من معمولا با غريبه ها راحت ترم... اگر بخوام يه كمكي به كسي بكنم ترجيح مي دم غريبه باشه و ديگه نبينمش كه يه وقت ازش توقع نداشته باشم...اگه مي خوام راجع به يه حسي كه دارم حرف بزنم واسم راحت تره كه مثلا اينجا بنويسم يا فرضا با يه ناشناس چت كنم تا با يه آدم شناس... جلو آشناها سختمه كه احساساتمو بگم بيشتر يه احساس ترس از مورد تمسخر قرار گرفتن دارم . يه جور حس آدمي كه جلو يه جمع لباس تنش نيست ... خيلي خوبه حداقل يه نفر باشه كه آدم حسشو جلوش باز كنه ... از خوب و بد ... از اون حسهاي احماقانه تا اونهايي كه خيلي خوبن ... يه جور احساس سبكي به آدم دست مي ده ... اين احساس كه بقيه هم مثل توان ... بعضي وقتها خوبن بعضي وقتها بد... بالا و پايين دارن ... همه اين حرفها رو كه زدم واسه اينه كه باز اين حس ترس لعنتي برگشته... از كي و چراشو نمي دونم... فقط مي دونم هست... همه جوره باهاش كنار اومدم... يه مدتي بود كه ازش خبر نشده بود حالا دوباره برگشته .... نمي دونم شايد ترس از آينده است ... ترس از كارهاي كرده و نكرده ... شايد هم يه تلقين ... ولي نه همينجاست بغل دست من!
--------

داشتم بلاگ سايه رو مي خوندم ديدم از مدرسه اش بد گفته ..ياد خودم و دوران مدرسه افتادم ...خوب معمولا همه خاطرات خيلي خوبي از مدرسه ندارن ولي من دلم خيلي واسه اون روزا تنگ شده... وقتي مي رفتم مدرسه همش غر مي زدم ولي با اين حال خيلي هم بهم خوش مي گشت .. وقتي مي خواستم برم دبيرستان مدرسه فراست خيلي اسم در كرده بود... اون موقع دبيرستان دخترانه خوب كم بود... منتها فراست اول دبيرستان نداشت ....يعني مدرسه سميه بود كه فقط اول داشت بعد بچه ها بايد مي رفتن فراست ، 22 بهمن يا بنت الهدي كه يكيش رياضي بود يكي تجربي و اون يكي هم انساني .. مامانم كه رفت واسه سال دوم اسم منو بنويسه كلي اضطراب داشتم كه نكنه يه وقت نشه و اين حرفها ... بعد ديدم مامان اومد خونه كلي هم شنگول بود ..گفتم اسممو نوشتي؟ گفت آره منتها 22 بهمن .. منو ميگي ..گفتن چرا اينكارو كردي ؟ گفت رفتم مدرسه ها رو ديدم ... حياط 22 بهمن خيلي بزرگ بود ..خيلي هم قشنگ بود از امسال هم يه كلاس رياضي زده واسه همين اونجا نوشتم ... منم شاكي گفتم مگه من مي خوام برم چرا (چ با كسره) كه حياطش بزرگه؟ ولي الان مي گم دست مامانم درد نكنه ...من الان يه خاطره خيلي خوب از دبيرستانم دارم..اون مدرسه بزرگ و قديمي با كلاس هاي درندشت ...كلي پنجره ...تاقچه ...پله..اون همه درخت چنار ... يه حياط بزرگ ... اون پنجره خوشگل ته كلاس كه تو يه باغ باز مي شد و يه خونه كوچولو هم وسطش بود ...باغه متروك بود ولي شده بود خونه روياهاي من ... وقتي كه برگ درختها مي ريخت و همه باغ پيدا بود ... اون همه دوستهاي خوبي كه داشتم و الان بيشترشون اينجا نيستن ... اون همه خنده ها و قهر كردنها ... روزهاي خوب بي مسئوليتي .... صبحها به عشق بچه ها پا مي شدم ... ولي الان به عشق چي از خواب پا شم؟ در هر حال من خيلي از اون دوران خاطره خوب دارم ... اون پياده روي هاي طولاني ... هر و كر كردن ها ... فقط حيف كه مدرسه رو خراب كردن .... الان هر وقت كه از دم اين ساختمون سران رد مي شم ياد اون روزهاي خوب بچگي مي فتم ... البته من هم خاطرات بد از مدرسه دارم ولي انقدر كوچك و كم رنگه كه نمي خوام به خاطرش اون روزهاي خوبو خراب كنم .
--------

September 28, 2002

ديروز داشتم نظر خواهي هاي بلاگمو مي خوندم ديدم آراز! برام پيام گذاشته و ضمن تشکر فراوون از کامنت و همدردي گفته اگه خواستم بهش ايميل بزنم... هر چي به اين کله فشار اوردم که من کي اينکارو کردم يادم نيومد آخه من گشاد تر از اين حرفهام که نظري چيزي از خودم بذارم ...خلاصه اين اسباب خير شد رفتم بلاگشو خوندم و نظر خواهي ها رو هم خوندم ديدم بله يه مريم گلي ديگه براش کامنت گذاشته اون بنده خدا هم کلي گشته منو پيدا کرده و تشکرشو از من کرده .... خلاصه تعداد مريم گلي ها داره زياد مي شه ... اين سوميشه (با من) تا اونجا که من خبر دارم ... خلاصه اگه ايميلي چيزي به اسم مريم گلي اومد يا جايي ديدين فکر نکنين حتما من هستم ....
الان يه چند وقته که يه خط در ميون مي نويسم... فکر زياد تو کلمه ولي تا ميام بنويسم ميبينيم خوب يا دارم غر مي زنم يا ايراد ميگيرم يا بقول شما حعلم اخلاق شدم يا زياد حس ورم داشته يا شاد نيستش , زياديه رسميه ... ..اين حرفها خلاصه هر کدومش يه ايرادي داره اينه که بي خيال مي شم...حالا شماها که دائم يا عشقي اينجا رو مي خونين نظرتون چيه ... تو اين چند وقتي که چرنديات منو خوندين از کدومشون خوشتون اومده...چه جوري بنويسم .....راجع به چي بنويسم شما بيشتر خوشتون مياد؟ در هر حال من دارم واسه شما مي نويسم وگرنه که مرض نداشتم بيام تو اينترنت بنويسم ... خلاصه اگه نظري , پيشنهادي انتقادي دارين بفرمايين تا ترتيب اثر داده شود....
زياده عرضي نيست ....
مريم گلي اصلي !

--------

September 25, 2002

خيلي وقتها راجع به اين فكر مي كنم كه چه جوري ميشه به مردم كمك كرد زندگي بهتري داشته باشن... نه از نظر معيشتي بيشتر از نظر روحي و اخلاقي ... فكر مي كنم بزرگترين مشكل مردم ضعف شخصيتيه كه باعث مي شه در برابر شرايط عكس العمل بد نشون بدن يا راه نادرست رو انتخاب كنن.....
حالا اينكه خصوصيات اخلاقي و اين چيزا مثلا ريشه وراثتي داره يا اينكه بعد از تولد ساخته مي شه هنوز برام جاي سواله ....
خيلي وقتها مي گن علت خلافكاري مردم نداشتن اطلاعاته اين درست ولي بعضي وقتها يه مثالهاي نقضي آدم مي بينه كه همه اين حرفها رو ميبره زير سوال.
يه مثالش اين آدمهايي هستن كه معتاد مي شن ... الحمداله تو همه اقشار هم هستن...فقير و پولدار و با كلاس و بي كلاس...بيسواد و تحصيل كرده ...همه رقمه ... فكر مي كنم اطلاعات مردم در اين زمينه از همه چي بيشتره... ديگه آموزش از اين بيشتر كه خيليها مثال عينيشو دور و برشون مي بينن ... خيليها (خصوصا قشر پايين ) حداقل يكي دو تا مثال زنده دور و برشون هست . مي بينن مثلا بابشون ، مامانشون ، همسايشون.... به چه وضعي در مياد يا مثلا قشر بالاتر (چون معمولا معتاد بودنشون رو پنهان مي كنن) از تو تلويزيون و فيلم و روزنامه و اينترنت و ... بمباران اطلاعاتي مي شن ..اينهمه دكترا مي گن كه مواد مصرف كنين ال ميشين و بل مي شين و.... ولي باز هم هر روز تعدادشون بيشتر مي شه... پس (براي يه درصد خيلي بالايي – عدد نمي گم باز از فردا مي خواهين هي ايميل بدين كه تو به همه توهين كردي! ) عدم اطلاع تو اين مورد خيلي مسخره است...همشون با چشم باز و هزارتا مثال زنده اين راهو انتخاب كردن ...پس مشكل كجاست ؟ يعني مثلا مي تونه يه چيز غريزي باشه... يا مثلا يه خصوصيت اخلاقي نهفته كه وقتي تو محيط و شرايط لازم قرار بگيره شكوفا مي شه؟
مي دونم الان دارين مي گين مثلا طرف اعتماد به نفس نداره ، كمبود محبت داره، ..... كه ميره معتاد مي شه ... خوب اينها درست ولي اينكه چند تا مثل خودشو ديده كه معتاد شدن و مشكلشون هم حل نشده .... يا مثلا اينهايي كه مي گن به خاطر نداري و مشكل فقر معتاد مي شن يارو فكر مي كنه معتاد بشه مشكلش حل مي شه؟ يعني مي خوام بدونم كه واسه فرار از مشكله كه اينجوري ميشه يا واسه حل مشكل؟
معمولا آدمي كه يه كمي عقلش كار كنه بين وضعيت بد و بدتر ، بد رو انتخاب مي كنه .....ولي مثل اينكه همه مي خوان بدتر رو انتخاب كنن...
تازه من فكر مي كنم خيلي از خلافها به خاطر همين تكنولوژي اطلاعاته ...يعني چون همه همه چي رو مي بينن يارو ديگه به قابليتهاش فكر نمي كنه فقط مي خواد هر چي بقيه دارن اونم داشته باشه ...مسلما بدون زحمت .... اينجوري ميشه كه مثلا طرف دزد مي شه.... اوني كه بخواد بخاطر سير كردن شكمش دزدي كنه به همون اندازه دزدي مي كنه كه مشكلش حل بشه نه اينكه يهو بخواد باندازه 10 سال درآمدش دزدي كنه...
اينها يه چيزايي كه خيلي دلم مي خواد ريشه هاشو بدونم...اينكه چرا يه نفري كه شرايطش مثل منه و زياد با هم فرقي نداريم معتاد ميشه ولي من نميشم؟

--------

سارا يك داستان برام فرستاده براتون مي ذارم اينجا ... بخونينش ...اگر هم خواستين روش فكر كنين ...ببينين تو زندگيتون بيشتر رو sand نوشتين يا رو stone؟

Sand & Stone

A story tells that two friends were walking through the desert.

During some point of the journey they had an argument, and one friend

slapped the other one in the face. The one who got slapped was hurt, but

without saying anything, wrote in the sand:

"TODAY MY BEST FRIEND SLAPPED ME IN THE FACE."

They kept on walking until they found an oasis, where they decided

to take a bath. The one who had been slapped got stuck in the mire

and started drowning, but the friend saved him. After he recovered from

the near drowning, he wrote on a stone:

"TODAY MY BEST FRIEND SAVED MY LIFE."

The friend who had slapped and saved his best friend asked him,

"After I hurt you, you wrote in the sand and now, you write on a

stone, why?" The other friend replied: "When someone hurts us we should

write it down in sand where winds of forgiveness can erase it away. But,

when someone does something good for us, we must engrave it in stone

where no wind can ever erase it."

LEARN TO WRITE YOUR HURTS IN THE SAND AND TO CARVE

YOUR BENEFITS IN STONE.

They say it takes a minute to find a special person, an hour to

appreciate them, a day to love them, but then an entire life to

forget them. Send this phrase to the people you'll never forget and

remember to send it also to the person who sent it to you.

It's a short message to let them know that you'll never forget them. If

you don't send it to anyone, it means you're in a hurry and that you've

forgotten your friends.

Take the time to live!!

Sand & Stone

--------

September 22, 2002

حتما همتون سرنوشت ماه پيشوني رو شنيدين ..... لابد خيلي هاتون هم مثل من بلاگش رو تا حالا نخونده بودين و بعد از اين اتفاق رفتين خوندين ... خيلي هاتون هم براش پيغام گذاشتين ... اظهار تاسف کردين که چرا تو زمان حياتش نرفتين اونجا ... اگه باهاش نزديک بودين احساس گناه و پشيموني که چرا دوست خوبي نبودين و اگه دورين اين احساس بد که چرا نشناختينش .... به هر حال قرار همينه ... نوبت همه مي رسه ..خيالتون تخت ... منتها مشکلش اينه که بعضي وقتها بي خبر مياد ... همه منتظر يه نشونه هستن .. پيري ..مريضي ...ولي وقتي سر زده واسه يه کسي که با معيار ما سالمه و جونه اتفاق ميفته همه دچار شک (با ضمه) مي شن... اونم يکي بوده مثل ما ... با هزارتا رويا و آرزو ..کارهاي نکرده ... احساس خوب و بد زندگي گذشته ... احتمالا خودشم فکر نمي کرده که امسال نمي ره مدرسه ... اين اتفاق واسه هر کدوم ما مي تونه بيفته ... در مورد اون کسي که اتفاق واسش ميفته نميشه حرف زد چون از بعدش خبر نداريم ولي در مورد اونهايي که مي مونن و احساسات گوناگونشون مي شه حرف زد.... اگه نظرهايي که واسش نوشتن رو بخونين , بعضي هاش خيلي قشنگ و لطيف و عميقه ...اين خيلي خوبه که ما هنوز عواطف انسانيمون حفظ کرديم ولي مسئله اينجاس که اين عواطف چقدر موندگارن ... ما که از اين اتفاق دچار شک شديم و يه کمي به فکر فرو رفتيم هفته ديگه هم همينطوريم؟ ...يا اينکه مثل خيلي هاي ديگه يه هفته بعد از اين احساسات رقيق واسه صد تومان لنگ و پاچه همو جر مي ديم؟ يا اينکه هر کاري از دستمون بر بياد واسه پيشرفت خودمون مي کنيم حتي اگه لازم باشه بقيه رو از هستي ساقط کنيم ...يه مثالي که مي شه زد اونهايي هستن که مثلا پدر يا مادرشون مي ميرن بعد تو مراسم هفت سر ارثيه مثل سگ و گربه ميفتن به جون هم ... نمي خوام درس اخلاق بدم فقط مي خوام بگم اين حستون رو هميشه حفظ کنين ....هر وقت خواستين کاري بکنين يا حرفي بزنين يه لحظه فکر کنين اگه يه اتفاقي واسه طرفتون بيفته اين حرف يا عملتون براتون تبديل به يک عذاب وجدان نشه ... و به اين فکر کنين اگه اتفاقي واسه خودتون بيفته نفرين مردم پشت سرتون نباشه ....
--------

September 20, 2002

سلام ... من هنوز زنده ام و نمردم ! به جای من کامپيوتر مرده بود ... البته کامل کامل که نه..فعلا دوران نقاهتشه ... بيچاره فکر مي کنم دچار مشکل روحي شده بود .. واسه خودش روشن و خاموش مي شد ... الان هم هر وقت تلفن زنگ مي زنه اين روشن مي شه ...بنده خدا فکر مي کنه با اين کار دارن!

چلچراغ اين هفته يه مصاحبه داشت با سميرا مخملباف ...جالب بود ...از يه جمله اش خيلي خوشم اومد ...گفته بود " در جوامع ما يعني جوامع شرقي فکر مي کنن زن يک موجود جنسي است پس بگذار بپوشانيمش , و در جوامع غربي هم مي گويند زن يک موجود جنسي است پس بگذار نشانش دهيم . اين نگاهي است نسبت به زن در کره زمين" .... خب راست هم مي گه ...تازه از اينجا مي شه فهميد شرق و غرب در نفس برداشت با هم فرقي ندارند فقط نحوه برخوردشون با هم فرق داره ...اينم يه نقطه اشتراک شرق و غرب!

نگين اين دختره مثل جغد مي مونه و هي مي شينه صفحه حوادث روزنامه رو مي خونه .... نتونستم اينو تو دلم نگه دارم... يه مردي (البته اگه بشه بهش گفت ) تو آبادان که سه تا زن داشته و 10-15 تا بچه , يکي از بچه هاشو به جرم اينکه فکر مي کرده اين بچه با دائي اش رابطه داره سر بريده ... حالا اين دختره چند سالش بوده ...7 سال مي خواسته بره کلاس اول .... بعد باباهه اومده جلو چشم بقيه بچه ها سر دخترشو گوش تا گوش بريده ... بچه های بیچاره همه دچار ناراحتی روحي شدن ....فعلا مرتيکه تو زندونه...مادر بچه هم ازش شکايت کرده ولي اينو من و شما و همه خيلي خوب مي دونيم که در قانون عزيز ما پدر ولي دم هست ...اينم يعني زرشک ...يعني اينکه مرتيکه ... از زندون مياد بيرون و احتمالا سر فرصت بقيه بچه ها رو هم مي کشه... مادر اين بچه ها چند وقت پيش از دست شوهره فرار کرده گچساران بچه ها رو هم برده بوده.... آقا رفته دنبالشون و با زور بچه ها رو اورده .... که به خيال خودش اين لکه ننگ رو پاک کنه .... من نمي دونم ما تا کي بايد يه همچين چيزهايي رو بشنويم ... آنچه مسلم هست اين آدم روان درستي نداره ولي خوب با اين وجود مراجع قانون هيچ کاري نخواهند کرد .... اين خط و اين نشون ...اگه اين بي همه چيز آزاد نشد

--------

September 14, 2002

سلام ...من برگشتم ...جای همگی خالی خيلي خوش گذشت . مثل هميشه که مي رم مسافرت و دلم نمي خواد برگردم حالم گرفته است. نمي دونم اين چه اخلاق بديه که من دارم هر جا که مي رم مسافرت ديگه نمي خوام برگردم ولي خوب چاره اي نيست .... پنچشنبه تولدم بود . اين غريبانه ترين تولد تمام عمرم بود .نه کيکی نه کادويي ...من بودم و برادرم ..دو تايي با هم جشن گرفتيم .... اين يه هفته به نظرم خيلي طولاني اومد ... اصلا به هيچ وجه ياد زندگي روزمره ام نبودم دلم هم واسه هيج جا و هيچ کس تنگ نشد .... الان هم آخرين کاري که دلم مي خواد بکنم اينه که فردا برم سر کار ...اين کار لغنتي که آخرش منو دق مي ده .... من کلا از تغير و تحول خيلي خوشم مياد ..همش دوست دارم تغييرات بزرگ تو زندگيم بدم ....مخصوصا وقتي که يه فصل جديد داره شروع مي شه اين حسم خيلي تحريک مي شه .. مثل الان هم که مهر داره مياد دلم پر مي زنه برم مغازه لوازم التحريري و هر چي هست بخرم .. حيف که کلاسي وجود نداره که برم سرش .... ولي بالاخره يه جايي پيدا مي کنم!
--------

September 04, 2002

امروز تو صفحه حوادث روزنامه يه چيزي نوشته بود که از خندو روده بر شدم البته بعدش گريه ام گرفت از اينهمه حماقت !
داستان اين طوريه که يه خانم معلمي مي ره کلانتري و شکايت مي کنه که نامزدشو دزديدن و مجروحش کردن و الان تو بيمارستان بستريه ولي اون سرگرده که اين خبرو بهش داده نمي گه کدوم بيمارستان . خلاصه مي پرسن که نامزدت کي بوده و اين حرفها مي گه بعله ما 5 ساله نامزديم البته تلفني! يعني خواهر يکي از شاگرداش 5 سال پيش به اين خانومه گفته که يه فاميل دارن دنبال زن مي گرده و اله و بله و اين خانومه هم تلفني باهاش صحبت مي کنه و نامزد مي شن... تو اين 5 سال هم همديگه رو نديدن چون يارو همش تو سفره و دکتر هم هست ...تو اين مدت هم 5-6 ميليون از اين خانومه براي کاراي مختلف مي گيره البته با واسطه که همون معرفه هست ...تا اينکه چند روز پيش به زنه زنگ مي زنن که ما نامزدتو دزديديم و اين حرفها بعد يارو زنگ مي زنه که من تو بيمارستان بستريم و يه پرستار مي فرستم تو 5 ميليون بهش بده براي خرج بيمارستان ...خانم هم مي گه چشم و پول رو مي ده ...بعد يه سرگردي زنگ مي زنه خونشون و اين هر چي مي پرسه که نامزدم تو کدم بيمارستانه بهش نمي گه و اينم مياد دنبال نامزد گمشده ..خلاصه تلفن يارو رو کنترل مي کنن و ردشو مي گيرن و ميرن در خونه يارو ..در حين ارتکاب جرم! دستگيرش مي کنن و نامزد کسي نبوده بجز همون خانم واسطه...يعني 5 سال يه زني يه زن ديگه رو گذاشته سر کار ...10 ميليون هم ازش پول گرفته ...اون احمق هم نفهميده اين زنه.....
تعجب داره که يعني آدم اينهمه احمق هم پيدا مي شه؟ نمي دونم يا وضع شوهر خيلي خرابه که اين زنه حاضره تلفني نامزد کنه يا اينکه مردم خيلي خنگ شدن .... نمي دونم اين به بچه ها سر کلاس چي ياد مي داده...بدبخت شاگردا ... آخه تو اين دوره زمونه که طرفو مي بيني و مي شناسي سرت کلاه مي ذارن نديده و نشناخته چه جوري به مردم اطمينان مي کنن اونم اين طوري.... خلاصه حماقت هم حدي داره. حالا باز جای شکرش باقيه که رفته کلانتری وگرنه که يارو بازم می چاپيدش ...اون نامزده رو هم که گرفتن گفته من ديدم اين خيلی ساده لوح و خنگه ديدم خوب موقعيتيه که سرشو شيره بمالم .... به نظر شما چی باعث مي شه که آدمها يهو اينظوری خنگ بشن؟

--------

September 03, 2002

قسمت آخر ......
با تمام شدن روز های و های گريه هاي اسب آبي هم تمام شد.
حالا به گمونش سرنوشتش همين بود . داشت غصه هاي ته دلش رو ميشمرد که يکي بهش سلام کرد .
اسب آبي با اندوه گفت , برو ميخوام تنها باشم .
صدا قبول کرد . گفت باشه اما وقتي دلت خواست با يکي حرف بزني من اين بالام .
کمي بعد اسب آبي که دلش از سکوت چاه گرفته بود يه نگاه به بالا انداخت .
هيچکي نبود ولي کمي بالاتر ماه تو آسمون داشت نگاهش مي کرد .
اسب آبي به ماه گفت تو بودي . ماه لبخند زد و گفت آره تو دلت گرفته؟
اسب آبي گفت چي بگم برات و براي ماه از برکه گفت از کرم خاکي جغدي که اونو رنجوند و از تمساح ....
مرغ حواصيلي که مي تونست براش يه دوست باشه اما بايد مي رفت .
دو تا چشم جستجو گر ته اين چاه . تنهائيش که بزرگتر شده ....
اون وقت آه کشيد . ماه بهش گفت آروم باش و بمن گوش بده .
خداي آسمونها و زمين روزي که خواست موجوداتش رو به دنيا بفرسته سرگذشت هر کي رو رو پيشونيش نوشت و براش گفت تو دنيا چي در انتظارشه .
اون وقت دنيا رو نشونشون داد و گفت اونجا دنياست حالا هر کي دلش مي خواد به دنيا بره دست هاشو ببره بالا . اونهائي که دست بلند کردن الان توي دنيان يا به دنيا اومدنو اونطور که تو سرنوشتشون اومده بود از دنيا رفتن . و باقي هنوز نوبت به دنيا اومدنشون نرسيده يا رسيده و تو راهن . و تو که الان ته اين چاهي پيشوني نوشتتو دونستي دست بالا کردي و دنيا اومدي . تنها شدي و رنجيدي و مشکلات زيادي رو تحمل کردي و الان ته اين چاه هستي . اما اين اخرش نيست . لابد تو سرنوشت تو چيزي بوده که تو بخاطرش داوطلب دنيا اومدي . اميد داشته باش و صبر کن . من شبها به ديدنت ميام . حالا بخواب تا فردا شب همديگرو مي بينيم و اسب آبي با آرامشي که ماه به اون داد بخواب رفت .
تمام روز بعد به انتظار شب و ديدن ماه گذشت . اما شب هر چه پيش رفت و سياه تر شد از ماه خبري نشد . اسب آبي دلش نمي خواست باور کنه اما حقيقت اين بود . ماه نيومده بود . صدا زد ماه ماه ...و از ماه جوابي نشنيد . دوباره صدا زد و اين بار يکي دعواش کرد و گفت : چيه داد و فرياد راه انداختي ؟
اسب آبي گفت ماه بمن گفت امشب بديدنم مياد اما هنوز نيامده . تو اون بالاها نديديش؟
ابر گفت : چرا اما تو امشب نمي توني ماه رو ببيني . اسب آبي گفت : ولي اون خودش گفت مياد . ابر گفت آره اما نمي دونست من ميام . اسب آبي عصباني شد و گفت کي گفته تو بيائي ؟
ابر گفت : من بخواست طبيعت اومدم . اسب آبي فرياددزد : پس خواسته من چي مي شه؟ ابر گفت خواسته تو چيه؟ اسب آبي گفت مي خوام از چاه بيام بيرون ميخوام ماه رو ببينم و گله کنم و دنبال يکي بگردمو تنهائيمو باهاش قسمت کنم . ابر گفت خواسته تو با من. اسب آبي گفت سر به سرم مي ذاري . ابر گفت نه.
اسب آبي حرف ابرو وقتي باور کرد که اون باريده بود و اسب آبي بيرون چاه داشت به ماه نگاه مي کرد .
اون نمي دونست با چه زبوني بايد از ابر تشکر کنه تازه ديگه ابري هم نبود چون بارون شده و باريده بود و اسب آبي براي هميشه ته دلش ممنون ابر موند.
گله گذاريش از ماه رو همگذاشت براي بعد . شايد اينجوري مي خواست ماه تو خجالتش بمونه . اما ته دلش هيچي نبود . توي اين اتفاق خوب اون يه جورهائي ماه رو هم سهيم مي دونست .
اسب آبي حالا يه جائي همين دور و براست . به همه سپرده اگه يکي اومد و سراغشو گرفت بهش بگن اون اينجاست .
" من يک اسب آبي تنها هستم دنبال يکي مي گردم تا تنهائي موباهاش قسمت کنم "
اون در ادامه جستجوش اينجا نشسته و با اين فکر که يکي الان يه جائي داره دنبال اون ميگرده لبخند مي زنه. و اگه قرار بر پيدا کردن باشه اون خودش از يه جائي که فکرشو نمي کنه پيداش مي شه.
و تازگيها به بزرگي قبل تنها نيست ماه مياد و هر شب به تهائيش سر مي زنه.....تموم شد
(نوشته نازيلا ناساري)
اين داستانو که خوندم فکر کردم که خوب منم يه اسب آبيم . منهم تمام عمرمو دنباي يکي مي گشتم که تنهئيمو باهاش قسمت کنم ... اصلا اين فرضيه که يکي يه جاي ديگه داره دنبال من مي گرده هميشه برام هيجان انگيز بوده و هست .بهش اعتقاد هم دارم و منتظرم که از يه جايي پيداش بشه منتها دوباره که داستان رو خوندم ديدم خيلي وقتها تو زندگيم مثل اون کرمه بودم...اسب آبي هايي رو که ديدم باور نکردم ...چه مي دونم شايد يکيشون هموني بوده که من دنبالش مي گشتم ولي فکر کردم دروغ مي گه و گولم مي زنه... بعضي وقتها هم به چند تا جغد رسيدم ... جغد هائي که من واسشون وقت گذاشتم ولي نفهميدم که اونها همون يکي که من دنبالشم نيستن ... کلي وقت گذاشتم تا آخرش فهميدم يعني وقتمو تلف کردم .... خوشبختانه يا بدبختانه زياد به تمساحي برنخوردم ... آخه مي گن تا به آدمهاي بد برخورد نکني نمي توني خوبها رو بفهمي! ....در هر حال منم فعلا اينجا نشستم و منتظرم يکي منو پيدا کنه! ..خلاصه اگه ديدن يکي دنبال من مي کرده بهم خبر بدين.
يه چيز دطگه که يه کمی فکرمو مشفول کرده اينه من واسه چی اومدم ...اين فکر رو هم که در مورد سرنوشت به اسب آبی گفتن قبول دارم و خيلی ذلم می خواد بدونم من واسه چی خواستم بيام اينجا ولی متاسفانه چيزی يادم نمياد.

--------

September 01, 2002

....ادامه ....

تمساح گفت نزديک مرداب يه کرم شبتاب زندگي مي کنه که شبها نور زيبائي داره تو بايد اون نور رو ازش بگيري . چون من مي خوام تو شبهاي اين مرداب بدرخشم .اسب آبي فکر کرد و ديد اين ممکن نيست . شبتاب اگه نتابه ديگه شبتاب نيست و اينو به تمساح گفت . اما تمساح گفت , خب تازه مي شه يه کرم معمولي و اين عيبي نداره .يه کرم مثل باقي کرمها .
اسب آبي گفت : خب اخه تو هم يه تمساحي مثل باقي تمساح ها . چرا فکر مي کني بايد طور ديگه اي باشي ؟
تمساح جوابي نداشت . پشت کرد و گفت :
برو ديگه نمي خوام ببينمت.
اسب آبي نمي تونست اين کارو بکنه . اگه هم مي تونست به خاطر شبتاب اين کارو نمي کرد.
تمساح بايد مي فهميد که هر کي بايد جاي خودش باشه .
تمساح جاي تمساح و شبتاب هم جاي شبتاب . تمساح بالاخره روزي اينو مي فهميد.
اسب آبي در حاليکه از مرداب دور مي شد خوشحال بود که نخواسته بود تنهائي شو با تمساح قسمت کنه.
و براهش ادامه داد ....
کمک به ديگران براي اينکه دستشون به خواسته هاي دست نيافتني شون برسه خيلي خوبه. اما بعضي خواسته ها بهتره هميشه دست نيافتني بمونه. مثل خواسته تمساح
اون راههاي بهتري واسه درخشيدن داره.
مرغ حواصيل تو آشيونش نشسته بود که سر و کله اسب آبي پيدا شد.
اسب آبي سلام کرد . حواصيل سري تکون داد و گفت .
تو مال اين طرفها نيستي . بگمونم راهتو گم کردي .
اسب آبي گفت : نه اما دنبال يکي مي گردم تا تنهائيمو باهاش قسمت کنم .حواصيل گفت : خب بعد
اسب آبي گفت : پيدايش نکردم و براش از کرم و جغد و تمساح گفت.
مرغ که اندوه اسب آبي رو ديد گفت :
پيداش مي کني . تو دنيا هميشه دو تا چشم منتظر توست و يه قلب که جاي تو براي هميشه توشه. مطمئن باش همين الان يکي جاي ديگه داره دنبال تو مي گرده . اينکه هنوز پيداش نکردي و اينکه هنوز پيدات نکرده براي اينه که اين جستجو هنوز تمام نشده و اگه گمون مي کني همه تلاشتو کردي بذار اونم همه تلاششو بکنه و اگه قرار بر پيدا کردن باشه اون خودش از جائي که تو فکرشو هم نميکني پيداش مي شه . چون خداي همه موجودات از آسمونها تو و اونو مي بينه و بهم مي رسونه . حالا بخواب صبح که چشماتو وا کني من آنجا نيستم پائيز داره از راه مي رسه و من بايد برم. اميدوارم که اين بار که همديگه رو ديديم تو ديگه تنها نباشي . شب بخير .... و اسب آبي هم چشماشو بست .
صبح وقتي از خواب بيدار شد مرغ حواصيل رقته بود.
اسب آبي با اين خيال که الان يکي يه جائي داره دنبالش ميگرده لبخند زد و براه افتاد .
در راهي که مي رفت به يک چاه رسيد. از سر بي تفاوتي نگاهي به داخل چاه انداخت.
چيزي رو که ديد باور نکرد.
اون ته چاه دو تا چشم مهربون و جستجو گر ديده بود .
براي چيزي که ديده بود با خوشحالي دست تکون داد و گفت :
يوهو....سلام
اسب آبي داخل چاه هم همينو گفت تازه اونم دست تکون داد.
اسب آبي گفت : واي اگه بدوني چقدر دنبالت گشتم.
اتفاقا اسب آبي داخل چاه هم همينو گفت.
اسب آبي گفت : ميائي تنهائي مو باهات قسمت کنم؟
و اسب آبي داخل چاه هم همين درخواستو داشت.
اسب آبي در جواب اسب آبي داخل چاه گفت : چرا نيام خوشگلم
حالا براي هميشه ميام پيشت و شالاپ پريد توي چاه.
و البته اسب آسب داخل چاه هم مي خواست همينو بگه اما ...
من دل نوشتن اندوه اسب آبي رو وقتي به ته چاه رسيد ندارم به همين خاطر صفحه بعد رو سفيد مي ذارم.


....ادامه دارد

--------