« | Main | »

يه کتاب دارم مي خونم خيلي جالبه ...." يک زندگي ديگر" نوشته " آلبرتو موراويا" - " Un'altra Vita" چند تا داستان کوتاهه ولي خيلي با همه داستانهايي که تاحالا خوندم فرق داره ..وقت کردين حتما بخونين ...يکي از داستانهاش اينطوري شروع ميشه
" شوهرم اصلا کار نمي کند , اما من به جاي او کار مي کنم . من يک وکيلم . البته نه اينکه او اصلا کار نکند . شوهرم شغلي ندارد , اين درست . اما خيلي کارها مي کند . او يکي از پر مشغله ترين مردهايي است که مي شناسم . مشغول چه کاري است ؟ عرض کنم , مشغول طرح و برنام ريزي و پيشبرد روابط عاشقانه پنهاني متعددش است . خلاصه , کارش خيانت به من است مگر عشق بازي , آن هم گاه و بيگاه با چندين زن – چندي پيش که شمردمشان هشت نفر بودند – خودش کار نيست ؟ اگر کسي اين حرف را بزند پيداست که نمي داند عشق چيست . بدون شک شوهرم به خاطر اينکه براي پنهان کردن خيانتش از من و هر يک از معشوقه هايش چاره اي بينديشد به تمام وقت آزاد و غير آزادش احتياج دارد و حتي شايد از خوابش هم بزند . در طی پنج سال اول زناشويي خيانتهايش را تحمل کردم و بعد بالاخره تصميم گرفتم انتقام بگيرم . البته می توانستم تقاضای طلاق کنم , اما در اين ميان مشکلی وجود داشت : من او را دوست داشتم و هر چه بيشتر به من خيانت می کرد عشقم به او بيشتر می شد. بنابراين , وقتی ديدم عشق مانع جدايی ام می شود با استدلال عجيب منطق عشق , عشق ويرانگر , راهی پيدا کردم : تصمطم گرفتم شوهرم را بکشم ...."

--------