« | Main | »

يه تيکه هايي از "خاطره هاي پراکنده " نوشته گلي ترقي
" ... دلم از اين حرفها به هم ميخورد . مي بينم که بزرگ شدن يعني دروغ گغتن و ترسيدن و نکردن خيلي کارها و نگفتن خيلي چيزها . ميبينم که خانم شدن يه جور خر شدن است و دختر خوب بودن کلاه گذاشتن سر آدمهاست ..."
" ...موهاي من را هم فر ميزنند . لباس تازه ام را مي پوشم . به خودم اين شکلي , لوس و ننر و تر و تميز عادت ندارم و لجم مي گيرد . انگار کس ديگري شده ام , از آن دخترهاي خوب شاگرد اول که هر دائي ترياکي ميتواند حبسش کند و بهش زور بگويد ...."
"... پنجشنبه ها , مدرسه سر ساعت 12 تعطيل مي شود و رفت تا شنبه صبح , شنبه گه ...."
"...روزهاي هفته هر کدام شکل و رنگ و بوي خودشون رو دارند , شنبه بدترکيب و تلخ و موذي است و شبيه دختر ترشيده توبا خانم مي باشد , دراز , لاغر با چشم هاي ريز بدجنس. يکشنيه ساده و خر است و براي خودش الکي آن وسط مي چرخد. دوشنبه شبيه آقاي حشمت الممالک است , متين , موقر با کت و شلوار خاکستري و عصا . سه شنبه خجالتي و آرام است و رنگش سبز روشن يا زرد ليمويي است . چهارشنبه خل است . چاق و چله و بگو بخند است و بوي عدس پلو خوش مزه حسن آقا را مي دهد. پنجشنبه که بهشت است و جمعه دو قسمت دارد : صبح تا ظهرش زنده و پر جنب و جوش است , مثل پدر , پر از کار و و رزش و پول و سلامتي , رو به غروب سنگين و دلگير ميشود . پر از دلهره اي پراکنده و غصه هاي بي دليل و يک جور احساس گناه و دل درد از پر خوري ظهر ( چلوکباب تا خرخره) و نوشتن مشقهاي لعنتي و گوش دادن به دلي دلي غم انگيز آوازي که از راديو پخش مي شود و دقيقه شماري براي برگشتن مادر از مهماني و همه جا قهوه اي تيره . حتي آسمان و درخت ها و هوا ..."

--------