« | Main | »

مجسم کنين هوس کردين يه رمان درپيتي بخونين که مثلا خستگيتون دربره . بعد از شانس خوبتون اين رمان هم "افسون سبز" تکين حمزه لو باشه . اونوقت اون خستگي نه تنها از تنتون بيرون نميره بلکه ضعف اعصاب هم ميگيرين و به خودتون لعنت ميفرستين که چرا اين کتابو خوندين و حرصتون ميگيره که چرا تو اين کتابها ( و دور و ورتون) اينهمه زن خنگ و احمق وجود دارند که تا وقتي به مرز نابودي کامل نرسن نمي فهمن که اين عشق و علاقه نيست که آدم تا ميتونه توسري بخوره و زندگيشم حفظ کنه!

مرد من!
او تنها سه چيز را دوست ميداشت
زنبق هاي سفيد , نماز شبانه
و نقشه هاي قديمي آمريکا را
او نفرت داشت از گريه کودکان
مرباي تمشک
و احساسات زنانه
.... و او مرا براي همسري برگزيده بود!
آنا آخماتوا

--------