« | Main | »

از اين داستان خيلي خوشم اومد .....
"يکي پيدا مي شه تنهائي مو باهاش قسمت کنم"
هر کسي يه روزي يه جائي به دنيا مياد.
اسب آبي کوچولو روزي که به دنيا اومد وسط اين برکه بود.
برکه کوچک و قشنگ همه زندگي اسب آبي بود.
روزها ميگذشت و اسب آبي بزرگتر ميشد.
تا اينکه بودنش جا رو واسه همه تنگ کرده بود.
دردسر پشت دردسر.
تا اينکه يه روز.... " ورود اسب آبی ممنوع"
اسب آبي احساس تنهائي کرد , اون ديد توي دنيا تنهاست و قلبش از اين غصه پر شد.
اون ماهي , قورباغه و برکه رو دوست داشت.
.... و شبها فکر کرد
و سر انجام ...
...از اين طرف براه افتاد.
کمي راه رفت و به يک کرم کوچولو رسيد.
سلام,
من يک اسب آبي تنهام.
دنبال يکي مي کردم تا تنهائي موباهاش قسمت کنم .
کرم نگاهي به اسب آبي انداخت .
اون وقت گفت ,
تو اصلا شبيه اسب نيستي .
تازه رنگت هم آبي نيست .
داري گولم مي زني ؟
پس دوست خوبي براي من نيستي و هر چه هستي گنده و بد قيافه اي.
رفت و لا به لاي برگها پنهان شد.
اسب آبي با خودش گفت ,
کاش کرم کوچولو قبلا يه اسب آبي ديده بود.
يا لااقل چيزي از يه اسب آبي شنيده بود.
و حالا اونو باور مي کرد .
اون يه اسب آبي بود مثل هزار تا اسب آبي ديگه.
...و براهش ادامه داد.
تا به جغد خواب آلود رسيد.
مودبانه سلام کرد و گفت : من يه اسب ابي تنهام ....
که جغد ميون حرفش پريد . مگه نمي بيني من خوابم.
اسب آبي گفت ببخشيد فقط خواستم بپرسم با من دوست ميشي؟
جغد گفت : من روزها چشمام نمي بينه تا شب صبر کن.
و اسب آبي تا شب صبر کرد.
انتظار شيرينني بود....
شب وقتي اولين ستاره در اومد اسب آبي با خوشحالي به جغد گفت خب
جغد چشماشو باز کرد و گفت : من گرسنه ام و بايد به شکار برم .
و باز انتظار ...
جغد نزديکي هاي صبح برگشت .
اسب آبي همه شب رو چشم به راه مونده بود .
سلام اومدي ؟
جغد گفت آره اما خسته ام . داره صبح ميشه و من بايد بخوابم .اگه مي خواهي ...
و اسب آبي نگذاشت حرف جغد تمام بشه ...
نه نمي خوام ....و رفت
اون بايد دنبال يکي ميگشت که پشت ندونسته هاش بتونه حقيقت يک اسب آبي رو ببينه .
و دنبال يکي که با خود خواهيهاش فرصت يه آشنائي قشنگو از اون نگيره .
و براهش ادامه داد ....
تا به مرداب رسيد .
مرداب اونو به ياد برکه انداخت . وای که چقدر دلش برای برکه تنگ شده بود .
....سلام اسب آبی
اين صدا اونو از خيال برکه بيرون آورد . به طرف صدا برگشت و گفت سلام.
تمساح گفت من به کمکت احتیاج دارم.
اسب آبی گفت : من دارم دنبال يکی ميگردم تا تنهائی مو باهاش قسمت کنم و بايد بروم .
اما همينکه چشمش به اشکهای تمساح افتاد
با لبخند گفت :
باشه من کمکت می کنم
ادامه دارد .....

--------