« | Main | »

چند سال پيش يه فرصتي پيش اومد رفتم کلاس گريم ...هميشه از گريم خوشم ميومد ..هنوزم مياد ... البته واسه خاطر اينکه وقت زياد نداشتم خيلي کلاس سطح بالايي انتخاب نکردم ولي خوب همونم کلي چيز بهم ياد داد...تقريبا يه سالي طول کشيد بعدش هم کارهاي ديگه مثل قالب سازي و ماسک سازي و اين چيزا رو هم امتحان کردم ... واسم خيلي جالب بود که تو گريم چه جوري يه خط خيلي کوچيک و محو مي تونه يه حسي رو به آدم منتقل کنه ... يه نقطه خيلي کوچولو مثلا باعث مي شد قيافه خشن , موذي يا احمق به نظر بياد ... تا مدتها بعد از کلاس هميشه تو چهره آدمها دنبال اين خطها مي گشتم ..بعضي ها بطور طبيعي اين خطها رو دارن ... يا اينکه مثلا ايراد صورتها رو به نظر خودم پيدا مي کردم ... البته بر عکسش هم بود مثلا با يه سايه و چهار تا خط محو يه قيافه مهربون مي شد ... اگه آدمها همه گريم داشتن يا قيافشون اون حسشون رو منتقل مي کرد خيلي خوب بود ... از رو نشونه ها مي شد فهميد که طرف چه جور آدميه ...ولي اينطوري نيست .... ممکنه بعضي وقتها بشه از رو قيافه حدس زد که آدمها چه جورين ولي خيلي وقتها آدم اشتباه مي کنه ...
البته واسه ارزيابي کردن يه آدم (کسي که نمي شناسيش) به جز قيافه , صدا و حرف و حرکات هم مهمه ... بعضي وقتها مثلا نحوه حرف زدن تاثير قيافه رو از بين مي بره يا اونو تشديد مي کنه .... نمي دونم تا حالا امتحان کردين يا نه... من خيلي اين کارو کردم ...يعني آدمها رو از ظاهرشون قضاوت کردم ...که مثلا فلاني به نظر مياد اينطوري باشه يا اونطوري باشه ... بعضي وقتها درست بوده بعضي وقتها غلط ... ولي الان خيلي گيج شدم ... احساس مي کنم اون چيزي که با اتکا بهش قضاوت مي کردم از کار افتاده ... چند وقت اخير چند تا برخورد برام اتفاق افتاده که مي شه گفت هيچ کدومش هم جالب نبوده ... يعني رو قضاوت خودم يه حرفهايي زدم يا يه عملي نشون دادم ولي عکس العملي که ديدم کاملا غير منتظره بود ... تا يه حدي که چند جا باعث کات شدن روابط شد..درصورتيکه من اصلا يه همچين قصدي نداشتم و نفهميدم که چرا اينطوري شد ... اين مساله خيلي ذهنمو مشغول کرده ..بعدش که فکر کردم ديدم اشکال از من بوده ... من بر اساس قيافه ( منظورم اون حسيه که از ديدن يه نفر بهتون دست مي ده) و حرف و سخن و کارهايي که ازشون ديده بودم يه برداشت شخصيتي تو ذهنم کرده بودم , بعد رو همون اساس برخورد کردم و نتيجه اون شد که گفتم ... حالا فهميدم که آدمها زياد قابل پيش بيني نيستند ... زندگي خيلي راحت نيست ... ظرفيت آدمها با هم فرق داره ....آدمها رو نمي شه راحت شناخت حتي اون کسي که سالهاست فکر مي کني مي شناسيش ....ديدم اونهايي که روابطشون با مردم سطحيه راحت تر زندگي مي کنن ...اگه بخواهي خيلي واسه آدمها وقت بذاري و سعي در شناختشون بکني هيچ معلوم نيست آخر و عاقبت خوبي در انتظارت باشه .... نمي دونم شايد هم اشتباه مي کنم...البته مي دونم خيليها هستن که ارزش دارن آدم روشون کلي وقت بذاره و بشناستشون .....حتما تو زندگي همه از اين آدمها پيدا مي شن .. می دونين دچار احساسات ضد و نقيض شدم .... اينکه بالاخره چه کار کنم ...

--------