« | Main | »

بدون شرح!!!
روزگاری پسری بود که احساسات زيادي داشت . او هر روز احساساتش را بيرون مي ريخت و نشان مي داد.وقتي پسرک احساساتش را نشان مي داد , خانواده اش از او خوششان مي آمد.
بنابراين , او شروع به چسباندن آنها بر روي آستين هايش کرد .
تا اينکه يک روز , پدرش گفت که ديگر مايل نيست احساس ترس پسرک را ببيند. و کوشش کرد آن را با زور بکند!!
اما احساس ترس کنده نمي شد!
بنابراين پدر گفت که به پسرک مقداري سرسختي و خشونت خواهد داد تا ترسش را با آن بپوشاند .
پوشاندن ترس با سرسختي و خشونت کار دشواري بود .
مادر و مادربزرگ هم کمک کردند.
روزهاي زيادي طول کشيد.
وقتي کار تمام شد , پدر گفت : " حالا تو خوب و دوست داشتني شدي. ما بعضي از احساسات تو را با خشونت و سرسختي پوشانده ايم . به اين ترتيب وقتي تو بزرگ شدي , آدمي قوي و خوب خواهي شد ."
وقتي پسرک کمي بزرگتر شد , يک دوست پيدا کرد.
دوست او هم احساساتش را روي آستين هايش چسبانده بود.
اما روزي دوستش به او گفت :" مادرم از من مي خواهد که احساس تنهاييم را بپوشانم . و از حالا به بعد من فرق خواهم کرد ." و او فرق کرد!
پسر کوچولو هم تصميم گرفت احساس تنهاييش را پنهان کند , و کمي خشم از غريبه اي گرفت .
او وصله هاي بزرگي از خشم را روي تنهاييش چسباند.
پنهان کردن احساس تنهايي کار سختي بود . يک روز وقتي پسرک به مدرسه رفت, مقداري از احساس تنهاييش نمايان شد.
بنابراين معلمش او را بعد از کلاس نگه داشت و مقداري احساس گناه به او داد تا با آن احساس تنهاييش را بپو.شاند.
پسرک بعضي شبها که تنها بود , نگاهي به احساساتش مي انداخت . خشونت و خشم . گناه را مي کند و به تنهايي و ترسش نگاه مي کرد.
بعد مجبور مي شد وقت زيادي صرف کند تا دوباره خشونت و خشم و گناه را سر جايشان قرار دهد.
يک شب , متوجه شد که تنهايي و ترسش خيلي رشد کرده اند و دارند از اطراف وصله ها بيرون مي زنند .
پسرک مجبور شد سري به بيرون بزند تا براي پوشاندن تنهاييش خشم بيشتري پيدا کند و توانست تمام سرسختي و خشونتي را که پدرش ذخيره کرده بود به دست آورد و ترسش را بپوشاند.
پسر بزرگ شد و خيلي محبوب بود . همه مي گفتند که او خيلي خوب مي تواند احساساتش را پنهان کند.
يک روز پدرش به او گفت از اينکه پسرش آدم سرسختي بار آمده است ,احساسا غرور مي کند و مايل است در اين احساس با او شريک شود.
اما پسر نتوانست جايي براي چسباندن احساس غرور پيدا کند چون سرسختيش خيلي بزرگ شده بود .
پسر در پيدا کردن جا براي قرار دادن احساسات ديگر بر روي آستين هايش , دچار مشکل شده بود . سرسختي و خشم , تنها احساساتي بودند که به چشم مي خوردند.
تا اينکه يک روز به آدم ديگري برخورد
و آنها با هم دوست شدند.
آنها فکر کردند که خيلي به هم شباهت دارند , چون هر دو فقط احساس سرسختي و خشم داشتند.
اما يک روز...........
آن دوست رازي را به پسر گفت .
" من واقعا شبيه تو نيستم....
سر سختي و خشم فقط وصله هايي هستند که تنهايي و ترس مرا پنهان مي کنند "
و بعد گوشه سرسختيش را بلند کرد و ترسش را به پسر نشان داد :
فقط براي يک لحظه .
پسر کمي ساکت نشست و صحبتي نکرد . بعد با احتياط لبه سرسختيش را کمي عقب زد و ترسش را نشان داد . دوستش آن را ديد.
و پسر هم گوشه خشمش را کمي تا زد و دوستش تنهاييش را هم ديد.
بعد , دوستش وصله را کنار زد و به آرامي و نرمي احساسا ترس پسرک را لمس کرد و سپس بر احساس تنهايي او دست کشيد و تماس و لمس آن دوست مثل سحر و جادو بود....
چون احساس مورد قبول بودن روي آستين هاي پسر ظاهر شد
و او وقتي دوباره خود را نگاه کرد ,
ديد که فرق کرده است .
تمام احساسات واقعي او داشتند خودشان را نشان مي دادند ! و سرسختي و خشم او کوچکتر شده بودند !
بنابراين , پسرک دانست که
هر وقت کسي به او احساس مورد قبول بودن بدهد ,
او به خشم کمتري نياز دارد.
و در نتيجه جاي بيشتري براي نشان دادن احساسات حقيقيش وجود خواهد داشت ....
حالا آن احساس هر چه مي خواهد باشد.

--------