" /> مریم گلی: July 2002 Archives

« June 2002 | Main | August 2002 »

July 31, 2002

شما از چه اسمی خوشتون مياد؟ اگه قرار باشه واسه يه نفر (مثلا بچتون) اسم بذارين چي انتخاب مي کنين؟
از اسم خودتون خوشتون مياد؟ خوب مسلما آدما سليقشون با هم فرق داره و و هيچ کس هم تو انتخاب اسم خودش دخالت نداشته ...خوب من با اسمم مشکلي ندارم البته گاهي وقتها ( بچه تر که بودم) حرصم مي گرفت که اسمم اينقدر زياده ..حالا ديگه زياد برام مهم نيست ...با اين اسم جا افتادم .... البته يه چيزي هم هست وقتي يه اسمي رو براي کسي انتخاب مي کنن انگار بعد از يه مدت اين اسمه ميشه قالب تن طرف و آدم فکر مي کنه هيچ اسم ديگه اي بهش نمياد .
من بيشتر از اسمهايي خوشم مياد که به عنوان اسم آدم خيلي جا افتاده نيستن ... يه زماني خيلي دوست داشتم (البته هنوز هم دارم) که اگه يه روزي بچه دار شدم اسم دخترمو بزارم باران ...باران نشد از نبات يا گلاب هم خوشم مياد ...يه بار داشتم يه مصاحبه مي خوندم از يه خانم نقاشي که اسم بچه هاشو گذاشته بود ابريشم و مليله ...به نظرم خيلي جالب اومد ...يا مثلا همين همايون ارشادي خودمون يه دختر داره که اسمش بوسه است ...از اين مدل اسمها خوشم مياد ....البته همه چي رو نمي شه بعنوان اسم آدم استفاده کرد ...ما يه آشنايي داريم که با هزار زور و زحمت ( چون ثبت قبول نمي کرد) اسم دخترشون رو گذاشتن آبي .... خوب آبي يه رنگه ولي نميدونم ميشه بعنوان اسم آدم هم روش حساب کرد يا نه ... از اسم جالب تر برام ترکيب اسم و فاميله ...ادمهايي که اسم و فاميلشون رو هم يه معني مي ده خيلي قشنگه ..مثلا بهار ايراني , پرواز کوچک , فرياد رسا , ساعد مشکي , نسيم نوروزي , ديان دادخواه , گلاب ادينه و .... بعضي از ترکيبها هم خيلي بامزن مثل پسته خندان! (اين جدا اسم يه نفره ها )
کلا بعضي اسمها انگار يه سن خاصي دارن مثلا يه دختر کوچولو که اسمش فرضا فريده است آدم رو ياد بچه اي ميندازه که کفش مامانشو پوشيده ...يا مثلا يه خانمي رو مي شناسم که 50 و خورده اي سالشه و اسمش شنگوله ....خوب يه کمي بهش نمياد! خلاصه اين اسمها هم دنيايي دارن .....

--------

July 30, 2002

امروز يه چيزي بهم گفتن که برام جالب بود و مشتاق شدم بدونم بقيه در مورد من چي فکر مي کنن!
يه آدمي که چند ساله در حد سلام و عليک مي شناسمش و دورادور ازش خبر دارم گفته : من انقدر بداخلاق به نطر ميام که فکر نميکنه ( يا نمي کرده) که بشه دو کلمه با من حرف زد!
خوب منم مثل همه بعضي وقتها خوش اخلاقم بعضي وقتها بد اخلاق .... کلا اخلاقم مثل آب و هوا متغيره ولي هيچ وقت فکر نمي کردم اونقدر بداخلاق به نظر بيام که حتي مردم رغبت حرف زدن هم با من نداشته باشن1 البته رو حرف ايشون زياد نمي شه زياد جدی گرفت چون اونقدر برخورد نداشتيم که بشه رو قضاوتش خيلي حساب کرد ولي خوب بالاخره حتي اگه يه بار هم يه نفر رو ببيني کافيه که نسبت بهش ذهنيت پيدا کني!
خلاصه برام جالب شد که بدونم يه آدمي که منو يکي دو بار ديده چه جوري در مورد من فکر مي کنه...ادم چون خودش اخلاق خودشو مي دونه فکر مي کنه که بقيه هم همون جوري مي بيننش ولي خوب بعضي وقتها انقدر ديد آدمها جالبه که حد نداره .... من خودم زياد راجع به آدمها فکر مي کنم و خيلي دوست دارم روانکاويشون کنم ولي خوب ترجيح مي دم يه جوری باشه که در موردشون قضاوت نکنم ....در هر حال اين طوري ديگه ...شما چي؟ هيچ وقت براتون پيش نيومده که از نظر بقيه در مورد خودتون تعجب کنين؟

--------

July 28, 2002

خوب دوران نقاهت من هم تموم شد.
الان حالم خوبه ...ديروز رفتم واسه خودم مانتو خريدم ...وقتي اومدم خونه ديدم يکيش بند نداره خوشبختانه نزديک بود رفتم بندشو گرفتم ...بعد که تو خونه پوشيدم مامانم گفت اين گشاده پاشو بريم عوضش کنيم يه بار ديگه رفتيم ..هم پياده روي کرديم هم با مامانم که حرف زدم يهو حالم خوب شد ...حرف خاصي هم نزديم ها ..همون بحث هاي روزمره زندگي ...بعدش فهميدم همين چيزهاست که به زندگي معنا ميده ....لزومي نداره آدم هميشه فکر کنه ...همه چي رو تجزيه تحليل کنه ...دهن خودشو و همه رو صاف کنه که چي؟...که مي خواد زندگي کنه ..آسون تر از اين هم مي شه ...ميشه از همه چي لذت برد بدون اينکه در موردش فکر کرد ...ميشه خيلي از کارها رو چون دوست داري انجامش بدي نه به خاطر اينکه چيزي به دست بياري ..ميشه يه کتاب رو خوند , يه فيلم رو نگاه کرد بدون اينکه بخواي ازش پيامي در بياري فقط واسه خاطر اينکه ازش لذت ببري و وقتتو پر کني ... مي شه با دوستهات بگي و بخندي يا اصلا ساکت بشيني و از نگاه کردنشون لذت ببري بدون اينکه فکر کني رابطتون چه جوريه و تجزيه تحليلش کني .... خيلي سخته که ياد بگيري از همه چي لذت ببري .... ولي ناراحت نباش ...من هم بلد نيستم ولي حداقل اداشو که ميشه درآورد!.... مي توني بشيني و با خودت فکر کني که چه زندگي خوبي داري (خودمو مي گم) پدر مادر و برادر خوب , دوستهاي ماه , خونه زندگي , غم نون نداري ....يه کار داري ...يه درسي خوندي .... يه زندگي مي کني ...آره مي دونم که بايد زندگيت هدف داشته باشه , که اگه نداشته باشي يه لحظه هم نمي توني زندگي کني ولي ميشه بعضي وقتها همه اينها رو فراموش کرد و فقط تو حال زندگي کرد ..... اتاقمو دوباره ريختم به هم ...مثل همه وقتهايي که قاطي مي کنم , ناراحتم , خوشحالم , مشغوليت ذهني دارم , مي خوام يه کار جديد شروع کنم ..... اين تنها راهيه که مي تونم انرژيمو تخليه کنم , مثبت يا منفيش خيلي مهم نيست .... بعدش دفترمو ور داشتم (هنوز هم نزاشتمش زمين) و تمام چيزهايي رو که مي خوام و نمي خوام .... خوشم مياد و بدم مياد ..تموم آرزوهاي دست يافتني و دست نيافتني ... هدفهاي کوچک و بزرگ ...احساسهاي خوب و مسخره رو نوشتم ( هنوز هم تموم نشده) تموم کارهايي که تا حالا کردم چه خوب و چه بد ...تموم آدمهايي که باهاشون آشنا شدم و تو زندگيم يه اثري گذاشتن ...همه و همه رو مي نويسم ...بعد مي خونمشون ..بعضي هاشون مسخره اس بعضي هاش با معنا ...ولي مهم اينه که همش زندگي منه .... مي خوام اينطوري فکر کنم که تا حالا خيلي خوب زندگي کردم ...تموم مشکلاتمو قبول کنم ....قبول کنم که هر چي که اتفاق افتاده بخشي از زندگيم بوده و ديگه تموم شده ...فقط خاطراتش مونده ...از اين به بعدش جلوي رومه ... مي تونم همينطوري ادامه بدم ...مي تونم بهتر يا بدترش کنم ... بازم هر چي مي مونه فقط خاطره است ...فکر مي کنم بهتره هر چي که آرزوي انجام دادنش رو دارم انجام بدم اگه هم نشد روياشو تو دلم حفظ کنم .... اينطوري هميشه يه چيزي واسه خيالبافي دارم .... دوست دارم از اين به بعد بيشتر به آدمهاي دور و ورم توجه کنم .... دوست دارم اينطوري فکر کنم که اين آدمها به زندگيم معنا مي دن .... خيلي وراجي کردم ولي خوب لازم بود که همشو بگم .... آخه من هنوز هم مي خوام زندگي کنم.!

--------

July 25, 2002

خسته ام ... يعني ذهنم مشغوله ....در حقيقت افسارش از دستم در رفته ...يه خر تو خري اونجا شده که بيا و ببين .... انگار همه چي به هم گره خورده ...در اصل نمي تونم فکر کنم ...احساس مي کنم دارم رو هوا زندگي مي کنم ... شبها قبل از اينکه خوابم ببره يکي از سرگرميهام خيالبافيه ...الان مدتيه که اونم نيست ..خيالهام يه جايي گم شدن ...وقتي چشمامو مي بندم نمي خوابم , مي ميرم!!! اصلا نمي فهمم کي صبح شد ...گذر زمان رو حس نمي کنم ....انگا نه انگار که خوابيدم .... شب مي شه , صبح مي شه و من کوچکترين حسي ندارم .... موتور مغزم از کار افتاده ....فکر مي کنم زيادي ازش کار کشيدم طفلک حالش بد شده ....اصلا حس نمي کنم که وجود داره .... حالا چکار بايد کرد ؟ بذارم به حال خودش ؟ اگه به هوش نيومد چي؟ اگه مرخص شد؟ يا اينکه به زور ازش کار بکشم؟ اونوقت اگه بد تر شد چي؟ اصلا راهي هست ؟ هيچ اميدي وجود داره؟ شما بگين چکار کنم؟
--------

July 23, 2002

زندگی آدمها با آدمها معنی پيدا مي کنه ....خصوصا با دوستها ...آخه فاميل چون انتخابي نيست خوب و بدش دست من و شما نيست ولي دوست رو خودمون پيدا مي کنيم , خدومون انتخابش مي کنيم و تا هر وقت که بخواهيم باهاش دوست مي مونيم ولي فاميل اينطوري نيست..... هممون تو زندگي کلي دوست صميمي داريم ...يا شايد هم داشتيم ..بعضي وقتها تو يه مقاطعي آدم با بعضي ها صميمي مي شه که ممکنه چند سال بعد اين روابط کمتر بشه يا اصلا از بين بره .... ولي من يه دوست دارم که تقريبا از وقتي فهميدم دوست يعني چي هميشه با من بوده ...حدود 15 ساله که همو مي شناسيم و الان 12 ساله که دوست صميمي هستيم ... من کلا خيلي دوست ورفيق ندارم ولي خوب اين يکي استثنا است ...خيلي وقتها اخلاقمون به هم نمي خوره يا مثل هم فکر نمي کنيم ولي تو اين سالها ياد گرفتيم که به هم احترام بذاريم و همديگه رو همين جوري قبول کنيم ... البته تو خيلي زمينه ها هم شبيه هم شديم .... نمي گم هميشه روابطمون يه جور بوده ..بعضي وقتها اون وسطها قهر هم کرديم يا رابطمون يه خورده کمتر شده که البته 90 درصد اش هم تقصير من بوده ...کلا من زياد رم مي کنم ولي اين دوستم اينا رو هم تحمل کرده و بازم با من دوسته ..خيلي وقتها تحسينش مي کنم ....يه اخلاقهايي داره که من خيلي خوشم مياد ولي خودم اينطوري نيستم ..کلا آدم ريلکس و راحتيه ...کارهايي رو که دوست داره انجام ميده ....با وجود اينکه هيچ کس هم تشويقش نمي کنه و حتي مانعش هم ميشن ولي بازم زندگي خودشو مي کنه .... مهندس کامپيوتره و داره فوق مي گيره ولي فکر کنم اولين مهندس کامپيوتريه که اصلا با کامپيوتر ميونه نداره و فقط در مواقع لزوم مي ره سراغش ....تا دلتون بخواد تو زمينه هنر استعداد داره ...بازيگر خوبيه و مي تونه بهتر هم بشه ...کما اينکه الان هم داره روش کار مي کنه..... نقاشي هم خوب مي کشه .... فکرشم خيلي بازه .... حرفش رو هم راحت مي زنه ..نه با کسي رودروايسي داره نه هيچي .... خوب البته يه خصوصياتي هم داره که ممکنه بعضي ها خوششون نياد ولي من با اين کاراش حال مي کنم ...آدم يواشيه ...همه کاراشو سر فرصت انجام ميده .... زياد هم اهل کار سنگين و اين حرفها نيست .... دوست داره مدل دانشجويي زندگي کنه .... البته يه درسي بخونه که دوست داره مثل طراحي داخلي , تئاتر بازي کنه و نقاشي بکشه و ورزش کنه و يه کار پارت تايم هم داشته باشه .... من هم اين زندگي رو دوست دارم ولي فرقمون اينه که اون شجاعتش بيشتر از منه و رفته دنبالش ولي من هنوز نتونستم اين ريسک رو بکنم !
خلاصه اش اينکه من خيلي با اين دوستم حال مي کنم ...خيلي خوشحالم که تو اين سالهاي زندگيم يه همچين کسي همراهم بوده و خدا کنه که اين دوستي همين جوري بمونه

--------

July 22, 2002

باز دوباره کلافه شدم! فرقی نمی کنه تو چه مودی باشم ..خوشحال باشم يا ناراحت ....اين کلافه گي و دلشوره از يه جايي که نمي دونم کجاست مياد ...يه چند وقتي که نمي دونم چند روزه مي مونه و بعدش مي ره به يه جايي که نمي دونم کجاست ..دوباره بعد از چند وقت اين چرخه تکرار مي شه ... نه مي دونم علتش چيه نه مي دونم چه جوري مي شه که ديگه نياد...کم کم يه جزئي از وجودم شده که هر از چند گاهي خودي نشون مي ده .. يه زماني خيلي فکرم رو به خودش مشغول مي کرد ....همش دنبال يه راه حل بودم ...ولي الان ديگه همينطوري قبولش کردم ..مثل يه مهمون که براي خودش مياد و ميره ..اصلا هم ازش نمي پرسم چرا اومده و کي مي خواد بره .....گذاشتمش به حال خودش ...اينجوري هم من راحت ترم هم اون!
--------

July 21, 2002

رفته بودم شمال نامزدی ....جای شما خالی هم نامزدی خيلی خوش گذشت هم شمال ...به کلی مودم عوض شده و اصلا هم حوصله کارهای هر روزه ام رو ندارم! فعلا به جای راه رفتن می رقصم و از بس که سوختم نمی تونم درست و حسابی بخوابم يا بشينم ولی خيلی خيلی شنگولم .... جدا خيلی خوبه آدم يه چند روزی از همه اون چيزهای که هر روز باهاشون سر و کله می زنه دور بشه و کيف کنه...
فعلا فقط مشکل يکی کمبود خواب اين چند روزه است و يکی هم اين گرمای لعنتی مخصوصا وقتی تو شرکت هستم ..اتاق ما هيچ چی نداره که هوا رو خنک کنه ...يه دريچه کولر مسخره هست که از توش هيچ بادی نمياد با يه پنکه فسقلی که اگه بهش بچسبی احساس می کنی هوا جا بجا می شه .... يه هوای دم کرده وحشتناک تا حدی که امروز گرما زده! شدم و حالم بهم خورد .....
خلاصه ايشاالله هوا خنک بشه و بازم ما رو دعوت کنن نامزدی!!!!

--------

July 15, 2002

امروز واسه يه کاري از شرکت رفته بودم بيرون موقع برگشتن تاکسي از فاطمي وارد يوسف آباد شد که ديدم يه جمعيتي وسط خيابون وايسادن و راه بسته است . ديديم بله دعوا شده ...يه کمي جلوتر اينا کشيدن کنار خيابون و مردم سواشون کردن .دو تا پسر حدود 5-24 ساله که يکيش خاک خالي بود و اون يکي هم خوني! تمام صورتش پر خون بود ...اينا رو که سوا کردن اون خاکيه راه افتاد رفت سوار يه پيکان سبز درب داغون شد که راه بيوفته اون خونيه رفت دنبالش و در ماشين رو باز کرد که " بيا پايين بايد بريم کلانتري " اون يکي هم پاشو گذاشت رو گاز و در ماشين صاف خورد به سپر تاکسي که من توش بودم... خلاصه ما رد شديم من برگشتم پشت صحنه خيلي جالبي ديدم!!! فقط مجسم کنين يه پيمان سبز تو لاين اونور داره با سرعت خلاف ميره يه آدم ژوليده پشت فرمون , در ماشين چهار طاق باز , يه آدم خوني هم رو رکاب ماشين ! يارو همونطور که داشت با سرعت مي رفت يهو پيچيد تو کوچه و زد رو ترمز دوباره افتادن سر و کله همديگه ...من ديگه نديدم چه اتفاقي افتاد ولي همش به اين فکر مي کنم که چرا ما عکس العمل هامو ارزش کار انجام شده رو نداره ... کلا اين مقوله دست بلند کردن رو بقيه واسه من جا نمي فته و اين کارو اصلا قبول ندارم ولي فکر مي کنم اگه يه کسي هم اين کارو مي کنه يه زماني انجامش بده که ارزشش رو داشته باشه ..حالا اينکه يه مسافرکش جاتو گرفته يا مسافرتو سوار کرده يا فرضا پيچيده جلوت درسته که ممکنه باعث عصبانيت بشه ولي ارزشش رو داره که آدم اينطوري خونين و مالين بشه؟ چرا ما هر وقت يه اتفاقي بر خلاف ميلمون ميفته بدترين راه حلو واسه نشون دادن عصبانيتمون انتخاب مي کنيم؟ حالا اينا دستشون چيزي نبود (يعني من چيزي نديدم) ولي احتمال اينکه تو اين دعواها يکي يه چاقو هم بزنه خيلي زياده ...اونوقت مي ارزه به خاطر چيزهاي مسخره آدم بميره؟ بله مي دونم فشار زندگي زياده ...زندگي سخت مي گذره ولي مگه همه آدمهاي دنيا زندگيشون راحته؟ هيچ کس مشکل نداره؟ آخه يه آدم 5-24 ساله که زندگيش تازه داره شروع مي شه چرا بايد به خاطر چيزهاي کوچيک عکس العمل هاي شديد نشون بده ؟ يعني اين طوري مشکلش حل مي شه...من فکر مي کنم اون چيزي که بيشتر از زندگي به اين آدمها فشار مياره گشاديشونه ..يعني اينکه الان هر کي رو مي بيني مي خواد در کوتاهترين فرصت و با کمترين تلاش به همه چي برسه ...کسي حاضر نيست صبر کنه , تلاش کنه و شکر گزار اون چيزهايي که داره باشه .... قرار نيست که همه پولدار باشن و بهترين زندگي رو داشته باشن .....جاه طلبي خوبه ولي نه احمقانه اش .... اگه ما عکس العمل هامون متناسب با عمل باشه خيلي زندگي راحت تر مي شه ...چرا تمرين نمي کنيم که يه راه هاي جديدي واسه کنترل عصبانيتمون پيدا کنيم ...تا يکي مي گه بالا چشمت ابروست زود دست به يقه مي شيم. ..خلاصه اينکه يه کمي زندگي رو راحت بگيرين!
--------

July 14, 2002

بدون شرح!!!
روزگاری پسری بود که احساسات زيادي داشت . او هر روز احساساتش را بيرون مي ريخت و نشان مي داد.وقتي پسرک احساساتش را نشان مي داد , خانواده اش از او خوششان مي آمد.
بنابراين , او شروع به چسباندن آنها بر روي آستين هايش کرد .
تا اينکه يک روز , پدرش گفت که ديگر مايل نيست احساس ترس پسرک را ببيند. و کوشش کرد آن را با زور بکند!!
اما احساس ترس کنده نمي شد!
بنابراين پدر گفت که به پسرک مقداري سرسختي و خشونت خواهد داد تا ترسش را با آن بپوشاند .
پوشاندن ترس با سرسختي و خشونت کار دشواري بود .
مادر و مادربزرگ هم کمک کردند.
روزهاي زيادي طول کشيد.
وقتي کار تمام شد , پدر گفت : " حالا تو خوب و دوست داشتني شدي. ما بعضي از احساسات تو را با خشونت و سرسختي پوشانده ايم . به اين ترتيب وقتي تو بزرگ شدي , آدمي قوي و خوب خواهي شد ."
وقتي پسرک کمي بزرگتر شد , يک دوست پيدا کرد.
دوست او هم احساساتش را روي آستين هايش چسبانده بود.
اما روزي دوستش به او گفت :" مادرم از من مي خواهد که احساس تنهاييم را بپوشانم . و از حالا به بعد من فرق خواهم کرد ." و او فرق کرد!
پسر کوچولو هم تصميم گرفت احساس تنهاييش را پنهان کند , و کمي خشم از غريبه اي گرفت .
او وصله هاي بزرگي از خشم را روي تنهاييش چسباند.
پنهان کردن احساس تنهايي کار سختي بود . يک روز وقتي پسرک به مدرسه رفت, مقداري از احساس تنهاييش نمايان شد.
بنابراين معلمش او را بعد از کلاس نگه داشت و مقداري احساس گناه به او داد تا با آن احساس تنهاييش را بپو.شاند.
پسرک بعضي شبها که تنها بود , نگاهي به احساساتش مي انداخت . خشونت و خشم . گناه را مي کند و به تنهايي و ترسش نگاه مي کرد.
بعد مجبور مي شد وقت زيادي صرف کند تا دوباره خشونت و خشم و گناه را سر جايشان قرار دهد.
يک شب , متوجه شد که تنهايي و ترسش خيلي رشد کرده اند و دارند از اطراف وصله ها بيرون مي زنند .
پسرک مجبور شد سري به بيرون بزند تا براي پوشاندن تنهاييش خشم بيشتري پيدا کند و توانست تمام سرسختي و خشونتي را که پدرش ذخيره کرده بود به دست آورد و ترسش را بپوشاند.
پسر بزرگ شد و خيلي محبوب بود . همه مي گفتند که او خيلي خوب مي تواند احساساتش را پنهان کند.
يک روز پدرش به او گفت از اينکه پسرش آدم سرسختي بار آمده است ,احساسا غرور مي کند و مايل است در اين احساس با او شريک شود.
اما پسر نتوانست جايي براي چسباندن احساس غرور پيدا کند چون سرسختيش خيلي بزرگ شده بود .
پسر در پيدا کردن جا براي قرار دادن احساسات ديگر بر روي آستين هايش , دچار مشکل شده بود . سرسختي و خشم , تنها احساساتي بودند که به چشم مي خوردند.
تا اينکه يک روز به آدم ديگري برخورد
و آنها با هم دوست شدند.
آنها فکر کردند که خيلي به هم شباهت دارند , چون هر دو فقط احساس سرسختي و خشم داشتند.
اما يک روز...........
آن دوست رازي را به پسر گفت .
" من واقعا شبيه تو نيستم....
سر سختي و خشم فقط وصله هايي هستند که تنهايي و ترس مرا پنهان مي کنند "
و بعد گوشه سرسختيش را بلند کرد و ترسش را به پسر نشان داد :
فقط براي يک لحظه .
پسر کمي ساکت نشست و صحبتي نکرد . بعد با احتياط لبه سرسختيش را کمي عقب زد و ترسش را نشان داد . دوستش آن را ديد.
و پسر هم گوشه خشمش را کمي تا زد و دوستش تنهاييش را هم ديد.
بعد , دوستش وصله را کنار زد و به آرامي و نرمي احساسا ترس پسرک را لمس کرد و سپس بر احساس تنهايي او دست کشيد و تماس و لمس آن دوست مثل سحر و جادو بود....
چون احساس مورد قبول بودن روي آستين هاي پسر ظاهر شد
و او وقتي دوباره خود را نگاه کرد ,
ديد که فرق کرده است .
تمام احساسات واقعي او داشتند خودشان را نشان مي دادند ! و سرسختي و خشم او کوچکتر شده بودند !
بنابراين , پسرک دانست که
هر وقت کسي به او احساس مورد قبول بودن بدهد ,
او به خشم کمتري نياز دارد.
و در نتيجه جاي بيشتري براي نشان دادن احساسات حقيقيش وجود خواهد داشت ....
حالا آن احساس هر چه مي خواهد باشد.

--------

July 13, 2002

شش تصوير شفاف
وجه اول , تصوير اول:
تو را دوست دارم چون نان و نمک
دوست داشتن دقيقا شبيه حس مهمان عزيزي است که براي خودش لقمه هاي کوچک مي گيرد و با خوردن هر لقمه گرسنه تر مي شود , چرا که خوب مي داند چه صميمانه نمک گير شده است .

وجه دوم , تصوير دوم :
چون لبان گر گرفته از تب
که نيمشبان در التهاب قطره هاي آب
بر شير آبي بچسبد
دوست داشتن يک قدم از آن صميميت پيشين فراتر رفته است . دوست داشتن احتياج دلچسبي است . يک ضرورت حياتي که همه آدمها به نوعي درگير آن هستند , مثل تشنگي , مثل عطش

وجه سوم , تصوير سوم:
چون لحظه شوق , شبهه , انتظار نگراني
در گشودن بسته بزرگي که نمي داني در آن چيست
دوست داشتن يک راز صميمانه است , رازي به روشنايي کسي که دوستش داري و به ابهام همين دوست داشتن

وجه چهارم , تصوير چهارم
تو را دوست دارم
چون سفر نخستين با هواپيما بر فراز اقيانوس
دوست داشتن دلشوره آرامي است . تجربه ساده اي به قشنگي ديدن آرامش يک اقيانوس , وقتي در کنار ابرها نفس مي کشي و خورشيد کنارت نشسته

وجه پنجم , تصوير پنجم:
چون غوغاي درونم
لرزش دل و دستم
در آستانه ديداري در استانبول
دوست داشتن يک تجربه داغ است . مثل انتظار آمدن کسي که مي داني به همين زودي سر مي رسد . مثل بلاتکليفي عکس العملي که با ديدار با او بايد از خود نشان دهي .
مثل صميميتي که هنوز دست نخورده است.

وجه ششم , تصوير ششم :
تو را دوست دارم
چون گفتن "شکر خدا زنده ام"
دوست داشتن مثل بازگشتن از يک حادثه بزرگ است . مثل وقتي که وجودت پر از شکوه و شکايت است و با اين همه " شکر خدا که زنده ای"

ناظم حکمت

--------

July 12, 2002

جالبه تو اين چند تا email که دوستان واسه وبلاگ من فرستادن نظرات مختلفي دادن چند تاشون از جمله يکيشون که خودش هم صاحب بلاگه شديدا اصرار و اعتقاد داره که من مثل مادر بزرگ ها مي نويسم و ميگه وقتي وبلاگ منو مي خونه فکر مي کنه granny اش داره حرف مي زنه و ازم پرسيده که من فکر مي کنم بقيه نمي فهمن و يا من بيشتر از اونا مي فهمم که مي خوام بهشون ياد بدم چه جوري زندگي کنن!
اصلا اينطور نيست! من هم مثل بقيه ام ...شرايط زندگي يه آدم معمولي رو دارم و هيچ ادعايي هم که من بيشتر مي فهمم ندارم ولي راستش رو بخواهين بزرگترين دغدغه ذهني من اينه که چه جوري يه آدم خوب باشم ...خيلي از چيزها تو زندگي زياد برام مهم نيست ..اينکه چقدر درس بخونم , چه کاري بکنم , چقدر درآمدم باشه , کجا زندگي کنم ...نمي گم اينها اصلا مهم نيست چون در اين صورت دروغ گفتم ولي حرفم اينه که اينها هيچ کدومشون براي من يه هدف نهايي نيست اولين و آخرين هدف مهمي که تو زندگيم دارم اينه که آدم باشم!
واسه همين اگه کتاب می خونم , حرف مي زنم , مي نويسم يا هر چي ديگه همش واسه رسيدن به اين هدفس ...خوب بالاخره هر کس با توجه به سن و سالش يه ايدئولوژي داره که مال خودشه ...منم واسه خودم يه عقايدي دارم اين چيزهايي هم که اينجا مي نويسم از عقايد خودمه ...اصلا هم قصدم ارشاد ! بقيه نيست چون هيچ ربطي به من نداره که آدمهايي که از طريق خوندن وبلاگ باهاشون آشنام چه جوري زندگي مي کنن ولي ممکنه بين اين آدمها چند تاشون مثل من باشن يا اينطوري بگم که اين چرت و پرت هايي که من مي نويسم بهشون کمک کنه که ديدشون عوض بشه يا اينکه مثلا يه زندگي بهتري داشته باشند ....خوب اگر هم کسي موافق اينا نيست يا حوصله پند و اندرز!!! ( که من يادم نمياد به کسي پند داده باشم) رو نداره هيچ اجباري واسه خوندن اين خزعبلات نيست ..... شايد من دوست نداشته باشم راجع به زندگي خصوصي خودم بنويسم يا قدرت داستان نوشتن رو نداشته باشم , من اون کاري که از دستم برمياد رو انجام مي دم که طبعا همه هم از کار من خوششون نمياد....
خلاصه اينکه اگه فکر مي کنين که من خيلي احساس ورم داشته که عاقلم!!! خيالي نيست دو حالت بيشتر نداره يا واقعا من خيلي عاقلم که ديگه بحثي نمي مونه يا اينکه نه اين فقط برداشت شماست که بازم جای بحثی در مورد برداشت های شخصی باقی نمی مونه , اگر هم حوصلتون سر مي ره خوب برين يه جاييو رو بخونين که هيجانش بيشتره!

--------

July 11, 2002

امروز هم (تا الان) مثل روزهای ديگه بود...فرقش اين بود که دمدما ی صبح حدود 5-6 پام تو خواب گرفت و تا ول کنه من همينجور چهار چنگولي مونده بودم! بعدش هم رفتم شرکت مثل هر روز.... کار چنداني هم نداشيتم .... بعد که email هامو چک کردم ديدم يه دوست نازنين که ازش يه راهنمايي خواسته بودم جوابمو داده و لابه لاي جواب هم ازم پرسيده "حالا چرا مي خواهي اين کارو بکني ..نکنه به فلاني حسوديت مي شه؟" البته مي دونم که باهام شوخي کرده و سر به سرم مي ذاره ولي نمي دونم چرا دلم گرفت ....دروغ نگفته باشم تو زندگيم 2-3 باري حسودي کردم ...ولي اون ته ته دلم و بعدش هم همونجا خفش کردم ...فقط شد يه راز بين من و خودم ...نمي دونم چرا خوندن اين حرف غصه دارم کرد ...در هر حال منم ادمم و بعضي وقتها هم بي جنبه مي شم!!!!
ولي خيالي نيست الان ميرم کتاب نيکولا کوچولو رو که خيلي باحاله مي خونم...داستان مدرسه رفتن يه پسره که شاگرد اول کلاسشون يه جاسوس کثيفه و چون عينک داره نميشه هميشه زدش ...يا اون يکي که دائم داره مي خوره يا اوني که باباش پولداره و همه چي براش مي خره يا اونکه خيلي دلش مي خواد با مشت بزنه تو دماغ بقيه! ....بعدش همه چي يادم ميره (:

--------

July 10, 2002

وای چقدر دير مي گذره ... چقدر انتظار کشيدن سخته وقتي مي دوني اتفاق تو يه قدميه ....اينم مي دوني که اتفاق بالاخره ميفته ولي انتظار کلافه ات مي کنه ... واي 20 دقيقه گذشت پس چرا نيومد؟.... چقدر ديگه بايد صبر کنم؟ ...اصلا صبر کنم يا بي خيالش بشم؟....اين يه اتفاق تازه نيست ...مدام تکرار مي شه ولي من هيچ وقت لحظه وقوعش رو نفهميدم .... 5 دقيقه ديگه هم گذشت....مهم اون لحظه اتفاقه بعدش ديگه اهميت نداره ...يعني اصلا گذشت زمان رو حس نمي کني ....ولي همين چند دقيقه انتظار هم زياده .... بازم گذشت ...پس چي ش....................... سلام , صبح به خير ....حيف بازم من نفهميدم اين خوابم کي اومد؟!!!!
--------

بعضي زمينه زندگيشون روشنه با لکه هاي تيره , بعضي تيره با لکه هاي روشن ..گاهي وقتها هم تيره اس با لکه هاي تيره تر يا شايدم روشن با لکه هاي روشن تر..... زياد مهم نيست که زندگي من و تو کدوم ايناس...مهم اينه که چقدر لکه و نقطه داره!....قشنگيش اينه که زمينه زندگيتو پر از نقطه کني ...خيلي آسونه فقط يه جعبه مداد رنگي مي خواد...ديگه بقيه اش با خودته ...همه جا رو نقطه بذار...نقطه هاي روشن , نقطه هاي تيره ...نقطه هاي بزرگ ..نقطه هاي کوچيک ...مي توني نقطه هاي تيره رو انقدر کوچيک بذاري که تو صفحه گم بشن ..ميشه نقطه هاي روشن رو اونقدر بزرگ بذاري که تو صفحه جا نشه...حتي مي توني نقطه هايي رو که خوشت نمياد پاک کني... البته يادت باشه که ردشون رو صفحه مي مونه...اين نقطه ها همشون خاطره مي شن..خوب يا بدش خيلي مهم نيست چون اينا همش مال خودته...پس بيکار نشي...مداداتو ور دار و يه اثر هنري خلق کن!!!
--------

July 09, 2002

والله به خدا تو اين کره خاکي واسه هممون جا هست! حالا يه جاهايي تنگ تر , يه جاهايي گشاد تر ! يه کم مهربون تر وايسين همه جا مي شن .
نمي دونم مشکل اصلي ما چيه فقط اينو مي دونم که هيچيمون سر جاش نيست ! هميشه کاري رو که نبايد مي کنيم و حرفي رو که نبايد مي زنيم . يه جاييکه عقل و منطق بايد بياد تو کار مي شيم آخر احساس , يه جايي هم که احساس لازمه همه عقل گرا مي شيم!!! تعادل نداريم ( شامل صحت عقلي هم مي شه ها) ....کلا يا افراطي هستيم يا تفريطي ... يا از اين سر بوم ميوفتيم يا از اون سر .... يا چپيم يا راست ... يا انقالاب مي کنيم يا کودتا...يا سياهيم يا سفيد و همش هم يادمون ميره که بين دو سر بوم کلي راهه و بين سفيد و سياه کلي رنگ!
ظاهرا همه کارا رو واسه خودمون و خوشبختي خودمون مي کنيم ولي به تنها چيزي که توجه نداريم همين "خود" بدبخته!
من فکر مي کنم اين اصلاحات با يه سال و ده سال پا نمي گيره .به عمر من و شما هم کفاف نمي ده ...انقدر اين ملت وجودشون لايه لايه است که شما هيچ وقت نمي تونين بفهمين زير اون همه لايه چي هست ؟ ممکنه از نظر ظاهري و رنگ و لعاب با هم فرق کنيم ولي يه کمي که عميق بشين ميبينين هممون يه گهيم!
انقدر که حرف و عملمون با هم فرق داره بدبخت اين اصلاحات هم چت کرده...
فقط بلديم به هم فحش و بد و بيراه بديم , فرق نمي کنه تو کدوم دسته يا گروه باشيم , فقط مي خواهيم سر به تن اون يکي گروه نباشه و هر کاري هم از دستمون بر مياد ميکنيم ...يعني فقط اين قالب ظاهري که عوض ميشه وگرنه عملکرد همونه فقط تو جهت هاي مختلف!
هيچ وقت واضح و شفاف حرف نمي زنيم , همه چي تو لفافه و تعارفه ..انقدر حرفو مي پيچونيم که طرف نمي فهمه چي شد ....جلوي هم قربون صدقه مي ريم بدجور و من بميرم تو بميري راه مي اندازيم اين هوا!!!! تا طرف ميره ميگيم ديدي فلان فلان شده اينجوري , اونجوري.... فکر مي کنيم خيلي زبليم و بقيه همه خر تشريف دارن يا اينکه مي دونيم مي فهمن ولي خودمونو مي زنيم به اون راه ....همه جا همينطوره ...دائم به شعور هم ديگه توهين مي کنيم تو سياست , هنر, ورزش , سينما , سيما!!...به جاي هر کاري زر مي زنيم و شعار مي ديم و اعلاميه صادر مي کنيم ولي يه قدم هم ور نمي داريم ..تازه اگه کسي هم بخواد قدم ور داره همچين مي زنيم تو سرش که همه چي يادش بره ...البته اگه هر کدوممون رو ببرن تو يه کشور ديگه انقدر خوب خودمونو تو سيستم جا مي کنيم که بيا و ببين ولي نمي دونم چرا دور هم که جمع مي شيم ريده مي شه به سيستم ....هيچ جاي دنيا نمي تونين يه گروه ايراني رو پيدا کنين که تو صلح و صفا دارن با هم زندگي ميکنن!!!
همه جاي دنيا خط و خط کشي هاش واضحه ( به درست و غلط بودنش کاري ندارم مهم اينه که واضحه) اينجا هيچي معلوم نيست ...همه خط ها تو همند اصلا همه جا خط خطيه انقدر که گه گيجه ميگيري چي شد!
اگه نشون دادن ساز تو سيما! مشکل داره چرا تو جام جم نشونش ميدن؟ اگه دخترا 13 سالگی ميتونن عروسي کنن چرا تا 16 سالگي نمي تونن راي بدن؟ چرا تا 18 سالگي نمي تونن سهم الارثشون رو بگيرن؟ اگه ارشاد مجوز نوار ميده چرا به جرم آلودگي صوتي ميگيرن ؟ چرا آهنگ ها رو از تلويزيون پخش نمي کنن؟ اگه خط قرمز ها معلومند چرا اونايي که اين خط ها رو کشيدن خودشون هميشه اونور خطن؟ اگه داريم از فرار مغزها! ميميريم و در به در دنبال يه راهي که اينا برگردن و هي هم ميگيم اينجا خيلي خوبه چرا حکم خرداديان 10 سال اقامت اجباري تو ايرانه؟ يعني ما همه اينجا مجرميم و داريم دوران محکوميت رو مي گذرونيم؟ اگه تمام تلاشمون واسه آزادي عقيده و بيانه چرا تا يکي برخلاف ميلمون حرف مي زنه مي خواهيم خرخرشو بجوييم؟

اينجا مرگ خوبه براي همسايه .... اينجا هميشه مرغ همسايه غازه .... اينجا همه مجرمن مگه خلافش ثابت بشه .... اينجا خيلي از ادما خوبن ولي تو جمعيت گم شدن!...اينجا همه فکر مي کنن عقل کلن ...اينجا کلا آدما خيلي باحالن , اصرار دارن که اينجا فاسد ترين جاي دنياست , جالبه که تموم موارد فسادي رو که عنوان مي کنن اگه تو يه کشور ديگه ببينن مي گن مال فرهنگشونه ,... اينجابه اين کاري ندارن که چيزي سرشون مي شه يا نه فقط نظر ميدن ... اينجا همه مي زنن تو سر خودشون و بقيه .... اينجا به جاي اينکه واسه پيشرفت خودشون تلاش کنن واسه پسرفت بقيه تلاش مي کنن .... اينجا..... خودتون بهتر از من مي دونين اينجا چه خبره ولي با وجود همه اين حرفا اينجا هنوز هم ايرانه ... ما هنوز هم اينجا رو دوست داريم و دلمون ميخواد يه روزي بياد که بگيم اينجا بهترين جاي روي زمينه!!!!

--------

July 08, 2002

متاسفم
انقدر دوستت دارم
که گاه می خواهم تنها درون يک قاب عکس
با تو زندگی کنم!

--------

* ميای بريم سفر؟ همه جا رو بگرديم؟ با هم حرف بزنيم , بخنديم , از هم لذت ببريم؟ کارايی رو که فردا هم ميشه انجام داد امروز انجام نديم؟
نه الان نمی شه ..من الان بايد خوب درس بخونم تا دانشگاه قبول بشم , کلي کار دارم بايد يه رشته خوب و پولساز قبول بشم ...خلاصه الان نمي شه باشه بعدا.
*مياي بريم سفر؟ همه جا رو بگرديم؟ با هم حرف بزنيم , بخنديم , از هم لذت ببريم؟ کارايي رو که فردا هم ميشه انجام داد امروز انجام نديم؟
نه الان نمي شه..الان بايد خوب درس بخونم زودتر مدرکمو بگيرم برم ادامه تحصيل بدم ...يه پذيرش تو يه رشته خوب و يه دانشگاه خوب ...بايد دکترا بگيرم. ...الان نميتونم باشه بعدا.
*مياي بريم سفر؟ همه جا رو بگرديم؟ با هم حرف بزنيم , بخنديم , از هم لذت ببريم؟ کارايي رو که فردا هم ميشه انجام داد امروز انجام نديم؟
نه الان نمي شه ...من تازه درسم تموم شده بايد شروع کنم کار کردن ..دنبال يه کار خوب با درآمد خوب ... هنوز جا نيوفتادم ...کلي کار دارم ..الان نميشه باشه بعدا
*مياي بريم سفر؟ همه جا رو بگرديم؟ با هم حرف بزنيم , بخنديم , از هم لذت ببريم؟ کارايي رو که فردا هم ميشه انجام داد امروز انجام نديم؟
نه الان نمي شه ..مي خوام ازدواج کنم ..کلي کار هست ..بايد خونه و زندگي درست کنم ...اينها همش خرج داره .آدم تا جوونه بايد حسابي کار کنه و بارشو ببنده تا بعد که پير شد خيالش راحت باشه
اگه به پيري نرسيد چي؟
نرمالش اينه که برسم در هر حال من لان وقت ندارم باشه بعدا....
*مياي بريم سفر؟ همه جا رو بگرديم؟ با هم حرف بزنيم , بخنديم , از هم لذت ببريم؟ کارايي رو که فردا هم ميشه انجام داد امروز انجام نديم؟
نه الان نمي شه .... ما هنوز جا نيوفتاديم ..الان دو تاييمون بايد کار کنيم تا مشکل مالي نداشته باشيم بعد که پولامون جمع شد اونوقت همه کار مي کنيم در هر حال الان نميتونيم باشه بعدا
*مياي بريم سفر؟ همه جا رو بگرديم؟ با هم حرف بزنيم , بخنديم , از هم لذت ببريم؟ کارايي رو که فردا هم ميشه انجام داد امروز انجام نديم؟
نه الان نمي شه ..اخه مي دوني ما داريم بچه دار مي شيم ..اينم خرج داره ..بايد دو تاييمون حسابي کار کنيم که بچه مون راحت باشه .همه اون چيزايي که ما نداشتيم اون داشته باشه
حالا شايد بچه ات خواست خودش همه چيو بدست بياره؟
وا...اون بهتر مي دونه يا ما .... در هر حال الان وقت نداريم باشه بعدا
*مياي بريم سفر؟ همه جا رو بگرديم؟ با هم حرف بزنيم , بخنديم , از هم لذت ببريم؟ کارايي رو که فردا هم ميشه انجام داد امروز انجام نديم؟
والا الان اصلا نمي شه ..بچه ها بزرگ شدن , مشکلاتشون هم بزرگ شده ...اون يکي مي خواد بره دانشگاه خرج داره..اون يکي مي خواد ازدواج کنه خرج داره... ما هم از صبح تا شب کار مي کنيم که اونا راحت باشند..تفريح رو گذاشتيم واسه بازنشستگي... در هر حال الان وقت نداريم باشه بعدا
*مياي بريم سفر؟ همه جا رو بگرديم؟ با هم حرف بزنيم , بخنديم , از هم لذت ببريم؟ کارايي رو که فردا هم ميشه انجام داد امروز انجام نديم؟
نه الان نمي شه ..بچه ها رفتن و مستقل شدن ...ولي نوه هامون رو ما نگه مي داريم آخه بچه ها بايد برن سر کار و همه چي رو واسه نوه ها تهيه کنن..چيزهايي که خودشون نداشتن رو .... راستش دلمون مي خواد که بياييم ولي بايد نوه ها رو نگه داريم ..پس فعلا نميشه باشه بعدا...
*مياي بريم سفر؟ همه جا رو بگرديم؟ با هم حرف بزنيم , بخنديم , از هم لذت ببريم؟ کارايي رو که فردا هم ميشه انجام داد امروز انجام نديم؟
راستش خيلي دلمون مي خواد ولي نمي شه..الان ما مريضيم ...تحملمون خيلي کم شده ...طاقت سفر و تکون و هيجان رو نداريم ...خيلي مريضيم باشه بعدا.....
*مياي بريم سفر؟ همه جا رو بگرديم؟ با هم حرف بزنيم , بخنديم , از هم لذت ببريم؟ کارايي رو که فردا هم ميشه انجام داد امروز انجام نديم؟
اصلا حرفش رو هم نزن..مگه نمي بيني ما داريم ميميريم واسه همينم وقت نداريم!!!!

--------

July 06, 2002

فرهنگ چيز خيلي خوبيه ! اينکه مي گن ما بايد فرهنگ استفاده از هر چيزي رو داشته باشيم هم حرف خيلي خوبيه . خيلي چيزها تو سالهاي متوالي تو ايران اومده ولي فرهنگش نيومده ...همه مشکل هم از همينجا شروع مي شه . اينکه ما فرهنگ استفاده از خيلي چيزها رو نداريم . مثلا آپارتمان نشيني مياد ولي فرهنگش نمياد! ماشين مياد ولي فرهنگ رانندگي نمياد ... و خيلي چيزهاي ديگه ..آخرين نمونه اش هم اين نظر خواهيه که اومده ولي فرهنگش نميومده . جدا که خيلي باحاليم . چند تا از دوستها به من گفتن که نظر خواهي بذار خيلي خوبه راستش منم بدم نميومد ولي يه کم که اين نظرات تو وبلاگ ها رو خوندم ديدم نه ظاهرا صفحه نظر خواهي با چيز ديگه اشتباه شده. حالا مثلا اگه ايشون از فيلم سگ کشي خوشش نمياد به هزار و يه دليل به هيچ کس مربوط نيست ..نظرش اينه , وبلاگ هم مال خودشه دلش خواسته بنويسه , حالا انقدر شعور داره که دلش خواسته از نظر خواننده هاشم مطلع بشه ....منتها بقيه فکر کردن نظر فقط نظر خودشونه و آيه اومده که سگ کشي بهترين فيلم تاريخه (من خودم از اين فيلم خوشم اومد) حالا يکي خوشش نيومده بگه آقا من به اين دلايل خوشم اومده يا نيومده اينکه ديگه اينهمه فحش و بد و بيراه نميخواد ... ايشون هم يکيه مثل ما , حالا اگه بکوبينش نه فرقي به حال اون مي کنه نه با حال شما نه به حال سگ کشي .... آدم اينا رو که مي خونه مي بينه بهتره به جاي نظر خواهي اون زير بنويسه
" به نظر شما سگ مي رينه يا گربه؟"

--------

زندگي يعني مثل خر کار کردن
زندگي يعني تا لنگ ظهر خوابيدن تو روز تعطيل
زندگي يعني ساعت 4 نهار خوردن
زندگي يعني آب بازي تو گرماي تابستون
زندگي يعني خنديدن به ترک ديوار
زندگي يعني غر زدن يک نفس
زندگي يعني بستني يخي تو زمستون
زندگی يعنی غيبت کردن اين هوا!!!!!!
زندگي يعني عشق هاي خرکي
زندگي يعني خيالبافي
زندگي يعني خوابيدن به عشق خواب ديدن
زندگي يعني کتاب خوندن تا وقتي چشات ديگه نبينه
زندگی يعنی ور زدن با دوستها
زندگي يعني حرص خوردن از دست عالم و آدم
زندگي يعني عاشق همه عالم و آدم شدن
زندگي يعني فحش دادن به همه
زندگي يعني گيلاس نشسته خوردن
زندگي يعني تو وبلاگ خزعبلات نوشتن
زندگي يعني....
زندگي يعني....
زندگي يعني اين و اون , همين و همون رو خوندن!
زندگي يعني همين ديگه!!!

--------

- هيچ ماهو مي بيني؟
- آره تختم رو گذاشتم دم پنجره که شبها ماهو ببينم!
- ستاره ها رو چي؟
- کلي ستاره شبتاب! به سقف اتاقم چسبوندم , چراغها که خاموش مي شه کلي نور مي دن!
- هيچ بادو حس مي کني؟
- فاصله تخت تا پنجره قدي اتاقمو يه قاليچه انداختم , مي شينم اون رو و پنجره رو باز مي کنم!
- طبيعت چي؟ اونم تو اتاقت هست؟
- آره چند تا گلدون کوچيک دارم که با همونا حال مي کنم!
- بوي زندگي تو اتاقت هست؟ بوي بارون؟ چمن؟ خاک؟...
- آره کلي Air Fresher دارم با بوهاي مختلف , بعضي وقتها هم عود مي سوزونم!
- پيش اومده که در عين خستگي تو اوج لذت هم باشي؟
- آره هر از گاهي تموم اتاقمو مي ريزم به هم ... همه چي رو جابجا مي کنم ...خونه تکوني , خاطره تکوني!
- کتاب مي خوني؟
- آره يه کتاب خونه کوچولو با کلي کتاب دارم که تو اتاقمه!
- خيال هم مي بافي؟
- فراوون! رو تختم دراز مي کشم , چشمامو مي بندم و مي رم تو خيال!!!
- .....؟
- آره تو اتاقم ....
- .....؟
- آره تواتاقم .....
- دنيا خيلي بزرگه , نه؟
- آره , خيلي ...خيلي بزرگه ولي من تو اتاقم جاش دادم!

--------

July 04, 2002

من امروز رفتم موهامو مش کردم . يعنی مش داشت ولی خراب شده بود! خیلی موهام خوب شد انقدر که از اون موقع تا حالا نمی تونم از خوشحالی نيشم رو ببندم و يه بند ميرم دم آينه خودمو نگاه می کنم!
به این می گن آخر خود پسندی (:
--------

می گم خيلي خوبه ها ....من يه چيزي مي نويسم ايشون تعريف مي کنن , ايشون تکذيب می کنن که " بابا اينا چيه مي نويسي , نه به اون آرامش اوليه نه به اين شلوغي الان! از وقتي که اينو خوندم (مطلبو) همش تو سرم موتور و ماشين و اين چيزاست , شب هم خواب مي بينم که تريلي از روم رد شده! خلاصه حسابي شلوغش کردي" ما هم گفتيم چشم , حالا که بعد از 11 سال شما رو زيارت کرديم! ديگه اذيت نمي کنيم! براتون از آرامش حرف مي زنيم که حال کنين ! عجالتا اين شعر رو داشته باشين تا بعد!!!

مردي که آپارتمانش پر از ستاره است!!
نه به خانه پدري
و نه به دعواهاي تو با ليلا
و نه به ...
به چيزي نمي انديشيدم
و فرقي نمي کرد
تو باشم يا خودم
و يا مردي که آپارتمانش پر از ستاره است
احساس مي کردم
صدای خداوند را مي شنوم
رها و آرام بودم
چون عصرهاي تابستان
چه شب زيبايي بود!
خوادند ,
رهايي از تعلق,
من
و فرشتگاني که بيصدا آواز مي خواندند
ديشب
چقدر راحت مي توانستم بميرم!

--------

July 03, 2002

نا نوشته های رانندگی در ابر شهر تهران !!!

1- قبل از هر کاری اول فرهنگ لغاتتون رو تکميل کنين که کم نيارين .
2- يادتون باشه هميشه حق با شماست. گور باباي بقيه!
3- اگه به ترافيک برخوردين و راه بسته بود اصلا نگران نشين بندازين تو خط روبرو و تا جاييکه مي شه برين , اين مشکل اوناييه که از روبرو ميان , خودشون حلش کنن!
4- اگه باز تو ترافيک گير کردين و نتونستين از سمت چپ برين ناراحت نشين ها , خدا سمت راست رو که ازتون نگرفته ( منظور منتهي اليه سمت راسته که ماشين ها پارک ميکنند) بندازين اونطرف با سرعت برين اگه به يه ماشين پارک شده هم رسيدين , خيالي نيست سه سوت بپيچين جلوي ماشين سمت چپي , دوحالت بيشتر نيست يا تصادف ميکنين يا ماشينه از هولش بهتون راه مي ده!
5- اگه باز تو ترافيک موندين يا پشت چراغين و دو تا ماشين جلوييتون نيم متري با هم فاصله دارن (عرضي) سغي خودتون رو بکنين , خدا رو چه ديدين شايد اون وسط جا شدين!
6- تو بزرگراه نکنه يه وقت بين دو خط برين ها ...هميشه يه طوري باشين که يه لنگتون اين ور خط باشه يکي اونور ...اينطوري سرعت عملتون هم مي ره بالا و هر لحظه که اراده کنين مي تونين خط عوض کنين . در ضمن کسي هم نميتونه ازتون سبقت بگيره اينجوري يه حالي هم به همه مي دين!
7- اگر تو بزرگراه مي خواهين از exit خارج بشين لزومي نداره قبلترش خط عوض کنين ..تو همون خط سبقت برين نزديک خروجي به طور اريب يا عمود( اين مورد تو تخت طاووس کاربرد داره) يه راست برين تو exit ماشين پشتي ها خودشون مي دونن چه کار کنن!
8- حالا اگه احيانا exit رو رد کردين اصلا مهم نيست , فکر کردين دنده عقب رو واسه چي گذاشتن؟!!
9- حالا اگه رفتين تو exit و ديدين اي دل غافل اشتباه کردين خودتونو ناراحت نکنين..ايضا به مورد 8 توجه کنين ..حالا اگه exit پيچ داره يا باريکه ماشين پشتي ها يه دقيقه وايسن..نميميرن که!!!
10- اگه رفتين تو ورود ممنوع , صاف بشينين پاتونم بزارين رو گاز . چراغ بزنين که او احمقهايي !! که از روبرو ميان برن کنار ..خوب لابد کار دارين که دارين خلاف مي کنين!
11- اگه دارين تو خيابون ميرين يهو مي بينين که اي واي از محل مورد نظر دور شدين يا اونور خيابون کار دارين در جا دور بزنين . فکر نکنين بايد تو اينه رو نگاه کنين , راهنما بزنين, يا صبر کنين ..آخه ممکنه يه کمي طول بکشه شما دور بگيرين بقيه مجبورن وايسن!
12- اگه راننده تاکسي هستين , هميشه تو منتهي اليه سمت چپ برين آخه بقيه خطها شلو غه اگه احيانا مسافر ديدين همونجا وايسين سوارش کنين..فوقش بقيه پشت سرتون مي ايستن.آدم نبايد عجله کنه!
13- بعد که مسافر رو سوار کردين سريع راه بيفتين آخه اگه تو آينه نگاه کنين ممکنه چشم تو چشم پشتي بيفتين و مجبور بشين استاپ کنين.
14- اگه راننده اتوبوسين هميشه با سرعت حرکت کنين آخه هرچي ماشين سنگين تره کيفش هم بيشتره ...سعي کنين فاصلتون با ماشين جلويي 20-30 سانت بيشتر نباشه که اگه ترمز کرد يا زيرش کنين يا همچين بچسبين بهش که طرف کپ کنه!
15- يادتون باشه فاصله ايمني با ماشين جلويي يعني حداکثر باندازه يه سپر که کسي نتونه بياد جلو شما!
16- اگه خواستين پارک کنين و فضا زياد بود يه جوري وايسين که جلو عقبتون نتونن پارک کنن ( چشمشون کور برن يه جاي ديگه پارک کنن) و اگه جا کم بود همچين کيپ تا کيپ وايسين که بقيه نتونن از تو پارک در بيان ( چشنشون کور مي خواستن يه جوري وايسن شما هم بتونين پارک کنين)...ماده 2 يادتون نره
17- بعد از پارک راحت درو باز کنين . پياده بشين .يه وقت تو آينه نگاه نکنين که ببينين ماشين مياد يا نه...ماشين (راننده) که داره مياد بايد شعورش برسه که شما مي خواهين پياده بشين و وايسه!
18- کارتون که تموم شد و خواستين از تو پارک بياين بيرون با توجه به ماده 2 و 11 ديگه مي دونين بايد چه بکنين.
19- اگه يه وقت جاي پارک تو محل مورد نظر نبود بيخود بالا پايين نرين ..دوبله پارک کنين مگه چيه؟ حالا سرخيابونين يا کوچه باريکه يا اونکه ميخواد دور بزنه پشت شما گير ميکنه..مهم نيست اصلا چرا شما همش بايد به فکر مشکلات بقيه باشين؟ خودشون يه راهي پيدا مي کنن!!!!
20- يه وقت يادتون نره که عابر پياده , موتور و بقيه ماشين ها در حقيقت موانعي هستند که به شما کمک مي کنن مهارتتون بره بالا و دست فرمون تميزي داشته باشين..پس همشون رو رد کنين , هر توقف امتياز کم مي شه!
21- اگه دارين مياين و يهو مي بينين چراغ داره زرد مي شه پاتونوبذارين رو گاز تا قرمز نشده رد بشين
22- براي هر کاري مي تونين از بوق استفاده کنين ..به جاي راهنما , چراغ , اعتراض , فحش و سلام عليک و ...
23- تا حد ممکن ترمز نکنين که افت کلاس داره

توصيه هاي فني / احتياطي براي عزيزاني که اين نانوشته ها رو رعايت نمي کنن!!!

1- هيچ وقت و در هيچ نقطه اي از شهر با جماعت تاکسي ران و مسافرکش کل نندازين چون آخرش پوز خودتون مي خوره , از ما گفتن !
2- هيچ وقت يادتون نره تموم خيابونهاي شهر ارث پدريه رانندگان تاکسي محترمه ..پس به اين ارث پدري احترام بذارين
3- حواستون باشه که شما در همه حال مسئولين . پس علاوه بر اينکه جلو و پهلو ماشين رو مي پايين حواستون به عقب هم باشه . . يعني همين طور که فاصلتون را با ماشين جلويي حفظ مي کنين بايد فاصلتون با ماشين پشتي رو هم حفظ کنين.
4- اگر کار به فحش فحش کاري رسيد اول شرايطو بررسي کنين . اگه راه فرار بازه چاک دهنتون رو هر قدر که مي خواهين باز کنين و بعدش فلنگ رو ببندين . اگه نه خودتونو بزنين به کري و فقط لبخنه بزنين يادتون باشه که تو ماشين همه چي از جمله زنجير و قفل فرمون پيدا مي شه!
5- اگه ديدين پشت سريتون داره با بوق و چراغ خودشو جر ميده که شما رو رد کنه بکشين کنار وگرنه اگه کوبوند بهتون و شما خودشو با هم روند بنده تقصيري ندارم.
6- يادتون باشه حتي الامکان راهنما نزنين چون تا زدين ملت از هول اينکه نکنه شما ازشون راه بگيرين از چپ و راست سبقت مي گيرن و ممکنه اين وسط له بشين!
7- اگه رفتين تو بزگراه برين خط وسط , و فقط به جلو نگاه کنين ...به خدا توکل کنين و برين فقط فرمون رو محکم بچسبين که باد ماشين هايي که لايي مي کشن چپتون نکنه.
8- اگه تو ترافيک گير کردين و ماشين پشتيتون مثل گاوي که يه بند مو ميکنه دستشو گذاشته رو بوق خونسرديتون رو حفظ کنين..به نظر شما اين بده که طرف به قدرت فوق العاده شما اطمينان داره و فکر مي کنه شما مي تونين پرواز کنين؟
9- اگه چراغ سبز شد زود راه نيوفتين ..چون هميشه ممکنه يه احمقي چراغ قرمز اونورو رد کنه!
10- با توجه به بند 8 اگه رسيدين به چراغي که داره قرمز مي شه قبل از توقف حتما پشتتون رو نگاه کنين چون ممکنه اون احمقي که مي خواد چراغ رو رد کنه پشت شما باشه!×!

فعلا همين ها رو داشته باشين تا بعد

--------

July 02, 2002

هيچ دقت کردين چقدر هممون مصرف گرا شديم؟
اينهمه از صبح تا شب جون می کنيم کار می کنيم که چی؟ لباس مارک دار , کفش و کيف مارک دار...اينو بخريم اونو بخريم (حالا خوبه وقت هم نمی کنيم همشو استفاده کنيم) فلان ماشين رو سوار شيم , خونمون اينجوری باشه .... وسايل خونه که نگو ...کامپيوتر فلان , تلويزيون فلان , ظبط و VCD و DVD و هزار تا چيز ديگه ..البته خوبه که آدم اين چيزا رو داشته باشه منظورم به بديشون نيست ولی انقدر دور و ورمون چيز ميز جمع کرديم و دنبال چيز های مختلفين که اصلا وقت نمي کنيم دو کلمه با هم حرف بزنيم .... هممون شديم يه آدم تو جزيره که با جزيره اش حال می کنه ..... ديگه به اين کار نداره که تو جزيره بغلی چی می گذره ...اين خيلی بده

--------

July 01, 2002

شما از چه سبک زندگی خوشتون مياد؟ هميشه يه جا باشين يا دائم جابجا بشين؟ چه جور خونه اي دوست دارين؟ راستش من اصلا از يه جا بودن خوشم نمياد . يعني کلا از تغيير و جابجايي خوشم مياد . اگه امکانش بود دوست داشتم هر يکي دو سال خونه و زندگي همه رو عوض کنم . خيلي حال ميده که مثلا بعد از دو سال زندگي تو يه خونه , انگار که رفتي هتل فقط لباسهاتو جمع کني و بري تو يه خونه ديگه . از اين پايين ترش اين خوبه که هر چند ماه يکبار دکوراسيون خونتو عوض کني .... اون خونه اي هم که دوست دارم اينجوريه که يه حياط بزرگ (حياط خيلي مهمه) يه خونه جمع و جور اون وسط که تمام اطاقهاش پنجره قدي داشته باشه به حياط با ايون و اين حرفها .(اون موقع که مدرسه مي رفتم , پنجره کلاسمون تو يه خونه وا مي شد که دقيقا همينطوري بود ...هزار و خورده اي متر حياط با يه ساختمون وسطش ولي ظاهرا متروک بود , در هر حال الان نه از مدرسه من اثري هست نه از اون خونه ).
از اين که بگذريم و يه پله بريم بالاتر دوست دارم هر چند سال تو يه کشور زندگي کنم .. يعني همين مدل عوض کردن خونه رو منتها تو کشورهاي مختلف . جدا که خيلي حال ميده ... هميشه به اين اروپاييها حسوديم مي شه که خيلي راحت مي تونن کلي کشور رو ببينن .... يه ماشين مي گيرن و تمام اروپا رو مي گردن ..
من با وجود اينکه معمولا برنامه دارم و کارام رو منظم انجام ميدم دلم مي خواد که بي برنامه زندگي کنم ... يعني اينکه در عين محافظه کاري دلم مي خواد ريسک کنم منتها نمي دونم چه جوري بايد اين تناقض رو حل کرد . از يه جا نشستن و ريشه دوندن خوشم نمياد ترجيح مي دم از اين شاخه به اون شاخه بپرم با اينکه همه مي گن اين بدترين نوع زندگيه و لي من دوست دارم!

--------