" /> مریم گلی: August 2002 Archives

« July 2002 | Main | September 2002 »

August 31, 2002

از اين داستان خيلي خوشم اومد .....
"يکي پيدا مي شه تنهائي مو باهاش قسمت کنم"
هر کسي يه روزي يه جائي به دنيا مياد.
اسب آبي کوچولو روزي که به دنيا اومد وسط اين برکه بود.
برکه کوچک و قشنگ همه زندگي اسب آبي بود.
روزها ميگذشت و اسب آبي بزرگتر ميشد.
تا اينکه بودنش جا رو واسه همه تنگ کرده بود.
دردسر پشت دردسر.
تا اينکه يه روز.... " ورود اسب آبی ممنوع"
اسب آبي احساس تنهائي کرد , اون ديد توي دنيا تنهاست و قلبش از اين غصه پر شد.
اون ماهي , قورباغه و برکه رو دوست داشت.
.... و شبها فکر کرد
و سر انجام ...
...از اين طرف براه افتاد.
کمي راه رفت و به يک کرم کوچولو رسيد.
سلام,
من يک اسب آبي تنهام.
دنبال يکي مي کردم تا تنهائي موباهاش قسمت کنم .
کرم نگاهي به اسب آبي انداخت .
اون وقت گفت ,
تو اصلا شبيه اسب نيستي .
تازه رنگت هم آبي نيست .
داري گولم مي زني ؟
پس دوست خوبي براي من نيستي و هر چه هستي گنده و بد قيافه اي.
رفت و لا به لاي برگها پنهان شد.
اسب آبي با خودش گفت ,
کاش کرم کوچولو قبلا يه اسب آبي ديده بود.
يا لااقل چيزي از يه اسب آبي شنيده بود.
و حالا اونو باور مي کرد .
اون يه اسب آبي بود مثل هزار تا اسب آبي ديگه.
...و براهش ادامه داد.
تا به جغد خواب آلود رسيد.
مودبانه سلام کرد و گفت : من يه اسب ابي تنهام ....
که جغد ميون حرفش پريد . مگه نمي بيني من خوابم.
اسب آبي گفت ببخشيد فقط خواستم بپرسم با من دوست ميشي؟
جغد گفت : من روزها چشمام نمي بينه تا شب صبر کن.
و اسب آبي تا شب صبر کرد.
انتظار شيرينني بود....
شب وقتي اولين ستاره در اومد اسب آبي با خوشحالي به جغد گفت خب
جغد چشماشو باز کرد و گفت : من گرسنه ام و بايد به شکار برم .
و باز انتظار ...
جغد نزديکي هاي صبح برگشت .
اسب آبي همه شب رو چشم به راه مونده بود .
سلام اومدي ؟
جغد گفت آره اما خسته ام . داره صبح ميشه و من بايد بخوابم .اگه مي خواهي ...
و اسب آبي نگذاشت حرف جغد تمام بشه ...
نه نمي خوام ....و رفت
اون بايد دنبال يکي ميگشت که پشت ندونسته هاش بتونه حقيقت يک اسب آبي رو ببينه .
و دنبال يکي که با خود خواهيهاش فرصت يه آشنائي قشنگو از اون نگيره .
و براهش ادامه داد ....
تا به مرداب رسيد .
مرداب اونو به ياد برکه انداخت . وای که چقدر دلش برای برکه تنگ شده بود .
....سلام اسب آبی
اين صدا اونو از خيال برکه بيرون آورد . به طرف صدا برگشت و گفت سلام.
تمساح گفت من به کمکت احتیاج دارم.
اسب آبی گفت : من دارم دنبال يکی ميگردم تا تنهائی مو باهاش قسمت کنم و بايد بروم .
اما همينکه چشمش به اشکهای تمساح افتاد
با لبخند گفت :
باشه من کمکت می کنم
ادامه دارد .....

--------

ظاهرا من يه جوري مي نويسم که خواننده ها دچار سوء تفاهم مي شن!
گفتم يه کمي توضيح بدم که همه چي روشن باشه !
امروز يه ايميل داشتم از يه خواننده بلاگ ( از شما چه پنهون من خيلي حال مي کنم وقتي تو ميل باکسم واسم در مورد بلاگ ايميل ميفرستن ...ماشاالله انقدر هم که همه تنبلن و به من لطف نمي کنن! خيلي کم ايميل مي زنن) در هر حال ايشون گفتن " فکر نکن به خاطر معروفيتت ( من تا الان نفهميدم از کجا من معروفم ...من هنوز حتي اسم بلاگ هم تو ليست حسين درخشان نيومده تازه 3 ماه هم بيشتر نيست که يه چيزايي مي نويسم) چون hoder بهت لينک داده بود اومدم بلاگتو خوندم ( دست حودر درد نکنه که به من هم لينک داد و باعث معروفيت شد!) بعد از خوندن مطلب اومدم ايميل بزنم که بگم باهات موافقم بعد ديدم واي چه آدم لوس و از خود راضي" ( چراشو واستون مي گم ..ايشون رو آدرس من کليک کردن بعد ديدن اي دل غافل! آدرس چيه dear_maryam ...اوه اوه چه دختر لوس و خودخواه و از خود راضي که به خودش مي گه عزيز ...آخه بابا جان چه اشکالي داره ...چرا نصف آدمهايي که id مو بهشون مي گم اين حرفو مي زنن؟ چه اشکالي داره آدم خودشو مثلا تحويل بگيره ...به نظر من که ايرادي نداره ..بعدش هم خوب لابد dear هستم ديگه!)
" تو چه جسارتي داري که از مردم ايراد مي گيري ...اين کار آدمهاي از خود راضي و خود بزرگ بينه!" اولندش که چون ما همه آدم هستيم و از يه جنسيم پس مي تونيم از هم انتقاد کنيم ...هيچ احتياج به جسارت هم نيست ...اين حق طبيعي همه آدمهاست خيلي هم راحته .... بعدش هم من کجاي نوشته هام از خودم تعريف کردم؟ آدم خود بزرگ بين و از خود راضي کسيه که علاوه بر ايراد گرفتن از مردم خودشم بالا ببره ...من هميشه اول يکي تو سر خودم زدم يکي تو سر بقيه ... اگر از بقيه ايراد مي گيرم يا انتقاد مي کنم نه اينکه من هيچ ايرادي ندارم ..خيلي از اين ايرادها مال خودم هم هست ....اتفاقا چون دلم مي خواد که خودم و بقيه آدم هاي بي عيبي باشيم اون چيزهايي که به نظرم ايراد مياد رو مي گم .... شايد يه کمکي به خودم و بقيه کرده باشم که آدمهاي بهتري باشيم ... هر کسي تو زندگيش يه انگيزه اصلي داره واسه من هم اين انگيزه رسيدن به کماله .... کاري هم ندارم که بقيه چي در مورد من و انگيزم فکر مي کنن .به نظرشون مسخره ميام يا اينکه زيادي حس برم داشته ...من انتخابمو کردم ..ممکنه واسه رسيدن بهش بعضي وقتها مسير اشتباه برم , کار اشتباه بکنم يا حرف اشتباه بزنم ... اين کاملا طبيعيه ..منم يه آدمم با کلي نقاط ضعف ولي احتمالا با بعضي از آدمها فرق دارم و اونم اينه که واسم مهمه آدم بهتري باشم و تو اين مسير هر کاري از دستم برمياد مي کنم... پس لطفا از اين به بعد اگه ايراد گرفتم نگين اين دختره معلم اخلاق شده يا فکر مي کنه کيه ..من کسي نيستم ولي مي خوام کسي باشم...قبوله؟

--------

August 29, 2002

ظاهرا اون نوشته من در مورد عملگی مردم ايران! اسباب ناراحتي شده....من اصلا قصد توهين ندارم برعکس دلم مي سوزه که چرا اين طوري شده ... داشتم بلاگ خرمگس رو مي خوندم ...حرف خوبي زده , مردم به چيزي اهميت نمي دن.... به نظر شما شخصيت آدمها چه جوري معلوم ميشه؟ ...اينکه مي گيم يکي با شخصيته يعني چي؟ ...منظور من اين نيست که هر کي پولداره با شخصيته اصلا.... اگه از بعد معنوي قضيه چشم پوشي کنيم ( البته به نظر من اين از همه چي مهمتره ولي چون مردم زياد به اين مقوله توجه نمي کنن از خيرش مي گذرم!) ... اگه از بعد کاملا مادي به قضيه نگاه کنيم شخصيت آدم به نحوه لباس پوشيدن , راه رفتن , حرف زدن , خنديدن , غذا خوردن و... بستگي داره البته اخلاق که جاي خود داره ....از رو همين چيزاست که مردم راجع به همديگه قضاوت مي کنن .... خوب حالا ما دور و برمون چي مي بينيم؟ آدمهايي که به خودشون نمي رسن! شلخته ان ...تو لباس پوشيدن هيچ ذوقي ندارن ..لزوم نداره آدم لباس گرون يا مارک دار يا مدل به مدل داشته باشه .... مي تونه يه لباس خيلي ساده باشه ولي به هم بياد...يه بلوز شلوار يا بلوز دامن ساده! .... به هيکلشون توجه ندارن ...مدل مو , رنگ مو ... يه شونه هم به زور مي زنن .... تميز نيستن ( من دارم راجع به عموم مردم صحبت مي کنم ..... يعني کل ايران....تهران و شهرستان و دهات!) براشون مهم نيست چي مي خورن ... حالا به نحوه غذا خوردن کاري ندارم..به سلامتشون توجهي ندارن ... از بدنشون نگهداري نمي کنن ... مي دونم الان مي گين مردم انقدر گرفتاري دارن که به اين چيزا نمي رسن يا اينکه دنبال يه لقمه نونن ...ولي خوب اين گرفتاري ها رو خيليشو خودشون درست کردن ...هي زندگي رو سخت و پيچيده مي کنن بعد هم توش مي مونن ... خيله خوب آدم مي تونه در کنار مشکلات مالي که داره به فکر روانش هم باشه .... همون يه لقمه نون رو مثل آدم بخوره نلمبونه! خوب وقتي آدمها به خودشون اهميت نمي دن , واسه خودشون وقت نمي ذارن اونوقت چه طور توقع دارين که به فکر بقيه باشن؟
اين آدمي که براش مهم نيست بددهن باشه .... بد غذا بخوره ..کثيف باشه فکر مي کنين اهميت مي ده کجا زندگي کنه؟ يا اينکه مثلا آشغال تو خيابون نريزه؟ طبيعيه که براش مهم نيست ..از اين مهمتراشو (يعني خودشو) فراموش کرده چه برسه به بقيه ...
خوب وقتي که ما تو همين اصول اوليه مونديم چه جوري انتظار داريم که از جهان سومي در بياييم؟ اصلا همچين چيزي ممکن هست؟ براي جهان اولي شدن آدم اول بايد ياد بگيره که به بقيه و از همه مهمتر به خودش احترام بذاره ... خوب اينجا تنها چيزي که اهميت نداره احترام گذاشتنه ..دروغ مي گم؟ من اگه گفتم مردم عمله اند نه فقط منظورم به ظاهرشونه ...بلکه منظورم از نظر شعور اجتماعي بود ..معمولا برداشت از يه آدم عمله يعني اينکه طرف بدون اينکه بفهمه چه به چيه فقط کار کنه ....از نظر من بين اون آدم شيک و پيکي که تو يه رستوران سرپوشيده که همه دارن غذا مي خورن فرت و فرت سيگار مي کشه خيلي فرقي با اون کسي که مثلا ماهي يه بار مي ره حموم وجود نداره ...هر دوشون از نظر شعور اجتماعي لنگ مي زنن ... اون آدمي که مياد توخيابون همينجور تف مي کنه يا کارهاي ديگه مثلا با شعوره؟ ..خوب عمله اس ديگه ... بهشون هم که مي گي سريع جبهه مي گيرن و فحش مي دن به دولت و اين حرفها ...نمي دونم والله شايد انتظار دارن رئيس جمهور دستمال به دست با کيسه دنبالشون راه بيفته که هر وقت احتياج بود بده خدمتشون ! آدمها همين طور دارن روز به روز يلخي تر مي شن...به قول مامانم " بخور و دست به خشتک بمال" ...نتيجه اش هم اين مي شه که روز به روز پست رفت مي کنيم ..مردم بي ادب تر مي شن.... ولي در عوض انتظاراتشون مي ره بالاتر ...حاضر هم نيستن که يه کمي از خودشون مايه بزارن تلاش کنن تا آدمهاي بهتري واسه خودشون و بقيه بشن .... البته من هنوز نفهميدم که اين شعور واقعا به چي ربط داره ...يه موقعي فکر مي کردم با سواد مربوطه ولي ديدم نه مثال نقض زياده..آقاي دکتري که دماغش به سقف چسبيده از بس ادعا داره و وقتي مي ره خونه زنشو مي زنه يا مثالهاي ديگه ولي يه چيزه مطمئنم که تا کسي خودش نخواد با شعور نمي شه ...روي اين کار هم مثل همه چي ديگه بايد وقت گذاشت و چيز ياد گرفت ....شما چي مي گين؟

--------

August 25, 2002

چند سال پيش يه فرصتي پيش اومد رفتم کلاس گريم ...هميشه از گريم خوشم ميومد ..هنوزم مياد ... البته واسه خاطر اينکه وقت زياد نداشتم خيلي کلاس سطح بالايي انتخاب نکردم ولي خوب همونم کلي چيز بهم ياد داد...تقريبا يه سالي طول کشيد بعدش هم کارهاي ديگه مثل قالب سازي و ماسک سازي و اين چيزا رو هم امتحان کردم ... واسم خيلي جالب بود که تو گريم چه جوري يه خط خيلي کوچيک و محو مي تونه يه حسي رو به آدم منتقل کنه ... يه نقطه خيلي کوچولو مثلا باعث مي شد قيافه خشن , موذي يا احمق به نظر بياد ... تا مدتها بعد از کلاس هميشه تو چهره آدمها دنبال اين خطها مي گشتم ..بعضي ها بطور طبيعي اين خطها رو دارن ... يا اينکه مثلا ايراد صورتها رو به نظر خودم پيدا مي کردم ... البته بر عکسش هم بود مثلا با يه سايه و چهار تا خط محو يه قيافه مهربون مي شد ... اگه آدمها همه گريم داشتن يا قيافشون اون حسشون رو منتقل مي کرد خيلي خوب بود ... از رو نشونه ها مي شد فهميد که طرف چه جور آدميه ...ولي اينطوري نيست .... ممکنه بعضي وقتها بشه از رو قيافه حدس زد که آدمها چه جورين ولي خيلي وقتها آدم اشتباه مي کنه ...
البته واسه ارزيابي کردن يه آدم (کسي که نمي شناسيش) به جز قيافه , صدا و حرف و حرکات هم مهمه ... بعضي وقتها مثلا نحوه حرف زدن تاثير قيافه رو از بين مي بره يا اونو تشديد مي کنه .... نمي دونم تا حالا امتحان کردين يا نه... من خيلي اين کارو کردم ...يعني آدمها رو از ظاهرشون قضاوت کردم ...که مثلا فلاني به نظر مياد اينطوري باشه يا اونطوري باشه ... بعضي وقتها درست بوده بعضي وقتها غلط ... ولي الان خيلي گيج شدم ... احساس مي کنم اون چيزي که با اتکا بهش قضاوت مي کردم از کار افتاده ... چند وقت اخير چند تا برخورد برام اتفاق افتاده که مي شه گفت هيچ کدومش هم جالب نبوده ... يعني رو قضاوت خودم يه حرفهايي زدم يا يه عملي نشون دادم ولي عکس العملي که ديدم کاملا غير منتظره بود ... تا يه حدي که چند جا باعث کات شدن روابط شد..درصورتيکه من اصلا يه همچين قصدي نداشتم و نفهميدم که چرا اينطوري شد ... اين مساله خيلي ذهنمو مشغول کرده ..بعدش که فکر کردم ديدم اشکال از من بوده ... من بر اساس قيافه ( منظورم اون حسيه که از ديدن يه نفر بهتون دست مي ده) و حرف و سخن و کارهايي که ازشون ديده بودم يه برداشت شخصيتي تو ذهنم کرده بودم , بعد رو همون اساس برخورد کردم و نتيجه اون شد که گفتم ... حالا فهميدم که آدمها زياد قابل پيش بيني نيستند ... زندگي خيلي راحت نيست ... ظرفيت آدمها با هم فرق داره ....آدمها رو نمي شه راحت شناخت حتي اون کسي که سالهاست فکر مي کني مي شناسيش ....ديدم اونهايي که روابطشون با مردم سطحيه راحت تر زندگي مي کنن ...اگه بخواهي خيلي واسه آدمها وقت بذاري و سعي در شناختشون بکني هيچ معلوم نيست آخر و عاقبت خوبي در انتظارت باشه .... نمي دونم شايد هم اشتباه مي کنم...البته مي دونم خيليها هستن که ارزش دارن آدم روشون کلي وقت بذاره و بشناستشون .....حتما تو زندگي همه از اين آدمها پيدا مي شن .. می دونين دچار احساسات ضد و نقيض شدم .... اينکه بالاخره چه کار کنم ...

--------

August 21, 2002

چند روز پيش يه کاري داشتم رفتم تجريش ...من يه جاهايي مثل تجريش رو خيلي دوست دارم ..کلا از جاييکه مغازه زياد باشه و شلوغ باشه خوشم مياد ...ولي اينبار که رفتم حالم از همه چي به هم خورد... تازه ساعت 4-5 رفتم که هنوز خلوت بود ...به يه نکته اساسي رسيدم که – دور از جون شما – 90 درصد ملت شريف ايران عمله اند...ميگين نه ...برين ببينين ... به جز يه مناطق محدود که مي شه گفت آدمهاش ايزوله هستن ( منظورم اين نيست که حتما خوب هستن ) بقيه جاها همه از دم عمله ...يه جورايي همه گر شدن ..کثيفن ...بي ادبن ....آدم نگاهشون که مي کنه مي خواد عق بزنه ... حموم اينا که تو کار نيست ..حالا چله تابستونه و همه جا گرمه هم اصلا مهم نيست ! آدم مي تونه در عين حالي که وضع مالي خوبي نداره تميز هم باشه .... شونه و برس و اين حرفها هم که نمي دونن يعني چي ... صورتها همه يه جوريه ..لباسها کثافت ...يا دارن تف مي کنن رو زمين يا دستشون تا آرنج تو دماغشونه ...يا به آدم تنه مي زنن يا مزخرف مي گن .... زنها هم همينطور .... قيافه ها همه عرق کرده ...پريشون .... يه عالمه هم رو هم لباس پوشيدن مي ترسن يه وقت بچان!
هميشه خدا وقتي تظاهرات مردومو تو کشور هاي مختلف نشون مي دن من غصه ام مي گيره .... مهم نيست کدوم کشور باشه ها.... اگه دقت کنين مردمشون چه فقير باشن چه پولدار به نظر تر تميز ميان ...خيلي شيک و مرتبن ...حتي يه بار داشتم تظاهرات تو مصر رو نگاه مي کردم که مسلمونها بودن ديدم اونها هم تميزن ولي امان از وقتي که تظاهرات ايراني ها رو نشون بده ...شما فقط رنگ تيره مي بيني ..همه قيافه ها زشت و گري گوري ...آدم افسردگي مي گيره ....خانمها همه يه تيغ مشکي ...همه هم بي ريخت ....نمي دونم چرا اين اختلاف طبقاتي تو قيافه ها هم داره نمود پيدا مي کنه ...اين قشر مردم عامي هينطور دارن بدتر مي شن .... همه جا مرده است.... خيابونها کثيفه ... حالا من که رهگذرم و به درک , رد مي شم ميرم ...خودشون که دارن تو اين آشغالا زندگي مي کنن چي ... اين مغازه داراي تو بازار ...حال آدمو به هم مي زنن ...همه بي چاک دهن ....عامي ....شکمها گنده ....از اونها که معلومه تا خرخره مي خورن , دهنشون رو با دستشون پاک مي کنن بعدش هم يه آروغ گنده مي زنن .... من خيلي دلم مي خواد يه جايي زندگي کنم که دور و بري هام آدمهاي تر تميز و با ادبي باشن ... يه آدمهايي که از معاشرتشون لذت ببرم ...تا حالا که همچين سعادتي نصيبم نشده ....به اين مردم هم که نمي شه اميد بست ...روز به روز دارن بدتر مي شن ....

--------

August 18, 2002

داشتم بلاگ لامپ رو می خوندم ديدم يه لينک داده به توت فرنگي! تا حالا بلاگشو نديده بودم گفتم يه سري بزنم ...مي دونين برام خيلي جالبه که از اين همه موضوع که تو زندگي آدم وجود داره اين موضوع رو براي نوشتن انتخاب کرده , حالا اين به درک ولي اين لحن زشت و عامي حالمو به هم مي زنه ...نمي دونم چرا مردم فکر ميکنن که تجربيات اينچنيني مايه افتخاره واسشون و تا مي تونن باد ميندازن به بوقشون که ما اين کارو کرديم و اون کارو کرديم! حالا انگار که هنر کردن! اين يه کاريه که از اول خلقت بشر همه مي کردن حالا بعضي ها شعورشون مي رسه و انسانيشو انتخاب مي کنن بعضي ها هم نه به همون روش و سبک حيووني راضين!
اين البته به من هيچ ربطي نداره ...هر کسي هر گهي مي خواد تو زندگيش بخوره به من مربوط نيست (م نظورم آدمهايي که تو زندگي من هيچ نقشي ندارن) ولي دلم به حال خودمون و آيندمون مي سوزه که بايد با يه همچين آدمهايي دور و ورمون زندگي کنيم ..آدمهايي که احتمالا ظاهرشون مثل من و شما عاديه ولي امان از باطنشون!
يه نکته خيلي قشنگ و جالب ديگه هم که بهش برخوردم اينه که اگه تو نظر خواهي ها رو نگاه کنين 90 درصدشون جز اسم هيچي ديگه نذاشتن ....حالا کار ندارم که id هايي که انتخاب کردن نشان از شعور و فهم بي کران داره! خوب آدمي که دلش له له مي زنه واسه اين چيزها و شنيدنش از بقيه هم براش جالب و دلنوازه انقدر شجاعت نداره که مسئوليتشو قبول کنه و بگه خوشش مياد ...جالبه که همه اين آدمها پشت يه نقابي قايم مي شن .... فکر مي کنن واسه اينکه نشون بدن بزرگ شدن , مرد شدن, آدم! شدن بايد حرفهاي زشت نقل دهنشون باشه ... اين يه بخش طبيعي زندگيه که واسه همه پيش مياد ولي لزومي نداره آدم همه زندگي خصوصيشو واسه مردم بگه ...حالا کاري به اين بلاگ توت ندارم ...کلا دارم راجع به ادمها صحبت مي کنم که از آزادي و رهايي فقط اينو فهميدن و فکر مي کنن اگه برن يه جايي که اين مسائل واسشون آزاد باشه ديگه دنيا گلستان مي شه ... نمي دونم شايد واسه اونا بشه ...بالاخره هر کس با توجه به گنجايش مغزش از زندگي لذت مي بره!

--------

August 15, 2002

چند روز پيش تو روزنامه نوشته بود قراره ايران با افغانستان تو يه سري زمينه ها همکاري کنه از جمله تربيت نيروي پليس !
ياد يه موضوعي افتادم .. يکی دو ماه پيش اين همکار ما داشت تعريف مي کرد که پسرخاله اش يه نيمچه کارخونه تو جاده ساوه اونطرفا داره...يه روز تو کارگاه حال يکي از کارگرا بد مي شه اينام با يه وانت مي برنش بيمارستان ..خلاصه يارو رو مي برن بستري مي کنن و کارهاش انجام مي شه بعد که ميان بيرون مي بينين جا تره و وانت نيست! خلاصه وانت رو برده بودن ..مي رن کلانتري و اين حرفها ...
چند روزي مي گذره ...پسر کوچک صاحب کارخونه که 17-18 سالشه داشته با تاکسي مي رفته کارخونه ...تو اين کوچه ها يهو چشمشم ميفته به وانت ..پياده مي شه و مي بينه بله وانت خودشونه ..اون بغل يه مفازه سنگ بري بوده ميره به اونا مي گه اين ماشين دزديه ...خلاصه زنگ مي زنن به 110 اونم نمياد! خودشون صبر مي کنن که اگه کسي اومد سراغ ماشين بريزن سرش...يه مدت مي گذره يه پيکان مياد توش 5-6 تا از اين نره لاتها که قمه و اين چيزا همراهشونه ....يه چيزاي ماشينو وا مي کنن و ميرن ..اينام از ترسشون بيرون نميان ... پشت سرش يه ماشين ديگه مياد وانت رو بکسل مي کنه و ميبره ..اين پسره هم تاکسي مي گيره دنبال اونها...تو راه يکي از ماشين پليس جديدا رو مي بينه و بهشون مي گه چي شده و اونها هو چون بکسل مي کردن نمي تونستن تند برن و مي گيرنشون ..اونها هم مي گن ما تعميرکار هستيم ولي مي برنشون کلانتري ...پرونده تشکيل مي دن همون موقع يه نفر مياد وثيقه بذاره دزدها رو ببره و مي گه که اينا شاگرد تعميرکارن ولي خوب قبول نمي کنن بعد رئيس کلانتري به اينا مي گه ماشين رو ببرين ترمينال جنوب (يا غرب يادم نيست) بخوابونين بعدش بياين اينجا ...تو اين فاصله صاحب ماشين هم مياد ..حلا دو تا از صاحب ماشينها مي شينن پشت وانت و يکي ديگه هم با دو تا مجرمها و 2 تا جوجه پليس مي شينن تو ماشين صاحب وانت ..مي رن تا ترمينال ..اونجا يکي از سربازها پياده مي شه قبض پارکينگ رو بگيره تو اين فاصله هي آدمها ميومدن دم ماشين و به هواي اينکه اينا مسافر کشن مسير مي دادن نگو اينا دوستها دزدا بودن و مي خواستن بهشون بگن ما اينجاييم ..
خلاصه تا اينا به خودشون بجنبن 7-8 تا موتور سوار با زنجير و قمه مي ريزن و دزدا رو از ماشين پياده مي کنن و ترک موتور مي برن...يکي از سربازا که دنبالشون مي ره رو هم مي زنن که بدبخت مي ره بيمارستان ... پسره که ماشين رو پيدا کرده بود هم مي پره پايين که اينا رو بگيره اونم مي زنن ...خلاصه اينا دست از پا درازتر بر مي گردن کلانتري ..رئيس کلانتري مي گه کي به شما گفت برين ترمينال ؟ پسره مي گه خودت ! اونم مي زنه تو گوش يارو ...حالا شانس اينا همون موقع معاون قاليباف ( يه همچين کسي) مي رسه و دهن کلانتري رو سرويس مي کنه ..ديگه بعدش نمي دونم چي شده ولي اينجا چند تا مسئله پيش مياد
1- حالا به فرض که بايد ماشين دزدي رو ببرن اون سر شهر بخوابونن تو پارکينگ ...دزدا رو واسه چي فرستادن؟
2- خبر مرگشون دزدا رو هم فرستادن اين سربازهايي که مواظب دزدا هستن يه باتوم هم نبايد داشته باشن؟ وقتي اين لند کروز ها با کلي اسلحه و مجهز تو شهر مي گردن اونوقت دزدا و قاچاقچي ها رو اينطوري بايد جابجا کرد؟ چطور اگه يکي به قول خودشون مورد منکراتي داشته باشه تو کلانتري نگهش مي دارن ولي احتمالا دزدي و قاچاق مورد منکراتي نيست!
3- از همه اينها نتيجه مي گيريم که کلانتري هم همدست دزداست ..حتما يه چيزي بهش مي ماسه که دزدا رو راحت مي بره تو شهر اونم يه جاي شلوغ که همدستها درشون بدن
4- حالا من موندم اين وسط که اينا چي رو مي خوان به افغاني ها ياد بدن؟ نکه خيلي سيستم دارن ...اين همدست بازي و اين حرفها رو که اونا از ما بيشتر بلدن!!!!!

خلاصه خدا آخر و عاقبت همه ما رو ختم به خير بکنه! آمين!!!

--------

August 12, 2002

حوصله ام سر رفته ....البته نه به اون معنای هميشگي ...اتفاقا کلي برنامه هاي مختلف دارم و هر روز سرم شلوغه ...منظورم اينه که دلم مي خواد آدمهاي جديدي ببينم ...يه سبک جديدي زندگي ..چه مي دونم يه مسافرت نسبتا طولاني ... تو اين مايه ها ...در حقيقت از سبک يکنواخت زندگي حوصله ام سر رفته ....از اين کار مسخره اي که دارم ...البته اين خيلي بده که من هميشه دارم غر مي زنم ...وقتي اين جوري مي شم از زمين و زمان ايراد مي گيرم ...خوب هم مي کنم! ..انقدر ادامه اش مي دم تا راحت بشم ....
الان يه جوريم ...برنامه خاصي ندارم ...فقط دارم روزهامو مي گذرونم و تا اونجا هم که مي تونم يه کاري مي کنم که بهم خوش بگذره ...خوش هم مي گذره ولي بازم حوصله ام سر رفته ...اين مسئله پيدا کردن آدم ها و دوست هاي جديد هميشه واسه من مشکلي بوده چون نمي دونم بايد کجا دنبالش بگردم ..اونقدر ها هم آدم راحتي نيستم که زود با همه دوست بشم ...خلاصه اگه کمکي , پيشنهادي چيزي دارين ما رو بي نصيب نذارين

--------

August 08, 2002

خيلي چيزها معني اش عوض شده...خيلي چيزها ارزش بوده حالا شده ضد ارزش ! برعکسش هم هست..
حالا ديگه مردم انتظار دارن اگه بهشون بگي طرف آدم خوبيه با يه خر طرف بشن ....يکي که تا دلشون مي خواد بزنن تو سرش , هيچي نگه ....اصلا نه بهشون نگه ...جوابشون رو نده , هر حالتي که داشته باشن تحملشون کنه و خودشم هميشه سر حال باشه و بخنده!
فقط کافيه اون آدم خوب يه بار بگه نه...يا مثلا جوابشون رو بده يا يه حرفي بزنه که خيلي به مزاقشون جور در نياد! سريع جبهه مي گيرن که " اصلا فکر نمي کردم يه همچين ادمي باشي! من فکر مي کردم تو آدم خوبي هستي , حيف اين مدت که واست ارزش قائل شدم و ..."
در حالي که اصلا اتفاقي نيفتاده! اونم يه آدمه مثل بقيه ...من خودم آدم دريده اي نيستم... معمولا هم سعي مي کنم آزارم به کسي نرسه ..ولي يه وقتها مي بينم بعضي ها فکر مي کنن که خوب بودن (با تعريفي که اون بالا گفتم) وظيفه منه! اونوقت ممکنه يه حرفي بزنم يا يه کاري بکنم که خوششون نياد بعدش يهو مي شم پست ترين آدم روي زمين!
اين مثل هر کسي از ظن خود شد يار من نمي دونم خيلي به اين موضوع ربط داره يا نه ولي احساس مي کنم مردم همه چي رو بر اساس خودشون قضاوت مي کنن ..يعني مي گن فلاني آدم خوبيه چون من ازش راضيم ! چون مطابق ميل من رفتار مي کنه..اونوقت يه آدمي که چند نفر مي گن خوبه يعني به همشون سرويس مي ده ...يعني يه جورايي توسري خور مي شه...نمي دونم برداشت من درسته يا نه در هر حال اين يه مسئله اي که من چندين بار باهاش مواجه شدم!

--------

August 07, 2002

نمي دونم چرا تازگيها مردم اينقدر باحال شدن! شايد براتون پيش اومده باشه .... بالاخره دور و بر هر کس کلي ادم هاي مختلف هستن با سطح روابط مختلف ...فرض کنين يکي از اين ادمهايي که حالا يا دوسته معموليه يا همکاره يا همکلاسه يا.... که باهاش از نظر حسي هيچ رابطه اي ندارين ولي ممکنه اون داشته باشه يعني يه رابطه يه طرفه ...اونوقت اينش جالبه که شما هر کاري که بکنين و نکنين هر چي بگين يا هر حالي که داشته باشين اون به نفع يا ضرر خودش تحليل مي کنه .... اينش به کنار شما بايد جواب هم پس بدين!!!
يکي نيست بگه بابا آقا جون / خانم جون , من يه بخشي از ساعات روز رو با شمام ولي دنياي من تو اين چند ساعت خلاصه نمي شه ..منم يه زندگي دارم با کلي اتفاقات و آدمهاي ديگه و کاراهاي ديگه که شما ممکنه هيچي ازشون ندونين..چرا فکر مي کنين تمام کارها و حرفهاي من مربوط به شماست... والله يه کاري مي کنن که آدم حتي سلام عليک درست و حسابي هم نمي تونه بکنه و مجبور مي شه هميشه خودشو بي تفاوت نشون بده که يه وقتي امر به ايشون مشتبه نشه!
يه جورايي خودخواه شدن ...اصلا انگار تو مخيلشون نمي گنجه که مردم خيلي چيزها تو زندگيشون هست که شايد نخون همه بدونن ...شايد نخوان همه چی رو برای همه توضيح بدن ..زور که نيست شايد حال و روزشون هم به اون قسمتهاي زندگيشون مربوط باشه ولي اينا مي خوان به زور همه چي رو به خودشون ربط بدن و بعدش هم سوال و جواب که چرا اين کارو نکردي؟ چرا اون طوري جواب دادي؟ چرا ا من گفتن فلان تو گفتي فلان و.... انگار مغزاشون بيماره ....يا درحقيقت دچار خود محور بيني شدن!

--------

مکالمه دو نفره تو کارواش!
اون : ببخشيد اون ماشينه مال شماست؟
من: بله
اون: ازش راضي هستين؟ خوب مي ره؟
من: آره خوبه...من راضيم ... بد نيست
اون: البته من از امريکا اومدم , يعني پدرم مرده اومده بودم ايران حالام بر مي گردم ...اين ماشين شما از فلان ماشين قشنگتره !
من: مرسي!!!
اون: خوب مزاحمتون نمي شم...قربونتون برم!

--------

August 06, 2002

امروز بعد از مدتها واسه يه چند ساعت عميق لذت بردم البته من کاري نکردم فقط نشستم و نگاه کردم ...با دوستم رفته بودم تمرين تئاترشون ...البته هنوز کار رو تو دست نگرفتن و دارن اتود مي زنن ...من تا حالا تمرينشون رو نديده بودم .....خيلي خوشم اومد ....جالبه که اونا تمرين کردن و من شارژ شدم! اصلا نفهميدم اين سه ساعت چه جوري گذشت.
برام خيلي جالب بود..بعنوان تمرين بدن قرار شد بدنشون رو با موسيقي تکون بدن ...يعني يه جورايي هماهنگ بشن ...من تا حالا اين کارو نکردم ولي خيلي دوست دارم امتحانش کنم ...اينکه بدنت انقدر نرم باشه که بتوني با هر آهنگي تکونش بدي و هماهنگش کني خيلي هيجان انگيزه .....
بعد يه کم فکر کردم ديدم من هيچ کاري واسه بدنم انجام نمي دم ...يعني زياد بهش توجه نمي کنم ...خيلي وقتها رو فرم نيست ...واسش برنامه خاصي ندارم ...هر موقع وقت کم ميارم از سهم اون مي زنم...هر جا تنبليم مياد کارهاي اونو حذف مي کنم!
بيچاره پر از استرس است ... با چند تا حرکت ساده کششي مي شه خاليش کرد ولي ....
وقت خوابش خيلي منظم نيست ...يعني کمبود داره ...وضع تغذيه اش هم که نگو ...افتضاح!
کلا توانش کمه و خيلي جاها کم مياره ...
نفس هم که اصلا نداره تا 2 تا پله بالا مي ره به هن هن ميفته ....خيلي بده!
اين آقاي کياني که با بچه ها کار مي کنه عشق مشروطه و اين حرفهاست ...تو قاجاريه و ..الدين شاه ها واسه خودش حال مي کنه ...کريم شيره اي ...آبجي مظفر ...وقتي داشتن متن رو مي خوندن تازه فهميدم چقدر اطلاعاتم کمه!
يعني مثلا راجع به تاريخ ايران زياد حاليم نيست ...کم و بيش يه چيزهايي مي دونم ولي خوب خيلي زشته که آدم 25 , 26 سال يه جا زندگي کنه و راجع بهش چيزي ندونه...
اين يه کار بزرگه واسه من ...يه وقتي بايد بذارم و يه مطالعه حسابي داشته باشم ...اگه يه پا هم داشته باشم محشر مي شه..ميشه کلي بحث هم کرد ...از اين برنامه ها زياد دارم ولي هنوز هيچ کدومشون رو کامل انجام ندادم ..راستش مي ترسم شروع کنم و نصفه ول کنم ...
يکي از اين برنامه ها خوندن تاريخ تمدنه که يه چند ماهي وقت مي گيره ...بعدش در مورد هنر , فلسفه و سياست خيلي دلم مي خواد که يه اصلاعات عمومي کاملي در داشته باشم ...يه چيزهايي مي دونم ولي يه جورايي از هر چمن گليه!

--------

August 03, 2002

1- من اين رو خوندم , خيلي هم خوشم اومد و کلي خنديدم . بعدش يه پرينت گرفتم دادم بقيه اهل خونه هم خوندن و خوششون اومد بعدش هم بابم پرينت رو ورداشت و رفت! ....خلاصه اگه ديدن يهو همه جا پر شد بدونين کار فک و فاميل ماست ....البته حق کپي رايت شاهين خان هم محفوظه ها!!!!
2- يه وقت فکر نکنين اين وبلاگ نويسها الکي اند ها...ماشاالله همه جور توشون پيدا مي شه .... کارآگاه خصوصي شون هم پيدا شد .... آهاي عزيزاني که سر مبارکو مي اندازين پايين و هي ميرين تو اين چت روم ها و مي چتين ....حواستون جمع باشه اين وسط ها يکي پيدا مي شه که منشش سهرابي باشه و دودمانتون رو به باد بده .....به اين مي گن اطلاع رساني دقيق و شفاف .....خلاصه حواسها جمع !!!!! ( :
3- بالاخره ما رفتيم اين تئاتر خانه برنارد آلبا رو ديديم ....بد نبود ! البته چنگي هم به دل نمي زد ....حالا اگه يه وقت خيلي بيکار بودين و حوصلتون سر رفته بود و دلتون هوس کرده بود تئاتر ببينه و روز رستاخيز رو هم ديده بودين مي تونين برين ببينين تو خونه برنارد آلبا چه خبره!!!!!
4- هممون يه آرزوهايي داريم که جزو آرزوهاي دست نيافتني و محاله و از طرفي هم آدم دلش نمياد که ازشون بگذره .... يکي از آرزوهاي محال من که معمولا تابستونها از اون زيرا پيداش مي شه و هر شب قبل از خواب يادم مياد اينه که " شب که خوابيديم و صبح شد بيدار شديم ...يهو ببينيم اين پارک ملت از اينجا شوت شده رفته اونور شهر و نمايشگاه و شهر بازي رو هم با خودش برده .." واي که چه حالي مي ده اگه اين آرزو برآورده بشه ...دور از جون شما , تابستونها با اين ملت غيور هميشه در صحنه (که فکر مي کنن صحنه يعني پارک ملت ) دهن ما تا به کجا صاف است!
5- يه وقتهايي هست که آدم از زور بيکاري به در و ديوار مي زنه و از بي برنامگي مي خواد بميره ... بعد يهو يه دوره مي شه که همه يادشون ميفته بايد يه برنامه بذارن ...اونوقت چي ميشه ؟ هيچي عين چي بايد بدويي و همه برنامه ها هم اورلب مي شه و آدم اصلا نمي فهمه روز چه جوري مي گذره ...مثل من که تو اين چند روزه نفهميدم کي شب شد و کي صبح!

--------