« | Main | »

بعضی وقتها با خودت هم غريبه اي! تو آينه نگاه ميکني , عکسهاتو ميبيني و فکر ميکني اوني که اون تو هست رو نمي شناسيش . واست غريبه است . انگار نه انگار که خودتي. بعضي وقتها که حرف مي زني مي بيني صدات هم آشنا نيست .... حرفهايي که مي زني انگار مال خودت نيست . ...يه جورايي تو خوابي .
بعضي وقتها مي ري تو خيابون . ... قاطي جمعيت , مردم ميان و ميرن , بهم تنه مي زنن , بهم ميخندن , با هم ميخندن يا سرشون رو ميندازن پايين و تند مي رن ... انگار که گيجي ...حس مي کني تنهايي ..خيلي تنها ...مهم نيست خانواده داري , دوست داري ....مهم نيست که همکار و همکلاسي داري ....ميفهمي تو يه روح مجرد و مستقلي , اينکه زندگيت از همه جداست ..همه هدفها و کارات به نظر کوچک و دور ميان ...مي فهمي که واسه يه کاري اومدي اينجا , کارت که تموم شد هم بايد بري . مي فهمي به هيچ کس و هيچ چيز وابسته نيستي ...دلت ميخواد قاطي اين جمعيت بري تا گم بشي!
فکر ميکني خودتو مي شناسي , ولي يه روز مي فهمي که اصلا نشناختي! به اين فکر مي کني که چقدر براي خودت وقت گذاشتي ...چقدر رو خودت کار کردي ...چقدر به خودت احترام گذاشتي ...چقدر به اين روح مستقلت اجازه پرواز دادي ...اصلا به يادش بودي يا آنچنان غرق روزمرگي شدي که همه چيز از يادت رفت و فکر کردي وابسته اي؟...
چقدر از کارا و حرفهات تعجب کردي؟...اصلا وقتي فهميدي وجودت پر از تناقض و تضاده چه کار کردي؟ ...وقتي علت خيلي از کارات رو نفهميدي ...وقتي ديدي حرف و عملت با هم فرق دارن...وقتي فهميدي روحت کلافه است ...انگار که جاش تنگه ...انگار دلش ميخواد آزاد باشه , رشد کنه , قدرت داشته باشه ..کمکت کنه..
بعد غصه دار مي شي از اينکه تو اين همه سالها هيچ کاري واسش نکردي...واسه مهمترين قسمت وجودت...بهش گوش ندادي ..کمکش نکردي که رشد کنه...آگاهانه ناديده اش گرفتي تا افسرده شد. بعد دچار اضطراب مي شي , مي خواهي جبران کني..مي خواهي از اين فرصت باقيمانده حداکثر استفاده رو بکني..دلشوره کلافت مي کنه...بعد ميفهمي که خيلي سخته و خيلي تنهايي ...بعد مي ترسي , فرار مي کني و تو روزمرگي گم مي شي ...دوباره وابسته مي شي و سعي مي کني چشمهاتو ببندي و گوشهاتو بگيري ...زندگي مثل قبل مي شه تا باز دوباره اين چرخه يه روز از يه جا پيداش بشه!

--------