« | Main | »

می گم خيلي خوبه ها ....من يه چيزي مي نويسم ايشون تعريف مي کنن , ايشون تکذيب می کنن که " بابا اينا چيه مي نويسي , نه به اون آرامش اوليه نه به اين شلوغي الان! از وقتي که اينو خوندم (مطلبو) همش تو سرم موتور و ماشين و اين چيزاست , شب هم خواب مي بينم که تريلي از روم رد شده! خلاصه حسابي شلوغش کردي" ما هم گفتيم چشم , حالا که بعد از 11 سال شما رو زيارت کرديم! ديگه اذيت نمي کنيم! براتون از آرامش حرف مي زنيم که حال کنين ! عجالتا اين شعر رو داشته باشين تا بعد!!!

مردي که آپارتمانش پر از ستاره است!!
نه به خانه پدري
و نه به دعواهاي تو با ليلا
و نه به ...
به چيزي نمي انديشيدم
و فرقي نمي کرد
تو باشم يا خودم
و يا مردي که آپارتمانش پر از ستاره است
احساس مي کردم
صدای خداوند را مي شنوم
رها و آرام بودم
چون عصرهاي تابستان
چه شب زيبايي بود!
خوادند ,
رهايي از تعلق,
من
و فرشتگاني که بيصدا آواز مي خواندند
ديشب
چقدر راحت مي توانستم بميرم!

--------