« | Main | »

خسته ام ... يعني ذهنم مشغوله ....در حقيقت افسارش از دستم در رفته ...يه خر تو خري اونجا شده که بيا و ببين .... انگار همه چي به هم گره خورده ...در اصل نمي تونم فکر کنم ...احساس مي کنم دارم رو هوا زندگي مي کنم ... شبها قبل از اينکه خوابم ببره يکي از سرگرميهام خيالبافيه ...الان مدتيه که اونم نيست ..خيالهام يه جايي گم شدن ...وقتي چشمامو مي بندم نمي خوابم , مي ميرم!!! اصلا نمي فهمم کي صبح شد ...گذر زمان رو حس نمي کنم ....انگا نه انگار که خوابيدم .... شب مي شه , صبح مي شه و من کوچکترين حسي ندارم .... موتور مغزم از کار افتاده ....فکر مي کنم زيادي ازش کار کشيدم طفلک حالش بد شده ....اصلا حس نمي کنم که وجود داره .... حالا چکار بايد کرد ؟ بذارم به حال خودش ؟ اگه به هوش نيومد چي؟ اگه مرخص شد؟ يا اينکه به زور ازش کار بکشم؟ اونوقت اگه بد تر شد چي؟ اصلا راهي هست ؟ هيچ اميدي وجود داره؟ شما بگين چکار کنم؟
--------