« | Main | »

امروز هم (تا الان) مثل روزهای ديگه بود...فرقش اين بود که دمدما ی صبح حدود 5-6 پام تو خواب گرفت و تا ول کنه من همينجور چهار چنگولي مونده بودم! بعدش هم رفتم شرکت مثل هر روز.... کار چنداني هم نداشيتم .... بعد که email هامو چک کردم ديدم يه دوست نازنين که ازش يه راهنمايي خواسته بودم جوابمو داده و لابه لاي جواب هم ازم پرسيده "حالا چرا مي خواهي اين کارو بکني ..نکنه به فلاني حسوديت مي شه؟" البته مي دونم که باهام شوخي کرده و سر به سرم مي ذاره ولي نمي دونم چرا دلم گرفت ....دروغ نگفته باشم تو زندگيم 2-3 باري حسودي کردم ...ولي اون ته ته دلم و بعدش هم همونجا خفش کردم ...فقط شد يه راز بين من و خودم ...نمي دونم چرا خوندن اين حرف غصه دارم کرد ...در هر حال منم ادمم و بعضي وقتها هم بي جنبه مي شم!!!!
ولي خيالي نيست الان ميرم کتاب نيکولا کوچولو رو که خيلي باحاله مي خونم...داستان مدرسه رفتن يه پسره که شاگرد اول کلاسشون يه جاسوس کثيفه و چون عينک داره نميشه هميشه زدش ...يا اون يکي که دائم داره مي خوره يا اوني که باباش پولداره و همه چي براش مي خره يا اونکه خيلي دلش مي خواد با مشت بزنه تو دماغ بقيه! ....بعدش همه چي يادم ميره (:

--------